در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

۴۸۹. کارآفرینی...

آقای برادر اومده اینجا که مثلا هم کمک کنه به اتمام سفارشاتمون و هم کار یاد بگیره که بعدا بتونه کسب و کار خودشو راه بندازه...

اگه میدونستم هدفش از اینکه میگه کار راه بندازم بحث پول بیشتره میگفتم اوکی حق داری... اما در واقع میدونم تصوری که از کار برای خودش داره با واقعیت زمین تا آسمون فرقشه... دنبال اینه وقت آزادش بیشتر باشه. اما حقیقت اینه که وقتی کار راه میندازی دیگه جمعه با شنبه؛ شب با روز؛ مریضی با سلامت فرق نداره. 

اگه جاده کارآفرینی هزار کیلومتره؛ ما تازه یه قدمشو برداشتیم! ولی تا همینجا قصه از این قراره که کتابای زیادی خوندیم. تلاشای زیادی برای یادگیری خیلی چیزا کردیم. روزی بیشتر از ده دوازده ساعت کار میکنیم. هزار تا بلای عجیب و غریب سرمون اومده که حالا به هر نحوی سعی کردیم یا حلش کنیم یا تحمل کنیم. راه‌های طولانی‌ای رو برای یادگیری طی میکنیم. به هر مغازه صنایع دستی فروشی که رسیدیم رفتیم پرسیدیم از ما هم جنس میخرین؟ و جواب بیش از نود و پنج درصدشون مثل هم بودـ.. یه کلمه : "نه"

تفکر آقای برادر از بوشهر اومدن این بوده که میریم گردش و تفریح و لب دریا و رستوران و کافی‌شاپ... اون وسطام یه دو ساعتی میریم کارگاه و احتمالا تو پس زمینه ذهنش این هم بوده که کلی هم پول در میاره! اما واقعیت اینه که من حتی وقت نداشتم سیبیلامو بردارم!! بعد برداشتی که همه از این وقت نداشتن میکنن هم اینه که حتما کلی درآمد دارن پس! بدو بدو میان میگن ما هم یاد بگیریم ما هم کار کنیم!

جریان اینه که خب ما هنوز تا درآمد یه کوچولو فاصله داریم... اما قضیه اینه که شما باید کاری بکنید که بهش عشق بورزید. تا بتونید تمام بالا پایینا و زور زدنا رو تحمل کنید. تا بتونید حتی اگه تا چندین ماه هیچ فروشی نداشتین بازم تولید کنین. (مثلا ما هنوز دو تا کمد ته دنیا داریم که سه چهار ماه پیش تولید شدن و هیچ کس نخرید. اما خب کوتاه نیومدیم)

آقای برادر اومده کار یاد بگیره... ولی ما اونقدر سرمون شلوغه که فقط تونستیم یه سمباده بدیم دستش بگیم بشین برامون سمباده بکش!!

واقعیت اینه که وقتی یکی خودش داره کار میکنه معنیش این نیست که هر روزش جمعه‌س. معنیش این نیست که هر لحظه و هر مقدار زمانی که لازم باشه میتونه از کارش بزنه و هر جایی بره و هر کاری بکنه...

کلا پخش و پلا یه چیزایی گفتم!! :))

481. و درها یکی یکی باز میشوند...

1. بالاخره به هر ضرب و زوری بود کارگاه گرفتیم... نمیدونم شاید این گپ بزرگی که افتاد تو کارمون حکمتش این بود که یه بار دیگه نسبت به چیزایی که میخوایم تولید کنیم تجدید نظر کنیم...


2. این کارگاهه قبلا سمساری بود... وسایلای نفر قبلی هم هنوز اونجاس... این چند روز درگیر مرتب کردن و جا به جا کردن وسایل بودیم. هر بار احساس میکردیم نیاز به کمک داریم من فوری میگفتم زنگ بزنم بانوچه؟؟؟‌و همسر سریع میگفت آره آره!! در بیگاری کشیدن از دیگران به شدت تفاهم داریم! :))))


3. قبلا که تصمیم داشتیم تخت و کمد بچه تولید کنیم یکی از دوستای همسر گفت که میتونه بیاد کمکمون. الان تصمیم داریم چیزای کوچیکتر تولید کنیم و بیشتر پروسه تولید که شامل رنگ و... ست تو خونه انجام میشه و نمیدونم چطور میشه اون آقا رو قاطی این کارا کرد. در حالیکه ایشون به شدت دلش میخواد منو خط بزنه انگار‍! :/ مثلا وقتی بهش گفتیم میخوایم تو شیراز بریم کلاس نجاری گفت شما هم میخوای بیای؟!!! یا فقط من و جو بریم؟! :/ منم گفتم شمام اگه دوست داشته باشی میتونی بیای!!!! :/

یا داریم میریم دنبال کارای کارگاه تو راه میبینیمش، به جو میگه با خانومتی؟! ://// به همسر میگم بهش بفهمون که اگه قرار باشه بیاد با ما کار کنه من رییسشم! :/


4. این مدت ننوشتم... چون شاید نباید میگفتم بوشهرم! که وقتی از مشکلاتم با اینجا مینویسم بانوچه جان ناراحت نشه.


۴۷۵. لحنم زیادی جدی شده‌ها!

یادمه اون موقع‌ها، روزایی که بابا سر کار بود ما باید حاضری میخوردیم! همیشه حرصم میگرفت که مامان فقط وقتی بابا خونه‌س ناهار درست میکنه! انگار ما آدم نبودیم! :/

حالا دو روزه همسر نیست و اجاق کوچیک خونه ما خاموشه... دو روزه که حتی حاضری هم حاضر نشده تو این خونه! دو روزه فهمیدم که مامان خیلی لطف میکرد که همون سفره رو هم مینداخت! دو روزه... که انگار دو ساله!


+ غر بزنم باز؟! قاضی دادخواستمونو رد کرد! چرا؟ چون اسم دو نفرو باید تو دادخواست میذاشتیم که نذاشتیم. دو نفری که هیچ آدرسی ازشون نداشتیم و قاضی فرمود عیب نداره بنویسین مجهول‌الآدرس و اصلا مهم نیست که بیان! فقط باید اسمشون باشه تو دادخواست! 

زنگ زدم به دوستم... باز از علمش سوءاستفاده کردم :( گفت قاضی میتونسته با همین مدارک رای بده و مشکلی نبوده...

دارن هاردی تو کتاب ترن هوایی کارآفرینی میگه خودتونو به ترس و شکست عادت بدید... شاید داریم عادت داده میشیم... نمیدونم.

464.

1. کبک پیدا شد. ببخشید که کامنتای پست قبل رو جواب نداده تایید کردم :(


2. بعد از این همه زحمت و تلاش و کار وکار و کار، کمدا آماده شدن. ولی اصلا حسش نیست عکسشونو بگیرم بذارم اینستا!!! :/


3. یکی از کمدا رو یکی از دوستامون خرید. رو حساب رفاقت تخفیف خوبی بهش دادم. برگشته میگه کاش همه چیزایی که میخواستم رو این چند وقت بهت سفارش داده بودم که به جای بقیه کمدا هم سفارشای منو بسازی. بعد حالا چجوری قراره پول بده؟ (ر بار هر چی پول دستم اومد خورد خورد برات میریزم!!! :/ )

بهم برخورد راستش!! اینکه تصور میکنه رو حساب رفاقت من باید این همه هزینه و زحمت رو متقبل بشم تا اون به همه تجملاتی که توی اینستا میبینه برسه و هر وقت پول دستش اومد خورد خورد برای من بریزه حس بدی بهم داد!!!!

البته این فقط مشکل من نیستا... یکی دیگه از دوستام بود که خیاطی میکرد. گفت اونقدر مجبور شدم واسه ملت لباس مفت بدوزم و تو بعضی موارد هم مجبور شدم حتی پارچه ش رو هم خودم بخرم که قید خیاطی رو زدم!!!

چرا یه عده فک میکنن وقتی یکی یه کاری رو داره انجام میده موظفه برای بقیه مجانی انجامش بده؟!! حتی اون مدتی که معرق کار میکردم همکلاسی زمان دانشجویی بابام برام یه عکس فرستاده بود که براش مجانی دست کنم!!!! :/ چجوری میشه بدون ناراحت کردنشون بهشون فهموند که من علاقه ای ندارم برای کسی مجانی کار کنم؟! چجوری میشه به یکی حالی کرد که من دارم پول چوب و رنگ و اجاره کارگاه رو نقد میدم و علاقه ای ندارم هزار تا سفارش تو رو انجام بدم تا بعدا هر موقع پول دستت اومد خورد خورد بخوای پرداخت کنی؟؟


460. همه چی از نزدیک یه جور دیگه س...

تمام کتابا و سمینارای موفقیت روی یه جمله تاکید دارن، که برای موفقیت باید خیلی تلاش کرد و خیلی صبور بود. که اگه کار راحتی بود خب همه میرفتن دنبالش، که حالا که همه نمیرن یعنی سخته...

وقتی اینا رو میخوندم میگفتم ای بابا، معلومه که من میتونم صبور باشم، معلومه که تلاشم زیاده... ماجراهای پیدا نشدن کارگاه رو که یادتونه، در واقع فک میکردم اون سخت ترین مرحله س و وقتی کارگاه پیدا بشه همه چی حله! اما اگه روراست باشم باهاتون باید بگم اون آسونترین بخش کار بود!!! کارمون کار سختیه. وقتی کارو شروع کردیم تو هر مرحله فک میکردم تو سخت ترین مرحله ام! میگفتم اوففف برشش تموم شه حله دیگه! وقتی سر همشون کنیم دیگه کار تموم شده س... بتونه و سمباده رو رد کنیم دیگه رسیدیم به مرحله آسونش!! تا اینکه اون وسط مسطا یهو کار همسر زیاد شد و یهو جریان رفتن پیش اومد و خلاصه کاسه کوزه مون ریخت به هم... تصمیم گرفتم یه کار فرعی بکنم تو اون مدتی که همسر کمتر خونه س و نمیتونیم بریم کارگاه. دکوری ساختم. دکوریایی که دیده بودم تو یه پیج دیگه ده تاش تو نیم ساعت فروخته میشه و یه عالمه دیگه کامنت دارن که ای بابا ما هم میخواستیم و چرا کم تولید میکنید و...

همه این مدت هم هی یادگرفته هامونو با همسر مرور میکردیم. اینکه شاید تا چند مدت هیچ فروشی نداشته باشیم. اینکه نباید ناامید بشیم. اینکه شاید بارها نه بشنویم. اینکه فلانی یه سال اول شروع کارش هیچ فروشی نداشت. اینکه فلانی گفته باید آمادگی اینو داشته باشید که حتی تا 5 سال اول سود نداشته باشید! اینا رو بارها مرور کردیم. دکوریا که آماده شدن، بردیمشون ساحل ازشون عکس انداختیم. باز به همسر گفتم ما باید آمادگی اینو داشته باشیم که حتی یه دونه هم نفروشیم... اما میدونید، گفتن اینا آسونه ولی وقتی ته دلت خودتو با فلان پیج مقایسه میکنی و میبینی اونا نیم ساعته میفروشن و خیالت راخته که نهایتا کار تو هم یه روزه فروش میره و بعد میبینی استقبال به شدت کمه... ناامید نشدن سخته!

بعد جالب اینجاس که یه رفیق خیلی شفیق محبت میکنه و دو تا از کاراتو میخره و ازت میخواد خودت اونایی که بیشتر از همه دوست داری رو انتخاب کنی. بعد دقیقا هر مشتری ای که پیدا میشه از اون مدل کارا میخواد! :/ بذار فک کنم حداقل تو یه مورد سلیقه من با سلیقه بازار تو یه راستاس! :)))‌

به پیشنهاد برایان تریسی از یه نفر پرسیدم که چرا کارای فلان پیج رو اینقدر پسندیدید ولی کارای منو نه؟ گفت رنگای اونا گرمتره. حالا من همش میگفتم چرا اینا اینقدر از رنگای دلمرده استفاده کردن؟! خودم رنگ شاد میزنم مردم حال کنن :/

خلاااااصه که... تو یه حس غم انگیزی فرو رفتم :))))‌ ولی مطمئنا یه عالمه اتفاق خوب تو بوشهر منتظرمونه. ^__^


+ دیروز رنگ زدن به کمدا رو شروع کردیم... این کارگاه واقعا برای کارمون کوچیک بود! باید تو بوشهر کارگاه بزرگتری بگیریم...


+ اینستاگرام منو که فراموش نکردین؟! ^___^

457. گنده بکه باباشون بود فک کنم!

1. تبعیض جنسیتی

همیشه میگفتن آقا پیج دخترا فلان قدر فالوور داره و عکس از ناخنشون میذارن صد تا لایک میخوره و پسره پست بذاره تصادف کردم دارم میمیرم هیشکی تحویل نمیگیره و اینا... اینا همشششش کذبه! :/  مثال بارزشم پیج خودم (choobacki) که این همه گفتم آقا فالو کنید! ده نفر لبیک گفتن فقط!!! :/ ولی مترسک بی سر و صدا اومد و پنج شیش هزارتا فالوور داره حالا!!! حسودم خودتونید! :/


+ خییییلیییی مرسی از لبیک دهنده ها. خیلی مهربونید :*


2. خانوادگی

دفعه اولی که موش خرماها بیسکوییتامونو خوردن، دست به جعبه بیسکوییتا نزدم. دفعه دوم که دیدم باز اومدن و ابزارا رو ریخت و پاش کردن، جعبه رو گذاشتم کف کارگاه. که نتیجه ش شد اینکه اون روز وسط کارمون یهو دویدن سمت در و منو سکته دادن! دیگه جعبه رو بردیم بیرون کارگاه که همونجا بیسکوییتاشونو بخورن...

دیروز داشتیم در کارگاهو باز میکردیم که یه موش خرمای بزرگِ دم پشمالو از سوراخ دیوار کارگاه پرید بیرون! :/ یه خفیف رد کردم! رفتیم توی کارگاه دیدم زیر قفسه ها یه چیزی تکون میخوره! به همسر گفتم صب کن من برم رو صندلی بعد بیرونشون کن! دو تا کوچولوی دم پشمالو بودن! قلبم تو دهنم بودا... ولی خوشکل بودن! گفتیم خب اون بزرگ اولیه مامانشون بوده حتما!

دیگه کارو شروع کردیم... وسط یه برش خیلی مهم یهو یه گنده بک دم پشمالو هم دوید بیرون! :$ قلبم وایساد رسما!

وسط این سکته های من همسر میگه کاش میشد اینا رو هم ببریم بوشهر با خودمون!!! :/ حالا اصن سکته های من هیچی... ما جا داریم؟!! نه جا داریم؟؟!!!! :/

ولی خوشکل بودن!!! هر چهارتاشون! :)))

456. رفاقتی!

دو هفته وقت و یه عالمه کار....

خب اول بهتون بگم که بوشهر رفتن ما قطعی شد!! حالا ماییم و چندتا کمد نیمه کاره و یه کارگاه جمع کردن کامل و بستن وسیله های مورد نیاز و پیدا کردن مشتری برای همین سه چهار تیکه محصول و یه خونه تکونی خوشکل که بعدا هر کی پا گذاشت تو خونه مون نگه چه چرک و چیل بودن! خلاصه که یکی پاشه بیاد کمک من! :))


اونی که کارت ویزیت بهش سفارش دادم و بعد گفتم آدرسشو برام بردار و گفت کارتا چاپ شدن دیگه، هنوز زنگ نزده بگه بیاین کارتا رو ببرین! احتمالا حوصله ش نشده دوباره کارتو طراحی کنه...


این روزا نه حوصله دارم تو کارگاه کار کنم نه تو خونه... عنان زندگی کلا از دستم در رفته...


و اما... رفقای با مرام ^__^ بیاین و رفاقتی پیج کاری منو فالو کنین و پستامو لایک کنین. و رفاقتی تر به رفقای بامرامتون بگین اونام منو فالو و لایک کنن... بیاین و با حضورتون به پیجم اعتبار بدین! :**

choobacki



455. زمان یه عالمه راز تو دلش داره...

هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد... گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بیعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خریده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد...
یا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بیعانه رو که پس نمیدادن و مجبور هم میشدیم هر ماه اجاره شو بدیم!
یا بدتر، اگه کارگاه زمینی رو گرفته بودیم الان کلی پول خرجش کرده بودیم که ترمیمش کنیم و بعد باید میرفتیم و اون پول قابل برگشت نبود دیگه!
یکی دو روز قبل از اینکه بگن باید برید دوره همسر رفته بود که قرارداد همین کارگاهو بنویسه و ودیعه بده. که اونو هم اگه داده بودیم حالا مگه میشد پس بگیری! حتی بیعانه نمایشگاه رو هم امروز و فردا کردیم وگرنه اونم مپرید!
حتی اون کارتخوانی که بانک ملت نداد و مجبور شدیم کارتخوان بخریم... اگه داده بود که مجبور بودیم پسش بدیم، چون نمیذارن بری یه شهر دیگه با کارتخوناشون!
فقط یه چیزی این وسط هست که یه کم.... نمیدونم یه کم چی! :))) دوستم منتظر بود تخت و کمد بچه شو ما بسازیم. به یکی از دوستاشم گفته بود سیسمونی نخر که گندم میسازه برات. و چند تا خانم دیگه که منتظرن ما براشون یه سری چیزا بسازیم!!! یه کم به دوستم و دوستش احساس دین میکنم! که خواستن مشتری های من بشن و وسیله نخریدن و حالا من نمیتونم براشون کاری بکنم!!!


این روزا از هر چی استفاده میکنم با خودم میگم وای تو بوشهر که اینو ندارم چیکار کنم! برایان تریسی تو کتاب مدیریت بحرانش میگه تو لحظات بحرانی، وقتتون رو صرف چیزی که نمیشه تغییرش داد نکنید. ببینید مشکل دقیقا چیه. بعد براش دنبال راه حل باشید. خب مشکل ما این بود که خیلی چیزا باید میبردیم و جا نداشتیم... یه راه حل اینه که باربند بخریم :) گاهی به همین سادگی یه مشکل حل میشه و ما عوض پیدا کردن راه ساده خودمونو سکته میدیم!

خب بیایم دعا کنیم که همه چی خوب پیش بره و ما اگهه رفتیم بوشهر زود یه کارگاه خوب پیدا کنیم و کارمونو شروع کنیم...

۴۵۴. و ما رویت‌شان کردیم!

امروز خیلی حس بدی داشتم سر کار. روح و روان‌مون قاطی شده دیگه، هر چی هم بخوایم به رو خودمون نیاریم نمیشه باز... خلاصه که تو اوج بی حس و حالی یه دفعه همکاران کوچولوی ما رخ نمودن! :/

دو تا بودن!!! وسط جیغ جیغ کردنام توجهم به دم‌شون جلب شد!!!! :))) بدو بدو از زیر در رفتن بیرون. وقتی رفتن بیرون من تازه پریدم رو صندلی!!! با کلی ترس هی میگفتم سنجاب بودن! سنجاب بودن!

ولی خب همسر اعتقاد داره موش خرما بودن! به هر حال من همیشه خدا زیستم ضعیف بوده! :/

 

میخواستم عکسشو براتون بذارم، ولی بیان عزیز رسما گند زده تو همه‌چی!!! :/ انگار دیگه نمیشه تو خود بیان عکسو بارگذاری کرد، نه؟؟ کپی پیست گوشی منم که از همون اول تو بیان کار نمیکرد! خودتون برید موش خرما سرچ کنید!!!!

خوشکلن! شبیه سنجابن تا حدودی!!!!

رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ میکشد هر جا که خاطرخواه اوست...

به حدی زندگیم روهواست که نمیدونم دو هفته دیگه کجام!!!

البته که هیشکی از دو ثانیه بعد خودشم خبر نداره... ولی اینکه اینجوری لنگ در هوا گیر کرده باشی عجیبه.

فرمودن حالا که دوست ندارین شیش ماه برین تهران، نه ماه برین بوشهر پس...

بوشهر از یه لحاظایی بهتر از تهرانه...

ولی حتی همینم صد در صد نکردن که قراره بریم یا نه.

بعد آدم با خودش میگه خب حالا که قراره نه ماه برم جای دیگه زندگی کنم با خودم باید چیا ببرم؟ چقدر لباس؟ چقدر وسیله آشپزخونه؟ اره مرّه ها رو که حتما باید ببریم. شرایط بوشهر صد البته بهتر از ته دنیاس واسه کار ما...

هی نگا میندازم به هر گوشه از خونه و میبینم من دلم تنگ میشه خب...

بعد آبغوره ها رو چیکار کنم؟ آبلیموها رو؟ برنجا رو؟ غلاتو؟ مواد شوینده رو؟ کتاااابامو؟!!! :((

مگه میشه آدم یهویی بره یه جا دیگه زندگی کنه خب؟! خب منتقلمون کنید که کلا جمع کنیم بریم! :/

 

شاید حکمت اون دو ماهِ سخت همین بود که این روزا دیوونه نشم!!!

زنگ زدم گفتم پای کارت ویزیتایی که سفارش دادم آدرس نزنید! گفت رفته واسه چاپ :/

چقد به این ام دی اف فروشیه نق زدیم که چرا همه ام دی اف های خام رو فروختی؟ مگه قول ندادی ما رو خبر کنی؟!! حالا چند روز دیگه بار جدیدش میرسه و قول داده حتما اول ما رو خبر کنه! :/ خدا کنه تا اون موقع تکلیفمون معلوم بشه...

 

 

+ بلاگر تهرانی زیاد میشناختم... ولی بوشهری چندتا داریم حالا؟! :)

+ دارم درست میبینم؟!!! بیان ایموجی اضافه کرده!!! بعد نوشته گنجاندن خندانک!!! :))) laugh

 

۴۵۰. سپلشک آید و زن زاید و اینا...

یادتونه از یه بحران بد حرف زدم؟؟ گفتم امیدوارم پیش نیاد؟

جریان از این قرار بود که همکار همسر باید برای یه دوره‌ای یه سال از اینجا میرفت، و اگه سمت اون آقا رو به همسر میدادن کارای همسر به شدت زیاد میشد و کلا دیگه ما باید پروسه چوبکی رو بی‌خیال میشدیم...

از این طرف همسر یه نامه زد به اون بالاها که آقا، این رفیقمون که بره من خیلی دست تنها میشم، حتما باید یکی دو نفر رو بفرستید و نمیشه من هم کارای خودمو انجام بدم و هم کارای اینو و...

اون آقا هم که میخواست بره دوره الف، بهش گفتن باید بری دوره ب. اینم نامه زده که آقا من نمیرم!

اون بالایی‌ها هم نشستن یه دو دو تا چارتا کردن و گفتن خب مستر جو که میگه من این سمت رو قبول نمیکنم، دوستشم که میگه میخوام برم دوره الف، ولی ما یکیو میخوایم که بره دوره ب... پس مستر جو بره دوره ب، دوستشم بمونه سر سمت خودش! :/ حالا دوره ب کجاس؟ تهران!! در حالیکه ما اینجا کارگاه اجاره کردیم و خدا تومن پول دم و دستگاه دادیم!!!!

کلا وضعیت به طرز فجیعی خر تو خره. باز دوست همسر نامه زده که اگه مستر جو بره دوره منم دیگه تو سمت قبلی نمیمونم!

و همه این اتفاقا چرا داره میوفته؟؟ چون یه سری‌ها با پارتی نیومدن ته دنیا... حتی نیومدن جنوب و حاضر هم نیستن بیان. چون ارتش فقط واسه ما ارتشه، واسه اونا خونه خاله‌س! فرمانده‌ها هم به جای اینکه مشکلو بنیادی حل کنن و اونا رو وادار کنن بیان اینجا تا جاهای خالی پر بشه، میگن بذار فشار رو روی همینایی که الان ته دنیان صد برابر کنیم خیالی نیست...

یکی از مخاطبای وبم بود که یکی از آشناهاشون از اون رده بالاهای ارتش بود... از طرف من به اون آشناتون بگو به خداااا این ته دنیایی‌ها هم آدمیزادن. اینام خسته میشن. اینام مریض میشن. اینام از اینکه ته دنیان حالشون خوب نیست!

فرمانده قبلی همسر از ارتش فرار کرد... روزای اول تو نظرم آدم بدی بود که تمام وظایفشو ول کرد و رفت... ولی راستشو بخواین الان بهش آفرین میگم. جایی که آدم حسابت نکنن، جای موندن نیست. دمت گرم که رفتی....

۴۴۶. تصور کنید همه به تماشای شما نشسته‌اند.

برایان تریسی تو کتاب مدیریت بحرانش میگه در برابر بحران‌ها جوری رفتار کنید که انگار همه دارن نگاه‌تون میکنن... انگار قراره نشون بدید واقعا کی هستید و چی هستید!

من اگه همه نگام کنن مطمئنا این همه شکننده نبودم!! این همه زود رنج...

برایان تریسی میگه هر آدمی به طور میانگین هر سه ماه یه بار با یه بحران روبه‌رو میشه... ما تو این دو ماه با چند تا بحران روبه‌رو شده باشیم خوبه؟!! :)))

یکی از این بحرانا بد بحرانی‌ه... خدا کنه اتفاق نیوفته...

۴۴۵.

۱. دهن بانک ملت سرویس!

بعد این همه وقت خوابوندن پولمون حالا میگن به نجاری کارت‌خوان نمیدیم!!! :/


۲. پت و مت‌وار

وای یه اشتباه‌های عجیبی میکنیم که بیا و ببین!!! همسر میگفت همچین موقع‌هایی طرف باید شاگردت باشه که بگیری بزنیش!! (منو میگفت!!! :| )


۳. #نفت‌کش #پهباد

باز ته دنیا یه طوری شد که همه جوک بگن براش و ما... :/


443. شغل رو نوشتم کارآفرین! ^___^

وقتی از دور به هدفت نگا میکنی همه چی آسونه، همه چی دم دسته، همه چی راحته...

مث من که میگفتم خب یه کارگاه میگیریم و اره رو میبندیم روی میز و یه عالمه چیزای خوشکل میسازیم. حالا برای اینکه بدنم هم آماده باشه هر روز ورزش هم میکنم. کتاب هم میخونم که سر در بیارم چی به چیه...

اما خب واقعیت یه جور دیگه س.

کارگاه کوچیک ما، قبلنا تعمیرگاه ماشین بوده. و یه چاله هم داره وسطش! :)) یه مدت هم جوشکاری بوده، یه مدت هم تعمیرگاه کولر... کلا مدلش مدل تعمیرگاهی طوره... و خب یه چالش بزرگ اینه که اون چاله رو چیکارش کنیم که هم خطر نداشته باشه و هم بشه ازش استفاده کرد؟!!

این چند روزاینطوری گذشت که وقتی کارگاهو دادن باید منتظر میشدم نفر قبلی تخلیه کنه. و درست زمانی که میخواست تخلیه کنه یه کاری بهش سپرده شده بود و یه روزی معطل شدیم. وقتی هم کارگاه خالی شد برای همسر کاری پیش اومد و یکی دو روز دیگه معطل شدیم باز!! ولی خب، دیگه برام مهم نبود! انگار راستی راستی صبورتر شدم!!

بالاخره این پنجشنبه جمعه رفتیم سراغ کارگاه... یه عالمه کار داشتیم. یه عالمه آزمون و خطا، یه عالمه هوای گرم و کولر به درد نخور، یه عالمه خطاهای دو میلیمتری که مکافات داشتیم تا درست شد... یه عالمه خستگی و خستگی... و شما نمیدونین همه اینا چقدر شیرین بود برام!! :)


+ درخواست کارتخوان دادیم. توی فرمی که پر کردم شغل رو زدم کارآفرین :))) ولی فک کنم یه ده روزی شده و خبری نشده... این کارتخون گرفتن هم شده قوز بالا قوز... :/

442. این خودشه! همونه!

تا اونجا براتون گفتم که اون کارگاه توی هوایی هم منتفی شد...
بعد از اینکه کارگاه هوایی منتفی شد ما گفتیم خب یه هفته مونده تا مزایده دریایی، دوباره رفتیم اون سوله متروکه رو بررسی کردیم و گفتیم جهنم و ضرر، صبر میکنیم تا مزایده، همینو میگیریم و ترمیمش میکنیم و توش کار میکنیم.
اون یه هفته کلا به این گذشت که به این فکر کنیم که سوله بهتره یا خونه های متروکه همون شهرک، سوله بزرگتر بود و خنک کردن کردن خونه راحت تر...
یادم نیست تصمیممونو گرفتیم یا نه... اما مزایده یه هفته عقب افتاد!!! از اونجایی که قبلا به خاطر مرخصی رفتن مسئولش عقب افتاده بود، حالا نزدیک شده بود به سر آمد موعد بقیه مغازه ها. اینام گفتن خب چه کاریه دو بار مزایده برگزار کنیم؟! اینو عقب میندازیم خب!
حدود ده روز دیگه هم به همین منوال گذشت... موعدش که رسید گفتن اوپس! قیمتا بالا بوده بعضی مغازه ها اصلا متقاضی نداشته. خب یه هفته دیگه هم صب کنیم و کلی پوستر بزنیم تو شهرک، شاید بعضیا حواسشون نبوده که مزایده س!!! بعد یه هفته انتظار دیگه، قرار شد چهارشنبه هفته پیش مزایده باشه. اس ام اس اومد برا همسر که فردا صبح بیا جلسه مزایده. صبح رفت و گفتن فلان فرمانده رفته ماموریت و جلسه عصر برگزار میشه! عصر رفت و گفتن فرماندهه خسته س جلسه افتاد واسه شنبه!!!! :/
اون مسئوله که اون سری رفته بود مرخصی، به همسر گفته بود آقا چرا میخوای تو زمینی کارگاه بزنی؟! بیا و تو همین دریایی فلان کارگاهو بردار متقاضی هم نداره راحت هر قیمتی دادی میدن بهت.
اون کارگاهه کوچیک بود. اما خیییلی نزدیک خونه مون بود. کلی بهش فکر کردیم، جوانبشو سنجیدیم، مترش کردیم، پشت و روشو نگاه کردیم و تهش گفتیم خب ما که میخواستیم اون سوله رو ترمیم کنیم، همون زمان رو صرف بزرگتر کردن همین کارگاه میکنیم، نزدیکتر هم هست بهتره. خوشحال از تصمیمی که گرفته بودیم، عصر جمعه رو رفتیم پیاده روی. تو راه برگشت همسر همون مسئول مرخصی رفته هه رو دید و رفت ازش بپرسه که میشه اون کارگاهو گسترش داد؟ اجازه شو میدن؟ مسئوله بهش گفته بود تو نگفتی اونجا رو میخوای، منم به یکی دیگه گفتم بیاد بگیره کارواش بزنه، حالا دیگه رقیب دارید! :////
نمیدونم میتونید حس اون لحظات ما رو درک کنید یا نه؟!
تو این مصیبت عجیب و غریب دلم به یه جمله گرم بود... دارن هاردی تو سمینار کارآفرین قرن 21 میگه تو مسیر موفقیت 95 درصد اوقات واقعا سخت و مزخرفن... اما باور کنید اون 5 درصد واقعا عالی هستن! ... دلگرمم میکرد چون فهمیدم این اوضاع نشونه این نبوده که از جاده خارج شدیم. چون میفهمیدم این فقط من نیستم که این همه سخت میگذره بهم!
بالاخره امروز اون مزایده لعنتی انجام شد... و به خاطر همون رقیب عزیز یه اجاره کت و کلفت رفت تو پاچه مون! :/ ... درست حدس زدید! این همون پستیه که قرار بود تیترش "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" باشه. :)
به هر حال، به هر مکافاتی بود، بالاخره کارگاه گرفتیم!! ^__^

۴۴۱. پستام جدیدا هی موردی میشن!!

۱. من یه نگاه کارشناسانه به "عصر جدید" انداختم و به این نتیجه رسیدم که اگه مجری‌ش به جای احسان علیخانی، احسان کرمی باشه و اون مجری پشت صحنه‌ش یکی تو مایه‌های باربد بابایی باشه، داورا هم اینقد خشک نباشن، مثلا مهران غفوریان یا اون داور شب کوک که آهنگساز بود، باشن... واقعا برنامه خوبیه!


۲. اون روزایی که به شدددت دنبال جا بودیم، من هر روز کلی طرح میکشیدم. کلی کتاب میخوندم، کلی زندگیم نظم داشت و واقعا پیشرفت داشتم. تا اینکه رسیدیم به اینکه باید دو هفته صبر کنیم تا مزایده.... من تو این مدت حتی یه دونه طرح نکشیدم. به زور چند صفحه کتاب میخونم! صبحا دیر از خواب بیدار میشم. همش تو اینستا و پینترست ولو ام! و عنان زندگی از دستم در رفته!!


۳. خواهر زاده همسر منتقل شده به ته دنیا! البته با ۳۰۰ کیلومتر فاصله! در واقع همچنان ما اینجا کسیو نداریم! (خب میومدی نزدیکتر خب!:/)



۴۳۹.

۱. شاید براتون جالب باشه که بگم ما بالاخره تونستیم یکیو پیدا کنیم که کارگاه هوایی رو برامون بگیره. همه‌چی هم خوب پیش رفت، قرار بود ودیعه رو بریزیم و کارگاه رو تحویل بگیریم که یهو گفتن پایگاه ما نجاری داره و دیگه دو تا نجاری نمیخوایم. و ما گفتیم ما با اون نجاری فرق داریم و قراره فلان مدل محصولات رو تولید کنیم. اونام گفتن اگه کسی از بیرون بخواد محصولات شما رو بخره برای خارج کردنش نیاز به برگه خروج داره و ما هم بهتون برگه خروج نمیدیم و شد آنچه شد! :/

و خب باز رفتیم سراغ گزینه بعدی و چند روز انتظار...


۲. اینجا قبلا ماما و پزشک زنان نداشت، و خب خانما، علی‌الخصوص خانمای باردار، واقعا با عذاب بزرگی مواجه بودن. کم‌کم هم پزشک گرفتن هم ماما. زن دوستِ جو یکی از همین ماماهای استخدام شده‌س. روز اول استخدام خوشحال و خندان اومدن و گفتن خب اول ما این خانمو مامور میکنیم واسه فلان شهر شمالی که شوهرشم فعلا اونجاس، بعدم انتقالی‌شو میگیریم و میبریمش! :/

یکی دو ماهه دنبال این فکر بکرشونن و موفق نشدن. خانمه اون روز میگفت اینا فک میکنن ما میخوایم بپیچونیمشون!!! خب خواهرم داری میپیچونی دیگه! چرا ما فک میکنیم حتما باید از دیوار کسی بریم بالا تا نونمون حلال نباشه؟!!


۳. یکی از دوستامون یه دختر هف هش ماهه خیلی شیرین داره. قرار بود امشب اونا رو دعوت کنیم، که مجبور شدیم دوست گزینه ۲ رو دعوت کنیم. میگم وای اصلا حوصله مهمون ندارم! میگه تو که خودت میخواستی مهمون دعوت کنی! گفتم حالا نمیشه با هم بیان؟! (دلم برا بچه‌هه تنگ شده!!) میگه تو همه حواستو میدی به بچه، بقیه رو بی‌خیال میشی!! :/ 


۴. کتاب "چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد " رو دادم یکی از دوستامون بخونه. چند وقت پیش پیام داد که وای چه خوب بود. از اون موقع چند بار همدیگه رو دیدیم ولی کتابه رو پس نداده!!! اون کتابه رو خیلی دوست داشتم! :(

۴۳۸. اندر احوالات ما

۱. ترس هر چه عمیق‌تر باشد درونی‌ترین قدرت ما را به حرکت وا خواهد داشت. هنگام ترس جسم نیز به حالت آماده باش در می‌آید. ... ترس وجود شما را مجهز میکند تا آن چیزی را که ما به آن نام "شکست" داده‌ایم به سرتان نیاید. پس ترس احساس بدی نیست، اما چون ناراحتی زیادی را بر سیستم عصبی تحمیل میکند بسیاری از مردم تمایلی به احساس آن ندارند. ... ترس در مواقع به جا احساس مفیدی‌ست. از ترس نترسید اما آن را محدود کنید. زیرا در غیر این صورت ترس شما را محدود خواهد کرد.

آنتونی رابینز / موفقیت نامحدود در ۲۰ روز


۲. مهمونا اومدن و رفتن. بچه‌هاشون به اون بدی که فک میکردم نبودن! هر چند مامان خانوم معتقده که اونا با من و همسر رودرواسی داشتن! ولی به هر حال خیلی راحت‌تر از تصورم بود. هر چند پسر بزرگه‌شون تمام عروق عصبی‌مو جوید!

وقتی رفتن زندگیم کن‌فیکون بود! (چرا میگیم کن‌فیکون؟! چه ربطی داره اصن؟!!) تا به خودم اومدم و جمع و جور کردم خیلی طول کشید!


۳. داشتم براشون آب میذاشتم تو فریزر که تو راه برگشت ببرن با خودشون. یه تعارف الکی هم اومدم و گفتم خب اگه مرخصی دارین بیشتر بمونین. خانومش گفت مرخصی که داریم ولی چون شما خیلی به زحمت افتادین نمیمونیم! سریع ساکت شدم! :| یه کوچولو اصرار میکردم اوکی میداد!!! و موقع رفتن هم که گفتن این یکی از بهترین سفرای زندگیمون بود و بازم میایم! :( یعنی فهمیدن رنگم پرید؟!!!!


۴. همچنان در انتظار ساختمانی برای کارگاه!!! قرار بود چهارشنبه هفته پیش مزایده باشه، مسئولش رفته بود مرخصی!!!! واقعا دلم میخواد ببینم تهش چی میشه!

نمیدونم این یکی گزینه چندمه...

همشهری همسر وقتی متوجه مشکل ما شد با مسئول مغازه‌های هوایی صحبت کرد... و گفت که طرف گفته شنبه بیاین تا براتون اوکی کنم و کارگاه نجاری رو تحویلتون بدم. حالا که همسر رفته گفتن نچ! باس صبر کنید تا مزایده! :/ و من واقعا نمیدونم چرا این پترن "اول امیدواری صد در صد و بعد ضد حال زدن" تو تمام گزینه‌های ما داره اجرا میشه!؟

مهمونام گفتن هفته بعد اوایل هفته میان. یکی دوستامم که با همسرش مشکل حاد پیدا کرده و ممکنه هوس کنه چند روزی بیاد پیش من... و ما اتاق خالی نداریم! نمیدونم دیگه چیکار میشه کرد...

۴۳۴. نوشتم که خودم یادم بمونه...

۱. روزی که تصمیم گرفتیم کارگاه بزنیم یه سری اتفاقا افتاد، که خلاصه بعضیاشو براتون تعریف میکنم:

+ یه هایپر مارکت اینجا افتتاح شد و متعاقبش یه میوه‌فروشی تعطیل شد. و گفتن دیگه مجوز میوه‌فروشی و سوپر مارکت نمیدن. ما خوشحال شدیم و گفتیم پس دیگه کسی این میوه‌فروشی رو نمیخواد. ولی فرمانده منطقه گفت که میخواد اینو فست‌فود کنه. زیاد ناراحت نشدم.

+ یکی از دوستاش گفت فلان ساختمون که مال عقیدتیه چند ماهه تعطیله. برو صحبت کن. همسر رفت پیش فرمانده عقیدتی و ایشون گفت که یکی که خونه نداشته وسایلای زندگیشو ریخته اون تو. دو هفته دیگه خالی میکنه. ده روز بعد دوباره رفتیم، گفتن نه هر وقت خونه گرفت خالی میکنه. و این آقا امتیازش برا خونه گرفتن به شدت پایینه. یه کم حالم گرفته شد.

+ یه کارگاه بود تو هوایی، که گفتن به دریایی‌ها نمیدن. گفتیم یکیو پیدا میکنیم بگیردش برامون. که قصه ناو آمریکایی پیش اومد و اون چند روز کشنده... ولی انگار تو هوایی آب از آب تکون نخورده بود! مزایده برگزار کرده بودن تو اون گیر و دار! گفتیم حالا بدینش! گفتن صب کنین تا مزایده بعدی! زورم گرفت!

+ یکی از دوستان گفت یه ساختمونی هست که قبلا خیاطی بوده. حالا خالیه. رفتیم ساختمونو دیدیم. مناسب بود. از خانمایی که همون حوالی بودم درمورد خیاطی‌ه پرسیدم. گفتن مرخصی بوده تازه برگشته! زنگ زدیم به دوست همسر. گفت زنه طلاق گرفته. رفتیم پیش مسئولش گفت زنه تازه اجاره‌شو داده. زنگ زدیم به دوست همسر گفت حتما فک کرده تا آخر قراردادش باید اجاره بده. خانمش زنگ زد به زنه... و معلوم شد اصلا قصه طلاق از بیس الکی بوده! دردم اومد!

+ یه سوله‌ای هست که قبلا کارگاه کابینت‌سازی بوده. گفتن متروکه‌س و پیمانکار کارش تموم شده ول کرده رفته. با هزار مصیبت و مراجعه به خیلیا تونستیم از شرکتشون بپرسیم میذارن ما یه مدت اونجا کار کنیم؟ و گفتن نه! اذیت شدم.

+ دوباره قصه میوه‌فروشیه مطرح شد. گفتن میذاریم مزایده هر چی خودتون دوست داشتین بزنین. چند روز بعد همسر زنگ زد به مسئولش. قیمت بالا گفت واسه اجاره‌ش. اما گفت هر کی قیمتو میشنوه دیگه تو مزایده شرکت نمیکنه! باز ما خوشحال شدیم و گفتیم پس اگه هیشکی نخوادش ما میتونیم با قیمت مناسب خودمون بگیریمش! روز بعد که همسر قیمت برد گفتن خیلیا شرکت کردن!!

+ رفتیم پایگاه زمینی. جایی که بیشتر از بیست ساله متروکه‌س! و تک و توک افرادی که خونه نداشتن بعضی از خونه‌های اونجا رو بازسازی کردن و زندگی میکنن. یه ساختمونی بود که در نداشت. برق نداشت. کف صاف نداشت. در دیواراشو سربازا به گ.. کشیده بودن. خلاصه بگم... بیغوله بود! گفتیم تعمیرش میکنیم و توش کار میکنیم. به فرمانده مهندسی زنگ زدیم. گفت مشکلی نیست. به فرمانده منطقه گفتیم گفت حله. واسه قرارداد که رفتیم پیش فرمانده پشتیبانی گفت صبر کنین تا مزایده! شاید واسه‌ش برنامه‌ای داشته باشیم!! لامصب! بیست ساله این ساختمون اونجاس یعنی چی برنامه داشته باشید؟! :/

- و لازمه بگم هر یه دونه از این پروسه‌ها بین یک هفته تا دو هفته زمان برد. یعنی یه چیزی حدود یه هفته نهایت امیدواری و بعد یه دفعه ناامیدی.


۲. حالا بذارین بحثو براتون مهندسیش کنم!

تو دوران دانشجویی یادمون دادن نهایت باری که یه تیر یا یه ستون میتونه تحمل کنه رو حساب کنیم. فرض کنید واسه یه تیر این بار بشه ۱۰۰ کیلو. یعنی این تیر تا ۱۰۰ کیلو بار رو تحمل میکنه. ولی اگه شد صد کیلو و نیم میشکنه! ولی اگه صد کیلو باقی بمونه تا ابد میتونه تحملش کنه.

ولیییی فرض کنید به همون تیر یه بار ۵۰ کیلویی وارد کنیم. با این تفاوت که هی بار رو بذاریم هی برداریم. (مث کاری که با خط‌کشای بچگیمون میکردیم. هی دو لبه‌شو رو به پایین فشار میدادیم، بعد رو به بالا فشار میدادیم. بعد دوباره رو به پایین. کم‌کم یه ترک‌های ریزی رو خط‌کش ایجاد میشد تا در نهایت میشکست!) به این پدیده میگن پدیده خستگی! (اسم عمرانیش هم همینه.)

+ لابد با خودتون گفتین من ان ساله دارم با فلان دردم کنار میام بعد گندم به خاطر همچین چیزی جا زده! گندم ادعای صبوری نداره، ولی باور کنید گندم هم به اندازه خودش دردای طولانی مدت و حتی ابدی داشته و داره. دردایی که همیشه وارد میشن آدمو خسته نمیکنن!!


۳. و چیز دیگه‌ای که لازمه بدونید اینه که هیچ وقت توان تیر و ستون طبقه هم کف و بالاترین طبقه با هم برابر نیستن. تیر و ستون طبقه هم‌کف رو قوی‌تر میسازن تا بتونه بار همه طبقاتو تحمل کنه. ولی بالاترین طبقه ضعیف‌ترین تیر و ستونا رو داره. شاید تیر و ستون تحمل من از نوع بالاترین طبقه‌س و مال شما از نوع پایین‌ترین طبقه. پس تحمل ما هیچ‌وقت نمیتونه برابر باشه با هم.


۴. روزایی بود که من مشکلی داشتم که جز خودم و اونایی که عین مشکل منو داشتن هیچ کس دیگه‌ای درکم نکرد. اون روزا من یاد گرفتم که هر کسی فقط میتونه موقعیتی رو درک کنه که خودش توش قرار گرفته باشه. یاد گرفتم انتظار درک شدن نداشته باشم. و یاد گرفتم وقتی کسی پیشم درد و دل کرد فکر نکنم مشکلش کوچیکه و خودش ناتوان...


۵. این پست طولانی شد... احتمالا کسی نمیخوندش... ولی باید مینوشتم که سالها بعد بیام و بخونم و یادم بیاد چقدر سخت بود... ولی من پیروز شدم و کاری که میخواستمو انجام دادم.

من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/choobacki/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan