در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۳۷۶.
  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۷۳.

269 .... خیلی وقت بود به اون روزا فک نکرده بودم!

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ب.ظ

امروز معلم عربی راهنماییمو دیدم... تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد!

میدونید... دبستان که بودم وضعیت به طرز وحشتناکی عالی بود! از سال سوم و چهارم تقریبا دیگه کل مدرسه منو میشناختن. همه قبولم داشتن... حتی اون معلمایی که هیچ وقت شاگردشون نبودم. تمام مراسمای صبحگاه و نماز و عید و عزا تو دستای من بود! اون روزا دلم نمیخواست تو کنکورای سمپاد شرکت کنم! فک میکردم اگه جایی برم که همه درسشون خوب باشه همه این امتیازامو از دست میدم!

راهنمایی که رفتم یهو تنها شدم. هیچ کدوم از همکلاسیای دبستانم نیومده بودن اون مدرسه. و فاجعه بزرگتر این بود که سه چهار نفر بودن که معدل پنجمشون از من بالاتر بود!

از همون لحظه شروع کردم درس خوندن. فعالیتای غیر درسیمو به صفر رسوندم و فقط هدفم شد اول شدن! سال اول که تموم شد تو کلاس خودمون رتبه یک شدم و سال دوم تو کل مدرسه.

سال سوم راهنمایی روز اول که اسم منو به عنوان رتبه یک خوندن انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم :دی

یکی دو ماهی از شروع سال تحصیلی میگذشت که یه دانش آموز جدید وارد مدرسه ما شد. دختر دفتردار مدرسه مون بود که نمونه دولتی میرفت! که یه دفعه اومد مدرسه ما و کلاس ما!! میگفتن خیلی استرس داشته نتونسته تحمل کنه. در واقع آورده بونش کلاس ما که بهش نشون بدن میتونه از همه بچه هایی که مدرسه معمولی میرن بهتر باشه!

همون روز اول به یکی از بچه ها کلاس گفته بود اومدم شاگرد اولتون بشم! اونم اومد صاف گذاشت کف دست من!! منم که جایگاهمو تو خطر میدیدم تلاشمو چندین برابر کردم! خیلی سعی میکرد برتریشو به رخم بکشه. خیلی سعی میکرد خودشو خیلی باهوش نشون بده. هر روز کتابای کمک درسیشو میاورد و از من میخواست سوالا رو حل کنم. خب منم که اصلا همچون سوالایی ندیده بودم... نمیشد، نمیتونستم. بعد با یه حالت تمسخر آمیزی میگفت اینجوری حل میشه، به همین آسونی! پا گذاشته بود رو غرورم! ولی حداقل باعث شد بفهمم اون سوالا زیادم سخت نیستن!! :دی

یه مدت که گذشت دیگه حل سوالای سختو نداشت! تبدیل شد به یه دانش آموز معمولی! جنگ تازه یه ذره داشت منصفانه میشد!

اون روزا من دقیقا وسط یه جنگ بودم! حریفمم نه فقط سحر، بلکه کل کادر مدرسه بودن. دقیقا تبدیل شده بودن به دشمنم!!

خلاصه که ترم اول گذشت و معدل من 20 شد. ولی سحر 20 نشد! خب مامانش دبیرا رو راضی کرد که نمره شو عوض کنن!!

همون روزا بود که سحر شروع کرد گفتن از دبیرستان نمونه دولتی. و اینکه من چون راهنمایی هم نمونه بودم قبول میشم و تو نمیشی و این حرفا! منم که عملا تو اون مدرسه هیچ امتیازی بابت رتبه بودنم نداشتم و با خودم میگفتم شاید دبیرستانم همین جوری باشه ، تصمیم گرفتم تمام تلاشمو بکنم.

خیلی اتفاقا افتاد ... خیلی زیاد... متن داره زیادی طولانی میشه نمینویسم دیگه! ولی همین قدر بگم که من قبول شدم و سحر نشد!

هر چند مامانش تو نمره های من دست برد تا دخترش رتبه یک بشه!

هر چند کل کادر مدرسه با من بد شده بودن و بهم فشار روحی وارد میکردن.

هر چند دبیر پرورشیمون عوض روحیه دادن بهم میگفت واسه چی تلاش میکنی؟ مدرسه ما سابقه نداشته تا حالا قبولی بده!

(اون زمان تو شیراز فقط یه تیزهوشان بود و یه نمونه دولتی. واسه همین قبول شدنش خیلی سخت بود!)

اما من قبول شدم!

مامان سحر خیلی اشتباه کرد! خیلی! یادش رفته بود که بار کج به منزل نمیرسه! یادش رفته بود که به خاطر عزیز خودش نباید بقیه رو قربونی کنه!! یادش رفته بود نباید غرور کسی رو بشکونه!!


+ تموم مدتی که این پستو مینوشتم داشتم به خودم میگفتم پس پی شد اون روحیه جنگنده من؟!! چی شد که حالا اینقدر راحت قید همه هدفا و خواسته هامو میزنم؟!!


++ متر یه پست مهمان جدید گذاشته!

۹۵/۰۹/۰۷

نظرات (۲۴)

عزیزمممم رفتم به دوران مدرسه.. یادش بخیر.
واقعا چی شد! منم باید از خودم همینو بپرسم! کوش کجا رفت همه ی اون تلاش کردنها و این بیخیالیها از کجا عاید من شد؟ :||
مرسی واقعا.
گندم بانو:
واقعا یادش به خیر...
شاید هدفای کوچیکی داشتیم ولی با تمام توان تلاش میکردیم! ^__^

:)
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۴ دچــ ــــار
سلام!
می بینم که امروز رفتی پرونده آموزش و پرورش رو رو میکنی :)
پس شما یه سمپادی بدون غرور هستید :) !!
واقعا چی شد اون همه ... :)؟

گندم بانو:
تازه هوس کردم از دبیرستان هم بنویسم :)))))
فک کنم نمونه دولتی رو نمیگفتن سمپاد! نمیدونم... باید دید نظر دوستام چیه :)
اونقدر سد جلو راهمون دیدیم، اونقدر نمیشه شنیدیم که دست کشیدیم از همه‌چی.
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۶ آقاگل ‌‌‌‌
راهنمایی مسخره ترین دوران دانش اموزی من بود! دقیقا همین حس خودت رو داشتم! البته من هیچوقت معدلم بیست نمیشد! چون معلم ورزش و آمادگی دفاعی و پرورشی مون حس میکردن اگه به کسی نمره خوب بدن درسشون بی ارزش میشه. در عوض مثلا ریاضی همیشه بیست میشدم! دقیقا بیست میشدم. در صورتی که بقیه با اختلاف زیر 15 و 14 بودن! ولی وقتی کارنامه رو میدادن میدیدی کسی که تو برگه با ارفاق 12شده تو کارنامه ریاضیش رو زدن براش 20! من رو زدن 19 ونیم! چون با مستمر نمره هاتون جمع شده.
زشته که بگم ولی بعضی معلما سر و سری با خود دانش آموزها داشتن. بعضی هام پدرشون فرموندار شهر بود. یا شهردار بود. اینم از مشکلات شهرهای کوچیکه دیگه.
دبیرستان هم قصه خودش رو داشت. به استثنای سال سوم دبیرستان دیگه هیچوقت درست و حسابی و با انگیزه درس نخوندم. همون سال هم شدم نفر اول مسابقات علمی شهرستان. معدلمم یکباره از 16-17رسید به 19وهشت دهم! تلاشمم به این خاطر بود که میخواستم بورسیه قلم چی بشم. گفتن باید معدلت بالا هجده باشه. :))
گندم بانو:
دقیقا مسخره‌ترین دوران زندگی منم راهنمایی بود!!
وای ورزش که نگو!!! فقط یه خوبی داشت معلم ورزش ما میگفت اگه مسابقه شرکت کنین مقام بیارین ۲۰ میدم... اینجوری ۲۰ گرفتم ازش. دفاعی هم شکر خدا نداشتیم تو راهنمایی. پرورشی هم که مث چی خونده بودم...
دقیقا این جریان شهر کوچیکو تو دانشگاه تجربه کردم!! دختره ۳ بار یه درسی رو افتاده بود باز هیچی بارش نبود، بعد فلان استاد بهش نمره میداد اینم میومد پز میداد!!! :/
نه من دبیرستانمو واقعا دوست داشتم!! اصن بهترین دوران عمرم بود :)
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۷ دچــ ــــار
آقا اینجا همه گذشته ها ی جنگنده و درخشان داشتن مث اینکه!! من که یه دانش آموز خیلی معمولی بودم که نمره 18 رو بیشتر از 20 دوست داشتم :))
البته بغییر از ابتدایی که فقط یه نمره غیر از 20 داشتم اونم انضباطم بود :))
گندم بانو:
من تو دانشگاه ۱۰ رو بیشتر از ۲۰ دوست داشتم :))))
انضباط واقعا؟!! ^___^
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۱ آقاگل ‌‌‌‌
دارم فکر میکنم کاش پام شکسته بود همون سال سومم درس نخونده بودم! دانشگاه هم نرفته بودم. الان سر خونه زندگیم بودم دوتا نوه هم داشتم. صبح ها تا عصر هم میرفتم نونوایی نون میدادم دست مردم.
گندم بانو:
اولا دور از جونت.
دوما پات هم میشکست درستو میخوندی! چشات که تو پات نبود که!!! :))
ایشالا همه‌چی به موقع‌ش اتفاق میافته :)
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۱ عاشق بارون ...
آفرین داشتی! واقعاً چی شد اون روحیه جنگنده؟؟ :))
ولی من همیشه از رقابت بیزار بودم. الان هم. :| اصلاً نمیدونم این حس چیه. :|
گندم بانو:
تا سوم راهنمایی به شدت رتبه یک بودن برام مهم بود!!
بعد دیگه کم‌کم این مساله کمرنگ شد...
اونقدر که تو دانشگاه پاس شدن یه درس برام کافی بود! :)))
الانم که اصلا اهل رقابت و اینا نیستم دیگه!!
اینقدر از این کادرهای مدرسه که به تمامِ معنا بی‌شعورن بدم میاد که مپرس!! از اون بچه‌هایی هم که خودشون رو بالاتر از چیزی که هستن می‌دونن و از اولیاشون که بچه‌شون رو نابغه میدونن بدم میاد! یعنی شدید بدم میاد!!‌ دبیرا چجوری حاضر شدن نمره‌ی شما و اون رو تغییر بدن!؟ :/// من بودم همون ترم اول مدرسه‌م رو عوض می‌کردم :|
گندم بانو:
مامانش دفتردار بود... به اون نمره دادن چون دختر همکارشون بود،
نمره منم خود مامانش تغییر داد!! خودم قبلا لیست نمره‌ها رو دیده بودم.
عوضش کلی تجربه به دست آوردم :))
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۶ پسر خط خطی
منتظر بودم که ته داستانتان بخوانم شکست خوردید ...

خیلی خوب بود که آخرش اینگونه نشد و برنده شدید ...

یک بودن احساس خوبی دارد ...


...

به قول خودتان کی دیگر نجنگیدید ؟
گندم بانو:
^__^
واقعا اون کاری که من کردم در حد شکستن شاخ قول بود!!
حتی تو دبیرستان هم وقتی میگفتم از کدوم مدرسه اومدم همه تعجب میکردن!
یک بودن فوق‌العاده‌ست :)

...

تقریبا از وقتی فارغ‌التحصیل شدم!!!
اون موقع بود که زیاد به در بسته خوردم... زیاد نه شنیدم...
تقریبا همون موقع‌ها بود که عوض شدم!!
واو... بابا دمت گرم! چه تلاشی!!!
گندم بانو:
کلی زحمت کشیده بودم خب!! میخواست یه روزه همه رو به باد بده :)))
((-: چه پشت کاری داری تو دختر
گندم بانو:
چه پشتکاری داشتم در واقع :)
الان دیگه ندارم!!
چقدر تلاش...هوفففف... بیخی باو!!
گندم بانو:
^__^
حس خوبی بود ولی ... :)
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ابو اسفنج بلاگفانی
من از همین جا یه خسته نباشید خفن عرض میکنم. تلاشتون قابل تحسین بوده.
خواستین شمارۀ کفش مامان سحر رو هم میتونین بدین البته.
بعدشم اینکه این مترسک چرا برنمیگرده؟ روش نمیشه؟ بگین بیاد. من اون ترول اولی بلاگفان رو برش میدارم حذفش میکنم اصلا! بگین بیاد.
گندم بانو:
ممنون ^__^

چی بگم والا... یه چالش بذارین، نامه‌های سرگشاده به متر ... که راضیش کنیم برگرده!!! :)
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۲ ام اسی خوشبخت
چه پشتکاری داشتید گندم بانو :)
بازهم میتونید، فقط کافیه اراده کنید :)
گندم بانو:
:)
اون موقع هم هدفم مشخص بود و هم راه رسیدن به هدف...
الان هر دو مبهمه!!!
خیلی به این حق هایی که خورده میشن فک میکنم، واقعن بعضیا چجوری میخران جواب بدن؟
آره منم واقعن از خودم میپرسم چی شد اون همه انگیزه و انرژی؟؟ :))
گندم بانو:
چی بگم والا... آخه بعضی چیزا ارزششو هم نداره...
حالا من بچه بودم برام نمره مهم بود، کادر مدرسه که دیگه بچه نبودن!!!
اخ دلم هوای مدرسه رو کرد😭😭😭
خوب ضایعش کردییی ایول
گندم بانو:
هومممم خودمم همین‌طور :)
شانس آوردم واقعا :))
۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۷:۴۶ محمد خسروی
سلام من راه هم دنبال کنید
باتشکر
۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۸:۲۸ بانوی عاشق
من تو دبستان زیاد اذیت شدم
بخاطر قد بلندم محدود شده بودم به میز آخر،به خاطر خط زشتم کتک خوردم ا معلم چهارم دبستانم هیشکی سعی نکرد کمکم کنه خطم خوب بشه و همونجوری اومدم بالا

توراهنمایی وضع بدتر شد حرفای بدی بخاطر قد بلندم زدن
ولی سال سوم دیگه دل به دریا زدم و میز اول نشستم
تازه دیده شدم و به حرف بچه ها که میگفتن عقب بشین کاری نداشتم
دبیر علوممونو خیلی دوست داشتم همیشه دفتر من روی میزش بود
دبیر ادبیات هم منو دوست داشت چون روخونیم و حفظ شعرمو تعبیر ابیاتم عالی بود
دبیرستان ازهمه بهتر و دانشگه اوجش بود

ولی من بخاطر پول و نداشتنش قید کارشناسی غیاننتفاعی رو زدم و رفتم سرکار

الانم راضیم زندگیم خوبه تو کارم موفق بودم و ازهمه مهمتر من توی کارم با همسرم آشنا شدم
گندم بانو:
منم تو دبستان همیشه نیمکت آخر بودم... ولی از راهنمایی دیگه رشدم قطع شد :)

وای حرف بد چرا؟!!! قد بلند که خیلی خوبه!!

همین‌که کار پیدا کردی کلی خوبه... آدم درس میخونه که کار پیدا کنه دیگه :)
چقد عالی ^__^
من که اون مدتی که کار میکردم فقط با یه سری سوهان روح آشنا شدم!!! :)))
۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۱ علی اسفندیاری
عجب خاطراه جالبی
البته به عنوان یه پسر خیلی چیزهایی که نوشتین رو نتونستم درک کنم ولی سعی و تلاش داشتم اونم دوبرابر شما اما واسه فرار از مدرسه دی
یادمه امتحان علوم داشتیم یه سیم رادیو گرفتم دوتا سیمشو به هم وصل کردم سر کلاس دبیرمون رفت برگه سوالو کپی بزنه زدم به پریز فیوز پرید یه چندباری فیوزو وصل کردن ولی بازم زدم به پریز فیوز پرید دیگه مطمعن بودیم که امتحان نمیگیره ولی دبیرمون از من سر سخت تر بود اومد تو کلاس گفت یه برگه در بیارین سوالا رو بنویسید
یادش بخیر
گندم بانو:
چه با مزززززه :))))))
واقعا حسرت اینو میخورم که چرا وقتی بچه بودم از این مدل شیطونیا نکردم!!! :)
چه رقابتی
قسمت دوست داشتنیش اینه که تو یه رقابت سالمو انجام دادی، رمز موفقیت شاید همینه:) به قول خودت بار کج به منزل نمیرسه
گندم بانو:
جنگی بود واسه خودش ^___^
آقای اسفندیاری؟! یه بار دیگه نحوه‌ی پروندن فیوز رو توضیح میدین؟! لازم میشه :)))
گندم بانو:
:)))))))))))
هنوزم دارم میجنگم الکی الکی برای چیزی که نیس:)
گندم بانو:
امان از این "چیزی که نیست"!!!!! :)
حداقل انگیزه داری!
من هم این تلاش فوق العاده تا ترم اول دانشگاه ادامه داشت، این جنگ برای اول بودن! بعد توی دانشگاه دیدم واقعا دیگه نمیشه اول باشم، خیلی سخت بود، اذیت میشدم! پس به معدل الف بودن بسنده کردم... من هم خیلی وقتا دلم واسه اون دوران تنگ میشه...
گندم بانو:
دم شما گرم ^__^
من تو دبیرستان دیگه به معدل الف بسنده کردم :))
تو دانشگاه دیگه فک کنم دال و ذال و اینا بود!! ^__^
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۶ زوج مهندس
آخی...چه نامردن ملت...
ماهم ازین نمره عوض شدنا داشتیم...زیاااااد!!
ولی حقیقت اینه که حق به حقدار میرسه یا به قول شما بار کج به سرمنزل نمیرسه...
گندم بانو:
البته خب همیشه هم حق به حق‌دار نمیرسه!! ...
ولی خب اون دنیایی هم هست :)
۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۴ گیره 📎📎
چرا معلما اینجوری میکنن:///
گندم بانو:
چی بگم والا!! :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی