در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱ ۳۸۶.

۱ مطلب با موضوع «مهمون» ثبت شده است

همین طوری که داشتم وسط این سرمای ناجوانمرد توی خیابون قدم می‌زدم و به موضوعی که برای نوشتن تو وبلاگ گندم بانو انتخاب کرده بودم، فکر می‌کردم (الان متوجه شدید من خودش نیستم یا بیش‌تر توضیح بدم؟) سرِ در گریبانم رو بالا آوردم و هر چند، سوز هوا سیلی می‌خورد تو صورتم اما به جاش خیره شدم تو چهره‌هایی که از کنارم می‌گذشتن، زن، مرد، پیر، جوان، سالم، بیمار، ثروتمند، متوسط (به قولی «هشت گرو نُه») یا حتی زیر خط فقر و... اما تنها وضعیت مشترک بین همه، همین فکر کردن بود؛

به این نتیجه رسیدم سرمای هوا اجازه هیچ کاری نمیده جز این‌که دست‌ها توی جیب فرو برن، سرها طوری پایین بیان که جز دو قدم جلوتر رو نشه دید و نهایتاً فکر کردن و فکر کردن؛ نمی‌دونم شاید بین همه اینایی که دیدم، یکی یا دو تا یا نمی‌دونم چند تا نویسنده هم بود، نویسنده کتاب یا خبرنگار یا وبلاگ‌نویس یا حتی کامنت‌نویسی که شاید به نظر خودش نویسنده نباشه اما جملاتش برای مخاطبش خیلی باارزشه؛

از بحث منحرف نشیم، داشتم می‌گفتم که شاید بین این همه متفکر چند تا نویسنده هم بودن که داشتن اون لحظه به فصل تازه کتابشون، به پست آینده وبلاگشون، به مقاله جدید نشریه‌شون و به کامنتشون برای وبلاگ مورد علاقه‌شون فکر می‌کردن؛ مثل من که داشتم فکر می‌کردم برای گندم بانوی بامرام چی بنویسم؛ اصلاً شاید یکی یا چند تا از رهگذرهایی که دیدم، همین الان بین شما باشه، بعید هم نیست، دنیا کوچیک‌تر از این حرفاست؛ راستی از چی می‌خواستم بنویسم؟ یادم رفت!

روز خوبی داشته باشید، ضمناً نظرات رو خود گندم تأیید می‌کنه.

  • ۵۳۱ نمایش
  • مهمون
  • مترسک ‌‌
۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۸ ۵۱ نظر