در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۳۷۶.
  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۷۳.

281 ... چرا من به پدربزرگم نرفتم؟!!

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۰ ب.ظ

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

۹۵/۱۰/۰۵

نظرات (۸)

۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۲ مهرناز .ج
یکی از افتخاراتم این بوده که تو بچگی هرکار خواستم کردم. آرزوش به دلم نمونده
گندم بانو:
خوشا به حالت خواهر!! ^__^
کل اذیتکردنای بچگی من گریه کردن بود!!!!
نه شیطنت نه خرابکاری نه هیچی!!! :((
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۵ لا نتوری
خب حالا شیطنت کن
یه روزی غصه میخوری که چرا الان شیطنت نداشتی

ماهی را هر وقت از آب بگیری...بالا پایین میپره :)
گندم بانو:
حالا دیگه سن و سالی ازمون گذشته واسه ریش سفیدم زشته!!!!! :))

۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۱ آندرومدا :)
خشونت داشته بابابزرگت :/ خشن بوده :/
گندم بانو:
بازی دوس داشته خب! :))
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۹ ببر بنگال
بچه های این دوره خیلی شیطون ترن .
گندم بانو:
بابابزرگم خیلی قشنگ تعریف میکرد...
در حدی که لپم درد گرفته بود از بس خندیده بودم!! :))
وگرنه که آره... بچه های این دوره از دیوار راست میرن بالا!!
چه خووووب بوده :)) من زیاد شیطون نبودم -_-
گندم بانو:
منم خیلی خنثی بودم :(
اصن طعم بچگی رو نچشیدم!!
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۰ آقاگل ‌‌‌‌
جواب سوال: چون از قدیم گفتن بچه حلال زاده به دائیش میبره نه به پدربزرگش که! :))
.
حالا نه به شدت پدر بزرگ شما(من میشم نتیجه اش الان:دی) ولی خب خیلی شیطون بودم بچه که بودم!
گندم بانو:
وای آخه دایی هامم خیلی وروجک بودن!!!
همین الانم هستن!!!!!!
نکنه منم سر راهیم؟!!!! O__O
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۲ لا نتوری
یعنی میگی من که هم از شما بزرگترم و هم مشغله فکری وکاریم بیشتره
هنوز کودک درونم به حالت طوفانی فعالیت داره
ینی زشته ؟؟؟
باید خجالت بکشم ؟

دوران سربازی فرمانده ی ما میگفت اگر پول داشتم دیه تو را میدادم به بابات و میکشتمت
گندم بانو:
آخه شما از اول شیطون بودین!!!
من از دوران نوزادی خانمانه رفتار میکردم :/
واقعا کاش میشد برگردم به بچگی!!!


:)))))))))))))))))))))))))))
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۳ لا نتوری
ننو که شما میگی
در لهجه ی ما بهش میگن : گاچو
گندم بانو:
ما میگیم ننی!!! تو گوگل که سرچ کردم عکس نی نی اومد!!! :/
بعد یادم افتاد تو "میم مثل مادر" بهش میگفتن ننو!
گفتم یه جور بنویسم ملت بفهمن ^__^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی