در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه

141 ... محمد رو یادتون هست؟؟؟؟

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۵۴ ب.ظ

محمد ناباورانه او را نگاه کرد و گفت:

- یعنی ... یعنی نمیتونم درس بخونم؟!

- خودم خوندن یادت میدم!

فقط خواندن؟؟! تمام رویاهای کودکانه اش به آنی به باد رفت! نمیتوانست درس بخواند. طبیب نمیشد و باز هم کودکانی مادرانشان را از دست میدادند! غم به یک باره به دل کوچکش سرازیر شد. بغض بر گلویش چنگ انداخت و تمام شوقش برای رسیدن از بین رفت.


گفته بودم رمانی که مینویسم برگرفته از واقعیته... نه؟؟

محمد رمانم سکته مغزی کرده :(

الان تو بیمارستانه...

میشه براش دعا کنید؟؟؟؟؟


+ کامنتای این پست بدون تایید نمایش داده میشن

کامنتای پست قبل در اولین فرصت نمایش داده میشن

۹۴/۱۲/۰۳

نظرات (۳۰)

:(
:(
:(
امیدوارم که خیلی خیلی خیلی زود حالش خوب شه
و باز هم خدا هست..
امیدوارم زود زود حالش خوب بشه (:
من بعدتر ها،بعداز رمان با وبت آشنا شدم و روم‌نشد رمز بخوام.در جریان نیستم...

ان‌شالله به حق صاحب این روزا حالشون خوب میشه و سلامتیشونو به دست میارن
ای داااد :(
ایشالا که هر چی زودتر حالش مساعد بشه، خیلی ناراحت شدم :(
ان شالله که هرچه زودتر خوبه خوب بشه:(
حتما گندم بانو.

ا ن شالله که هرچه زودتر محمد خوب بشه.
خیلی ناراحت شدم...
:'(
:((( ای بابا! چرا؟ چه اتفاقی افتاد :(
متاسفم
ان شاالله حالشون بهبود پیدا کنه ...
ایشالا هر چه زودتر حالش بهتر شه :(
:(
چقدر سخت میتونه باشه گفتن این حرفها از زبون یه آدم کوچولو
خدا کمک میکنه ایشالا
راستش منم رمز ندارم. اما ان شالله خدا همه مریضا رو خوب کنه؛ علی الخصوص محمد شما رو.
وای چ بد . انشاءلله همه مریضا شفا پیدا کنن.
۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۷ ܜܔܢܜ پسر خط خطی ܜܔܢܜ
ان شائ الله همه بیمارا تو این ایام شفا پیدا کنند...

بالاخص ایشون
۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۱ محسن رحمانی
طفلکی :((ان شاالله حالش خوب بشه.
عه واقعیه؟
نمی دونستم
انشالله که زودتر خوب میشن و شفا پیدا می کنن :(
ایشالا هرچه زودتر بهتر شن..
واقعاً؟ چه بد.
واسش دعا میکنم.
رمان رو تا وقتی که محمد رو پدرش برد خونه ی جدیدش خوندم و بعد از اون دیگه ویندوز عوض کردم و تاریخچه وبگردیم پرید و وبلاگم رو هم پاک کردم و رمز رو هم یادم رفت.
:-|
۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۸ معصـومــــــه ▄▄▄✐
آخ گندمی:( این پست رو زمانی خوندم که یه مدته دارم به شدت غصه میخورم،غصه بیمارانی که با بیماریهای سخت درگیرن.الان حالم از خوندن این پست شدیدا بدتر شد.نمیدونم چی باید بگم ،فقط از خدا میخوام هرچی خیره پیش بیاد و با تمام وجود امیدوارم خیرش تو سلامتی و بازگشتش باشه.آمین
۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۳ ام اسی خوشبخت
ان شالله حالشون خوب بشه.
خداوند شفا دهد...
الهم اشف کل مریض
خدا شفای عاجل بده الهی..
ان شاء الله خیلی زود شفا پیدا کنن.
ای وای من :(((

حتما دعا میکنم....
۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۲۵ امید می نویسد
یا من اسمه دوا و ذکره شفا
.
خیلی ناراحت شدم ، خیلی
امیدوارم که زودتر بهبودی پیدا کنند
ایشالا خیلی زود خوب میشه :)
آرزو و طلب سلامتی از خدا برای محمدتون ... :)
اخ
اون که خیلی کوچیکه واسه سکته مغزی.:(((
خدا شفا دهد به حق این روزا..
گندم بانو:
عزیزم داستان من مربوط به یه چیزی حدود 80 سال پیشه!!!
محمد الان نزدیک 90 سالشه :)

مرسی از همه تون دوستای خوبم :)