در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه

خب سخت است برایم!!

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

میدانید... وبلاگها هویت دارند!!

وارد هر وبلاگی که بشوید انگار پا در خانه‌ای گذاشته‌اید و بلاگر مذکور هم صاحب‌خانه است!
بعضی‌هایشان از این خانه‌های کف سرامیکی هستند...

همان‌ها که وقتی روی مبل‌هایشان مینشینید پاهایتان در هوا معلق میماند و بعد ورم میکند و دیگر کفشتان برایتان تنگ میشود تا چند روز!!! (البته این در مورد خوش قامتان صدق نمیکند خوب!!) ...

همان‌ها که قهوه تعارفتان میکنند و تازه اگر بخواهی شکر بریزی خیلی بی کلاسی!!

همان‌ها که یک جور شیکی نگاه ساعتشان میکنند که یعنی ای بابا پاشو برو دیگه!!!

اما بعضی دیگر مثل خانه خاله‌ هستند!! (خب من خاله ندارم! اگر داشتم حتما خانه‌اش اینطوری بود!!)

آنهایی که دور تا دور دیوار را پشتی چیده‌اند...

آنها که صاحب خانه‌شان روی دو زانو مقابلتان مینشید و با یک لبخند پت و پهن نگاهتان میکند...

آنها که توی چای‌هایشان بهار نارنج میریزند که عطرش مستتان میکند...

آنها که سیب‌های قرمز براق را در سبد میچینند و مقابلتان میگذارند و هی میگویند بفرمایید یه چیزی میل کنید...

آنها که بچه‌های قد و نیم قدشان را به صف مقابلتان ردیف میکنند تا بچه‌ها هم از لذت دیدن شما مفیوض شوند!!

آنها که وقتی بچه‌شان دست میبرد سمت سبد میوه یک پس گردنی جانانه نثارش میکنند تا شما بدانید چقدر برایشان محترمید!!

آنها که پیششان به شدت احساس راحتی میکنید...

آنها که ازشان میپرسید ببخشید کجا میتونم لباسمو عوض کنم؟ و آنها به اتاق ته راهرو اشاره میکنند و شما با طمأنینه میروید و پیژامه راه‌راه‌تان، از همان‌ها که خشایار در فیلم زیر آسمان شهر میپوشید، را به تن میکنید، برمیگردید و زیر نگاه خندان صاحب‌خانه و همسرش به پشتی گرد کنار بخاری لم میدهید و پایتان را دراز میکنید.

خب صاحب‌خانه هم خوشحال میشود که شما شب را خانه‌اش مانده‌اید... اما انتظار که ندارید رختخوابتان را در اتاق خودشان پهن کند؟!!

به هر حال کنار پنج-شش بچه قد و نیم قد دراز میکشید و تا صبح لنگ و لگد است که به سمت صورت و شکمتان روانه میشود...

اما صبح، مگر میتوانید از این خانواده و از این همه محبت و گرما دل بکنید؟؟؟

هنوز هم دلتان از آن چای‌های با عطر بهار نارنج میخواهد!! هنوز هم میمیرید برای آن لبخند پت و پهن صاحب‌خانه...

وای اگر این خانه دیگر نباشد!!!



+ نمیدونم چرا لحن این دو تا پست اینطوری شده!!!

۹۵/۰۸/۲۲

نظرات (۳۲)

مثه یک خونواده شدیم:-)
یکیمون که کم میشه یا میره یا حذف میشه انگار یکی از اعضای خانوادمون کم شده
گندم بانو:
آره واقعا... خیلی ناراحت کننده‌ست.
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۱ عاشق بارون ...
چون دلت گرفته!
گندم بانو:
اوهوم :'(
هعی گندمی جانم...هعی :(((
گندم بانو:
:((
خیلی حس وحشتناکیه اگر آن خانه دیگر نباشد:(((
گندم بانو:
آره واقعا حس بدیه
آره همش در مورد وبلاگ نویس ها هست.
گندم بانو:
موضوعو میگین؟؟؟
خب چون الان فکرم درگیره
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۶ ابو اسفنج بلاگفانی
ای بابا...
گندم بانو:
هعی ...
لحنش خیلی هم خوبه:))
شما ازونایی که بهارنارنج میریزی
گندم بانو:
نظر لطف شماست :)
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۵ مجتبی خزاعی
ما خوشبختانه یا متاصفانه بچه قد و نیم قد نداریم
ولی پشتی و لحاف و کرسی تا دلتون بخواد دورادور وبلاگمون پهنه
شما بفرمایید نون و ماستی دور هم میخوریم :))
گندم بانو:
بچه‌های قد و نیم‌قد هر بلاگر پستاشه خب! :)
^___^
گندمی و دلگیری!؟!؟:(((((
گندم بانو:
من دلم گیر دوستامه بانو!!!
تاب رفتنشونو ندارم.... :(
میدونم:)
چون سخته..
گندم بانو:
جاش خالیه واقعا ...
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۶:۱۷ ɐɹɐɓol •_•
پس گردنی :)))
پیژامه :))

عاشق این پست شدم گندمی..عالی بود
گندم بانو:
ممنون ^__^
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۸:۳۰ مهراد فروتن
گندم بانو این دو تا پست آخر باعث شد بپرسم:
چیزی شده؟!
گندم بانو:
اوهوم... یکی از صمیمی‌ترین دوستام در وبلاگشو تخته کرده :'(
چای با عطر بهار نارنج ؟؟؟ " یعنی خواستی بگی شیرازی هستی هان "

اتفاقا با اینکه دلگیر کننده بود اما دلنشین نوشتی
فقط یه سوال ؟؟ شما شلوار خشایاری هم میپوشی ؟
گندم بانو:
شما نمیدونید چای با عطر بهار نارنج چقدر فوق‌العاده‌ست!! :)

ممنونم

نه... اما بعضی وبلاگا اونقدر صمیمی هستن، اونقدر میتونی خودت باشی،
که حتی اگه برای راحت بودن شلوار راه راه هم بپوشی و پاتو دراز کنی،
نگران نیستی که صاحب‌خونه ناراحت شه
خب وبلاگ مت از کدوم دسته ست؟!!!
گندم بانو:
سوال سختی پرسیدی!!! :)
به تعداد وبلاگای بلاگستان ، دسته وجود داره ^__^
اینکه هر وبلاگ چجوریه و چی تعارف میکنه... خب باید از همراه‌های قدیمی بپرسی :)
ولی مطمئنا جزو دسته اول نیستی... مهربونی ^_^
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۴ سِناتور تِد
برمیگرده
شک نکن
گندم بانو:
میدونم برمیگرده....
امیدوارم زیاد طول نکشه...
سلام

می آید :)
گندم بانو:
سلام

:)
من نمیدونم چای با عطر بهار نارنج چه طعمی داره ؟؟؟
من نمیدونم ؟؟؟

منی که یواشکی از درخت های نارنج توی خیابان ابریشم محصول یک سال چای با طعم نارنج خودم را برداشت میکردم نمیدونم ؟؟؟؟

چرا کاری میکنی آدم خودش را لو بده هااان ؟؟؟
گندم بانو:
عه عه عه!!!!! :)))))
آقااااا یواشکی چراااا!! :)))))
سلام

ببخشید بدون ارتباط با پست کامنت میزارم...

لینک پایین رو ببینید...

این مسابقه برای نویسندگان با استعدادی مثل شماست...

http://chetor.com/talents/
گندم بانو:
ممنونم ^___^

البته من که قلمم اصلا خوب نیست...

ولی واقعا از محبتتون ممنونم
نبینم گندمی رو غمگین
برنگشت هم با بچه ها جمع میشیم میریم با کتک برش میگردونیم
الکیه مگه !
گندم بانو:
موافقم!!! بریم بزنیمش!!!! ^__^
نه‌بابا خونه خاله اینقدر اهم خونه خاله نیست که :))
گندم بانو:
عههه؟!!! پس الکی غبطه نخورم؟!! ^__^
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۲ دچــ ــــار
من زیاد درکش نکرده بودم ولی با این دو تا پست شما راستی راستی دلم براش تنگ شد!!

+ برام سوال شد وبلاگ من جزو کدوم دسته است آیا؟
گندم بانو:
دوست خوبی بود واقعا ...

+ هدف دسته بندی وبلاگا نبود...
فقط خواستم بگم تو وب مترسک حس خوبی داشتم :)
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۶ خانم لبخند
گندم.. گندم..
من دلم از همین گرفته. از اینکه یکی نیست. نه گفته میرم و نه گفته می مونم اما هیییچ خبری از هیچ کجا ازش ندارم. چند روزه دلم داره میترکه و کسی نمیتونه درکم کنه. داغون شدم.. اگه اتفاقی افتاده باشه واسش چی؟ من چکار کنم؟ دستم به هیچ جایی بند نیست گندم. حالم بده خیلی :(
گندم بانو:
:'(
خب شاید کسی شماره‌ای‌، آی‌دی تلگرامی چیزی ازش داشته باشه...
نپرسیدی از دوستاش؟؟
میفهممت :''(
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۷ علیـ‌ تَرین :)
مثلا فردا دوباره ستاره‌ـش روشن بشه ... :)
گندم بانو:
^__^
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۷ دختری در مه
نبینم گندممون دلش گرفته باشه
گندم بانو:
فدای شما دوستای خوب :)
^_____^
وییییییی چه خوب توصیف کرده حس هارو
گندم بانو:
^___^
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۳ اشکان عاشوری
توصیف قشنگی بود هم از خونه خاله هم اون قشنگه با اون نگاه کردنش به ساعت.
نفهمیدم دلیل این پست چیه و چی شده اما براتون آرزوی حال خوب میکنم
گندم بانو:
نظر لطفتونه ^__^
ممنونم ازتون :)
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۶ آقای سر به هوا ...
چقدر عالی بود این نوشته ...
اولین باره بلاگتون رو میبینم و حس میکنم پاهام توی کفشم دیگه جا نمیشه ...
گندم بانو:
ممنونم ^__^
یعنی حس خونه اولو داشتین؟؟!! :)))
۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۷ خانم لبخند
نه هیچکس نمیدونه.
یه وبه و یه اینستا که هر دوتاش سوت و کورن :'(
گندم بانو:
چی بگم والا :(
امیدوارم زودتر یه خبری ازش بگیری
من برم سر یخچالت ببینم چیا داری گندم :دی اندِ صمیمت و اینا:)))
گندم بانو:
^___^
قربون دستت دو تا نیمرو درست کن شام با هم بخوریم :))))
سلام
همونه دیگه! خاله نداشتید نمی دونید! خونه خاله که پیژامه راه راه نمی تونید بپوشید شما! داداشتون میتونه ولی! :))
گندم بانو:
اگه خاله داشتم میپوشیدم که ثابت بشه بهتون!!!! :)))
بوی گندم مال تو هرچی که خوبه مال من
نوشته هاتون به دل میشینه برای همین هر چند وقت میام یعنی عادت کردیم به خوبی های شوما :)
گندم بانو:
البته فک کنم شعرش این باشه:
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو

نظر لطفتونه ^__^
وخب سوالمو نصفه جواب دادی نیم نمره ازت کم میشه...میشه چهار ده ونیم...
الکی بهونه م نیار سوالا اصن سخ نی:))
گندم بانو:
عه از ۱۵ نمره بود؟!!! :دی

رجوع شود به کامنت دچار !! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.