در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

550. این پست حاوی مقادیری غر میباشد!

سلام رفقا

چند روزیه دست و دلم به هیچی نمیره...

ممنون از کامنتاتون برای پست قبلی... با اجازه تون بدون جواب تاییدشون میکنم.

حرفای همه تون خیلی درست بود.

فقط یکی از دوستان گفته بودن که وقتی یه چیزیو میفروشی اون فرد میتونه تصمیم بگیره که بفروشدش یا هدیه بده و ... بله عزیزم، درسته. اما مشکل من با اون آدم این بود که نوشته بود کار خودمه و سفارش میگیرم. این ناراحتم کرد.

.

این روزا حالم خرابه...

شاید به خاطر مدت زیادیه که منتظریم معلوم بشه بالاخره رفتنی ایم یا موندنی... پنجاه درصد رفتنی شدیم :)

شایدم به خاطر تنهایی این روزا...

دیروز آبجی کوچیکه حرفی زد که خیلی حالمو بد کرد.

من هنوز بابت بی وفایی هام با آبجی کوچیکه از خودم متنفرم.

من هنوز هر اتفاقی براش میوفته خودمو متهم ردیف اول میدونم.

من هنوز خودمو نبخشیدم.

حیف...

حیف که زمان به عقب برنمیگرده.


امروز صبح هم یکی از مشتریا حالمو بدتر کرد...

میگفت چون ما به خاطر ارزون بودن کارات فالوت کردیم نباید قیمتاتو ببری بالا! :/

اولش سعی کردم قانعش کنم که شرایط کار همینه... اما الان واقعا پشیمونم که اصلا جوابشو دادم!

همه چی تو این مملکت داره یهو میره بالا و مردمم سکوت کردن... حالا به من میگه باید اونقدرررر یواش یواش قیمتتو ببری بالا که ما اصلا حس نکنیم! فک کرده زمان اعلاحضرته و تورم صفره! :/

با اون سرعتی که این انتظار داره، نه تنها به قیمت مناسب نمیرسیم، بلکه حتی تورم هم ازمون جلو میزنه!


خسته ام

خسته از حرف زدن با همه آدما!

خسته از تظاهر به حال خوب توی پیج!

خسته از فکر کردن به اسباب کشی...

خسته از نگرانیهام برای خواهرم...


دلم میخواد چند روز برم جایی که نه نت باشه نه کلا آنتن باشه... و به جز خودم و حمیدرضا هیچ آدم دیگه ای هم نباشه... اونقدر وقت داشته باشیم و اونقدر ذهن حمیدرضا خالی باشه که بتونم کلییییی حرف بزنم و خسته نشه...


+ کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن... نمیدونم جواب بدم یا نه :(

+ این چند روز وبلاگاتونو خوندم... ببخشید کامنت نذاشتم... حالم خوب نبود... خود همیشگیم نبودم.

@ شارمین: دلم میخواد منم از ترسام بنویسم... نمیدونم کی... اما یه روزی مینویسم.

549. تازه اسم همه چوبا رو هم اشتباه نوشته بود!!

یادتونه گفته بودم یه خانمی میخواست ازم خرید کنه، بعد گفت داداشمم میتونه بسازه ولی وقت نداره، اما گفته محصولات شما گرونه؟؟
یادتونه؟
یه پیجی دیشب بهمون کامنت داد که کار با کهور خیلی سخته.
حمیدرضا رفت پیجشونو باز کرد، یکی از ظرفا رو گفت احساس میکنم من اینو ساختم!
به ظرفه نگاه کردم، گفتم این مطمئنا کار ماست. چون هیشکی مث من اینطوری رزین کاری نمیکنه! این ظرفه هم یادمه حراجش کرده بودم.
بعد بیشتر به پیجه نگاه کردیم دیدیم چندتا ظرف دیگه هم از کارای ما توشه!
میدونی،
مهم نیست تو حراج از ما چندتا ظرف خریده و تو پیجش داره میفروشه...
اما اینکه میگفت داداشم گفته قیمتای شما زیاده اما دیدم ظرفی که از ما خریده بود 160 رو گذاشته بود 320 بهم برخورد.
و وقتی دیدم رفته زیر عکس ظرفی که ما ساختیم، با همون پیجی که ظرفو از ما خریده، کامنت گذاشته "کارت حرررف نداره" واقعا ناراحت شدم. :(
چقدر ساده محصول ما رو به اسم محصول خودش فروخت و کلی هم کلاس گذاشت که کار خودشه...
واقعا مایلم استوریش کنم ...
حمیدرضا میگه بی خیال!

548. من به این چالش دعوت نشدم!

اونقدر اینجا غریبه و کمرنگ شدم که هیشکی منو به چالش شارمین دعوت نگرده! :(

اما خب من دوست داشتم منم بازی بدین! :))

پس بین موضوعاتی که دیدم، چالش برانگیزترین موضوعی که میتونستم درموردش بنویسم رو انتخاب کردم...

پریودی!!

که خب قبلا اصلا فکر نمیکردم تابو بودن "حرف زدن درمورد پریودی" چیز عجیبی باشه...

اما الان دلم میخواد منم یه قدمی بردارم برای شکستن این تابو...

و درک شدن...

(چرا با اینکه اینقدر مصر بودم که حتما درمورد این موضوع بنویسم، الان این همه دو دل شدم؟! :)))

امممم...

اولین باری که به خاطر درد شدید پریودی منو از مدرسه فرستادن خونه، اول راهنمایی بودم. 12 سالم بود... یعنی بیشتر از 18 ساله که این درد با منه!

تا وقتی مدرسه میرفتم، هر ماهی که تو مدرسه پریود میشدم مجبور میشدن بفرستنم خونه. چون اونقدر حالم بد میشد که نمیدونستن باید باهام چیکار کنن...

اولین باری که تو دبیرستان این اتفاق برام افتاد روزی بود که میانترم فیزیک 1 داشتیم و دبیرمون مرد بود. داشتم میمردم، اما میگفتم نمیرم خونه! میگفتم اگه برم بعد جواب آقای فلانی رو چی بدم؟؟؟ ناظممون گفت خودم براشون توضیح میدم!

شرایط تو دانشگاه سخت تر بود!

خیلی سخت تر...

یادمه یه بار که حالم واقعا بد شد سر کلاس، قید حضور و غیاب رو زدم و کیفمو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون. تو راهرو یکی از پسرا که قبل من بیرون رفته بود و داشت برمیگشت جلوم سبز شد... و خب سوال جواب شروع شد که :

- کلاس به این زودی تموم شد؟

+ نه

- پس شما چرا داری میری؟

و یه عالمه سوال دیگه که یادم نمیاد الان! :/

( تا قبل از اینکه ازدواج کنم فکر میکردم پسرا میفهمن ما چه مرگمونه! ولی خودشونو میزنن به کوچه علی چپ تا اذیتمون کنن!! اما گویا اینجوریام نبوده!)

هر بار که حساب کتابا نشون میداد زمان پریودی با امتحانا تلاقی داره سریع با قرصای ضد بارداری جلوی پریود شدنمو میگرفتم. چون زیاد دیده بودم دخترایی که مث من دردشون زیاده به خاطر این درد لعنتی درساشونو میوفتادن... حالا هر چی هم میخواست ضرر داشته باشه!

همیشه هم یه عده آماده بودن که تا مسکن دست من دیدن بگن: معده ت نابود میشه ها!!! خب تحمل کن!! :/

یکی از سخت ترین دردامو تو بوشهر کشیدم... بیشتر از 10 ساعت درد شدیدی که هیچ مسکنی آرومش نمیکرد. به حمیدرضا گفتم برو قرص خواب قوی بخر که بخوابم وقتی بیدار شدم این درد تموم شده باشه... ولی داروخونه ها بدون نسخه قرص خواب ندادن... بهش التماس میکردم که شیر گازو باز کنه و خودش بره بیرون!!!

کسی که اونقدر درد داره که حاضره بمیره که دردش تموم بشه، در جواب همه اونایی که میگن قرص نخور باید چی بگه؟!!!

بعد 18 سال تصمیم گرفتم گوشمو به روی همه ببندم. معده م قراره نابود بشه؟ خب به بقیه چه ربطی داره؟!!!

تصمیم گرفتم به محض اینکه کمترین حس دردی پیدا کردم قرصامو شروع کنم. و اونا رو سر زمان مناسب خودم بخورم. نه اون چیزی که بقیه میگن...

مثلا ژلوفن رو میگن هر 8 ساعت یکی، اما فقط 4 ساعت تاثیر داره روی من. اگه بشه 4 ساعت و ده دقیقه درد شروع میشه...

و میدونستین مسکن باید قبل شروع درد خورده بشه وگرنه تاثیر نمیده؟!! اینو یه جایی خوندم قبلا... و تو این 18 سال بهم ثابت شده.

الان دیگه نمیذارم دردم شروع بشه. قرص معده میخورم. دو روز رو کامل استراحت میکنم و مطلقا هیچ کاری نمیکنم.

نه بابت ناهار نداشتن عذاب وجدان میگیرم، نه بابت خونه کثیف و سینک پر ظرف خجالت میکشم.

این دو روزو با کیسه آب گرمم جلو تلویزیون دراز میکشم و کلی فیلم میبینم.

حالم خیلی بهتره.... خیلی.

547. چرا من عنوان به ذهنم نمیرسه جدیدا؟!! :))

1. حالا که حتی دم انتخابات هم سعی نمیکنن یه کم اوضاعو بهتر کنن، باس خوشحال باشیم یا ناراحت؟!!!


2. ما آنتن نداریم. نه اینوری نه اونوری. چون هر دو رسانه کارشون شستشوی مغزیه. اینو وقتی یه مدت تلویزیون نبینی بهتر حس میکنی...

اما خب نمیشه که کلا تلویزیون خاموش باشه، خونه سوت و کور میشه. به همین خاطر چند تا از سریالایی که دوست داشتمو دانلود کردم و هی به نوبت پلی میکنم. چون قصه شون برام تکراریه مزاحم کارام هم نمیشن!

روزایی که یانگوم نگاه میکنم غذاهام بهتر میشن! :))))


3. کلا سریالای کره ای رو دوست دارم.

با اینکه گاهی قصه های بی منطقی دارن.

با اینکه خیلی ضایع تعجب میکنن!!!

و با اینکه زبونشون آوای قشنگی نداره...

اما برام دلنشینه...

چون همیشه قصه درمورد یه جوونه، که کلی سختی میکشه و تلاش میکنه و در نهایت موفق میشه...

همیشه آدم بده اتفاقای بدی براش میوفته و آدم خوبه عاقبت بخیر میشه! :)

به آدم امید و انگیزه میدن.


4. زنگ زده که تو مرداد تو جزیره کیش همایش کارآفرینی داریم. اقامتتون هم با یه همراه رایگانه.

گفتم خب نمیدونم بتونیم بیایم یا نه...

گفت کی میتونی خبر بدی؟

گفتم تا کی فرصت هست؟

گفت هر چی زودتر بهتر، اقامت رایگان یه آفره که به نفرات اول تعلق میگیره.

گفتم یعنی همایشتون هزینه داره؟!!

گفت معلومه که هزینه داره!

گفتم فکر کردم صرفا برای حمایت از کارآفریناست! حالا چقدره هزینه ش؟

گفت شیش میلیون! :/

بد موقع هم زنگ زد! پیازداغم سوخت! :///

+ میگفت براتون تبلیغات میریم در سطح گسترده! واقعا با یه میلیونم میشه خیلی تبلیغات خوبی رفت... چرا شیش میلیون بدم به تو آخه؟!!! :/

546.

بابام آدم خیلی خیلی محافظه کاریه. کلا ریسک تو کارش نیست. فقط وقتی قدم برمیداره که بدونه زمین زیر پاش محکمه.

وقتی کارمونو شروع کردیم چیزی درمورد جزییاتش به هیچکس نگفتیم.

نه از تلاشا، نه هزینه ها و نه هیچی...

وقتی فرستادنمون بوشهر، بابام گفت ابزاراتونو نیارید! نمیصرفه برا هفت هشت ماه!

حالا ابزارامون اون زمان زیادم نبود. اما کلا نظرشون این بود که تا بخواید تو بوشهر جا بیوفتید، این هشت ماه گذشته!

ما ابزارامونو بردیم...

دو ماه طول کشید تا کارگاه بگیریم.

دو ماه هم تو قرنطینه پارسال، تو شیراز گیر افتادیم!

اما با این حال درست ترین کاری بود که کردیم!!!

بابا کلا اهل خرید اینترنتی نبود. و نیست هنوز :)
نمیتونست باور کنه کسی تو اینستا از ما خرید میکنه...
و خب قطعا محصولات ما تو محدوده سلیقه ش نبود... نمیتونست بپذیره که کسی بابت محصولاتمون پول بده! :))
اون اوایل با حیرت میگفت "میخرن واقعا؟!"
خب اون اوایل مجبور بودیم بیشتر به گالری ها بفروشیم. با قیمت خیلی پایین. که البته همون قیمت پایین هم برای بابا عجیب بود...
همه اینا رو گفتم که بگم بابای من تا حالا هیچ پیج فروشگاهی رو فالو نکرده...
این روزا وقتی زنگ میزنه کلی حیرت زده ست از نحوه پیج داری من و فکر میکنه من چقدر آدم خفنی هستم و پیج ما چقدر خفن و بی رقیبه!!!! :))))
اما بازم ما راه خودمونو میریم و میدونیم کجای کاریم.
میخوام بهت بگم آدما از دریچه ذهن خودشون شما رو قضاوت میکنن.
نه با دیواراشون محصور شو، نه با بالهای کاغذیشون پرواز کن.
راه درست خودتو پیدا کن.


.

یه چیزی ته وجودم احساس ناامنی میکنه

نگرانم و افسرده... اما نمیدونم چرا....

.


من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan