در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

۴۶۷.سفرنامه مشهد۱

این فیلم سینماییا هست که یه روز از زندگی یه خونواده رو نشون میده که تمام آوار مصیبت عالم سرشون خراب میشه، اینا اگه واسه شما فیلمه واسه ما خاطره‌س! :/ :))

بعد هیفده هیجده ساعت تلوتلو خوردن تو اتوبوس رسیدیم مشهد، در حالیکه نمیدونستیم شعبه ۵ اصلا کجا هست... فک کنم حدود یه ساعت فقط درگیر این بودیم که بفهمیم اصلا کجا باید بریم! چمدونو دادیم امانات و راه افتادیم سمت دادگاه.

از دنگ و فنگای دادگاه نگم براتون. ایشالا هیچ‌وقت برای کسی پیش نیاد. روند عجیب و غریبی داره این کارای دادگاهی... مثلا میری از یه شعبه‌ای یه نامه‌ای میگیری، میبری یه سری کارا روش انجام میدی، بعد میبری یه جایی که ارجاعت بدن یه جای دیگه! بعد دوباره میری اون جای دیگه نامه‌هاتو میبری، بعد اونجای جدید یه نگاهی به مدارکت میندازه و یه رای میده که باز باید ببری اون جای اولی!! و من اصلا نمیفهمم که چرا نمیشه همه این کارا رو تو شهر خودمون بکنیم و بعد نامه رو ارجاع بدیم اینجا؟! :/

بعد یه عالمه بدو بدو، در حالیکه صبونه نخورده بودیم و ناهارو ساعت ۴ خوردیم گفتیم خب، بریم چمدونو برداریم بریم مهمونسرا که دوست همسر هماهنگ کرده بود برامون... زنگ زدیم به دوستش، گفت مهمونسرا کنسله! :||| خسته بودم... خیلی خسته بودم. نشستیم لبه پله‌های جلوی ترمینال امام رضا. همسر گفت میخوای غر بزنی؟! (برایان تریسی تو کتاب مدیریت بحران میگه تو شرایط بحرانی دنبال مقصر نگردید، دنبال راه حل بگردید) غر زدن چیزی رو حل نمیکرد، دنبال مقصر گشتن جز عصبی‌تر کردن هر دومون نتیجه‌ای نداشت. گفتم نه. سکوت کردم تا تو آرامش فکرشو جمع کنه.

یه خونه کوچیک گرفتیم و با امید خیلی زیاد روز دوم دادگاه رو رفتیم. ولی برخلاف تصورمون نتونستیم ماشینو آزاد کنیم. فقط گفتن فعلا ماشینتونو نمیفروشیم تا زمان دادگاه! :/

لبریز بودم. خسته بودم. راه افتادیم سمت حرم بلکه حال و هوامون عوض بشه. وقتی تو ورودمون گیر دادن به پاوربانک و گفتن نمیتونی ببریش داخل و گوشی من شارژش کم بود و همش حس میکردم اگه از همسر جدا بشم دیگه نمیتونم پیداش کنم کاملا سرریز شدم! :( اونقدر ناراحت بودم که اصلا دلم نمیخواست حتی برم زیارت. که یهو اون وسط همسر برگشت گفت امام رضا! خادمات زن منو ناراحت کردن! همه‌شونو بکش! :)))))

نمیدونم بگم حسن ختام این ماجراها بود یا نه... ولی حتی بلیط شیراز هم گیر نمیاد تو مشهد! تصمیم این شد که بریم یزد، خونه داداش همسر. زنگ زدیم خبر بدیم، زن‌داداشش گفت خوب دوتایی با هم رفتین گشت و گذر! چند دقیقه قبلش به همسر گفته بودم الان خونواده‌هامون فک میکنن چقد ما خوش خوشانمونه اینجا... خبر ندارن چی شده!

از اون طرف هم که بابام زنگ زده میگه برین بوشهر ماشینتونو بیارین... فک میکنن ماشین اونجا خراب شده... حالا چی بگیم بهشون؟! :(

مریم بانو
۲۴ شهریور ۹۸ , ۲۱:۵۰
با خط به خط نوشته ات درکت کردم.

مخصوصا اونجا که گفتی سرریز شدم..

منم خیلی این ماجراها برام پیش میاد یه گره هایی که بازنمیشن فقط کورتر میشن.

اما نیمه پرلیوان اینه امام رضا طلبیدتون :))

پاسخ :

از نیمه‌های پر لیوان هم به زودی مینویسم :)
ممنون که درک کردی :*
بهارنارنج :)
۲۴ شهریور ۹۸ , ۲۲:۰۲
اوه مای گاد:(


چرا بعضی خادما انقدر گیرن؟یبارم منو سر یه سری وسیله اذیت کردن یه جا راهم نمیدادن میگفت بده امانت امانتیه میگفت راه میدن ما نمی گیریم.:|

پاسخ :

نمیدونم چرا بعضیاشون اینقدر تلخی میکنن. بعضیاشون ولی خوب بودن. مهربون بودن
آقاگل ‌‌
۲۵ شهریور ۹۸ , ۰۹:۵۶
پتانسیل این رو دارین که رضاعطاران از روتون متهم گریختی چیزی بسازه. این حجم از بدبیاری دیگه کم سابقه است. عوضش ولی دل گنده می‌شین. زین پس دیگه توپ هم تکونتون نمی‌ده.

پاسخ :

:))))))) بعد خوندن کامنتت هی تصور میکردم شروع فیلمی که بخوان از این روزای من بسازن از کجاست! :))) پایانشم که مهم نیس جدیدا :)))

مهدی صالح پور
۲۵ شهریور ۹۸ , ۱۲:۰۱
به قول بچه‌ها؛ عجب وضع نابسامانی!
البته که در نگاه بلندمدت، خاطره میشه. مثل همین پست وبلاگی.
و قوی‌ترت می‌کنه.

هر چند اینها چیزی از مزخرف بودن مراحل اداری توی ایران کم نمیکنه

پاسخ :

به نظرم این مراجل اداری رو صرفا واسه این گذاشتن که اکثریتی رو شغل بدن! وگرنه واقعا خیلی از مراحل به نظر اضافی میاد!

قبلنا زیاد حرفی واسه گفتن نداشتم... جدیدا کنار هر کی میشینم خییییلی خاطره دارم واسه تعریف! :))
هوپ ...
۲۵ شهریور ۹۸ , ۱۷:۴۸
انگار اتفاقات ناراحت کننده منتظرن همه با هم اتفاق بیوفتن!
امیدوارم ته این سفرنامه اینطور باشه که با ماشین خودتون برگردین.

پاسخ :

آره مسلسلی شده دیگه! :/
ماشین که بوشهر توقیف شده... ما هم الان داریم برمیگردیم. فقط گفتن فعلا نمیفروشیمش تا دو ماه دیگه که دادخواست شما بررسی بشه و رای صادر کنیم. ولی از توقیف در نیومد.
دینا
۲۶ شهریور ۹۸ , ۲۰:۱۲
به قول جودی ابوت اتفاقای خیلی بزرگ نیستن که آدمو از پا میندازن، اتفاقای کوچیک کوچیکه که تحمل ادمو تموم میکنه.
لحظه سرریز شدنو خوب درک می کنم. خسته ، اعصاب خورد، له و لورده ، حالا یکی هم بیاد بهت گیر بده😡
اون لحظه احتمالا من ساکن میشدم و شروع می کردم خیره خیره زمینو نگاه کردن😅
بعدم میرفتم پیش امام رضا گله و شکایت و این صوبتا تا از دلم درآره.
ولی خوب از دل آدم درمیاره ها😍😍😍

پاسخ :

:) چه نقل قول خوبی :)

امیدوارم از دل ما هم در بیاره... :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan