در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۶۲ مطلب با موضوع «حرفای دلم» ثبت شده است

واقعا هیچ جا خونه خود آدم نمیشه... هر چند دور، هر چند منطقه محروم، هر چند ته دنیا. بازم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

این روزا حتی فک میکنم چقد خوبه این دوری!!


یه پستی پریسا نوشته بود... قربانی و آزارگر داشت... فک میکردم هر چقدر هم قربانی بشم محاله آزارگر بشم! اما شدم!! یه آزارگر بدقلق!! برای آزارگر نشدن، اول باید قربانی نشد! حس مزخرف قربانی بودن خودش ته آزارگریه!


نمیگم خیلی خراب شده... اما حقیقتا ته دلم خالیه... نمیدونم قراره چجوری دوباره بسازیش.


کاش میدونستم چجوری مغزمو خالی کنم از همه چی.


قبلنا نمیفهمیدم که "کاسه صبرم لبریز شده" یعنی چی... اما الان قشنگ میفهمم که میشه توی یه کاسه خالی یه لیوان آب بریزی و سر ریز نشه، ولی تو یه کاسه پر یه قطره آب بندازی و سر ریز بشه!!

  • ۵۶ نمایش
  • حرفای دلم
۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۱

آدما فک میکنن یه کاری میکنن و میگذره و میره...

میگذره، ولی نمیره!

یه عمر تو مغزت باقی میمونه و آزارت میده...

  • ۶۲ نمایش
  • حرفای دلم
۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۴

شاید اصلا بلاگر بودن یعنی اینکه خیالت راحت باشه که چیزی هست به اسم وبلاگ که حال خوب و حال بدت، هر دو رو میتونی سرش خالی کنی و خیالت راحت باشه که دم نمیزنه!


این یه هفته، نمیگم حالم بد بود، اما یه عالمه دلیل محکمه پسند پیدا کردم واسه رفتن بلاگرا!! (آقاگل! دیگه نمیخواد متر رو بزنی! :/)


این پست به این معنی نیست که میخوام برم. به این معنی هم نیست که قراره همه چی مث قبل باشه باز...


یه چیزایی تو وجودم تغییر کرده. یه چیزایی که باعث شده دیگه مث قبل نباشم.


بعضی حرفا روزی هزار بار آدمو میکشه... میکشه ولی به زبون نمیاد که بگی و خلاص شی!


قاطی پاتی‌ام. نمیدونم چمه... شایدم میدونم!!


در صورت ادامه فعالیت وبلاگ، احتمالا پستای رمزدارم زیاد میشن... پستای رمزداری که رمزش به کسی داده نمیشه. هر چند، یه احساسی بهم میگه که این وبلاگ منقضی شده! و اگه اصرار کنم به ادامه نوشتن، نوشته‌هام پر از کپک‌ن و مضر برای سلامتی خواننده!! :/

  • ۱۰۶ نمایش
  • حرفای دلم
۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۵

این پست از همین دست پست‌هاست! از همین پستایی که مجبور نیستید بخونید. در واقع شما هیچ پستی رو مجبور نیستید بخونید. همونطور که من مجبور نیستم ننویسم!!

حالم این روزا گرفته‌س. هر لحظه و هر لحظه... لبخند با لبام قهر کرده! هر چی زور میزنم، هر چی میگم حداقل به خاطر جو... نمیشه که نمیشه. وحشت آینده افتاده به جونم. وحشت وضعیتی که روز به روز داره خراب‌تر میشه. اعصابم خیلی ضعیف شده. پر از منفی‌نگری‌ام. پر از خشم. پر از درد. پر از تنفر از ایرانی بودن! تزلزل توی اعتقاداتمو به وضوح حس میکنم! هنوز کامنت جولیک تو گوشم زنگ میزنه که روزای بدتر از اینم بود و امام زمان نیومد! ناامیدی داره تو وجودم ریشه میکنه.

به آبان فکر میکنم... ماه تولدمون و تولد زندگی مشترکمون. ماهی که قرار بود پر از بهونه باشه برا جشن گرفتن. ماهی که حالا میترسم از اومدنش :(

خدا جون، داری میبینیمون؟ دینو فرستادی برای زندگی بهتر یا بدتر؟؟ برا آرامش یا وحشت؟؟

خدا جون! اگر روزی بشر گردی.... ؟؟؟ :(

کی تموم میشه این عذاب؟

  • ۱۸۷ نمایش
  • حرفای دلم
۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۵ ۱۲ نظر

۱.چند روزه نشستم پای دوختن پرده‌های خونه! پت و مت‌ وار! در حالیکه هم پت خودمم هم مت! :)) این چند روز چشمم جز پارچه و نخ و سوزن ندید! غذاهای هول هولکی میپختم و ظرفا رو هم کلا میذاشتم جو بشوره! :/ کلا قیافه زندگیمون شبیه زندگی مجردی پسرا شده :))


۲. ساعت دیواری درست کردماااا ^__^ اونقد دوسش دارم که نگو. خیلی رو طرحش فک کردم و شونصد بار هم طرحشو عوض کردم، و نهایتا شد این:


ساعت دیوار گندم و جو



۳. یه مدته خیلی ذهنم درگیر اینه که چرا امام زمان ظهور نمیکنه؟! خیلی بهش فکر کردم... یادمه تو کتابای دینی‌مون نوشته بودن زمانی که همه مردم جهان احساس نیاز به منجی آسمانی داشته باشن، اون‌وقت حضرت ظهور میکنه. این روزا همه‌مون منتظر منجی‌ایم، ولی کدوم منجی؟! یکی میگه اگه رییسی اومده بود، یکی میگه اگه ترامپ بیاد، یکی میگه کاش رضا شاه زنده شه دوباره!!! چند نفرمون میگیم خدا؟ میگیم امام؟؟ بیاین این روزا بیشتر دعای فرج بخونیم!


+ امروز بناهای گردشگری تو استان فارس رایگانه‌ها! :)

  • ۲۸۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۹ ۲۶ نظر

این روزا چقدر آروم بودن سخته.

چقد نگران نبودن و ناامید نبودن غیر ممکن به نظر میاد...

چقد پر از حس نفرتم

چقد حس گوسفند بودن میکنم

چقد هر یه روزی که میگذره عمق این وحشت درونی و فاجعه بیرونی بیشتر میشه

چقد از همه سیاسیون متنفرم

چقد حالم بده

چقد این روزا به هر کی میرسی حال بدو بیشتر بهت تزریق میکنه...

چقد دوس داشتم یه پست حال خوب کن بنویسم، ولی همه وجودم داد زد ننویس! که صحه نذاری به تفکر سیاسیونی که فک میکنن گوسفندی. که نگن آره این مردم تو هر وضع و فشاری تاب میارن و خوشحالن!

نه ما خوشحال نیستیم. حالمون خوب نیست. نه احساس آرامش داریم و نه حتی امنیت.

چرا تموم نمیشه؟

  • ۲۳۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۹ ۲۱ نظر

۱. یه جور عجیب غریبی دلم گرفته. البته یکی از دلایلش میتونه این باشه که الان چند هفته‌س آفتاب ندیدم!! سرگرم کارای خونه بودیم و هر وقت هم بیرون رفتیم غروب بوده... ندیدن نور خورشید از دلایل افسردگیه! :(


۲. مردم این شهر یه گروه چند هزار نفری تشکیل دادن برای خرید و فروش... یه چیزی مثل نرم‌افزار دیوار و شیپور. پری‌روز یه آگهی دیدیم و جو تصمیم گرفت بره جنس مورد نظر رو ببینه. به طرف پیام داد که چند؟ گفت ۱۰۰ تومن. جو گفت گرونه. گفت خب ۹۰. همینطوری داشتیم با هم مشورت میکردیم که چیکار کنیم، طرف دید طولش دادیم باز نوشت ۹۰ هم زیاده؟ خب ۸۰ ! بعدم خیلی اصرار داشت که حتما میای ببریش؟ نفروشمش و... گفتم وا این چه مشکوکه! :/ ولی بعد دیدیم تو همون گروه تعداد زیادی درخواست همون کالا رو دادن شک‌مون برطرف شد.

خلاصه قرار شد دیروز صبح تماس بگیره و بره کالا رو ببینه. طرف جواب نداد. قرار شد بعد از ظهر که رفت یه سری به خونه دوستش بزنه، به این یارو هم زنگ بزنه و اگه شد بره کالا رو ببینه. وقتی برگشت بهش گفتم رفتی ببینی؟ گفت نه راستش! پرسیدم چرا؟ گفت اولش که زنگ زدم یه بچه ده دوازده ساله جواب داد. گفت الان خونه نیستم و نیم ساعت دیگه بیا. (نگفت مثلا بابام خونه نیست، گفت خودم خونه نیستم.) بعدم که رفتم به اون آدرس دیدم ته یه کوچه خرابه مانند و عجیب بود. عکس کالا هم که انگار توی یه خرابه گرفته شده بود. خلاصه که فک کردم عاقلانه نیست که برم.

بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی نرفتی. این روزا وضعیت دزدی و زورگیری و... خیلی وحشتناک شده. اینم خیلی مشکوک میزد از همون اولش.

+ کلا این روزا خیلی خیلی احتیاط کنید. آمار بزه شدیدا بالا رفته


۳. میگن "این محرم و صفره که اسلامو زنده نگه‌داشته". شاید درست‌ترش این باشه که بگن "این محرم و صفره که جمهوری اسلامی رو زنده نگه‌داشته"! چون عملا دیگه از اسلام چیزی نمونده!


۴. حدود پنج شیش روز دیگه خونواده‌م قراره بیان اینجا... و من بیشتر از اینکه خوشحال باشم استرس دارم!!! دلیلش هم بماند....

  • ۱۵۸ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۹ نظر

کلمه‌ها با همه قدرتی که دارن، گاهی برای توصیف حس و حال آدم خیلی کم‌ان...

  • ۵۰ نمایش
  • حرفای دلم
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۵ ۱ نظر

یادمه یه مطلبی خوندم در مورد مخوف‌ترین زندان دنیا. که سخت‌ترین شکنجه‌شون این بود که زندانیاشونو از شنیدن خبرای خوش محروم میکردن. برای خبرچینی از زندانیای دیگه بهشون جایزه میدادن و ازشون میخواستن خاطراتی از خیانتاشون به رفقاشون تعریف کنن...

یادم رفته بود اون زندان کجاست، تا اینکه اون کلیپو توی اینستا دیدم... در واقع من با دیدن برنامه‌هاشون به خودم و شخصیتم توهین نمیکنم! ولی گاهی چیزایی میگن که بدجوری توی شبکه‌های اجتماعی صدا میکنه... مث همین مورد، که گیر داده بود به اینکه چرا تو برنامه خندوانه یه دختر تلاش کرده مردمو بخندونه!!!!

اصلا مهم نیست که یه دختر غم عالم به دلش باشه که با این گرونیا چجوری باید جهیزیه بخره، ولی اگه دختری خندید عرش خدا میلرزه!!!!

یه عالمه حرف دارم که حتما حرف خیلیای دیگه هم هست، که به دلایلی که همه‌مون میدونیم چیه باید سکوت کنیم!!!! اصلا ژوله بیاد پست منم بزنه زیر چالشش!! بیاد ببینه که ما حتی وبلاگای ناشناخته‌مونو هم سانسور میکنیم، دیگه شب‌های بررهِ شما که جای خود دارد!!!


#من_و_سانسورچی

  • ۱۳۹ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۲ ۱۳ نظر

حتی یادم نمیاد چند سال پیش بود که بیان اسم وبلاگ منو هم زد تو صفحه وبلاگای برگزیده‌ش... ولی خوب یادمه که بعدش چندتا کامنت " وبلاگ تو مگه چی داره؟ من این همه مطلب خوب دارم تو وبم. تو چرا انتخاب شدی که چرت و پرت مینویسی و..." دریافت کردم!! و بسی تعجب نمودم که ملت چقدددد سه نقطه تشریف دارن!!

ولی خوبیش این بود که فقط تو همون برهه‌ای که تازه اسم وبلاگای برگزیده رو میزدن از این داستانا داشتیم، که خب دیگه درمورد دلیل کارشناسانه‌ش نظر نمیدم. شما خودتون استادین ^__^

حالا یه بنده خدایی چند روزه راه افتاده تو وبلاگای ملت که تو چرا بازدید کننده داری؟ تو که چیزی یاد نمیدی به کسی!!!! :/

اولندش که حسود هرگز نیاسود! :دی

دومندش، دیگه دو زار آزادی که مونده واسه مردمو شما چشم نداری ببینی؟!!

و سومندش! یادمه همون زمانای اوجم(!!) یه بلاگری اومد گفت تو چجوری این همه بازدیدکننده داری و ... چند تا مطلب بهش گفتم که یکی از مهم‌تریناش این بود که برای یه سلیقه خاص ننویس!!

ممکنه یکی بهترین وبلاگ معرق رو داشته باشه، من دنبالش میکنم ولی مثلا خانمی دنبالش نمیکنه. یا یکی که آموزشای کامپیوتری میذاره، خب من تو وبلاگش چیکار میتونم داشته باشم؟!!! ولی روزانه نویسی طرفدارای بیشتری داره خب. من شاید یه وبلاگ دندون‌پزشکی رو دنبال نکنم، ولی خاطرات دندون‌پزشکی هوپ رو دنبال میکنم. وبلاگای فوتبالی رو نمیخونم، ولی خاطرات فوتبالی آقاگلو میخونم. هیچی در مورد شغل لافکادیو نمیدونم، ولی دیگه مرامی پستاشو میخونم!! ^__*

روزانه‌نویسی شاید یه جورایی زبون مشترک ماست. چیزیه که مهندس و پزشک و ورزشکار و هنرمند و محصل و پیر و جوون رو تو دسته‌های جدا نمیذاره. همه خونواده میشن.

بعدشم اصلا مگه قراره ما هر روز یه چیزی به یکی یاد بدیم؟!!! یا فقط بابت یاد گرفتن چیزی وبلاگ بخونیم؟! خب من اگه بخوام چیزی یاد بگیرم، عنوان مورد نظرمو سرچ میکنم، زودتر و بهتر هم به جواب میرسم!!

و حتی‌تر اینکه ماها خیلی وقتا خیلی چیزا به هم یاد دادیم. مثلا من همین چند روز پیش به یکی از بلاگرا که گوشت دوس نداشت یاد دادم که اگه گوشت رو با پیاز و سیر رنده شده بپزه مزه‌ش خوب میشه!! خب الان واسه این پست بزنم به درد چند نفر میخوره؟!!!! :/ رفتم به همونی که لازم داشت یاد دادم دیگه!!!

و خیلی چیزا هم از همین روزانه نویسا یاد گرفتم!! منتها ماها فروتنیم، تو بوق و کرنا نمیکنیم! بعله... اینجوریاس!! :))))

  • ۲۲۵ نمایش
  • حرفای دلم
۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۲۷ ۱۹ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۴۹ نمایش
  • حرفای دلم
۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۴
لطفا با سواد باشید!!!
قبول دارم که گاهی نشونه‌های بعضی بیماریا مشابه بیماریای دیگه‌س.
ولی انصافا مشکلی رو که من با سرچ توی نت بهش پی بردم، و رفتم به دکتر میگم علائمی که من دارم مث فلان بیماریه و دکتر میگه نه بابا این چه حرفیه؟! و بهش میگم فلان مساله هم هست و باز دکتر میگه اونم عادیه،
 و من یک ماه رنج میکشم و تو این ناکجاآباد میرم پیش یه پزشک و عینا بهم میگه مشکلت فلانه و من میگم بله میدونم! زیاد درموردش مطالعه کردم!!
و میگم فلان علائم رو هم دارم و میشنوم که عادی نیست...
و نمیدونم چقدر میشه به پزشکایی که ته دنیا طبابت میکنن اعتماد کرد! با اینکه پزشک شیرازی پاک منو ناامید کرده، با اینکه تشخیص پزشکِ ته دنیایی به واقعیت چند ماهه من نزدیکتره... میترسم ولی!

+ قیمه‌م سوخت :'((
نشستم پای فیلم از غذا غافل شدم! امیدوارم قابل خوردن باشه! وگرنه سحری نداریم :((

++ کسی اینجا باقلاقاتق بلده؟؟ به سبک خود شمالیا...
  • ۲۳۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰ ۱۸ نظر

+ واسه امروز نوبت دارین؟

- نه امروز پر شده.

+ خب میشه من واسه فردا نوبت بگیرم الان؟

- نه نوبت جلوتر نمیدیم!

+ خب میدونید من باید از شهر ... بیام. میشه یه شماره تماس بهم بدین که تلفنی وقت بگیرم؟

- نه فقط حضوری

+ هر روز دکتر دارید؟

- هر وقت که شیف بیمارستانشون نباشه هستن.

+ یعنی چه روزایی؟

- معلوم نیست!



کنکوری که بودم از سهمیه مناطق خیلی شاکی بودم!! میگفتم خب چه فرقی داره؟ اونام همین درسا رو میخونن دیگه! یا میگفتم اینجا هم مدرسه‌هایی داره که دبیرای خوب ندارن و...

این روزا، اینجا دارم محرومیتو با پوست و استخونم حس میکنم!!

از آب و گاز و قطعیای برق که بگذریم، این روزا تو خیلی از شهرا میشه اینترنتی نوبت دکتر گرفت، ولی اینجا حتی معلوم نیست دکتر چه روزایی هست و چه روزایی نیست! باید ساعت دو خودتو برسونی واسه نوبت گرفتن و بعد تو هوای جهنمی اینجا، تا ساعت پنج بشینی تا دکتر بیاد!

شاید سهمیه مناطق محروم واسه این نبود که دبیرای اونا به اندازه دبیرای ما خوب نبودن، واسه این نبود که کتابایی که ما داشتیم اونا نداشتن.... شاید واسه این بود که بچه‌هاشون برن درس بخونن و برگردن شهرشونو آباد کنن!

که اگه برگردن...

که اگه تو دانشگاه چیزی یاد بگیرن...

  • ۸۹ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۲

هر چی بیشتر آدم درمورد یه اتفاق بد فکر کنه، اون مساله عذاب‌آورتر به نظر میرسه...

پست قبلو پاک نمیکنم... تا یادم نره دیدگاه امروزمو... تا چند سال بعد خودم نشم مثل اون آدمی که امروز درکش نمیکنم!!

دوستیها خیلی ارزشمندن... مخصوصا وقتی اون سر مملکت فقط تویی و رفیقات... وقتی فاصله‌ت تا نزدیکترین قوم و خویشت چند صد کلیومتره...

مغز من خیلی زود اتفاقای مشابهو میچینه کنار هم، خیلی زود میگه فلانی که امروز تو این اتفاق عکس‌العملش این بود، فلان روز تو اتفاقی شبیه همین اتفاق یه عکس‌العمل دیگه‌ای داشت!!!

گاهی آدم توی یه زنجیره نیکی قرار میگیره، یه فردی بالای این زنجیره یه محبتی به یکی کرده، نفر دوم همون محبتو به یکی دیگه، و همینطور پیش رفته و یه زنجیره ساخته شده، خیلی زشته کسی قطع کننده همچین زنجیره‌ای باشه!!! کسی که خودش اون محبتو دریافت کرده و از نفر بعد دریغ کنه!!

و آخر همه این حرفا... اگه کاری واسه کسی کردید منت نذارید! اگه خواستید منت بذارید اصلا اون کارو نکنین!!

  • ۱۴۰ نمایش
  • حرفای دلم
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۴ ۷ نظر

فرض کنید تو یه شرایط اضطراری قرار دارید. که لازمه با ماشین برید جایی، میتونید با وسایل حمل و نقل عمومی هم بریدا... ولی اینطوری همه چی خیلی سخت میشه، و کاری رو که میخواید انجام بدید نمیتونید کامل کنید یا نمیتونید به موقع تمومش کنید. تو این شرایط یه دوست میاد و ماشینشو به شما قرض میده و مشکل شما حل میشه.

چند مدت میگذره و شما صاحب ماشین میشید. یکی از دوستانتون توی یه شرایطی عین شرایط اضطرار شما قرار میگیره. ماشینتونو بهش میدید؟؟

  • ۲۰۲ نمایش
  • حرفای دلم
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۵ ۱۴ نظر

دلم یه جور بدی گرفته

چرا آدم نمیتونه سر قراراش با خودش بمونه؟!!

چرا زود یادش میره که قبلا صد بار در گوش خودش زمزمه کرده بوده که اینو نگو، اونو نپرس...

هر چی هم که سخت باشه، سخت‌تر از حس بعدش نیست که!

  • ۹۴ نمایش
  • حرفای دلم
۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۸
خیلی سخته که خدا آدمو با جون عزیزانش امتحان کنه :'((
خدا رحمتشون کنه...
  • ۱۷۹ نمایش
  • حرفای دلم
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۶
گاهی میشینیم فکر میکنیم که آخ اگه من فلان سال اون کارو نکرده بودم چه خوب میشد!
آخ اگه فلان رشته رو خونده بودم...
آخ اگه فلان کار جور شده بود...
اگه اون روز مریض نشده بودم...
اگه... اگه‌... اگه...
ولی میدونی، روزی که تو نقطه‌ای قرار بگیری که عمیقا احساس خوشبختی کنی، حتی سیاه‌ترین اشتباهات گذشته‌ت هم باعث نمیشه دلت بخواد به عقب برگردی و فرمون زندگیتو یه ور دیگه بچرخونی!!

+ داشتم برای یه دوست جدید تعریف میکردم که چی شد که گند زدم به کنکور ارشدم. گفت شاید اگه ارشد قبول میشدی با یه پسر دیگه آشنا میشدی و هیچ وقت با جو ملاقات نمیکردی...
من تمام راه‌های زندگیمو اومدم، همه صحیح و خطاها رو، تا برسم به اینجا... و واقعا دلم نمیخواست جایی جز اینجا بودم!

+ آرزو میکنم همه خیلی زود تو این نقطه از زندگیتون قرار بگیرید.

+ ساعت نزدیک دو و نیم بعد از نیمه شبه... و من بی خوابی زده به سرم!!
  • ۲۷۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۴ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴ ۸ نظر
بعد جلسه دوم خواستگاری، یه ماموریت دریا برای مستر جو پیش اومد.
دو ماه از اون ماموریت گذشته بود که اون ماجرا اتفاق افتاد...
ماجرای یه هفته بی خبری من از جو...
با اینکه میدونستم نمیتونه به من زنگ بزنه.
با اینکه بهم گفته بود ممکنه آنتن نداشته باشه...
اما قلبم تو دهنم بود.
پر از استرس و دلهره بودم.
با اینکه هنوز نسبتی نداشتیم...
با اینکه هیچ خاطره مشترکی با هم نداشتیم...
با اینکه همش دو هفته با هم چت کرده بودیم، یه ماه و نیم بعدش، یه روز در میون نهایتا سه دقیقه صحبت کرده بودیم...
اما اون یه هفته واقعا بهم سخت گذشت.
امروز همسر یکی از مهندسای اون کشتی نفت‌کش رو تو یه برنامه تلویزیونی دعوت کرده بودن.
یه هفته‌س میدونه کشتی‌ای که شوهرش توش بوده آتیش گرفته....
یه هفته‌س نمیدونه شوهرش زنده‌س یا مرده...
شوهری که ۱۴ سال باهاش زندگی کرده...
قلبم فشرده شده :(

  • ۲۳۷ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۷ ۶ نظر

گاهی سرنوشت یه جوری رقم میخوره که همه خواسته ها و باورات عوض میشن

گاهی همه چی یه جوری پیش میره که یهو میبینی یه عمر اشتباه فکر کردی!

اما باید یه عمر اشتباه فکر میکردی تا برسی به اون نقطه ای که راه درستو بشناسی و با درست ترین انتخاب زندگیت مواجه بشی...

یه دوستی دارم که یه ازدواج ناموفق داشت و بعد جدایی و ازدواج مجدد حالا احساس خوشبختی میکنه.

میگفت تمام ویژگیای همسر فعلیم با همسر سابقم فرق داره!!!

راس میگه... خوب یادمه که دوس نداشت شوهرش پوست روشن داشته باشه، شوهر سابقش قد بلند و لاغر و سبزه و بداخلاق بود. همسر الانش قد کوتاه و تپلی و سفید و چشم روشنه... و البته خیلی خوش اخلاق و آروم. میگفت همسر الانم قبل ازدواج اولمم خواستگارم بود... اما من نمیخواستمش!!!

روزگار ما رو اونقدر میچرخونه تا بفهمیم که اون چیزی که ما میخواستیم شر بوده و اون چیزی که بهش رغبت نداشتیم خیر!!!

مستر جو یه بار اون اولا گفت چرا ما چهار سال پیش با هم آشنا نشدیم؟ گفتم چون اون موقع من زنت نمیشدم!!!!

چون اون موقع من جوجه مهندس تازه فارغ التحصیل شده ای بودم که فک میکردم میرم سر کار و پیشرفت میکنم و کله گنده و پولدار میشم!!!!

چون اون موقع من نازپرورده ای بودم که فک میکردم زندگی هر جایی جز شیراز غیر ممکنه.

لازم بود سالهایی بیان و برن و من بفهمم جایی که دارم زندگی میکنم واسه پیشرفت شغلی یه چیزایی بیشتر از مدرک تحصیلی و شوق و ذوق لازمه.

سالهایی بیان و برن و من یاد بگیرم که واسه زندگی کردن هر چند سایه مامان و بابا لازمه، ولی گاهی خوبه آدم خودش گلیمشو از آب بکشه.

لازم بود زمان صرف بشه تا بفهمم هیچ آدمی نمیتونه کاملا با خواسته های من منطبق باشه. پس بذار این عدم انطباق دوری راه باشه، نه اخلاق و فرهنگ.

این سالا گذشت و زندگی منو آماده کرد یه چیزایی رو بپذیرم...

فک میکردم قراره برم تو یه بیابون بی آب و علف زندگی کنم، فک میکردم دارم برای به دست آوردن یه جواهر قیمتی، از راحتی و امنیتم میگذرم.

اما میدونید...

گاهی خدا فقط میخواد میزان اعتمادمونو اندازه بگیره.

بعدش یه جوری پشتت در میاد که خودتم خودتو باور نمیکنی!!

دو هفته رو توی یکی از دور افتاده ترین شهرای ایران گذروندم... جایی که گاز کشی نبود و به خاطر استفاده از کپسول گاز همیشه آشپزخونه بوی گاز میداد...

جایی که وقتی شیر آبو باز کردم و خواستم آب بخورم شنیدم که آب تصفیه شده نیست! که مردمش از بچه دو ساله تا پیرمرد نود ساله لباسای یه شکل تنشون بود.

یه جایی ته ته دنیا...

اونجا پر از عشق و خوشبختی بود.

دلم تنگه براش...

  • ۵۲۶ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱۶ نظر