در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^



  • ۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۳

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

یکی دیگه هم بود که نمیدونم چند ساله ست!



متنش اینه:

آهویی دارم خوشکله فرار کرده ز دستم

( بگیر عکسمو!)

دوریش برایم مشکله

(بزن برام خب)

منتظره عکس بگیرم ازش! ^___^



  • ۱۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۲

تو خونه ما قانون اینه که مودم شبا خاموش باشه! یعنی دستور آقای پدره! و آقای پدر برای اینکه ثابت کنه که هر چی میگه به صلاح ماست و خیر ما رو میخواد روزی شونصدتا پیام تو تلگرام واسه همه‌مون میفرستاد که ببینید... فرکانس‌های مودم سرطان‌زاست! و اگه شبا روشن باشه سرطان میگیرین میمیرین! و این دانلود رایگان شبانه همش نقشه دشمنه و... که دیگه ما گفتیم اوکی دَد! خاموش میکنیم!

بعد آقای پدر گوشی‌های موبایل رو نشونه گرفت! گوشیا مث مودم دم دستش نبود که اول قانونو اجرا کنه بعد ما رو راضی کنه! :) خلاصه که دیدیم فیلم پشت فیلم، کلیپ پشت کلیپ، پی‌ام پشت پی‌ام... که چی؟! امواج گوشی سرطان‌زاست! و این نقشه دشمنه که اینو نمیگن تا ما سرطان بگیریم بمیریم!!! و ما بالاخره گفتیم چشم! موقع خواب آنتنو قطع میکنیم!

اما قبل از اینکه آقای پدر بتونه یه نفس راحت بکشه با پارازیت‌هایی مواجه شد که تشعشعات سرطان‌زا داشتن!!!! که هر دوشنبه مردم شیرازو جمع میکنه جلو استانداری!!!! که....

که انگار قسمت همینه که ما سرطان بگیریم و بمیریم!!!! :)))



  • ۲۸ نمایش
  • خاطره ها
  • شاید سیاسی
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۰

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!


  • ۳۲ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۹

میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!



  • ۴۷ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۸

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!



  • ۶۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۴




این عکس قدیمیه ...

خیلی قدیمی...

ولی هر بار میبینمش خنده‌م میگیره!!! :)))



  • ۳ نمایش
  • طنز
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۶

- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!



  • ۲۳ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۵

وقتی کارمو گذاشتم کنار، انگار تو یه خلاء رها شدم!
روزا تو اتاقم مینشستم و به عمری که تباه شد فک میکردم...
کم کم دیدم قرار نیست چیزی عوض بشه.
حداقل فعلا
کم کم در اتاقمو باز کردم
کم کم رفتم بیرون
کم کم با خودم گفتم برم کمک مامانی!
اگه داره ظرف میشوره خب من آب بکشم...
اگه داره غذا میپزه خب من بادمجونا رو سرخ میکنم!!
کم کم گفتم مامانی بیا غذاهای جدیدو هم امتحان کنیم!
مامانی بیا شیرینی هم بپزیم!
کم کم مامانم هم گفت گندم بیا این کانالای نمدسازی رو ببین!
گندم برم نمد بخرم واسم الگوی اینا رو میکشی؟!
کم کم حرف زدیم با هم
کم کم درد دل کردیم با هم
کم کم تازه فهمیدم مادر داشتن یعنی چی!!
منی که درد دل نکن ترین دختر دنیا بودم!
کم کم دیدم میشه با مامانی یه دنیا بار دل سبک کنم!
مامانی هم بیشتر همیشه منو شناخت...
فهمید یه روزایی هم هست که من حرف نمیزنم!
به جاش میزنه به سرم!
به جاش عصبی میشم!
بداخلاق میشم!
میدونست وقتی نگفتم، یعنی قرار نیست بگم!
میدونست وقتی اینجور موقع ها با آّجی کوچیکه دعوام میشه نباید بازخواستم کنه!!!
میدونست باید بره به آبجی کوچیکه بگه آجی گندم حالش بده!
جولینگ جانم گفته یک روز کاملتان را بگذارید برای مادرتان...
من همه روزامو گذاشتم واسه مامانم...
نه به خاطر مامان...
به خاطر خودم!



  • ۳۶ نمایش
  • چالش
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۰

اون اتاقای درب و داغون خوابگاه...

با اون کمدای در شکسته و تختای زنگ زده زهوار در رفته...

با اون هم‌اتاقیای جارو نکنِ ظرف نشورِ مراعات نکن...

با همه کمبودا و عذابای دوران دانشجوی...

همه میارزید به وجود اون باغچه دنج پشت ساختمون خوابگاه!

که میشد هر ساعتی که دلت گرفت بری بشینی توش گریه کنی و از کسی خجالت نکشی!

که مجبور نباشی به کسی توضیح بدی چی شده!



  • ۱۸ نمایش
  • حرفای دلم
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۵

اگه بخوام یه سریال کارتونی جدید رو بهتون معرفی کنم،
باید بگم بشینین "بابا لنگ دراز" زیرنویس فارسی و سانسور نشده رو ببینین!!!
قصه ش کاملا جدیده!! :))

+ یه بار دیگه آفرین بگم به هنر ایرانیا!! ^__^



  • ۲۴ نمایش
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۳

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!



  • ۱۴ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۲

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))



  • ۳۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۱

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!



  • ۱۶ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰

امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))



  • ۱۴ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۹

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))



  • ۲۲ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۹

به درجه ای از عرفان رسیدم که یه عالمه حرف دارم ولی آپ نمیکنم!! :))

احتمالا این پست طولانی بشه!

شایدم نشه! نمیدونم!!


1. این چند روز تعطیلیه بود... تولد پیامبر... جاتون خالی من مردم و زنده شدم!!! مریض بودم اونم چه مریضی!!! حالا تو اون هیر و ویر یه آفت مسخره هم زده بود زیر دندون نیشم!! خودش شدید درد میکرد دندونمم هی میخورد بهش اصن در حد مرگگگ!!!! :/  ( کلیک )


2. به خاطر سرماخوردگی شدید مورد 1 گوشام کیپ شده بود! شنواییم کلی کم شده بود!! حالا تو این موقعیت خواستگارو کم داشتم که الحمدلله اومد!!! :/

گفت اعتقاد شما به ولایت فقیه چیه؟!!

گفتم بله؟!!! O_o

یه لبخند زد و تکرار کرد : ولایت فقیه!

گفتم: نه اینو که شنیدم. امممم اتحادم با ولایت فقیه چیه؟!!!!!

اونقدر از کلمه ای که من شنیده بودم شوکه شد که زبونش بند اومده اومده بود نمیتونست کلمه درستو بگه!!! :)))))


+ این سوال جلسه اول خواستگاریه آیا؟!!! :))

++ از لحاظ مذهبی متوسطم... اون خیلی مذهبیه... یه عده میگن عیب نداره، یه عده میگن پدرت در میاد!!! تو دو راهیم... گویا اونم تو دو راهیه!



3. نشستم پای کارای زنونه!! یه روزی هیشکی فک نمیکرد گندم سوزن دست بگیره!!! حتی خودم ... حتی مامانم!!! ولی گرفتم ^___^

خسته کننده ست ... خیلی ... ولی از بی کاری بهتره!



  • ۲۶ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۶