در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

۵۰۰.

هزاری هم بگیهر چی خدا بخواد... هزاری هم توکل کنی... باز یه چیزی اون ته‌مه‌های قلبت درد میکنه...

499. پیج

دیشب از یه مشاور اینستا وقت گرفتم تا باهاش در مورد پیجم و کم و کاستی‌هاش مشورت کنم... پرسید چرا دیگران باید از تو خرید کنن؟ گفتم قیمت من یک سوم بقیه پیجاست! گفت این خیلی بده!!! بعد که حدود قیمت و زمانی که برای ساخت هر جاکلیدی میذاشتم رو پرسید، گفت انتخاب قیمتم خیلی خیلی بد بوده و نباید به قیمتی که مغازه‌دارا گذاشتن اهمیت میدادم، گفت کارات تمیز و خوبه و قیمت مناسب بده و خلاصه کلی از این حرفا...

روزای اولی که رو کارام همچین قیمتای پایینی میذاشتن دردم میومد... ولی از یه جایی گفتم ارزون فروختن بهتر از اصلا نفروختنه:/ ولی وقتی میشینی حساب میکنی میبینی چند میلیون پایینتر از قیمت دادی اون وخ دردت میاد:))

تصمیمات جدید اینکه جاکلیدی کلبه کمتر تولید میشه... شایدم کم‌کم حذف بشه کلا! و قیمتای جدید رو سعی میکنم عاقلانه‌تر بذارم...

498. نمیتونم پایان خوشی تصور کنم براش...

همسر یهو گفت سردار سلیمانی رو کشتن... و من گفتم کی بود مگه؟؟‌!! (خب من اصلا اخبار گوش نمیکنم و نمیخونم هیچ جا.... )
بعد در عرض یکی دو روز همه شهرا پر شد از پوستر سردار و کل فضای مجازی پر شد از هشتگ انتقام...
که بیاین حساب کنیم چقدر هزینه اون همه پوسترای بزرگ و رنگی شد و چقدر لازم بود هزینه بشه که کل سیستانو بکوبن و از نو بسازن؟؟
و اما هشتگ انتقام... نمیدونم اونایی که این هشتگا رو میزدن اصلا تصوری از جنگ داشتن یا نه؟؟ فک کردن شاید تو این انتقام پدرشون، برادرشون، عزیزشون بسوزه؟؟؟؟؟ نه به خدا! یکی استوری زده بود که اگه یکی بیاد تو خونه تون بچه تونو بکشه شما انتقام نمیگیرید؟ حالا بگذریم از اینکه طرف تو خونه نیومده... ولی شاید سوال بهتر این باشه که "اگه یکی بیاد یکی از بچه هاتونو بکشه، و نتیجه انتقام این باشه که بقیه بچه هاتونم کشته بشن، آیا انتقام میگیرین؟؟"
بعد برداشتن اون همه آدمو ریختن تو کرمان و یه عده دیگه رو به کشتن دادن و اسمشونم گذاشتن شهدای تشییع جنازه شهید!!! و کلا بگذریم از تعریف شهادت... اما واقعا نمیشد با یه ذره تدبیر اون همه آدمو نکشید؟؟؟
رسیدیم به انتقام سخت. انتقام سختی که هیچ دشمنی رو نکشت! که وقتی شنیدم همه وجودم یخ بست... که یادم افتاد سال قبلش که ناو آمریکایی نزدیک شده بود به ایران ما چی کشیدیم... همون روزایی که همونایی که هشتگ انتقام میزدن تو خونه های گرم و نرمشون بودن ما مرگ رو تجربه میکردیم هر روز... اما این بار امن و امان بود!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد هواپیمای اوکراینی سقوط کرد... دوباره دوستان فریاد سر دادن که "با دشمن همسو نشین! هواپیماعه نقص فنی داشته، مگه میشه موشک بزنن و نترکه؟" ولی سه روز بعد یهو میان میگن از قضا ما بودیم موشک زدیم! دو تا هم زدیم! همشم تقصیر آمریکاس! که آهی کشیدیم همه مون که نمیشه توصیفش کرد... که گفتیم ای کاااش تو سانچی، تو پلاسکو، تو اون هواپیمایی که تو یاسوج افتاد، و حتی تو اون هواپیمای مسافربری که چهل سال پیش گفتن آمریکا زد هم چند تا خارجی بود، بلکه ما میشنیدیم حقیقتو!!!!!
دردناکتر از همه اینا دو دستگی ملت بود... که اولش اینوریا به اونوریا اعتراض میکردن که چرا استوری سردارو میذاری و فلان... بعدش اونوریا به انوریا اعتراض که چرا عکس شمع میذاری؟!!!! خب من به عنوان یه اینوری، که البته هیچ اعتراضی نکردم به اونوریا، درک میکنم که بعضیا خسته شدن از دروغای نظام، بعضیا رفتن شمردن ببینن چهلم سردار کی میشه، بعضیا رفتن شمردن که... حق نمیدم به اینکه برن بگن استوری نذار... ولی دلیلشونو میفهمم. ولی اینکه چرا اونوریا با عزاداری اینوریا برای کشته شدگان هواپیما برخوردای سخت کردنو نمیفهمم!! یکی بیاد توضیح بده لطفا! که چرا شمع گذاشتن برای یادبود آدمایی که خودمون کشتیمشون کار بدیه؟!!!!

+ عکس هلیکوپتر نیروی دریایی ارتش در حال کمک به سیل زده های سیستانو گذاشتن، زیرش نوشتن کمک رسانی سپاه!!! دروغ تو تار و پودشونه انگار! :/

شیرازیا بیاین همدیگه رو ببینیم ^__^

496. غفلت کردم!

دیروز خیلی دلم گرفته بود... خیلی زیاد. همسر که از اولشم هی میگفت نمیدونم واسه امتحان متلب چی باید بخونم و اصن معلوم نیست چی میخواد امتحان بگیره و... بی خیال درس شد و زدیم بیرون... یه چیزی رو دلم سنگین بود. قید رژیمو ردم و گفتم بریم کافه!! نشستیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم... کم کم حرف رفت سمت متلب باز... همسر که دل خوشی از متلب نداشت اصلا، گفت "مثلا میگن یه برنامه بنویس که دو تا عدد بهش بدی و عدد بزرگترو برات پدا کنه... خب خودم میدونم کذوم عدد بزرگتره :/ " لبخند زدم... پرت شدم به خیلی سال پیشا... اون روزایی که تو دبیرستان ویژوال بیسیک داشتیم و منه عاشق برنامه نویسی، خدایی میکردم تو کلاس! :))) بعدشم که تو دانشگاه c++ رو قورت دادم رسما و شاگرد اول برنامه نویسی بودم، واسه خودم برو بیایی داشتم :دی. یه حس خوشی دوید زیر پوستم...

از اونجایی که میدونستم همسر منبع به درد بخوری واسه درس خوندن نداره و بقیه همکلاسیهاش هم هیچی نخواهند خوند، حسابی وقت تلف کردیم و شب برگشتیم خونه. همسر که نشست پای جزوه، خیلی اتفاقی چشمم خورد به متن برنامه ش!! یه کم زبونش با سی پلاس فرق داشت ولی روند کلیش همون بود!!!!! اصن یهو تمام هورمونای شادی بخش دنیا تو بدن من ترشح شد!!! :))) چقد حرص خوردم که از روز اول نمیدونستم متلب اینه و همه تمرینایی که استادشون میداده و هیشکی حل نمیکرده رو حل نکرده بودم!!!!

ساعت نه و نیم شروع کردیم و ساعت دوازده و نیم جزوه ای رو که استادشون تو کل ترم نتونسته بود درست یادشون بده رو برای همسر توضیح دادم و باز حسرت خوردیم که چرا زودتر اینو نفهمیده بودیم که کلاس خصوصی بذاریم برا همکلاسیاش و کلی کاسبی کنیم! :/

هنوز دلم میسوزه که نرسیدم تمرینایی که استادشون روز آخر براشون ارسال کرده بود رو حل کنم... اما میدونم اونقدر براش جا افتاده که میتونه هر سوالی رو حل کنه ایشالا ^___^


+ خیلی وقتا به فکرم رسیده که برم کتابای کمک درسی ریاضی رو بگیرم و بشینم دوباره سوال حل کنم و فرمولا یادم بیاد و... . الان دارم به برنامه نویسی خوندن و سوالای برنامه حل کردن هم فک میکنم!!! نه اینکه خیلی بی کارم! :))) ولی واقعا برام خیلی لذت بخشه :)

من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/choobacki/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan