در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه

لطفا بخوانید!!

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۰ ب.ظ

(اگه همه متن رو نمیخونید... لطفا بخش * رو تا آخر پست بخونید حتما!)


یکی بود یکی نبود

یک زمانی بود، آن قدیمها، آن روزهای ما قبل تاریخ، آن زمانهایی که من چمیدانم کی بود دقیقا! که یک بیگ بنگ اتفاق افتاد... و بلاگفا تکه پاره شد... و هر کسی جایی پرت شد... و من کلا پرت شدم تو خانمان!!

بعد از مدتی دوستی به نام اسرا آمد و مرا ارشاد کرد من به بیان وارد شدم! درست 410 روز پیش...

تعداد کمی از شما آن روزها را به یاد دارند!

آن روزهای گل و بلبل بیان را میگویم.

آن روزهای پر از مهر و محبت.

آن روزهایی که بهار جانمان یک عدد وروجک به تمام معنا بود...

که من همه اش میرفتم وبلاگش و پست های "پراندن خواستگاران خواهرش" را میخواندم و میخندیدم و کلی خدا را شکر میکردم که آبجی کوچیکه از این کارها بلد نیست!

آن روزها دعوا هم میشد... از آن دعواهای پدر و مادر دار!

بعد ما هم هی پست میزدیم که آقا صلوات بفرستید! و به یکدیگر نیکی کنید و از این حرفها!

ولی میدانید... آن روزها حتی دعواهایش هم فرق داشت! تهش میرسید به رفاقت!

اصلا فکر کردید من و مترسک چه شد رفیق شدیم؟!! مثلا من صد سال حوصله ام میشد بروم تبلیغات اپلش را بخوانم و بعد زیرش کامنت بگذارم که برادر انصافا چند میگیری تبلیغ کنی؟!!

خیر عزیزانم! من خیلی خشن طور رفتم وبلاگ متر و برایش نوشتم به رفیقت بگو دوست مرا اذیت نکند! و او خیلی با معرفت طور گفت باشد! و ما دوست شدیم!

اما میدانید...

همیشه که دنیا گل و بلبل نمی ماند!

اصلا همین شیراز خودمان ... آن "گلگشت مصلی" که حافظ هی پزش را میدهد، من اصلا نمیدانم کجا هست!!! :/


* این همه پیچاندم وپیچاندم و خزعبلات نوشتم و یک عالمه کتابی طور جمله سر هم کردم که مثلا بگویم حرفم حرف حساب است... اما تهش بگذارید یک جمله ای را بی رودرواسی بگویم بهتان...

فضای بیان این روزها بدجوری تهوع آور شده است!

یک جور بدی دچار تهاجم فرهنگی شده ایم!

بیایید خوب باشیم!

وبلاگها خانه های ما هستند.

اینکه حرفی بزنیم که باعث شود کسی - حتی برای چند روز - در خانه اش را تخته کند نهایت بی معرفتی ست!


بهار جانم ... شملیای عزیزم ... ری را ی مهربانم ... مهشید جان ... المی جان ... خانم جیم جانم ...و بقیه ای که من نمیشناسمتان ...

ببخشید که ما آنقدر خوب نبودیم که شما در خانه هایتان احساس آرامش کنید.

حلالمان کنید دوستانِ جان...

۹۵/۱۰/۰۴

نظرات (۳۰)

۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۵ آقاگل ‌‌‌‌
:(((
آخ گفتی گندم. آخ گفتی.
دلم از این دنیا گرفته! دنیای مجازی! :/
خدا از سر تقصیراتمون بگذره.
گندم بانو:
هعی آقاگل....
حتی تو دنیای مجازی هم نمیشه راحت زندگی کرد... :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۳ لا نتوری
گاهی دلت هوای رفتن میکنه
جوری که فقط دنبال یه بهانه یا دلیل هستی که توجیح کنی رفتنت را ...

...
گاهی دلت گرفته و میخای ببینی چند نفر دور و برت هستن
میری که بیان نازت را بخرن و بگن برگرد و لذت ببری از اینکه تنها نیستی
...

گاهی میری که یه عده دیگه آسوده باشن
مثل وقتی که حرفی میزنی و باعث سوتفاهمی میشی
میگی بذار یه مدت برم تا اون شخص منو نبینه و آروم بشه
و این رفتن را میذاره جای عذرخواهی کردن

...
همین شما ..
شما هم یه روزی میری و وبلاگت را میبندی
و خیلی آدما دلشون میگیره از رفتنت
اما شما اون روز فکر میکنی بهترین کار ..رفتن هست
...
بنظرم بلاگفا خیلی بهتر بود
یه پست میذاشتی و میرفتی
حالااینجا یهعده دوست پیدا کردی
همیشه باید منتظر باشی چه وقت ستاره ی وبش روشن میشه
هر پست میذاری باید منتظر بشی که بیاد و حرفی بزنه
گاهی دلت براش تنگ میشه
مدتی اگر نباشه نگران میشی و خیلی اتفاقات دیگر
....
گندم بانو:
خیلی این رفتنا غم‌انگیزه...
:'(

آره از اون لحاظ بلاگفا بهتر بود...
کسی کاری به کسی نداشت...

امیدوارم من مجبور نشم از خونم دل بکنم :(
به رفیقت بگو دوست مرا اذیت نکند :)))) یاد اون دعوای کذایی بخیر :دی

اوهوم فضای بدی شده .. :/ جوِّ خوبی حاکم نیست توی بیان :|
گندم بانو:
عجب روزایی بود اون روزا هم!! :)))
کاش همه مثل تو باشن :)
گندم بانو:
ای بابا!!!
(آیکون کلی خجالت و عرق شرم!!)
لطف داری به من عزیزم
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۶ پرتقالِ دیوانه
جانا سخن از زبان پرتقال میگویی..
گندم بانو:
ما مخلصیم :)
:(
گندم بانو:
:(
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۱ شیکسون (^_^)
گندمی من زیاد در جریان اتفاقایی که گفتی نیستم، و مشخصا و دقیقا نمیدونم که هر کدوم از دوستای عزیزمون برای چه موردی یا موضوعی دلخور یا اذیت شدن. ولی به نظر من اگه دلایلی مثل توهین، تحقیر یا دخالت در زندگی و تصمیم های شخصی یا سلیقه ای وبلاگ نویسها نداشته باشه، میشه در موردشون بیشتر فکر کرد...
اذیت کردن مردم کار خوبی نیست،
با تهدید فیلتر و توهین هم مخالفم...
ولی خوب باوجود تمام خصوصی بودن یه وبلاگ، خاصیت این فضا عمومی بودنشه، و وقتی اندیشه ای به بیان تبدیل شد، باید خیلی دقت کرد که چی گفته میشه...چون دیگه از ذهن و اندیشه ما خارج شده و میتونه در خیلی ها تاثیرات مختلف خوب و بد داشته باشه...حتی اگه بگیم نیا و نخون، نمیشه...
گاهی باید بشنویم و شاید حتی تغییر کنیم، چه ایرادی داره؟ به جای فرار...مگه اینکه دخالت ها و انتقادات با توهین و اینها همراه باشه، یا مثلا به زندگی خصوصی افراد وارد بشه، اینجا کسی حق نداره اینکارو بکنه، کسی نباید فقط با یه پست کل زندگی یه نفر رو قضاوت کنه(البته اینجا یعنی توی این فضای مجازی هر شخصیت با گفته ها و نوشته هاش شکل میگیره و معرفی میشه، و اگر نظر و قضاوتی هم باشه بر اون اساسه، برای همین باید مواظب باشیم، یعنی مجبوریم)...
گندم بانو:
یه عالمه جواب نوشتم و پاک کردم!!!
چون یه نفر خاص باعث رفتن یا اذیت شدن این دوستانی که من اسم بردم نشده...
ترسیدم یه وقت اشتباه برداشت بشه...

به نظرم من میتونم بهشون حق بدم...
هر چند واقعا بهتر بود صبر میکردن و با همدلی همه دوستان مشکلو حل میکردیم.
شاید این پست دهمین پستی که باشه خوندم.
منم.هفته پیش خواستم برم ولی موندم
البته معلوم نیست موندم چقدر طول بکشه ولی موندم.

یه توصیه به تمام دوستانی که به هر علت رفتن و واقعا منی که اکثریتشون نمیشناسم میخوام بگم
منی که شما رو نخوندم از رفتن تون ناراحت شدم دلم گرفت...
چه برسه به دوستانتون ...
لطفا بخاطر دوستانتون برگردین ....
از بهار خانم پاتریکیان گرفته تا خانم جیم و المی و ری را ، مهشید و....
برگردین و یک مشت محکم به اونایی که فضای بیان رو مسموم کردند...
بیاین مشت محکم رو بزنین و بگین اونی که باید چمدونش رو ببنده و بره شما نیستین بلکه اونایی
هستند که این فضا زو مسموم و آلوده کردند.
بهار خانم و سایر دوستان خوبم من شماها رو نمیشناسم ولی دوس دارم برگردین ...
برگردین و بنویسین به حرمت دل دوستانتون .


+
گندم بانو ببخشید بابت پرگوییم.
ناراحت نشو ایشالا که برمیگردن...
.
گندم بانو:
اختیار داری عزیزم... خوشحال میشم با حوصله میخونی و کامنت میذاری. :)

امیدوارم این روزای آزار دهنده تموم بشن...
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ببر بنگال
چی شده چرا همه دارن میرن؟
گندم بانو:
دقیق نمیدونم چی شده...
ولی خب دیگه فضا، فضای اون روزا نیست :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۶ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
مهشید که هست...
گندم بانو:
مهشید واقعا بیشتر از همه آرامش خونه‌شو از دست داده.
واقعا جا داشت ازش عذر بخوام ...
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۶ آندرومدا :)
من تازه به جمع بیانیها پیوستم...میتونم بدونم قضیه چیه؟
گندم بانو:
یه عده از دوستامون وبلاگاشونو بستن و رفتن :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۹ 𝓂𝑜𝒽𝓈𝑒𝓃 𝒻𝒶𝓇𝒶𝒿 シ
عجب... اگه حرفی زدم که اذیتتون کرده ببخشید :(
دلم برای مترسک واقعا تنگ شده هنوز تازه دنبال کرده بودمش که ترک کرد -_-
امیدوارم شما هم کار مترسک و آبان دخت رو نکنید... (._. )( ._.)
گندم بانو:
اختیار دارید ... هیچ‌وقت همچین اتفاقی نیفتاده :)
امان از متر... :( خیلی جاش خالیه :'(
منم امیدوارم :) ممنونم
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۵ جولـ ـیک
من در جریان نیستم قضیه چیه. نمیخوام هم باشم. سه چهار نفر با هم دعواشون شده شما فکر می کنید کللللل بیان تهوع آور شده وای به حال اینکه بقیه هم درگیر قضیه بشن.
ولی.
ببینین عزیزانی که وبلاگاتونو می بندید!
شما اگه تو خیابون با یکی درگیر شی میرب خودتو می کشی؟ خیر!
طرف رو می کشی؟ خیر!
خیابون رو منفجر می کنی؟ حالا شاید من این کار رو بکنم و هیچم بعید نیست ولی شما نمی کنید!

وبلاگ شما مثل خود شماست، وقتی با یه وبلاگ دیگه درگیر میشید نه وبلاگ خودتونو پاک کنید نه وبلاگ ایشون رو بترکونید، خیلی ساده فقط دیگه کار به کار هم نداشته باشید! آنفالو و پایان! چه حرکتیه این رها کردن وبلاگ و پاک کردن اکانت؟:|
گندم بانو:
ببین با کامنتت موافقم...
فقط دو نکته:
۱. از اینکه گفتم بیان تهوع‌آور شده عذر میخوام... باید میگفتم بعضی از بخشای بیان...

۲. مشکل شاید این بوده که اون افراد مزاحم اینا رو آنفالو نکردن...
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۳ من مُبهم
زمان که بلاگفا ما رو پرت کرد اینور واونور خرداد94بود
خدا لعنتش کنه
یادم اومد دلم خون شد
اره خیلی اسید پاشی مجازی شده جانم .
متاسفانه بعضی ها دل شکستن حالیشون نیست وهر چی به ذهنشون میرسه میگن😑😑😑😑
گندم بانو:
چه خوب یادته!! :)

اسیدپاشی مجازی!!! چه تعبیر درستی :)
خیلی خوب و مهربانانه نوشتی
حق مطلب رو ادا کردی .
امیدوارم همه خوب بشیم و خوب باشیم با هم
گندم بانو:
لطف داری عزیزم...
این دعواهای وبلاگی وقتی شروع میشه کل فضا رو متشنج میکنه...
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۳ محبوبه !!
ببخشید که خوب نبودیم
گندم بانو:
هعی...
فقط یه نفس عمیق بکشید.
گندم بانو:
هعی!!
میدونی به نظرم اصن خیلی چیزا به ماها ربطی نداره میریم در موردش نظر میدیم و باعث دعوا میشیم
اصن آقاجان باهم مشکل دارین اوکی !خب چرا عمومی باهم دعوا میکنید و هی برا هم مثلا پست میزارید و هم رو تخریب میکنید پاشید برید دعواتون رو توی خصوصی بکنید به بقیه چه ربطی داره خصومت شماها :/
البته اینو که گفتم نمیدونم الان هم دعوایی که بوده اینجوری بوده یا نه ولی قبلن چند بار دیدم که این واسه اون پست میذاشت و اون واسه این. کلی گفتم
گندم بانو:
والا من یه موقعی اومدم که در همه وبلاگا تخته شده بود!!!
نمیدونم کم و کیف دعوا چجوری بوده!!
ولی واقعا موافقم...

۰۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۳۵ جولـ ـیک
افراد مزاحم رو میشه یا گزارش تخلف داد، یا صرفا کامنتاشونو پاک کرد. حتی تو خیابونم کسی دنبال شما بیفته شما نباید بری خودتو بکشی خب! :| یا مزاحمت رو به پلیس گزارش میدی، یا محل نمیدی، یا مثل من با لگد میزنیش و فرار می کنی که خب این آخری تو وبلاگ جواب نمیده:-"

از پایه و اساس حذف کردن وبلاگ غلط است!
گندم بانو:
اوهوم ... درست میگی...
کاملا باهات موافقم که نباید با بستن وبلاگ راه رو برای ادامه مزاحمتا باز کرد...
انگار خیلی خستم...خیلی دوستم خیلی
گندم بانو:
عزیزم ... چی شده؟؟ :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹ بهار پاتریکیان D:
وای اون کاغذ خواهرمن قصد ازدواج ندارد رو یادته ؟! :))))) وای وای :))))
گندم بانو:
آرهههههههه مگه میشه یادم بره!!! :)))))
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۹ بانو ف تک نقطه
@بهارپاتریکیان



بیا به منم بگو وبتو چجوری اینجوری کردی که یه صفحه سفید میاد لطفا :)


فضای جدا لزجی شده :)
والا ما که فحش خوردیم و قضاوت شدیم و خواستن نباشیم پاکسازی شه
بیان باشه واسه خودشون :)
گندم بانو:
تو تلگرام واست نوشتم چجوری این کارو کنی !

اینجوری نگو بانو جان :(
اگه همه‌تون مونده بودین الان وضع این نبود :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۲ آوو کادو
منم دیگه خیلی حال و حوصله وبلاگ رو ندارم... هیچ کس هم اذیتم نکرده...
گندم بانو:
نه تو رو خدا!!!!
دلمون به همین کمرنگ بودن خوشه... نکنه بذاری بری :'((
منم دیگه دستم به نوشتن نمیره.
خیلی بد شده این بیان. البته همه جا آدم بیمار هست.
خیلی از دوستان رفتن یا دارن میرن :-/
گندم بانو:
ولی به جای رفتن بهتره یه فکری بکنیم....
با اتحاد... با ایستادگی!! چمیدونم!!! ولی نباید بریم! :(
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۸ פـریـر ...
همه رفتن :(( هعی...
گندم بانو:
خیییلی ناراحت کننده‌س رفتن دوستا...
جاشون واقعا خالیه :'(
خب الان به من هم القا شد ول کنم برم! چی شده؟! من فکر می کردم بچه هایی که رفتن درگیری شخصی داشتن، فکر نمی کردم دعوا شده باشه...
کلا فضای بیان خیلی با بلاگفا تفاوت داره مثل یه دهکده است که همه همدیگه رو میشناسن، بلاگفا واقعا آرامش بهتری داشت!
گندم بانو:
من اینو ننوشتم که به کسی القا شه که بره!!! :|
من خواستم یه جور تلنگر زده باشم!!! نکنه یه وقت برید!!! :((

اینکه همه همدیگه رو میشناسن یه چیزاییش خوبه و یه چیزاییش بد...
ولی میشه تلاش کرد جنبه‌های خوبش بیشتر بشه.
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۱ گیره 📎📎
تهوع آورو خوب گفتی:(
گندم بانو:
جولینگ دعوام کرد ولی!! :))
یه زمانی خیلی شوق داشتم واسه اومدن تو وبلاگ... الان ولی...
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۴ روشنک دختر لر
عهههههه شما هم شیرازین؟؟؟؟؟؟

من هی میگم دنیا خیلی کوچیکه همی می گن نههههههه...
گندم بانو:
بلی ^__^
خوشبختم :)
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۷ وبلاگ روشنک دختر لر
اوووووو چقد نظرررررر
میگم اون بالا یکی بود چه قد خشن بوووود..... نکنه بوکسوووور باشششه...


نمیدونم چی بگم؛ حالا که رفتن شاید یه جای دیگه لونه کرده باشن....
بابا این وبلاگستونا رو نذارین خالی بشه... من تازه اومدم...
گندم بانو:
نکنه منظورت جولینگه؟!!! :))))
نهههه خشن نیست! ^__^


۰۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۸ گیره 📎📎
@جولیک


خانم یا آقای جولیک دوستمو دعوا نکنید.حالش گرفته اس بابت رفتن دوستان.

:دی گندم روی عزیزمی دیگه^___^
گندم بانو:
الهی من فدای تو بشم بانو :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی