در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

داریم فیلم دو سالگی آبجی کوچیکه رو میبینیم.

یه دامن چین چینی پوشیده، از هر طرف صدای "مهدیس بچرخ" به گوش میرسه...

و آبجی کوچیکه بهت‌زده فقط نگا میکنه!

یهو اون وسط دختر داییم میگه "مهدیس پِر بخور!"

و آبجی کوچیکه پِر میخوره ^__^

شیرازی را پاس بداریم انصافا :)))


+

اومده میگه آجی، پردیس یعنی زیبا همچون پر؟!!

(مهدیس یعنی زیبا همچون ماه)



  • ۲۶۱ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۲ ۰ نظر

بالاخره جو زنگ زد!

بعد یه هفته!

آرومم... آرومم...




  • ۱۷۰ نمایش
  • مستر جو
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۹ ۰ نظر

هی خواهرش بهم پیام میده جو بهت زنگ نزد؟؟

منم میگم نه ... به تو زنگ نزد؟؟

میگه نه! نگرانشم!

میگم نگران نباش، روز آخر گفت امکان تماس محدودتر از قبل میشه.

آروم میشه چون فک میکنه راست گفتم.

آروم نیستم. چون میدونم دروغ گفتم :((((

خدایا خوب باشه حالش...


  • ۱۹۲ نمایش
  • مستر جو
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰ ۰ نظر

مامان خطاب به آبجی کوچیکه: پاشو فلان کارو انجام بده.

آبجی کوچیکه: آجی دم بخته، من باید کار کنم؟؟؟؟؟ ://



  • ۱۳۹ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر

چهل قانون عشق


روزی که خوندن این کتابو شروع کردم همش با خودم میگفتم وقتی تموم شد تو وبم معرفیش میکنم!!

بذار همه بدونن منم بلدم کتاب بخونم! :دی

همه کتابای دنیا رو که فقط واسه آووکادو ننوشتن که!

خلاصه یه مداد دستم بود و جمله‌های قشنگشو علامت میزدم!! اماااااا ...

توی پرانتز یه توضیح درمورد کتاب میدم و بعدش "اما" رو میگم!

( این کتاب درمورد اتفاقاتیه که بین شمس تبریزی و مولانا افتاده. و قوانین عشق، عشق به خداست)

خب دلم نمیخواد داستانو براتون لو بدم!

البته یه چیزایی رو همگی میدونیم دیگه!

اینکه شمس تبریزی درویشی بود که با مولانا آشنا شد. مولانا خیلی دوسش داشت. بعد یهو شمس غیبش زد و همین.

خب اونایی که میخوان کتابو بخونن بقیه پستو نخونن!!

اماااا آخر کتاب به شدت رو مخه!!!

یعنی روح نداشته فمنیستم چنان به جوش و خروش اومده که نگو!!!! :/

اصن باید با یکی درد و دل کنم واقعا!

البته زیاد نمیشه اطمینان داشت که داستان واقعیه! ( و منکر این هم نمیشم که در مجموع کتاب خوبی بود)

ولییی هم مولانا و هم شمس هییییچ ارزشی برای زن قائل نیستن!!!

با اینکه هر دو عارفن و به زعم خودشون خیلی از پله‌های تزکیه نفس رو هم طی کردن!

اما بذارید بهتون بگم که اگه شمس و مولانا همین شمس و مولانای توی کتاب باشن، هر دوشون آدمای مزخرفی بودن! :/

اول از مولانا میگم.

یه دانشمند معروف بوده توی شهرشون. که سخنرانیای زیادی در مورد خدا میکرده و مردم دوسش داشتن. اما همین آدم، به همسرش که کتابا رو دوس داشته و دلش میخواسته علم یاد بگیره حتی اجازه نمیده وارد کتابخونه‌ش بشه و به کتاباش دست بزنه!!!

بعد که شمس وارد خونه‌ش میشه و به دخترش علاقمند میشه با ازدواجشون موافقت میکنه، در حالی که دختره توی دو راهی اطاعت یا مرگ بوده (جمله خود کتاب)!!

بعد شرایط چی بوده!! شمس شصت ساله! با دختر مولانا که شاید حتی بیست سالش هم نبوده! خود مولانا ۴۰ ساله بوده!!!!! یعنی دو زار واسه دختر بدبخت حق قائل نمیشه!

بعد اینا عروسی میکنن و مثلا شمس خیلی عاشق دختره بوده، در حدی که حتی به خانواده‌ش هم حسودی میکرده که ببینن دختره رو!!! به دختره اجازه نمیداده بره خونه‌شون!

بعد یه بار که دختره بی اجازه شمس همراه مامانش و بقیه زنای خونه باباش میرن باغ، چنان دختره رو میزنه که میمیره!!!!!! :////////

(کسی که چنان مراحل عرفان و تزکیه نفس رو طی کرده که با نگاه به چشم آدما گذشته و آینده‌شونو میبینه!!!)

بعد مولانا!!! خدای من مولانا!!!! نه شمس رو مجازات میکنه و نه هیچ واکنشی!!! حتی بعد قتل دخترش، بازم اجازه میده شمس تو خونه‌ش زندگی کنه!!!!! ://///

چند فصل آخرو باید آتیش بزنم!

و حتی نویسنده چقد ساده از مرگ دختر مولانا میگذره!!! :|||



  • ۲۵۲ نمایش
  • خاطره ها
۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۸ ۰ نظر

داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/



  • ۱۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر

مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^



  • ۴۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۵ ۰ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی



  • ۱۴۳ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۳ ۰ نظر