- يكشنبه ۱۰ بهمن ۰۰ , ۱۹:۴۶
من اخبار گوش نمیکنم. این باعث میشه از یه عالمه از تلخیا و حال بد دور بمونم. شاید به نظر بیاد شبیه همون کبکی هستم که سرشو کرده زیر برف! :))) ولی خب وقتی روی برف همه چی خاکستری و سیاهه بیا سرمونو ببریم زیر برف اصن!
میگفتم... من اخبار گوش نمیکنم. و خب تقریبا داشت یادم میرفت که قراره طرح کثیفی به اسم صیانت از حقوق کاربر (شما بخون صیانت از آبروی فلان!!!) اجرا بشه. واسه خودم فک میکردم بالاخره مسئولین خون به مغزشون رسیده و تصمیم گرفتن پاشونو از گلوی ملت بردارن... ولی خب زهی خیال باطل!! چند روز پیش دوست حمیدرضا گفت که این طرح داره رای میاره... چرا رای نیاره آخه؟؟ یک به یک رای دهنده ها همون آدمای کثیفی هستن که میترسن از کنار رفتن ماسکشون و...
بگذریم... میگفتم!
تا چند روز پیش که داشتیم آماده میشدیم دوباره تولیدمونو استارت بزنیم، با دیدن تغییر قیمتا کرک و پرمون ریخت. با خودم گفتم چی میشد تو یه کشوری زندگی میکردیم که این همه افزایش قیمتای سرسام آور رو نمیدیدیم؟ چی میشد حداقل قیمتا برای یکی دو سال ثابت بودن و بعدشم نهایتا یه کوچولو تغییر میکردن؟
اما حالا میگم چی میشد تو کشوری زندگی میکردیم که یه ذره برای حقوق انسانی مردمش ارزش قائل میشد؟ چی میشد این همه دزد رو مسئول ریز و درشت مملکت نکرده بودیم؟؟؟ چی میشد که چهل سال پیش...
بگذریم اصلا... میگفتم!
وقتی شنیدم تیر اون طرح لعنتی داره با سرعت به سمت بادکنک آرزوهامون میاد، دوباره دست به دامن سایت شدم!! بعد میدونی؟ حتی مطمئن نیستم همین سایت هم با این وضع نت ملی بتونه درست کار کنه! ... اما مساله دیگه تغییرات قیمت پلاگینا و دوره ها و... ست. یه پلاگینی رو تو شهریور یادداشت کرده بودم که بگیرم. قیمتش 44 تومن بود. امروز خریدمش 160 تومن! هر چند که این تغییر قیمتا تو ابزارا خیلی پر رنگتره! مثلا یه ورق پلای وود (یه نوع چوب) دقیقا قبل شروع قرنطینه دو سال پیش 300 تومن بود. امروز یه میلیون و 500 تومنه! #دستاوردهای_انقلاب_اسلامی!
خلاصه که... امیدوارم خدا رحم کنه به مردم ایران... اگه هنوز داره نگامون میکنه!
+ چقد من برام مهم نبود که رفتیم جام جهانی! و چقد برای همه عجیب بود که برام مهم نیست!
خب الان این جام جهانی رفتن چه دردی رو دوا میکنه؟؟؟ تورم رو صفر میکنه؟ اینترنتو نگه میداره؟
تنها کارش اینه که بازم مردمو خواب کنه تا آقایون با خیال راحت بقیه خونمون رو هم تو شیشه کنن!!
+ به حمیدرضا گفتم من روز خواستگاری بهت نگفتم بچه نمیخوام... الانم دبه نمیکنم. ولی تمام تصمیمش با تو. من نمیتونم به خودم اجازه بدم یه آدم دیگه رو هم به این مملکت خراب اضافه کنم... نمیتونم همچین ظلمی بکنم... و میدونم یه روزی اون بچه ازمون میپرسه که مگه ندیدین؟ مگه نشنیدین؟ ...
- يكشنبه ۱۰ بهمن ۰۰ , ۱۳:۰۵
بهتون گفته بودم دارم یه دوره کسب و کار میبینم : {کلیک}
یه چیز جالبی که مدرس این دوره گفت، این بود که اگه داری توی کسب و کار خودت یه کاری انجام میدی، پس باید بابت اون کارت حقوق بگیری. این حقوق جدا از سودی هستش که باید کسب کنی...
یعنی اگه یه کسب و کاری رو راه اندازی کردی و همه کارا رو بقیه دارن انجام میدن، تو فقط سود خودت رو برمیداری. اما اگه داری کار میکنی، باید حقوق هم بگیری.
تو همه این مدت ما اصلا به این موضوع توجه نکرده بودیم... همیشه هم از این نگران بودیم که اگه بخوایم افراد جدیدی رو استخدام کنیم هزینه ها افزایش پیدا میکنه، پس بهتره خودمون بیشتر کارا رو انجام بدیم! مجانی :/
بعد از دیدن اون بخش از آموزش تصمیم گرفتیم مزد کارای خودمون رو هم حساب کنیم.
امروز که بعد از اون استپ طولانی بالاخره چند تا محصول اومد خونه، تو حساب و کتابا، اسم خودمون دو تا رو هم نوشتم و برای کارایی که انجام داده بودیم دستمزد تعیین کردم. حس خوبی بود. :)
+ بعد چند ماه رفتیم یه کم مواد مصرفی مثل سمباده و رزین بخریم، با دیدن قیمتا واااقعا کرک و پرمون ریخت :/
تا جایی که یادمه رییس جمهورای قبلی چهار سال اولو استراحت میدادن، از چهار سال دوم شروع میکردن به گرون کردن همه چی...
و تا جایی که یادمه بعضیا میگفتن بذا این بیاد بعد ببین شرایط اقتصادی رو! دیدیم :)
- چهارشنبه ۲۲ دی ۰۰ , ۱۱:۴۳
1. طبق معمول این یکی دو سال، من باز دارم دوره آموزشی میبینم :)))) (هی ما این پول بسته زبونو میریزیم تو جیب این اساتید کسب و کار! که خب از حق نگذریم... نوش جونشون!)
دوره قبلی ای که خریده بودم یه کوچ داشتم که هر هفته بهم زنگ میزد و پیشرفت کارمو بررسی میکرد. این دوره هه همچین آپشنی نداره. پرسیدم مرکز شما خدمات کوچینگ ارائه میده؟ گفت بله، اگه با رییس بخوای ساعتی ده میلیونه. و همینطور قیمتای مختلف داریم تا آخرین نفرات که ساعتی پونصد تومن میگیرن... !
الان که فکرشو میکنم میبینم دارم به شغل کوچینگ علاقمند میشم! :))) یعنی برگردم دبستان بهم بگن میخوای چیکاره بشی میگم کوچ! :))))
البته جدا از بحث شوخی و درآمدش و اینا... واقعا از کمک کردن به بیزینس آدما و تحلیل شرایط و اهداف کسب و کارشون خوشم میاد. و خب چرا از انجام کاری که دوسش دارم پول در نیارم؟ :))
مساله ای که این وسط مطرحه اینه که مدرس جدیدم (مسیح جوادی) تاکید زیادی داره به تمرکز روی یک کار. که البته یاد گرفتن کوچینگ تناقض زیادی به مسائلی که باید برای کسب و کار خودمون یاد بگیرم نداره... بنابراین دارم بهش فکر میکنم :)
2. چند وقتیه حضور مگس (یا به قول شیرازیا، پشه) تو خونه مون پررنگ شده!!! (اینا مگه میوه تابستون نبودن؟!!! تو این سوز سرما چه غلطی میکنن؟!! :)))
حالا جمله تاریخی حمیدرضا بعد از کشتن یه مگس:
پشه ها هم دنیای عجیبی دارنااا... فک کن همینطوری یه گوشه ای نشستی یهو گومب... و همه چی تموم میشه! :)))))
3. آقا اینجا بارون شد، بعد 24 ساعت برق رفت! :/
یعنی اینجا برق میره از زندگی ساقط میشیما!! اولا که بخاریامون برقیه (چون گازکشی نشده بوشهر... یا در واقع شهرک ما. خود بوشهرو نمیدونم گاز داره یا نه). خلاصه که یخ زدیم. بعد نت گوشی هم پر. بعد اینکه آب تانکر بالایی خالی شد و برای پر کردنش پمپ لازم بود. (چون حتی سیستم لوله کشی آب هم نداریم! همین آب تانکر هم آشامیدنی نیست البته :) ) . دیدم واااقعا هیییچ کاری نمیتونم بکنم که سرم گرم بشه!! فقط تا میتونستم لباس پوشیدم و رفتم زیر سه چارتا پتو و به سقف خیره شدم! :)))
حدودای ده صبح برق رفت.بعد هر چی داشتیم به سمت شب میرفتیم هی هوا سردتر و تاریکتر میشد. دیگه گفتیم پاشیم بریم تو شهر بچرخیم تا برگردیم برق اومده... نیومد ولی. ما موندیم و گوشیای بی شارژ حمیدرضا و گوشی کم شارژ من... هیچی دیگه، نشستم به شمع بازی! :)))) یه شمع کوچولو داشتم که تو یه شیشه شبیه تنگ ماهی بود. نورش کم بود. بعد دیگه من کشف کردم اگه پارافین اون شمعو که آب شده بود بریزی رو مقوا و مقواعه رو فرو کنی تو شیشه شمع و آتیشش بزنی هم نورش بیشتر میشه هم گرما تولید میکنه! فقط یه کم خونه رو بوی کاغذ سوخته برمیداره که خب مهم نیست واقعا! :))
+ اگه علاقمند به طراحی سایت هستید، این سایت آموزشای کامل و رایگانی تو این زمینه داره که میتونید استفاده کنید :) {کلیک}
- شنبه ۱۱ دی ۰۰ , ۱۳:۴۶
تو این شهر کهور زیاد پیدا میشه...
اما نه کسی هنری داره که ازش استفاده کنه، نه تا وقتی چوب چشم هست کسی برای زغال سمت کهور میره.
تو منطقه هم تنه های خشک کهور زیاد بود. تنه هایی که بیش از پنج شیش سال از بریده شدنشون میگذشت.
باهاشون صحبت کردیم که اجازه بدن از این چوبا استفاده کنیم.
خیلیا میگفتن نیازی نبود اجازه بگیرین... این چوبا سالهاست رها شدن و هر از گاهی یکی یه تیکه شو میبره واسه جوجه کباب میسوزونه...
اما بیت المال بود به هر حال...
وقتی رفتنمون حتمی شد، دوباره حمیدرضا رفت صحبت کرد که یه مقدار از چوبا رو ببریم. گفتن اوکی ببرین بعد یه مبلغی هم بهمون بدین...
یه جووووری گفتن یه مبلغی، که ما گفتیم مثلا اگه قیمت چوبا بشه 5 میلیون، میگن 500 بده برو!
خلاصه که چندین روز حمیدرضا میرفت این تنه ها رو برش میزد و شاخه هاشونو جدا میکرد. اصلا نمیتونید تصور کنید برش زدن کهور تو هوای گرم و شرجی اینجا چقدر میتونه سخت باشه...
چوبا که بریده شدن، گفتیم خب کارگر بگیریم همه رو جمع کنیم یه جا که کامیون که اومد سریع بار بزنیم. ولی از هر کی سراغ کارگر میگرفتیم سراغ نداشت!! چندییین روز دنبال کارگر میگشتیم تا بالاخره چندتا پیدا کردیم. بهشون گفتیم صبر کنین با وانت هماهنگ کنیم بهتون خبر میدیم.
درست حدس زدین! وانت هم قحطی شده بود!
خلاصه دردسرتون ندم که با چه مکافاتی کارگر و وانت جور کردیم... جور شد و جمع شد بالاخره.
حالا که این همه وقت و انرژی و هزینه صرف کرده بودیم، یهو منطقه که گفته بود یه مبلغی هم بدین... گفت 15 میلیون پول چوبا رو بدین!!! :/
اینجا هیشکی کهور نمیخره. اما اگه اینا چوب چشم هم بودن این حجم از چوب اینجا 1 تومن میارزه، به شرطی که خودشون برش میزدن. که در واقع چون خودمون برش زدیم قیمتش 500 تومن هم نبود!!!! دوباره کلی استرس پای این موضوع کشیدم تا حمیدرضا رفت و با کلی دلیل و "برید خودتون تو شهر قیمت بگیرید" قیمتو رسوند به همون 1 تومن.
بعد گفتن منابع طبیعی به کهور مجوز نمیده!! چندییییییییییین روز صرف این شد که بگیم آقا، اینا درختای بریده و خشک شده هستن که اینجا بمونن تهش میشن زغال. گفتن اوکی کارشناسمون بیاد ببینه. حالا از شانسمون خدمت یک سوم شده بود به خاطر کرونا و اینجا هر کارمندی بره مرخصی کلا کارش لنگ میمونه تا بیاد* و این کارشناس محترم هم در جریان نبود که اون دو روزی که خونه ست در واقع در حال دور کاریه. گوشیشو خاموش میکرد و میرفت ولایت!!!!
آقا خلاصه کنم ... کارشناسم اومد و دید و اوکی داد.
حالا وقت کامیون گرفتن بود...
حدستون چیه؟!!!!
هزار ساله کامیونا با بار میان اینجا، اما خالی برمیگردن. و حاضرن با نصف قیمت هم که شده خالی برنگردن. اما از شانس بسیار دل انگیز ما، گندم و جو و ذرت وارد کردن اینجا... به هر کامیونی زنگ میزدیم ناز میکرد! میگفت من جو میبرم راحت و پاکیزه!!!
بازم نگم چقدر هر روز تو باربری ها و جلو میوه فروشیایی که بارشون رسیده بود و تو این اپلیکیشنا دنبال کامیون گشتیم. مسیری که تا همین چند ماه پیش با سه چهار میلیون میرفتن الان با شیش میلیون هم راضی نمیشدن! که یهو یه پرانتز این وسط باز شد!
منابع طبیعی گفت که زاهدان گفته فعلا به هیشکی مجوز ندین!! :/
باز پیگیری و دوندگی و اینا تا اینکه گفتن پس باید مجوزو منابع طبیعی زاهدانم تایید کنه!
دوباره برگشتیم سر قصه کامیون. یه آقایی از همین اپلیکیشنا پیدامون کرد و گفت من حاضرم با هفت میلیون بارتونو ببرم. بعدم گفت فعلا فکراتو بکن من الان منطقه آزاد دارم میچرخم. تا قردا صبح نظرتو بهم بگو.
در واقع مهمتر از فکر کردن، این مساله بود که کارشناس ته دنیا و رییسش و مسئول مربوطه تو زاهدان همه شون سر کار باشن.
اینا رو که مطمئن شدیم به طرف گفتیم اوکی بیا. فقط اینکه باید عصر بار بزنی تا فرداش تا ظهر مجوزا رو بگیری و بعد بری.
گفت چرا از اول نگفتین و من معطل شدم و فلان... دوباره پونصد تومن کشید رو قیمتش. از اون طرفم گفته بودن قراره به خاطر کرونا دو هفته تمام ادارات تعطیل بشه، دیگه مجبوری قبول کردیم.
حین بار زدن چوبا یکی دیگه از مسئولین اومده بود میگفت همه چوبا رو دارین میبرین ولی پول کم دادین!! گفتیم بابا ما چند تا وانت چوب از بیرون منطقه خریدیم. یه عالمه هم از شیراز آوردیم. فیلمشم هست تو پیج!! چوبای منطقه هم برو قیمت کن. اینجا اصلا نمیخرن! خلاصه دوباره مجبور شدیم برای پاره ای از توضیحات مراجعه کنیم! :/
چوبا رو بار زدیم و راننده ها رفتن که بخوابن. یهو زنگ زد و گفت اتاقم کولر نداره و داریم میپزیم و اینا. ما میریم چابهار همونجا بارنامه میگیریم میریم!! گفتیم بابا ما که گفتیم باید مجوز منابع طبیعی بگیریم!! خلاصه یکی از دوستای حمیدرضا خانومش پیشش نبود گفت راننده ها برن اونجا شبو.
صبح زود رفتن باسکول. مسئولش نبود. و گفتم اینجا مسئول هر چیزی که نباشه چی میشه... هزار سال طول کشید تا یکی دیگه از پرسونل با بدبختی بتونه یه قبض صادر کنه. 12 تن چوب شده بود. راننده وزن ماشین خودشو 2 تن بشتر گفت که 10 تن قبض صادر کنن!**
بعد رفتن منابع طبیعی. و حدس بزن چی شد؟ رییس منابع طبیعی رفته بود چابهار، مهرشم با خودش برده بود! :/
کارشناسه هم چون به ما قول داده بود، رفته بود چابهار مهرو از رییسش بگیره! ساعت ده و نیم بود و میگفتن منابع طبیعی ساعت دوازده و نیم تعطیل میشه و فرداشم به خاطر کرونا تعطیل بود کلا و پس فرداشم جمعه بود!!!
تا کارشناسه بیاد و مجوزو بده و کامیون راه بیوفته شد ساعت چهار!!!
گفتیم خب الهی شکر که بالاخره این دغدغه فکری گذشت و تموم شد قصه چوبا. فقط خدا کنه زمان خالی کردنش مشکلی پیش نیاد... اما زهی خیال باطل!
ما فک میکردیم چون دو تا راننده هستن حتما یه کله میرن تا بوشهر و جمعه صبح اونجان دیگه. اما یه تایمی رو مونده بودن بندر و گفتن داشتیم کولرمونو درست میکردیم.** بعدم رفته بودن گچین گردش!!!! چندین بار حمیدرضا بهشون گفت بابا زمان مجوز میگذره هاااا...
خلاصه که مجوز تا ساعت 6 عصر جمعه اعتبار داشت. ساعت 5 عصر یه میلیون دفعه به رانندهه زنگ زدیم تا جواب داد و معلوم شد چهارصد کیلیومتر تا بوشهر فاصله داره و پلیس گرفتتش و گفته تا یه ساعت دیگه نمیرسی بوشهر و تایم مجوزت تمومه!!
در حالیکه دیگه پوستی رو لبم نمونده بود و به گوشت لبم رسیده بودم، حمیدرضا با پلیسه صحبت کرد و با مکافات پلیسه کوتاه اومد و کامیونه دوباره راه افتاد.
خب اصولا باید 9 شب میرسیدن دیگه... اما با اجازه تون ساعت یازده شب هنوز سیصد کیلومتر تا بوشهر فاصله داشتن! تازه میخواستن شبم همونجا بخوابن، صبح ادامه بدن! که حمیدرضا گفت تو رو خدا برین همین امشب... حدودای 4 صبح رسیدن بوشهر.
بار که تخلیه شد گفتیم خب خدا رو شکر تموم شد. اما راننده زنگ زد . گفت تو واسه 9 تن توافق کردی، اما بارت 12 تن بود. پس باید بیشتر به من پول بدی! گفتیم خب چرا همونجا نگفتی؟؟ قبل حرکتت چرا حرف نزدی؟!! گفت من آقایی کردم هیچی نگفتم!!!! حالا هم اگه پولمو ندی میرم میگم اینا قبض باسکولشون 10 تنه، ولی من 12 تن آوردم حتما اینا قاچاقچی چوبن!!!! اون یه شبی هم که چابهار عشق و حال کرده بود میزد به حساب ما! میگفت من به خاطر بار تو دو شب الاف بودم! و حتی میگفت من به خاطر بار تو کولرمو درست کردم!! :/**
پیر شدیم!
* دو سال پیش بود، یکی از کارمندای دادگاه مرخصی بود. قشنگ یک ماه کار ما رو هوا بود! :/ کارمند معمولیم بوداااا ...
** میدونم جمع بستن کار درستی نیست. اما اولش گفتیم عه چه راننده خوبی، چه با شخصیت! بعدش گفتیم انصافا که... :/
درنهایت اینکه مگه میشه بی دغدغه و بی مشکل به جایی رسید؟!
+ ما بازم دوره آموزشی کسب و کار خریدیم. مدرس این دوره، تو یه قسمتایی، کسب و کارای موفق رو بررسی میکنه و روش کارشونو میگه. اکثرا بالای 70 درصد مشتریاشون از اینستاس... چه غم انگیز واقعا ...
++ و هنوز معلوم نیست بالاخره کی از این شهر میریم! :(
- شنبه ۱۶ مرداد ۰۰ , ۱۸:۳۲
بالاخره معلوم شد رفتنی هستیم! :)
البته هنوز به طور رسمی بهمون ابلاغ نشده... اما دیگه رفتنمون صد در صده...
حالا بیاین براتون بگم اوضاع چجوریه!
از اینکه من از اسفند شروع کرده بودم کم کم جمع میکردم وسایلو، و این وسط گواهینامه و یه سری چیزای مهم دیگه جمع شد و من نمیدونم کجان، بگذریم...
از روزی که بهمون ابلاغ بشه، پنج روز فرصت داریم که از اینجا بریم...
خب هنوز یه عالمه از وسایل خونه هست که جمع نشده.
کارگاه هم خودش هیهاته جمع کردنش.
به علاوه اینکه حمیدرضا یه عالمه کار برای تسویه حساب داره.
و اداره منابع طبیعی به خاطر کرونا کارمنداشو یک سوم کرده، که مثلا اون روزایی که سر کار نمیان دور کاری کنن... اما اونی که ما باهاش کار داریم روزایی که نمیاد خیلی شیک و مجلسی گوشیشو خاموش میکنه!!! و گرفتن مجوز حمل چوبامون خیلی پروسه سختی شده.
و مجبوریم وسایلامونو با دوتا کامیون بفرستیم! چون وسایل کارگاه خودش یه کامیون میشه! و بیا حساب نکنیم که کرایه حمل چقدر میشه!
و اینکه اینجا خونه مون اسپیلیت داشت، اونجا هیچی نداره... و باز بیا حساب نکنیم که اسپیلیتا چقدر گرون شدن!
حالا اینا مشکلات مبدا بود...
و اما مشکلات مقصد:
خب معلوم نیست کی بهمون خونه بدن! یعنی خب اونجا هم یه سری افراد منتقل یا بازنشسته شدن... اما اینکه کی خونه شونو خالی کنن معلوم نیست. و اینکه اون خونه تعمیر بخواد یا نه. بعضیا وسایلشونو میذارن و میرن تو شهر جدید خونه پیدا میکنن و بعد میان وسایلو میبرن... اما ته دنیا اونقدر از همه جا دوره که واقعا ترجیح میدیم وسایلمونو ببریم که مجبور نباشیم بازم برگردیم. مخصوصا اینکه احتمالا چند تا از دستگاهها توی کامیون وسایل کارگاه جا نشه و مجبور شیم با وسایل خونه بیاریمشون...
اما خب جا نداریم اونجا...
یعنی اولش بهمون گفته بودن خونه هست... حالا میگن تا خالی بشه زمان میبره.
قراره یه خونه خیلی کوچولو بهمون بدن تا خونه ها خالی بشن... تو فکر این بودیم وسایلو بذاریم تو همون خونه هه . اما خیلی خیلی خیلی کوچیکه. یه اتاق خواب داره که با یه تخت دو نفره کاملا پر شده و یه سالن خیلی کوچولو.
به حمیدرضا گفتم خب فقط مبلا و خوشخوابو میاریم تو این خونه هه. بقیه وسایلو با وسایل کارگاه میذاریم تو اون کارگاهه. (دوستش یه کارگاه داره که استفاده نمیکنه) گفتم مهم نیست حالا یه ذره هم خاک بگیرن وسایلا...
اما مساله دیگه اینه که نمیدونیم چه خونه ای بهمون میدن و من میخوام از اینجا پارچه بگیرم برای پرده هاش.
حالا اصلا اینا مهم نیست. به هر حال میگذره. مساله ای که هر دومونو نگران میکنه بحث پیج و کسب و کارمونه. که نمیدونیم چه مدت ممکنه تولید بخوابه...
البته تمام این مدت تلاش کردیم که برای این مساله آماده بشیم و محصول پشت دستمون داشته باشیم. اما مساله اینه که خیلی یهویی فروش متوقف شد و یهو به نظر رسید که کارمون تکراری شده و تنوع لازم داریم. دقیقا تو این نقطه باید همه دستگاه ها رو از برق بکشیم و بزنیم به دل جاده! و تا مدتها همچنان همین محصولات رو که از قبل آماده کردم پست بذارم و کسی نخره!!!
یادتونه چند مدت پیش خودمو با دو تا از همکارام مقایسه کردم و گفتم چرا از اونا عقبترم؟؟؟
مساله اینه که هیچ کدوم از اونا شرایط ما رو نداشتن...
یکیشون تو خونه مادربزرگش کارگاه راه انداخته و اون یکی تو زیرزمین مغازه همسرش.
ما هم سه بار و هر بار نزدیک به دو ماه بال بال زدیم واسه کارگاه گرفتن...
هر دوشون تو شهر خودشون بودن و از اولی که شروع کردن هیچ استپی نداشتن.
ما دفعه سومیه که کارمون استپ میشه و میریم که برای چهارمین بار استارت بزنیم! و استارت زدن سخت ترین بخش کاره...
هر کدوم خیلی ریلکس میرن دم چوب فروشی و چوبای مورد نیازشونو برش زده شده میخرن...
ما باید بریم بگردیم تنه های خشک پیدا کنیم، بعد بریم اطلاع بدیم و بخریمشون. بعد خودمون برش بزنیم و بیاریم کارگاه اسلایس یا اسلب کنیم و تازه برسیم به چیزی که اونا تو چوب فروشی میخرن!
حالا هم که منابع طبیعی و داستاناش...
یه چیزی ته دلمو چنگ میزنه. یه چیزی شبیه دلشوره... بی قراری... ناآرومی...
حمیدرضا میگه منم همینطوریم.
شاید دلیلش اینه که داریم از جایی که اسمش برامون "خونه"ست میریم. برای همیشه احتمالا!
میریم جایی که هنوز برامون خونه حساب نمیشه.
یه دلمون اینجاست... یه دلمون میخواد از اینجا فرار کنه.
خلاصه که ... آشوبم.
- دوشنبه ۲۸ تیر ۰۰ , ۰۹:۳۵
از اونجایی که مهمترین هدف من برای دوباره وبلاگ نوشتن، به اشتراک گذاشتن تجربه های کسب و کارم بود، تصمیم گرفتم امروز بیام درمورد یه موضوعی باهاتون حرف بزنم.
قبلا گفته بودم که با چندتا از همکارام یه گروه تو واتساپ زدیم و از تجربه هامون و اتفاقات کاریمون با هم حرف میزنیم. خب اون دوتا از نظر فالوور و فروش از من خیلی جلوترن. اونی که همزمان با من شروع کرده الان نزدیک 40 کا فالوور داره و اونی که یه سال بعد من استارت زده بیست و خورده ای کا... اما دلیل این رشد کند من چی بوده؟
1. اونا از روز اول محصولشونو انتخاب کرده بودن. یه زمینه رو دست گرفتن و رفتنو جلو.
اما ما میخواستیم هزار تا کار هم زمان انجام بدیم. با معرق شروع کردیم. بعد استپ کردیم گفتیم باس کارگاه بگیریم. که قدیمیترا یادشونه چه پروسه ای رو گذروندیم و حدود دو ماه معطل بودیم... بعد رفتیم سراغ کمدای ام دی اف. که خب خیلی خیلی اشتباه بود! حدود دو ماه هم روی ساخت سه تا دونه کمد وقت گذاشتیم. بعد جاکلیدی ساختیم!!! و کلا تا بیایم به تولید یه محصول مشخص برسیم حدود یه سال و نیم زمان صرف شد!!!!!
2. اونا راه های غلط جذب فالوور رو نرفتن اصلا.
اما من کلا چیزی درمورد اینستا نمیدونستم و حتی کلمه فالوور فیک به گوشم نخورده بود! پس وقتی اپ جذب فالوور رو دیدم با خوشحالی نصب کردم و 4 هزار تا فالوور فیک واسه خودم گرفتم! که خب اینگیجمنتمو به شدت آورد پایین و مانع رشدم شد. وقتی این مفاهیم رو فهمیدم دلم نیومد پیجمو رها کنم و از صفر شروع کنم!!! گفتم خب من الان هزار تا فالوور واقعی که دارم! اگه دوباره صفر بشم جمع کردن این هزار تا سخته! خب اشتباه میکردم... اما تصمیمی که اون زمان گرفتم این بود که بشینم فالوورای فیکمو حذف کنم. حدود سه هزار تاشونو حذف کردم و پیجم رسما به مرحله ترکیدن رسید. من حتی اینو هم نمیدونستم که اگه تعداد زیادی از فالووراتو حذف کنی ممکنه پیجت بپره. پیج نپرید اما به شدت آمارم اومد پایین.
این دو تا دلیل بزرگترین دلایلی بودن که رشد منو کند کردن. پس اگه خواستین پیج بزنین، این دو تا اشتباهو نکنین :)
- دوشنبه ۲۱ تیر ۰۰ , ۱۰:۴۱
1. یه آقایی چند روزی اومد کارگاه ما و مثل نود و نه درصد آدمای دیگه عاشق چوب شد! و یه سری تصمیمات گرفت که بررسیش شاید براتون جالب باشه.
- تصمیم گرفت کارگاه راه بندازه و کار چوبو ادامه بده.
+ میتونه درست باشه
- تصمیم گرفت ماکت ناو (کشتی نظامی) بسازه.
+غلطه! چون تعداد مشتریهای ماکت ناو تو کل ایران از تعداد انگشتای یه دست کمتره!
در واقع چند تا آدم ممکنه پیدا کنی که حاضر باشن چندین میلیون پول بدن و ماکت ناو بخرن؟ و اگه همچین آدمایی هم پیدا بشن، چند درصد ممکنه زناشون هم از این قضیه استقبال کنن که یه ماکت کشتی جنگی وسط خونهشون بذارن؟!
میمونه ادارات، که اونام حتی اگه ماکتو بگیرن پولشو نمیدن! یا یک دهم قیمتو تو شونصدتا قسط پرداخت میکنن!!
- تصمیم گرفت یه کارگاه بزرگ اجاره کنه و کلی ابزار بخره.
+ غلطه. قدمها باید کوچیک باشن. کوچولو کوچولو بری جلو و زیر پاتو سفت کنی. وقتی یهو بپری ممکنه وسط مرداب فرود بیای... و میدونی، احتمال اینکه وسط مرداب فرود بیای 99 درصده!
- ازمون خواست دوره آموزش اینستا رو بریزیم رو فلش و بهش بدیم.
+ غلطه. چون اولا وقتی بابت چیزی هزینه نمیکنی هیچ وقت قدرشو نمیدونی. و ثانیا اون آدم خیلی رک گفته بود که راضی نیست دورهشو به کسی بدیم.
- هر چقدر موارد بالا رو بهش میگیم توجه نمیکنه و کار خودشو میکنه.
+ غلطه. اگه تو داری فقط جلو پاتو میبینی، اون آدمی که چهار قدم جلوتر از توعه، هم مسیری که اومده رو میشناسه و هم دو قدم جلوترو میبینه. پس اگه آدمیو دیدی که چهار قدم جلوتر از توعه، دفتر خودکار بگیر دستت و کلمه به کلمه حرفاشو بنویس!
2. عکس شمعهای یه پیج خفن رو استوری کرده، نوشته موقع خرید قیمتا رو بسنجین!
اون پیج خفن صدتا کلاس شمع سازی رفته، این فقط آموزشای رایگان دیده.
اون پیج خفن کلی قالب و ابزار خفن داره. این چند تا قالب معمولی
اون پیج خفن شمعهایی میسازه که میشه براشون مرد، این هر بار براش لایک میزنم حس دروغگو بودن بهم دست میده!
اون پیج خفن عکسایی از شمعهاش میگیره که شب عروسیم از من نگرفتن! این یه عکسایی میگیره که انگار یه بچه دو ساله یهو انگشتش رفته رو دکمه عکس گرفتن!
اون پیج خفن چنان قوانین اینستا رو رعایت میکنه واو به واو و چنان حرفهایه که کف میکنی، این میاد ساعت 3 ظهر که گنجیشکا هم خوابن پست میذاره!
بعد که میگم هزینههای آموزش و عکاسی و ادمین و... داره اون پیج و طبیعیه که شمعهاش گرونتر باشه، میگه اونی که این هزینهها رو نمیکنه از زرنگیشه! و مواد یکیه پس نباید این اختلاف قیمت وجود داشته باشه!
یعنی واقعا وقتی به پیج خودش و اون پیج خفن نگاه میکنه تفاوتی نمیبینه؟!!
+ چقدر سخته رفاقت با آدمایی که گرچه به همون زبونی حرف میزنن که تو هم حرف میزنی... اما نه تو اونا رو میفهمی و نه اونا تو رو!
3. جریان آب عسلویه، جریان واکسن، جریان اینترنت ملی، جریان برق، و هزار تا جریان مزخرف دیگه که فقط مال ایرانه... ایران... جمهوری اسلامی ایران...
4. تنظیمات نظرو زدم فقط امکان ارسال نظر خصوصی فعال باشه... کلا ارسال نظرو غیر فعال کرد!! به هر حال اگه صحبتی بود، بخش تماس با من بازه 🌹
- دوشنبه ۱۴ تیر ۰۰ , ۱۲:۳۶
سلام رفقا
چند روزیه دست و دلم به هیچی نمیره...
ممنون از کامنتاتون برای پست قبلی... با اجازه تون بدون جواب تاییدشون میکنم.
حرفای همه تون خیلی درست بود.
فقط یکی از دوستان گفته بودن که وقتی یه چیزیو میفروشی اون فرد میتونه تصمیم بگیره که بفروشدش یا هدیه بده و ... بله عزیزم، درسته. اما مشکل من با اون آدم این بود که نوشته بود کار خودمه و سفارش میگیرم. این ناراحتم کرد.
.
این روزا حالم خرابه...
شاید به خاطر مدت زیادیه که منتظریم معلوم بشه بالاخره رفتنی ایم یا موندنی... پنجاه درصد رفتنی شدیم :)
شایدم به خاطر تنهایی این روزا...
دیروز آبجی کوچیکه حرفی زد که خیلی حالمو بد کرد.
من هنوز بابت بی وفایی هام با آبجی کوچیکه از خودم متنفرم.
من هنوز هر اتفاقی براش میوفته خودمو متهم ردیف اول میدونم.
من هنوز خودمو نبخشیدم.
حیف...
حیف که زمان به عقب برنمیگرده.
امروز صبح هم یکی از مشتریا حالمو بدتر کرد...
میگفت چون ما به خاطر ارزون بودن کارات فالوت کردیم نباید قیمتاتو ببری بالا! :/
اولش سعی کردم قانعش کنم که شرایط کار همینه... اما الان واقعا پشیمونم که اصلا جوابشو دادم!
همه چی تو این مملکت داره یهو میره بالا و مردمم سکوت کردن... حالا به من میگه باید اونقدرررر یواش یواش قیمتتو ببری بالا که ما اصلا حس نکنیم! فک کرده زمان اعلاحضرته و تورم صفره! :/
با اون سرعتی که این انتظار داره، نه تنها به قیمت مناسب نمیرسیم، بلکه حتی تورم هم ازمون جلو میزنه!
خسته ام
خسته از حرف زدن با همه آدما!
خسته از تظاهر به حال خوب توی پیج!
خسته از فکر کردن به اسباب کشی...
خسته از نگرانیهام برای خواهرم...
دلم میخواد چند روز برم جایی که نه نت باشه نه کلا آنتن باشه... و به جز خودم و حمیدرضا هیچ آدم دیگه ای هم نباشه... اونقدر وقت داشته باشیم و اونقدر ذهن حمیدرضا خالی باشه که بتونم کلییییی حرف بزنم و خسته نشه...
+ کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن... نمیدونم جواب بدم یا نه :(
+ این چند روز وبلاگاتونو خوندم... ببخشید کامنت نذاشتم... حالم خوب نبود... خود همیشگیم نبودم.
@ شارمین: دلم میخواد منم از ترسام بنویسم... نمیدونم کی... اما یه روزی مینویسم.
- پنجشنبه ۲۰ خرداد ۰۰ , ۱۲:۰۱
- چهارشنبه ۱۲ خرداد ۰۰ , ۱۷:۵۰
1. حالا که حتی دم انتخابات هم سعی نمیکنن یه کم اوضاعو بهتر کنن، باس خوشحال باشیم یا ناراحت؟!!!
2. ما آنتن نداریم. نه اینوری نه اونوری. چون هر دو رسانه کارشون شستشوی مغزیه. اینو وقتی یه مدت تلویزیون نبینی بهتر حس میکنی...
اما خب نمیشه که کلا تلویزیون خاموش باشه، خونه سوت و کور میشه. به همین خاطر چند تا از سریالایی که دوست داشتمو دانلود کردم و هی به نوبت پلی میکنم. چون قصه شون برام تکراریه مزاحم کارام هم نمیشن!
روزایی که یانگوم نگاه میکنم غذاهام بهتر میشن! :))))
3. کلا سریالای کره ای رو دوست دارم.
با اینکه گاهی قصه های بی منطقی دارن.
با اینکه خیلی ضایع تعجب میکنن!!!
و با اینکه زبونشون آوای قشنگی نداره...
اما برام دلنشینه...
چون همیشه قصه درمورد یه جوونه، که کلی سختی میکشه و تلاش میکنه و در نهایت موفق میشه...
همیشه آدم بده اتفاقای بدی براش میوفته و آدم خوبه عاقبت بخیر میشه! :)
به آدم امید و انگیزه میدن.
4. زنگ زده که تو مرداد تو جزیره کیش همایش کارآفرینی داریم. اقامتتون هم با یه همراه رایگانه.
گفتم خب نمیدونم بتونیم بیایم یا نه...
گفت کی میتونی خبر بدی؟
گفتم تا کی فرصت هست؟
گفت هر چی زودتر بهتر، اقامت رایگان یه آفره که به نفرات اول تعلق میگیره.
گفتم یعنی همایشتون هزینه داره؟!!
گفت معلومه که هزینه داره!
گفتم فکر کردم صرفا برای حمایت از کارآفریناست! حالا چقدره هزینه ش؟
گفت شیش میلیون! :/
بد موقع هم زنگ زد! پیازداغم سوخت! :///
+ میگفت براتون تبلیغات میریم در سطح گسترده! واقعا با یه میلیونم میشه خیلی تبلیغات خوبی رفت... چرا شیش میلیون بدم به تو آخه؟!!! :/
- دوشنبه ۳ خرداد ۰۰ , ۱۳:۰۹
بابام آدم خیلی خیلی محافظه کاریه. کلا ریسک تو کارش نیست. فقط وقتی قدم برمیداره که بدونه زمین زیر پاش محکمه.
وقتی کارمونو شروع کردیم چیزی درمورد جزییاتش به هیچکس نگفتیم.
نه از تلاشا، نه هزینه ها و نه هیچی...
وقتی فرستادنمون بوشهر، بابام گفت ابزاراتونو نیارید! نمیصرفه برا هفت هشت ماه!
حالا ابزارامون اون زمان زیادم نبود. اما کلا نظرشون این بود که تا بخواید تو بوشهر جا بیوفتید، این هشت ماه گذشته!
ما ابزارامونو بردیم...
دو ماه طول کشید تا کارگاه بگیریم.
دو ماه هم تو قرنطینه پارسال، تو شیراز گیر افتادیم!
اما با این حال درست ترین کاری بود که کردیم!!!
.
یه چیزی ته وجودم احساس ناامنی میکنه
نگرانم و افسرده... اما نمیدونم چرا....
.
- يكشنبه ۲ خرداد ۰۰ , ۰۹:۰۲
از وقتی اون خانمه گفت : تو کسایی رو که برات لایک میزنن لایک نمیکنی و منو متهم کرد به تنگ نظری، سعی کردم اگه کسیو فالو نمیکنم، حداقل گاهی براشون لایک بزنم.
یه پیج زیورآلات چوبی بود. دیروز ری اکشن نشون داد به یکی از استوریام. منم رفتم کلی براش لایک زدم.
شب اومد رو پستم کامنت زد: کهور کشا، کارتون حرف نداره!
شک کردم منظورش واقعا چیه. با ضمه براش نوشتم: کهور کُش؟!! (ایموجی ناراحت)
نوشت آره دیگه! همش دارید کهور میکشید! چوب عوض کنید! (ایموجی چشمک)!!!!
(خب ما منتظر دستورش بودیم واقعا!!!)
از کامنتش اسکرین گرفتم و استوری کردم. یه جاهایی واقعا سکوت اشتباهه...
نوشتم ما اصلا نمیتونیم از چوب تر استفاده کنیم. و حتی چوبایی که ما استفاده کردیم داشتن میرفتن که زغال بشن!
نوشتم مطمئنا ایشون خودشم میدونه که هیچ هنرمندی نمیتونه از چوب تر استفاده کنه...
اولش اومد رو این استوریم ایموجی چشم قلبی فرستاد.
حالا امروز صبح اومده همون استوری رو ریپلای کرده که:
"من خودم میدونستم چوب باید خشک باشه! شوخی کردم! این استوریتون ضد تبلیغ علیه پیج منه!! ناراحت شدم! خوب بود تعریفمو میدیدین!!"
:|
سوال اینجاست که:
آیا این کامنت ضد تبلیغ علیه پیج من نبود؟ اونم تو پیج خودم و تو روی فالوورام؟؟؟ چون خیلیا تصورشون اینه کسایی که کار چوب میکنن میرن درختا رو قطع میکنن. و نمیدونن که نمیشه از چوب درخت تازه استفاده کرد...
بعد اینکه آیا من خوشحال شدم از دیدن کامنتش؟؟؟ که ایشون از استوری من ناراحت شده؟ بعدم دیشب که چشاش قلبی بود که! :/
و اینکه آیا تعریفی که از پس یه تهمت و کنایه و توهین میاد، آیا دیدنیه؟!!!
و اینکه تاثیر منفی کامنت ایشون تو پیج من و جلو چشم مشتریای خودم بیشتره، یا تاثیر استوری من تو پیج خودم، در حالی که هیچ کدوم از مشتریای اون نمیبینن استوری منو؟؟؟
رستیریکتش کرده بودم. دایرکتشو سین نکردم. استوری رو هم پاک نکردم... حتی گذاشتمش تو هایلایت سوالات متداول.
اگه از اون آدما بود که بدون فکر دهنشونو باز میکنن... یاد بگیره فکر کنه دفعه بعد!
و اگه از اون آدما بود که میره زیر پست مردم دری وری میگه و از ضربه زدن به دیگران لذت میبره، بذار تنبیه بشه...
+ اینم باعث شد دیگه الکی برای کسی لایک نزنم :)))
- جمعه ۳۱ ارديبهشت ۰۰ , ۱۹:۳۸
چند مدت پیش یه خانمی تو اینستا بهم پیام داد که چند تا سوال درمورد کارمون داشت. نشستم با حوصله کلی براش توضیح دادم. اونقدر این سوال و جواب طول کشید که خودش کف کرد که این قدر براش وقت گذاشتم!
(چون معمولا تو اینستا آدما برای جواب دادن به بقیه خسیس هستن.)
چند بار دیگه هم اومد و هر بار من سعی کردم راهنماییش کنم و جوابای کامل بهش بدم.
تا اینکه چند مدت پیش، روز جهانی نمیدونم کارآفرینی بود چی بود، تصمیم گرفتم همینطوری چندتا پیج خوب چوبی رو معرفی کنم.
اومد نوشت میشه منم معرفی کنی؟
رفتم پیجشو دیدم، خب خیلی داغون بود. هم به لحاظ محصول. هم عکس و هم ساختار خود پیج.
میخواستم بهش بگم که کارش چقدر ایراد داره. اما حمیدرضا گفت اینجوری نگو و یه جوری بگو ناراحت نشه و فلان... دیگه هم نگفت که حالا چی بگم بهش. منم گفتم ولش کن دیگه، خیلی ازش گذشته، دیگه جوابشو ندادم.
چند مدت بعد یه استوری گذاشتم از دایرکت مشتریایی که میگن ما دوست داریم ازت خرید کنیم اما نمیشه...
خانمه پیام داد: تو که این همه مشتری داری میشه پیج منو هم معرفی کنی؟ به عنوان دوست(!) شیرینیتم محفوظ(!!!) من خیلی ظرفای خوشکلی درست میکنم اما مشتری ندارم.
( خب چرا من باید آدمی رو که نمیشناسم به عنوان دوست معرفی کنم؟!! پس فردا پول گرفتی محصول ندادی من میرم زیر سوال! کیفیت محصولت پایین بود من میرم زیر سوال!
بعدم من برای جمع کردن دونه به دونه این مشتریا زحمت کشیدم و هزینه کردم حتی! چرا باید بگم برید از این بخرید؟!
چقدر میخوای شیرینی بدی؟ من چندین میلیون هزینه کردم. تو چقدر میخوای به من بدی که برام بصرفه؟!!!
و در نهایت اینکه واااقعا کارش خوب نبود.)
براش نوشتم عزیزم پیج من تبلیغاتی نیست. به پیجای تبلیغاتی پیام بدید.
تا اینکه چند روز پیش یکی از بچه های گروه واتساپ (همون گروهی که تو پست قبلی گفتم)، یه اسکرین از کامنتش برام فرستاد. رفته بود کامنت یکی از مشتریا که نتونسته بود خرید کنه رو ریپلای کرده بود و گفته بود بیا پیج منو ببین.
(خب این حرکت، حرکت خیلی ناخوشایندیه. مثل اینکه یه مغازه لباس فروشی داشته باشی، طرف بیاد دم اون مغازه بشینه به هر کی دید بگه بیا منم مغازه لباس فروشی دارم!
ببینید منم روز اول کارم همین حرکت بد رو زدم. اما اولا که با اون پیج هیچ تعاملی نداشتم. این آدم کلی منو سوال بارون کرده بود. بعدم من کامنت نمیدادم که، دایرکت میدادم. همونم اشتباه بودا. ولی حداقل تو روی طرف مشتری دزدی نمیکردم! بعدم یارو همون اول زد منو بلاک کرد و خلاص! :))
((راستی رفتم ازش عذرخواهی کردمااا))
اما اینکه میدیدم آدمی که اون همه براش انرژی گذاشتم داره این حرکتو میزنه ناراحتم کرد.)
به بچه های گروه جریانو گفتم. و اون خانمو ریستریکت کردم.
یکی دیگه از بچه ها هم گفت پیش منم اومده و گفته فروش ندارم و چیکار کنم. اونم بهش گفته بوده عکسای بهتری بگیر و محصولات بهتری بساز و...
شب بعدش دیدم دوباره یه پیام دیگه رو ریپلای زده. البته چون ریستریکت بود فقط من میتونستم کامنتشو ببینم.
با بچه های گروه درمیون گذاشتم. گفتن بهش تذکر بده. اگه بازم تکرار کرد بلاکش کن.
براش نوشتم درست نیست شما میای کامنت فالوورای منو ریپلای میکنی. هر کس جای من بود همون اول بلاکت میکرد. به جای این کارا رو کیفیت محصولت کار کن. عکسای بهتری بگیر و آموزش اینستا ببین.
جواب داد که:
"من فقط کامنت کسایی که نتونستن خرید کنن رو ریپلای زدم!
( چه فرقی میکنه؟!! نشستی در مغازه من به مشتریام میگی بیا از من بخر! اصل عمل اشتباهه!
بعدم طرف امشب نتونست بخره، فردا رو که ازش نگرفتن!)
در روز هزاران پیج به همه معرفی میشه، منم مثل بقیه.
(اونا به پیجای تبلیغاتی پول میدن و معرفی میشن! نه اینکه برن در مغازه مردم بشینن!)
تو خودت کسایی که میان لایکت میکنن رو لایک نمیکنی مبادا تو اکسپلور فالوورات برن و مشتریات ببیننشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(این جمله ش خیلی منو سوزوند! خیلیا! منی که اووون همه براش وقت و انرژی گذاشته بودم!)
من فقط به خاطر دل خودم کار میکنم و برام مهم نیست درآمد داشته باشم. ولی تو برات درآمد مهمه برای همین رو مشتریات حساسی!!
(یادش رفته بود اومده بود التماس که منو معرفی کن، شیرینیتم محفوظ!)
من خودم شما رو آنفالو میکنم!
(سمیه نروووووو!!!!!)
خیلی پیجای به نام تر و پرطرفدارتر منو استوری کردن.
(یه پیجی استوریش کرده بود، 67 کیلو بود. رفتم چک کردم ، میتونم بگم هشتاد درصد فیک داشت!)
براش نوشتم:
مشتریای من اگه قرار بود با این کارا بپرن اصلا بهشون نمیگفتم مشتری!
لایک هم که از اسمش معلومه! یعنی علاقه داشتن! من پیجایی که کاراشونو دوست دارم فالو و لایک میکنم و همکارامم جزوشون هستن.
فقط برای خودم متاسفم که برای امثال شما وقت و انرژی گذاشتم که نتیجه ش بشه این!
یکی دو ساعت بعد یکی از بچه های گروه یه اسکرین از دایرکتش فرستاد... همین خانمه بود!
اون دوستم توپیجش اعلام کرده بود که حاضره از پیجای کاری حمایت کنه. اما فقط کسایی که فالوورش هستن و تو پیجش فعالن.
این خانمه بهش پیام داده بود که از منم حمایت کن.
من همه پستاتونو لایک میکردم همیشه
(دوستم رفته بود چک کرده بود، دیده بود فقط پست آخرو لایک زده!)
من همه استوریاتونو نگاه میکردم و نظر میدادم!
(واقعا نمیدونه که اگه رو استوریا ری اکشنی نشون داده باشه، سابقه ش تو دایرکت میمونه؟!!!!!!!!)
منم شما رو استوری میکنم که تبادل حساب بشه!
(دوست من 60 کا فالوور داشت و این خانم 2کا!)
(نمیدونم کی میخواد بفهمه بار کج به منزل نمیرسه؟!!)
این دوستم که زد ترکوندش! همه دروغاشو به روش آرود و بلاکش کرد.
بعد چند دقیقه سومین نفر گروه اسکرین فرستاد از دایرکتش! سعی کرده بود خیلی رفاقتی طور ری اکشن بده به استوری هاش!
و خب کلا گروه ما سه نفره ست!!!!
میدونید... میدونم که میدونید... اگه به جای این حرکتا فقط ازم پرسیده بود چیکار کنه، ساعتها راهنماییش میکردم!!!!!
حتی اگه بعد از پیام تذکرم گفته بود متاسفه که منو ناراحت کرده و همون لحظه پرسیده بود چیکار کنم؟ بازم راهنماییش میکردم!
من قبلا هم براش خیلی وقت گذاشته بودم... میدونست که از اونا نیستم که زورم بیاد جواب بدم...
+ پیرو پست شارمین، چقدر نفرت انگیزه که به یکی میگی فلان کارت اشتباهه. میبینی از موقعیتش توجیه های احمقانه میاره. که من فلان مشتریهاتو ریپلای کردم... یا من که دانشگاه اصفهان نیستم!!! مثلا به یارو بگی چرا انگشترمو دزدیدی، بگه حالا مگه چقدر وزن داشت؟! :/
- پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۰۰ , ۰۸:۰۵
شایدم این خوابیدنا و بی حالیای من نشونه یه جور افسردگی باشه...
این ماه رمضونی نه از خونه بیرون رفتم چندان و نه هم صحبتی داشتم...
از وقتی چند تا شاگرد به کارگاه اضافه کردیم، محیط کارگاه خیلی مردونه شده.
مخصوصا یه نفری که تازگی اومده حمیدرضا روش حساسه...
از چشاش میخونم که دوست نداره برم کارگاه...
این روزا برام سنگین میگذرن...
میدونید، اینجا شبیه شهرای دیگه نیست که بگی خب دلم گرفت برم یه دوری تو خیابون بزنم...
هر چند منم مجردیام اونقدری آزاد نبودم که تنهایی برم جایی دور بزنم.
اما به هر حال گاهی با مامانم میرفتیم بیرون، خریدی ... چیزی...
اینجا خب اینجوری نیست...
یه شهرکه که ته امکاناتش یه دریاست.
دریاش زیباترین دریای ایرانه ... اما چند بار آدم میخواد بره دریا؟؟ چند بار تنها؟؟
هوای خونه سنگینه...
حوصله بیرونو ندارم.
حوصله دیدن دوستای حمیدرضا و زناشونو ندارم.
همش دلم میخواد بخوابم که وقت بگذره!!!
باورم نمیشه.
تا همین چند مدت پیش اون همه کار میکردم و از لحظه به لحظه زندگیم استفاده میکردم.
اما الان ...
.
.
میخواستم کامنتا رو ببندم...
اما حالا باز میذارم.
بدون تایید نمایش داده میشن...
شاید بعضیاشو جواب بدم.
شایدم نه
- چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۰۰ , ۱۸:۲۱
- شنبه ۱۸ ارديبهشت ۰۰ , ۱۸:۰۷
من چرا فکر میکردم اسفند 97 شروع کردیم؟!! {کلیک} :)
.
داشتم چند تا از خاطرات بلاهایی که سر راه اندازی این کسب و کار سرمون اومده رو میخوندم...
چقد روزای سختی رو گذروندیم خدایی!!
.
روزی که میخواستیم بریم بوشهر، فکر میکردیم چقدر به ضررمون شده و کلی از کار عقب میمونیم و کلی غصه خوردیم...
اما به نفعمون شد در واقع!
چون آموزش دیدیم. (چرا ما اون زمان فکر میکردیم بدون آموزش میشه کار کرد؟!!:)))
.
خیلی تلاش کردیم منتقل بوشهر شیم و دیگه برنگردیم ته دنیا...
نگران بودیم که ته دنیا به خاطر فاصله زیاد و محرومیتای زیادترش جلوی پیشرفتمونو بگیره.
تلاشمون نتیجه نداد و برگشتیم ته دنیا و بازم به نفعمون شد!
چون مجبور شدیم مستقل بشیم و روی پای خودمون بایستیم!
.
حالا دلمون میخواد بریم از ته دنیا...
اما بازم نگرانیم...
که نکنه دیگه چوب خشک گیرمون نیاد...
یا چوب کهور، که الان مشتریا عاشقشن، اونجا گیرمون نیاد...
نمیدونم میشه رفت یا نه.
اما لطفا برامون دعا کنید که هر چی شد بازم به نفعمون باشه :)
- سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۰ , ۱۷:۴۹
پسره دایرکت زد که ظرف امشبتونو میخوام.
منم مث همیشه گفتم اصلا امکان نداره تا قبل اینکه پست بذارم ظرف رو بفروشم.
راس هشت دایرکت داد میخام!
اونقدر عجله ای تایپ کرده بود که حتی "و" میخوام رو هم فاکتور گرفته بود! :))
بعد اینکه پول داد و آدرس داد و خیالش راحت شد، گفت حالا برم ببینم چی خریدم! :))))
.
.
چی شد که اینطوری شد؟
جونم براتون بگه که میدونید که من یه دوره اینستا خریدم که شیش ماه کوچینگ داشت.
کوچم همیشه بهم میگفت باید کاری کنی فالوورات احساس کنن باید زودتر ازت خرید کنن وگرنه یه چیزی رو از دست میدن...
مثلا تخفیف لحظه ای بذار و...
خب نمیشد! من هر حرکتی میزدم نمیگرفت.
مثلا میگفتم اگه تا امشب سفارشتو ثبت کنی ارسال رایگان. یا بیست درصد تخفیف...
اون شب که هیچی... شونصد تا شب بعدشم نمیخریدن!
یه مشکلی که ما داشتیم این بود که نگا میکردیم ببینیم بقیه چی رو بهتر میفروشن.
یا اصلا کدوم محصول خودمون تو فروشگاه ها داره بهتر فروخته میشه... همونو میساختیم.
اما مساله اینه که مشتریای هر فروشگاهی با فروشگاه دیگه فرق داره.
اما اینکه چه اتفاقی افتاد...
اولا متوجه شدیم فالوورامون یه نوع خاصی از ظرفامونو زودتر میخرن.
شروع کردیم یه تعداد از اون ظرف رو برای یه نمایشگاه قبل عید تو شیراز، آماده کردیم.
که خب نمایشگاه به خاطر کرونا کنسل شد، اما من روزی یه پستم رو میذاشتم طبق روال پیج.
یه تبلیغ هم دادم اواخر بهمن که خوب بود نتیجه ش.
خلاصه فالوورای جدید بودن یا فالوورای قبلی خودم، نمیدونم. اما فروش شروع شد.
و خب اون زمان من این قانونو نداشتم که محصولی که هنوز عکسشو نذاشتم، نفروشم. هر کی میگفت چی موجود داری؟ هر چی بود و نبود براش میفرستادم.
بعد هر کدوم فروخته میشد پستشو زودتر میذاشتم. میگفتم اگه عکسشو بفرستن و بعد پست بذارم ضایع ست! :)))
این شد که کم کم اینطور به نظر رسید که ظرفا دارن تند تند فروخته میشن...
از اون طرف قبلا به هر مشتری یه روز وقت میدادم تا پرداخت کنه. بعد که یه مشتری دقیقا سه روز معطلم کرد و هر بار گفت عه یادم رفت، فرصت پرداخت رو اول به یه ساعت، بعد نیم ساعت و تو بعضی مواقع به یه ربع کاهش دادم!
این توی ناخودآگاه مشتریا اینطوری نشون داد که تعداد زیادی منتظرن که همین محصول رو بخرن و اگه اینا سریع پرداخت نکنن از دستشون میره.
از طرفی، تو هر بسته یه کارت تخفیف مدت دار قرار دادم که مشتریا رو برای خریدای بعدی ترغیب کنه.
از اونجایی که از کیفیت محصول راضی بودن و کارت تخفیف هم داشتن، یه تعدادیشون تمایل پیدا کردن که باز خرید کنن.
از جمله کارای دیگه ای که جدیدا دارم انجام میدم اینه که از هر محصول یه کوچولوشو نشون میدم و ریمایندر میذارم که فالوورا رو سر ذوق بیارم.
و دایرکتایی که نشون دهنده خرید سریع فالووراست رو منتشر میکنم.
و کلا دارم سعی میکنم جریان رو کنترل کنم :)
.
+ یه کاری هم که قبلا که فروشم کم بود میکردم و جواب میداد، این بود که میگفتم خرید بیشتر از 500 تومن ارسال رایگان داره.
طرف میومد یه چیز دویستی بخره. به خاطر اینکه 20 تومن پول پست نده 300 دیگه هم خرید میکرد.
حالا با توجه به هزینه پستتون و قیمت محصولتون میتونه این عدد فرق کنه.
من این ایده رو از یه پیج جوراب برداشتم! عدد اونا 200 تومن بود.
- دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۰۰ , ۰۹:۴۲
- يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۰ , ۱۱:۰۷
نمیدونم چرا مشتریا تصور میکنن گاری پست رو من دارم هل میدم! :))
هر بار یکیشون میاد میگه چرا بسته من هنوز نرسیده؟! یا چند روز دیگه میرسه؟! یا بگید عصر بیارن، من صبح خونه نیستم! :/
.
میدونین یه مساله ای هست که خیلی دلم میخواد بنویسم...
نمیدونم چقدر ممکنه قضاوتم کنید ...
حاضر نشد زمان بذاره و اینستا رو یاد بگیره...
حاضر نشد حتی یه ذره به حرفای من بها بده...
حاضر نشد برای یاد گرفتن عکاسی هزینه کنه، چون معتقد بود اینا همش الکیه و اگه دوربین خوب داشته باشی عکسات خود به خود خوب میشن!!!! :/
و در نهایت کسب و کاری راه انداخت که حاصل آموزشای رایگان بود!
(بهتون قول میدم که هیچ کس تمام فوت و فن حرفه شو رایگان بهتون یاد نمیده!)
خب دستسازه هاش واقعا فاجعه هستن...
براش یه پیج رو فرستادم که با 50 تومن میتونست صفر تا صد اون کارو یاد بگیره... اما اگه فکر میکنید حتی بهش فکر کرده باشه، باید بگم در اشتباهید!
و خب حاصل همه اینا، یه پیجه که اگه ببینی فکر میکنی کاردستی های یه دختر بچه 8 ساله ست...
.
چند شب پیش بهم دایرکت داده بود...
"گندم پیج منو تبلیغ میکنی؟"
نه سلامی، نه احوالپرسی و نه لطفا و میشه خواهش کنمی...!!!!!
دایرکتشو باز نکردم تا به جوابی که میخوام بهش بدم فکر کنم...
صبحش فقط براش نوشتم "اوکی"
شاید بفهمه از طریقه نوشتنش خوشم نیومده...
ولی فک نکنم فهمیده باشه!
.
میدونی... میدونم که میدونی... که چقدر زحمت کشیدم برای این پیج...
و نمیدونی که چقدر هزینه تبلیغات کردم...
و چقدر سخته جمع کردن اعتبار.
و خب صد البته که کمک کردن به کسب و کارای کوچیک یه حرکت اخلاقیه.
اما به شرطی که اون کسب و کار ارزش معرفی شدن داشته باشه.
و مخاطب هدفش با مخاطب هدف پیج من مشترک باشه...
خب من بیام همچین پیجی رو معرفی کنم، توهین به شعور مخاطبم نیست؟!!!
حالا من معرفی کنم اصلا...
همه مشتریای من بدو بدو میرن ازش میخرن؟!!!
کلا یه سری از پیجا تصورشون از مشتریای پیجای دیگه اینطوریه:
"یه عده آدمی که پولشونو گرفتن دستشون و فقط منتظرن یکیو پیدا کنن که یه چیزی بفروشه!
هر کی و هر چی!
بدو بدو میرن میخرن! پس بدوییم بریم بهشون بگیم ما هم هستیم!"
یه جوری لا به لای استوریا گم کردم تبلیغشو...
و سعی کردم یه جوری معرفیش کنم که انگار مشتری ای بوده که برام یه هدیه فرستاده!!
اما به خودم قول دادم دفعه بعد اگه همچین چیزی گفت خیلی رو راست بهش بگم برو اول پیجتو به استانداردای اولیه برسون بعد بیا!
.
.
.
امروز میخواستم فقط همون دو خط اولو پست کنم! ببین چقد نوشتم!
- شنبه ۱۱ ارديبهشت ۰۰ , ۱۳:۱۹
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************
من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
-
شاید باورتون نشه، ولی. . .
-
وی اسلو د پرابلم.(رمز فقط اونا که بشناسم)
-
588.
-
587.
-
تو تاریخ بنویسید (همون رمز قبلی)
-
582. برای شما تعریف کنم بلکه این هیجان درونم بخوابه!!
-
581. که مثلا ثابت کنم یه دست هم میتونه صدا داشته باشه!
-
580. #ذوقهای_زودگذر
-
579. چقد غر زدم اینجا!!!
-
578. وقتی خودت برای خودت حقوق در نظر میگیری و باید حواست هم باشه که عادلانه حساب کنی!
-
بهمن ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
آذر ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۱ ( ۲ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
تیر ۱۴۰۰ ( ۱۰ )
-
خرداد ۱۴۰۰ ( ۶ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۱۵ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۹ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۹ ( ۷ )
-
دی ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
آذر ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
شهریور ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
مرداد ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱ )
-
بهمن ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
دی ۱۳۹۸ ( ۶ )
-
آذر ۱۳۹۸ ( ۸ )
-
آبان ۱۳۹۸ ( ۴ )
-
مهر ۱۳۹۸ ( ۱۲ )
-
شهریور ۱۳۹۸ ( ۹ )
-
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
-
تیر ۱۳۹۸ ( ۶ )
-
خرداد ۱۳۹۸ ( ۱۷ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۰ )
-
فروردين ۱۳۹۸ ( ۱۰ )
-
اسفند ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۷ ( ۷ )
-
دی ۱۳۹۷ ( ۹ )
-
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
-
آبان ۱۳۹۷ ( ۷ )
-
مهر ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
-
مرداد ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۳ )
-
خرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۵ )
-
فروردين ۱۳۹۷ ( ۶ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۷ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۸ )
-
دی ۱۳۹۶ ( ۱۲ )
-
آذر ۱۳۹۶ ( ۱ )
-
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
-
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
-
شهریور ۱۳۹۶ ( ۴ )
-
مرداد ۱۳۹۶ ( ۸ )
-
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
-
خرداد ۱۳۹۶ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۳ )
-
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵ )
-
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۱ )
-
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
-
دی ۱۳۹۵ ( ۱۷ )
-
آذر ۱۳۹۵ ( ۴ )
-
آبان ۱۳۹۵ ( ۹ )
-
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
-
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
-
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
-
تیر ۱۳۹۵ ( ۷ )
-
خرداد ۱۳۹۵ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
-
فروردين ۱۳۹۵ ( ۸ )
-
اسفند ۱۳۹۴ ( ۹ )
-
بهمن ۱۳۹۴ ( ۱۲ )
-
دی ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
-
آذر ۱۳۹۴ ( ۲۴ )
-
آبان ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
-
شهریور ۱۳۹۴ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۴ ( ۱ )
-
خرداد ۱۳۹۴ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۱ )
-
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱ )
-
اسفند ۱۳۹۳ ( ۵ )
-
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳ )
-
دی ۱۳۹۳ ( ۱ )
-
آذر ۱۳۹۳ ( ۲ )
-
آبان ۱۳۹۳ ( ۱ )
-
شهریور ۱۳۹۳ ( ۱ )
-
مرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۳ ( ۱ )
-
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱ )