در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۲۹۵... کی بهش گفته؟ :/

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۰۲ ب.ظ

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

۹۵/۱۰/۲۵

نظرات (۳۵)

کوچیک ترها همیشه حماسه آفرینند D:
گندم بانو:
واقعا تعجب کردم!!!! نکنه تو خواب حرف میزنم!!! :/
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۴ دچــ ــــار
نمیدونم شاید آقاگل بهش تقلب رسونده :)

گندم بانو:
اصن از آقاگل بعید نیست!!!!
همون بهتر که برم بذارمش سر راه!! :/
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۸ لا نتوری
احتمالا یواشکی اونا را خونده باشه :)))
.....

آقااااااا
من میگم احتمالا آبجی کوچیکه یه وبلاگ داره
که هر روز آپ میشه و توش انواع روش هایی که تو را شگفت زده کرده را مینویسه
...
گندم بانو:
اینم ممکنه!!
آخه بعد بلای بلاگفا من یه دفتر گذاشتم و بعضی پستا رو توش مینویسم...
ولی بهش نمیاد اهل خوندن دفتر من باشه! :/
الان نگران شدم :/
برم دفتره رو قایم کنم! :/
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۰ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چه آبجی بامزه ای :)
گندم بانو:
:)
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ لا نتوری
احتمالا فردا میاد بهت میگه
بی جنبه چرا دفتر را قایم کردی :))))
گندم بانو:
وای! فک کن!! :))))
این چه کاری بود من کردم آخه!!! :/
یعنی حریم شخصیتون تو حلقم:))
گندم بانو:
دست کم گرفته بودمش!!! :)))
حتما یه بار دیده :) یا مثلاً یه‌بار وقتی نبودین یواشکی برداشته خونده فهمیده خاطراتِ خودشه :)))
گندم بانو:
زیاد میبینه تو وبلاگ پلاسم....
ولی فک نمیکردم نوشته رو دیده باشه...!!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۹ دچــ ــــار
دیگه الان فایده نداره / ا حالا یه کپی هم زده از رویش :)
گندم بانو:
ای وای!!! :)))
زیاد می‌بینه تو وبلاگ هستین؟ :))) اگه سواد اینترنت و اینا رو داره و اینا رو می‌فهمه[که اکثر بچه‌های این دوره زمونه بلدن :دی] مطمئن باشین آدرس اینجا رو هم داره :دی :))
گندم بانو:
آخه آدرس وب یکی رو پیدا کردن خیلی بالاتر از توانایی یه بچه‌س!!!
بعد مطمئنم آدرس نداره چون فک میکنه بیان یه نرم افزاره!!
وای منو نترسونین!! :))
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ببر بنگال
خخخخخ خوب حتما دیدتتون داشتیدمینوشتید.
گندم بانو:
نمیدونم!!!!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۰ شیکسون (^_^)
خیلی خنده داره :))
یاد سریال دنیای شیرین دریا افتادم 😂
گندم بانو:
اوضاعی شده واقعا!! :))
سلام
بخدا من بهش نگفتم:(((



+
هیچکی بهش هیچی نگفته ایشون با این روش احتمالا میخواستن از زیر زبونتون بکشن بیرون و عکس العمل تون رو بفهمه.
یا برفرض مثال متوجه شده باشه میتونی تو دو سوال اساسی ضربه فنی اش کنی و متوجه بشی :)
گندم بانو:
:)

به نظرم بچه‌تر از اونه که بخواد همچین کاری کنه‌ها!! :))
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۴ آندرومدا :)
منم فک میکنم داداچ اوچیکم نمیفهمه ولی میفهمه =|
گندم بانو:
یعنی جدی‌تر بگیرمش؟!! :))
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۹ پرتقالِ دیوانه
رفته پیدا کرده دفترو دیگه :دی
گندم بانو:
ای وای!! حالا چیکار کنم؟!! :))
ولی دفترو پیدا کنه بهتر از اینه که وبلاگو پیدا کنه!! :)
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۹ مکاترونیک خودرو
بچه های کوچک ازخودمان به خودمان نزدیکترند مکاترونیک خودرو:)
گندم بانو:
تکبیر! ^__^
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۱ 𝓂𝑜𝒽𝓈𝑒𝓃 𝒻𝒶𝓇𝒶𝒿 シ
مطمئنا خونده چون منم بچه بودم نامه های آبجیم رو که به دوستش داده بودپیدا کرده بودم قشنگ خونده بودم =) آدم با نوشتن راحت میشه ولی همون آرامش بعد از نوشتن عوضش در هنگامی که آبجیت یا داداشت میخونه در میاد...
منم چند وقتی بود خاطره مینوشتم از اندر احوالات بلاگ بیان تا دیزی بیبی جان ولی الان کو وقت حالا و کو دست والا -_-
خوب هست حالا خاطره نمینویسید وگرنه مسائل شخصی و غیره بر باد میرفت (❀◦◡◦)
خدا عاقبت به خیر کنه به بابا و مامانتون نگه منم زیاد حرف زدم انگاری :/
گندم بانو:
این چه کاری بوده خب؟!!!! حریم شخصی خواهرتونو چرا رعایت نکردید؟!! :/
خاطره مینویسم دیگه!!! اکثرش خاطره‌س!
امیدوارم نگه! :)
اختیار دارید :)
:))))
گندم بانو:
:)
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۱ ام اسی خوشبخت
اعتراف میکنم منم بچه بودم دفترخاطرات ابجی بزرگه رو میخوندم :)
گندم بانو:
ای وای!!! چه بچه‌هایی بودین شماها!!! :)))
بابا بچه ها خیلی چیزا حالیشون میشه به روی خودشون نمیارن،یه احتمالم هست که از روی کنجکاوی سراغ هیستوری مرورگرت رفته باشه( حالا که میگید دیده توی وبلاگ میچرخید) دست کم نگیر ، کلاس چندمه دوم؟ سوم؟

به نظر من یه نسخه پشتیبان از وبلاگت براش آماده کن :))
گندم بانو:
کلاس چهارمه.
آخه من فقط با گوشیم یا لپ‌تاپم میام بیان...
هر دوش هم شخصیه و رمزداره... رمزشم مطمئنم بلد نیست!!

:))
یهوقت های ی برمی گردم خاطرات قبلم را می خونم می بینم چقدر درد کشیدم ..نوشتن خاظرات خوبه ..ادم یادش نمی ره چه روزهایی را گذرونده
گندم بانو:
من خاطره‌های تلخو تا حد ممکن نمینویسم...
تو وبلاگ قبلی وقتی خاطره‌های غمگینو میخوندم دوباره غمگین میشدم!
۲۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۴ منتظر اتفاقات خوب
خدا حفظ کنه این خواهر باهوش رو:))
گندم بانو:
ممنون :)
آخه آدرس وب یکی رو پیدا کردن خیلی بالاتر از توانایی یه بچه‌س!!!

خیلی پیچیده‌ست مگه؟ کارِ یه Ctrl+H هست فقط [گشتنِ هیستوری توسط یه دستگاهِ ترجیحاً متصل به نت!!! از این آسون‌تر؟!] :))) والاع! شما بزرگترها همیشه ما کوچیکترها رو دستِ کم گرفتین :دی [منظورم از بزرگترا ، بچه ی بزرگتر و منظور از کوچیکترها بچه‌ی کوچیکتر بود :دی]

من یازده دوازده ساله که بودم همیشه هیستوریِ داداشم رو چک میکردم!! پس چی :)) [البته منظورم از هیستوری فقط برای سیستم نیست! منظورم کارها و نوشته‌ها و کتاب‌ها و ورقه‌ها و ایناها هم هست :دی ]
گندم بانو:
آخه من فقط با گوشی و لپ‌تاپ خودم میام!
هیچ‌کس هم جز من از اینا استفاده نمیکنه!!
والا شما کوچیکترا یهو ما رو شگفت‌زده میکنین!!!
خو از اول بگین چیا بلدین آدم تو این شرایط قرار نگیره!!! :دی

شما خیلی بلا بودی! :)
لو رفتی...
:-)))
گندم بانو:
ای بابا!!! :))
۲۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۷ פـریـر ...
اینجا رو میگه؟ عه وا! از کجا فهمید آخه @_@
گندم بانو:
نمیدونم اینجا رو میگه، یا اون دفترم،
یا دفتر یادداشت گوشیم که گاهی چند تا کلمه واسه یادآوری مینویسم!!! :/
اصلا هر چی باشه ولی اینجا نباشه!!! :(
احتمالا تو خواب حرف زدی :))) فهمیده :)))
گندم بانو:
ای وااای!!! :)))
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۶ علی اسفندیاری
شاید خودتون قبلا بهش گفتین
گندم بانو:
فک نمیکنم!
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۱ פـریـر ...
واقعا! خداکنه اینجا رو نفهمیده باشه...
خواهرکوچیکه ها نباس از وب آدم باخبر بشن...اگه بشن دیگه فااااتحه :|||
گندم بانو:
مخصوصا که دهن‌لق هم باشه!!! :/
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۰ منِ ناشناس
:)
گندم بانو:
:)
پیام این قسمت:بچه ها از انچه فکر میکنیم باهوش ترند
گندم بانو:
واقعا!!! :)))
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۲ بانوچـ ـه
و شاید جزو کامنت گذاران هم باشه :))
گندم بانو:
ترسناک شد!!! :$
:))
احساس میکنم من اینجا کامنت دادم:/
گندم بانو:
من کامنت تایید نشده ندارم!!!!
:|یعنی من توهم زدم؟:دی
گندم بانو:
:)))
شاید یه لحظه نت قطع و وصل شده مثلا! :)
من گفتم:دی
منو ببخش گندمی^_^
گندم بانو:
حالا خوبه منم برم به شازده بگم؟!! ^__^
بگو خخخخخخ

اون اصلا مثل آبجی کوچیکه تو این فازا نیسp:
گندم بانو:
پس ایشالا خدا یه پرنسس بهت بده که تو همین فازا هم باشه :))
دارم ک:/
فسقل ^_^
بدجورررررر فضولهههه
طوطی خونمونه خخ هر کاری میکنیم،هر چی میگیم زود تکرارش میکنه^____^
گندم بانو:
عه! پس میرم به فسقل میگم! ^__^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی