در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

۲۸ مطلب با موضوع «از آرشیو وبلاگ قبل» ثبت شده است

سرما خوردم...

در حدی که به خواهر کوچیکم دیکته گفتم: "... آن ها ..."

نوشته: "... آب ها ..." !!!!


+ این آخرین بازمانده وبلاگ قبلیمه!!

  • ۱۲۶ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۱ ۲ نظر



همفری بوگارت : چشمات اذیتت میکنه ؟
لورن باکال : نه !
بوگارت : ولی پدر منو در آورده !!

(دیالوگ از فیلم the big sleep)

  • ۳۰۵ نمایش
  • کپی شده ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۸ ۱۷ نظر


خدا

خدای خوبم

هر چند پر از گناهم

ولی با تمام ذرات وجودم به بخشندگی تو امید دارم...

  • ۱۳۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۷ ۲ نظر

روزی که جناب رییس فرمودن:

به تو بیشتر از هر کسی تو شرکت اعتماد دارم...

بنده چنان ذوق زده شدم که نگووووو ... 

اما...

الان چند روزه وقت ندارم سرمو بخارونم!!!!!

کلی کار ریخته سرم که چییییی...

رییس جان به بنده اعتماد دارن!!!

  • ۱۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۶ ۰ نظر

دلم یه تحول بزرگ میخواد

یه چیزی تو مایه های کن فیکون شدن کل زندگیم...

خسته شدم از این همه روزمرگی

  • ۱۲۲ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۴ ۱ نظر

نمیدونم چه اصراری دارم بگم شغلم عادیه؟؟!!!

واقعیت اینه که حضور یه دختر تو کارگاه ساختمونی غیر متعارفه!

حالا نه واسه حرفایی که میزننا...

خوب رفتم تو ساختمون یه کارگره آهنگ گذاشته بود،

یه تکون به کمرش داد و یه قر به گردنش و و یهو ...

منو دید!!!

خودشو زد به ورزش کردن!!!

 

+ یه بارم اول صبح رفتم یه بدبختی داشت لباس عوض میکرد!

دیگه هیچ وقت اول صبح پا تو کارگاه نذاشتم...


بعدا نوشت: یه مدت توی یه کارگاه ساختمونی در حال کار بودم!!!!

  • ۲۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۳ ۱ نظر

انگار توی حجمی از تهی رها شدم!!!

هیچی نمیشه...

هیچ کس هیچی نمیگه...

بی وزن، غوطه ور...

حسودیم میشه به شخصیت های رمانها!!!!

کلی اتفاق میوفته هی براشون!!!

  • ۲۳۹ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۰ ۳ نظر

همه چیزهای از دست رفته یک روز برمیگردند...

اما درست همان روزی که یاد میگیریم چطور بدون آنها زندگی کنیم...


نویسنده: نمیدونم!!

  • ۱۲۳ نمایش
  • کپی شده ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۹ ۳ نظر

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﻧﮑﻦ .. ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ
ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ .. ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ
ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ
ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ .. ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ
ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ . ﺁﻥ ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ.
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ
ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﻣﺒﺎﺩﺍ
ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺑﺎﺷﺪ ..
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ،،ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ
ﮐﻦ ..
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ
ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ
ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ
ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ
ﺑﺎﺷﯽ ...

 

" سیمین بهبهانی "

  • ۱۱۷ نمایش
  • کپی شده ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۸ ۱ نظر

رفتم شرکت

بهشون اعلام کردم که دیگه نمیخوام باهاشون همکاری کنم!!

همه شون کلی ابراز تاسف کردن !!!!

و یه عالمه صفات نیکو برام برشمردن!!!

مثلا اینکه من خیلی متانت دارم...

و وجودم سرشار از یه آرامش خاص هست!!!!! :)

رییس جان عقیده داشت که

با وجود من میشه به هم نسلان من امیدوار بود!!!!!!

( البته تا قبل از اینکه بگم میخوام برم اصلا اینطوری نبودا!!!

من همیشه متهم ردیف اول بودم تو تمام مشکلات کارگاه !!!)

هیچی دیگه تصمیم گرفتم هی از همه جا برم!!!

خیلی کیف میده از آدم تعریف کنن!!!

  • ۱۳۷ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۶ ۰ نظر

چگونه میشود

از خدا گرفت چیزی را که نمیدهد؟؟

میگویند قسمت نیست، حکمت است...

من قسمت و حکمت نمیفهمم‍‍‍‍

تو خدایی...

طاقت را میفهمی...

مگر نه؟!!

  • ۱۴۰ نمایش
  • کپی شده ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳ ۵ نظر


" اول چاه رو بکن بعد منا رو بدزد "

یعنی وقتی میخوای یه چیزی داشته باشی اول جاشو داشته باش...

" خر نخریده آخره شو نمیبندن "

یعنی اول یه چیزی رو داشته باش بعد به فکر درست کردن جاش بیوفت!!!

  • ۱۱۸ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۱ ۰ نظر


امروز آخرین روز سال اسب هستش ...

تا سال اسب بعدی 12 سال فاصله ست...

من متولد سال اسب هستم...

سال تولدمو دوست داشتم،

هرچند انتظاراتم از سال تولدم برآورده نشد...

اما سال خوبی بود.

ایشالا بقیه انتظاراتم در سال بز برآورده بشه!!!

(چقدر من متولدین سال 70 رو بابت به دنیا اومدن تو سال بز مسخره کردم!!!! امیدوارم حلالم کنن !!! :) )


29 اسفند 93

  • ۲۳۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۱۷ ۰ نظر


پسر عموم اول دبستانه ...

هر وقت هم جیش داره هم تشنه شه،

اول آب میخوره بعد میره دستشویی ...

دلیلش هم اینه که تو دستشویی از تشنگی نمیره !!!

  • ۱۷۷ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۱۵ ۷ نظر

چطور میشه با یه بچه با 17 سال تفاوت سن هم اتاق بود بدون کل کل؟!!!

خوب من به نور حساسم ، خواهرم بدون چراغ خواب نمیخوابه !!!

اوضاع داریم به خدا!!!!!!



+ بعدا نوشت:

الان که عادت کردم به چراغ خواب، البته به سختی و بدبختی، حالا خانوم عادت کرده چراغ روشن باشه بخوابه بعد یکی ( که قطعا منم!!) بره خاموشش کنه!

  • ۱۲۱ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۸ ۱ نظر


تو زندگی آدم

لحظه هایی هست که حس میکنه رسیده به نقطه تسلیم،

به حد جاری شدن...

این جور موقع هاست که دلت میخواد یکی باشه

یکی که حرفاش بوی آرامش بده

یکی که حضورش امید زندگی باشه..

به اون نقطه رسیدم،

اما اونی که باید باشه، نیست...


 

 + نقطه تسلیم : نهایت باری که فولاد میتونه تحمل کنه.

حد جاری شدن: وقتی بار بیشتر از نقطه تسلیم بشه فولاد به حالت پلاستیک در میاد و دیگه مقاومت نداره.

  • ۸۷ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۵ ۰ نظر

گاهی بعضیا تو زندگیت هیچ نقشی ندارن...

یعنی فک میکنی ندارن...

اما وقتی میرن یه حالی میشی،

تازه میفهمی یه چیزی بوده،

شاید عادت، شاید محبت، نمیدونم

اما گاهی دلت نمیخواد برن...

  • ۱۱۰ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۴ ۰ نظر

یه قسمتایی از زندگی هست

که آدم دلش میخواد تغییر کنن

بعد اون قسمتا تا آخر عمر ثابت میمونن...

یه قسمتایی هم هست که دوست داریم ثبات داشته باشن

اما خوب زندگی چون مجبور نیست به دل ما بچرخه...

دقیقا همونا رو تغییر میده که تنوع ایجاد کرده باشه!!!!!

کلا من و زندگی از این شوخیا زیاد داریم با هم!!!

  • ۱۱۶ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۰۳ ۰ نظر

خواهر کوچیکم زیراکس منه ها!!!

بعد برگشته به مامانم میگه

من دختر خوشکله تم، آجی دختر زشته ت!!!!

  • ۲۶۷ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۴ ۴ نظر

مکالمه من و خواهرم:

من : من میخوام ازدواج کنم برم یه شهر دیگه... نه اصلا یه کشور دیگه!!!

خواهرم : منم تو ساکت قایم میشم میام!

من : ساک نمیبرم. شوهرم همونجا همه چیز برام میخره!!

خواهرم : گم بشه شوهرت!!!!


4 اسفند 93

  • ۱۶۵ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۳ ۹ نظر

امروز یه روز خوب بود

متفاوت با همه روزهای قبلی...

که به خاطر دختر بودن، دانشجو بودن، دانش آموز بودن یا قبل تر ها به خاطر کودک بودن بهم تبریک گفته بودن....

امروز روزی بود که سالها براش زحمت کشیده بودم...

روز مهندس...

خیلی کیف داشت!!!!!


5 اسفند 93

  • ۱۸۸ نمایش
  • خاطره ها
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۲ ۶ نظر


میگه حدیث داریم

در مورد هرکی هر قضاوتی بکنی تا قبل از مرگت عین اون گناه رو انجام میدی!!

خدایاااااا....

من نمیخوام اختلاص گر بشم!!! :(

  • ۱۱۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۱ ۱ نظر


چند سال پیش وقتی برای اولین بار قرار شد با یکی از خواستگارام خصوصی حرف بزنم،

مامانم خواهر کوچیکمو به عنوان محافظ فرستاد تو اتاق!!!!

خوب سختش بود مامانیم !!! چندتا دختر داشت مگه؟!! 

خلاصه ...

آبجی کوچیکه خسته شد رفت بیرون ...

مامانم بهش گفت چرا آبجی رو تنها گذاشتی اومدی بیرون؟!!

گفت : آبجی تنها نبود، آقایی پیشش بود !!!

  • ۱۳۲ نمایش
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
  • خاطره ها
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۰ ۴ نظر

8

خیلی سخته برام نتونم حداقل یک ماه آینده مو برنامه ریزی کنم!!!

نه از اون برنامه ها که فلان ساعت فلان کارو میکنم و اینا...

باید بدونم اصل کاری های زندگیم چیه...

دقیق بدونم قراره کجا باشم، چه کاری انجام بدم و ...

وقتی نمیدونم حرص میخورم!!!

الان یه چیزایی رو نمیدونم!!!! :(

  • ۱۰۸ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۹ ۰ نظر

آدم باید سعی کنه با کسایی که سمنو نذری میدن آشنا بشه !!!

و حتی رفاقت کنه باهاشون !!!! :)

  • ۱۳۲ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۸ ۲ نظر

گاهی آدم واسه بعضی ها خیلی احترام قائله ،

ولی بعد طرف کاری میکنه 

که واسه همه اون لحظه هایی که بهش احترام گذاشتی 

از خودت بدت میاد!!!

آخرش هم یه جوری حق به جانب رفتار میکنه 

یعنی این تو بودی که خیلی نا متمدن رفتار کردی!!!

اوف!!! خیلی حرص داره به خدا!

  • ۸۳ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۶ ۰ نظر

5

متنفرم از وبلاگایی که اولشون نوشته 

اگه از اینجا خوشت نمیاد هری!!!

آخه عزیزم یه ذره شعور ... شخصیت ...!!!

یه ذره احترام متقابل !!! فرهنگ !!!!!

  • ۱۱۰ نمایش
  • حرفای دلم
  • از آرشیو وبلاگ قبل
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۵ ۱ نظر

دیشب ماشین بابام خراب شد...

یه جایی بودیم در حد بیابون بی آب و علف!!!

خیلی اذیت شدیم تا جرثقیل اومد و ...

بعد از چند ساعت که رسیدیم خونه 

بابا و مامانم همش ناراحت بودن .

طی یک فرایند شیمیایی مغزی فرمودم :

خدا رو شکر که ماشین تصادفی نبردیم گاراژ !!!!

و خانواده کلی از نبوغ ذهنی اینجانب تعجب نموده،

و موجبات مسرت ایشان فراهم گردید !!!! :)

 

+شب خوبی نبود ، ولی میتونست بدتر باشه....


21 اسفند 93

  • ۱۳۴ نمایش
  • خاطره ها
  • از آرشیو وبلاگ قبل
  • طنز
۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۵:۱۴ ۳ نظر