در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۷۸ مطلب با موضوع «حرفای دلم» ثبت شده است

گاو


دبیرمون وقتی میخواست درس گاو رو برامون توضیح بده،

گفت "یه ظرف تا وقتی پر باشه جایی برای چیز دیگه نداره، باید اول خالیش کرد تا بشه توش یه ماده جدید بریزیم..."

گفت " مشدی حسن هم اول خالی شد...یواش یواش خودشو فراموش کرد ... وقتی حسابی از خودش خالی شده بود، گاوش مرد!"

این روزا احساس میکنم داریم خالی میشیم!

دارن خالی مون میکنن!

درسته که خیلی وقته متناسب با پیشرفت و تکنولوژیای جدید فرهنگسازی نشده،

درسته که ظرف فرهنگمون پر نیست...

درسته که خیلی جاها بدوی تر از اجداد دو هزار سال پیشمون عمل میکنیم!

اما این همه اصرار برای اینکه ما باور کنیم خالی هستیم عجیب نیست؟؟

این حجم از جوک ها و پستا و هشتگ ها برای نشون دادن بیشعوری ایرانیا سوال برانگیز نیست؟!!

نمیپرسم کی داره سعی میکنه ما رو از باورها و فرهنگمون خالی کنه...

چون سوال مهمتر اینه که میخوان از چی پرمون کنن؟!!!

قراره چی بشیم؟!

گاو؟

گوسفند؟!

چی؟؟؟

  • ۱۷۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۰ ۲۰ نظر

1. خودمو گذاشتم جای یکی از فروشنده های پلاسکو!

پدری که خانواده شو لای پر قو نگه داشته

یهو میبینه مغازه چند میلیاردیش داره میسوزه!

به علاوه همه پولای توی گاوصندوقش...

به علاوه همه جنسای شب عیدش که با چک خریده بوده و قرار بوده بعد فروش پولشو بده...

به اضافه همه چک و سفته هایی که احتمالا مبلغای بالایی داشتن...

به چشم میبینه که داره از عرش به فرش میاد!

حاصل عمرش داره نابود میشه...

من اگه همچین پدری بودم حتما تو اون لحظه سعی میکردم برگردم و چند برگ از زندگیمو نجات بدم!

+ نمیدونم دبستان بودم یا راهنمایی... شیراز سیل اومد. هیچ مغازه ای تخریب نشد، اما جنساشون از بین رفت... خیلیا سکته کردن! :(

حق بدیم بهشون!

خدا همه مردم و اون آتش نشانای عزیز رو رحمت کنه.


2. چرا ما فکر میکنیم باید روی شماره های رند پستای خاص تر بنویسیم؟!!! :/

خب من الان پست خاصم نمیاد!!


3. وبلاگ من کودکانه ست، درست!

ولی شده تا حالا من به کسی بگم چرا وب من نمیای؟؟؟؟؟

تا حالا از کسی پرسیدم چرا کامنت نمیذاری یا دنبالم نمیکنی؟!!!

واقعا هیچ اجباری برای خوندن این وبلاگ کودکانه ندارید!

اینکه لطف میکنید و منو میخونید برام یه دنیا میارزه و از همه تون ممنونم.

ولی اگه این خوندن باعث میشه انتظار متقابلی از من داشته باشید، لطف کنید و قطع دنبال بزنید!

این برام خیلی قابل درک تر از اینه که بهم توهین کنید!


4. بعضیام هستن وقتی بهشون میگی یه روز قبل برگشتنت خبرم کن تا واست پست بزنم، همچین پا میچسبونن و میگن چشم که... ولی بعد دو روز میبینی خیلی خوشحال پست گذاشتن!!! :/

میخواستم کلی تحویلت بگیرماااا ... ولی تقصیر خودت شد!

" کچل خان وارد میشود " :دی

  • ۲۰۹ نمایش
  • حرفای دلم
  • معرفی وبلاگ های خووب
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۲۹ نظر

دلم یه دنیا نق زدن میخواد!

یه عالمه غر و لند...

یه عالمه ناله!!

حیف که با لوسی‌می خیلی موافقم!!!



  • ۸۸ نمایش
  • حرفای دلم
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۸

تو خونه ما قانون اینه که مودم شبا خاموش باشه! یعنی دستور آقای پدره! و آقای پدر برای اینکه ثابت کنه که هر چی میگه به صلاح ماست و خیر ما رو میخواد روزی شونصدتا پیام تو تلگرام واسه همه‌مون میفرستاد که ببینید... فرکانس‌های مودم سرطان‌زاست! و اگه شبا روشن باشه سرطان میگیرین میمیرین! و این دانلود رایگان شبانه همش نقشه دشمنه و... که دیگه ما گفتیم اوکی دَد! خاموش میکنیم!

بعد آقای پدر گوشی‌های موبایل رو نشونه گرفت! گوشیا مث مودم دم دستش نبود که اول قانونو اجرا کنه بعد ما رو راضی کنه! :) خلاصه که دیدیم فیلم پشت فیلم، کلیپ پشت کلیپ، پی‌ام پشت پی‌ام... که چی؟! امواج گوشی سرطان‌زاست! و این نقشه دشمنه که اینو نمیگن تا ما سرطان بگیریم بمیریم!!! و ما بالاخره گفتیم چشم! موقع خواب آنتنو قطع میکنیم!

اما قبل از اینکه آقای پدر بتونه یه نفس راحت بکشه با پارازیت‌هایی مواجه شد که تشعشعات سرطان‌زا داشتن!!!! که هر دوشنبه مردم شیرازو جمع میکنه جلو استانداری!!!! که....

که انگار قسمت همینه که ما سرطان بگیریم و بمیریم!!!! :)))

  • ۱۹۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۲۸ نظر

به نام خدا

با عرض سلام خدمت شما امام عزیز!

حالتان خوبست ان شاءالله؟

غرض از مزاحمت اینکه داشتم نشانه های ظهور را پیش خودم تکرار میکردم و با وضع فعلی تظابق میدادم...

جسارتا آقا جان! فکر نمیکنید که این روزها عجیب شبیه همان روزهاییست که به عنوان آخرالزمان از آن یاد کرده اند؟!!

البته خب خدا بهتر میداند، بله... بلاشک.

ولی میشود شما بی زحمت یک پا در میانی کنید؟!

به خدا که تا همین جا هم تحمل زمین بسیار سخت شده است...

این زمین تشنه منجی ست آقا... میدانید که!

این زمین شما را میخواهد!

آقا جان... شما از طرف ما به خدا بگویید، که انتظار کشنده است به خودش سوگند!

که خب پس کی وقتش میشود؟؟؟

تا کی با حسرت بگوییم "شاید این جمعه بیاید ... شاید"؟!


+ پاسخ به دعوت جناب لانتوری



++ این یکی دو روز فقط چند بیت شعر تو ذهنم میچرخه... حرفی ندارم به جز اینا!


نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کز او ماند سرای زر نگار


سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند


...

  • ۱۸۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • چالش
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۹ ۱۵ نظر

اون اتاقای درب و داغون خوابگاه...

با اون کمدای در شکسته و تختای زنگ زده زهوار در رفته...

با اون هم‌اتاقیای جارو نکنِ ظرف نشورِ مراعات نکن...

با همه کمبودا و عذابای دوران دانشجوی...

همه میارزید به وجود اون باغچه دنج پشت ساختمون خوابگاه!

که میشد هر ساعتی که دلت گرفت بری بشینی توش گریه کنی و از کسی خجالت نکشی!

که مجبور نباشی به کسی توضیح بدی چی شده!


  • ۲۹۸ نمایش
  • حرفای دلم
۰۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۲ ۲۴ نظر

(اگه همه متن رو نمیخونید... لطفا بخش * رو تا آخر پست بخونید حتما!)


یکی بود یکی نبود

یک زمانی بود، آن قدیمها، آن روزهای ما قبل تاریخ، آن زمانهایی که من چمیدانم کی بود دقیقا! که یک بیگ بنگ اتفاق افتاد... و بلاگفا تکه پاره شد... و هر کسی جایی پرت شد... و من کلا پرت شدم تو خانمان!!

بعد از مدتی دوستی به نام اسرا آمد و مرا ارشاد کرد من به بیان وارد شدم! درست 410 روز پیش...

تعداد کمی از شما آن روزها را به یاد دارند!

آن روزهای گل و بلبل بیان را میگویم.

آن روزهای پر از مهر و محبت.

آن روزهایی که بهار جانمان یک عدد وروجک به تمام معنا بود...

که من همه اش میرفتم وبلاگش و پست های "پراندن خواستگاران خواهرش" را میخواندم و میخندیدم و کلی خدا را شکر میکردم که آبجی کوچیکه از این کارها بلد نیست!

آن روزها دعوا هم میشد... از آن دعواهای پدر و مادر دار!

بعد ما هم هی پست میزدیم که آقا صلوات بفرستید! و به یکدیگر نیکی کنید و از این حرفها!

ولی میدانید... آن روزها حتی دعواهایش هم فرق داشت! تهش میرسید به رفاقت!

اصلا فکر کردید من و مترسک چه شد رفیق شدیم؟!! مثلا من صد سال حوصله ام میشد بروم تبلیغات اپلش را بخوانم و بعد زیرش کامنت بگذارم که برادر انصافا چند میگیری تبلیغ کنی؟!!

خیر عزیزانم! من خیلی خشن طور رفتم وبلاگ متر و برایش نوشتم به رفیقت بگو دوست مرا اذیت نکند! و او خیلی با معرفت طور گفت باشد! و ما دوست شدیم!

اما میدانید...

همیشه که دنیا گل و بلبل نمی ماند!

اصلا همین شیراز خودمان ... آن "گلگشت مصلی" که حافظ هی پزش را میدهد، من اصلا نمیدانم کجا هست!!! :/


* این همه پیچاندم وپیچاندم و خزعبلات نوشتم و یک عالمه کتابی طور جمله سر هم کردم که مثلا بگویم حرفم حرف حساب است... اما تهش بگذارید یک جمله ای را بی رودرواسی بگویم بهتان...

فضای بیان این روزها بدجوری تهوع آور شده است!

یک جور بدی دچار تهاجم فرهنگی شده ایم!

بیایید خوب باشیم!

وبلاگها خانه های ما هستند.

اینکه حرفی بزنیم که باعث شود کسی - حتی برای چند روز - در خانه اش را تخته کند نهایت بی معرفتی ست!


بهار جانم ... شملیای عزیزم ... ری را ی مهربانم ... مهشید جان ... المی جان ... خانم جیم جانم ...و بقیه ای که من نمیشناسمتان ...

ببخشید که ما آنقدر خوب نبودیم که شما در خانه هایتان احساس آرامش کنید.

حلالمان کنید دوستانِ جان...

  • ۳۷۹ نمایش
  • حرفای دلم
۰۴ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۰ ۳۰ نظر


+ کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن...

  • ۱۷۲ نمایش
  • حرفای دلم
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸ ۲۳ نظر
اینکه توی ذهنت یه ماجرا بسازی و روی کاغذ بیاری ... اینکه به آدمای خیالی شخصیت بدی و قابل باورشون کنی... این یعنی تو هنرمندی...
اینکه یه متن نوشته شده رو کارگردانی کنی و ازش یه فیلم خوب بسازی... این یعنی تو هنرمندی...
اما از اینا هنرمندتر میدونید کیه؟!!!! کسی که روی یه فیلم ساخته شده یه داستان تازه میذاره!!! و جوری دوبله میکنه فیلمو که کلا همه چی یه جور دیگه میشه!!!! :))
یه زمانی میگفتن ژاپن (یا چین یا کره!! نمیدونم یکی از این چشم بادومیا!!) پول داده و دوباره فیلم اوشینو از ایران خریده!!! به عنوان یه فیلم جدید! خب البته که همه میدونستیم شوخی میکنن... ولی خب تصور من این بود که تهش اینه که چند تا صحنه +18 رو حذف میکنن دیگه!!!
تا اینکه چند مدت پیش تلویزیون ایران یه فیلم هندی پخش کرد به اسم "شاهدا" ... و من چند روز پیش فیلم اصلی رو دانلود کردم، و قدرت خدا! یه فیلم کاملا جدید دیدم!!! :)))
واقعا جا داره همینجا یه خسته نباشید عرض کنم!!! :)))

شاهدا



+ دوستان جان، اگه دوس دارید تو رای گیری چالش میز کار شرکت کنید به اینجا مراجعه کنید.

++ اسم اون وبلاگ رو گذاشتیم "بازی های وبلاگی" فقط به خاطر جولینگ جان ^__^
  • ۳۰۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۹ ۳۰ نظر

میدانید... وبلاگها هویت دارند!!

وارد هر وبلاگی که بشوید انگار پا در خانه‌ای گذاشته‌اید و بلاگر مذکور هم صاحب‌خانه است!
بعضی‌هایشان از این خانه‌های کف سرامیکی هستند...

همان‌ها که وقتی روی مبل‌هایشان مینشینید پاهایتان در هوا معلق میماند و بعد ورم میکند و دیگر کفشتان برایتان تنگ میشود تا چند روز!!! (البته این در مورد خوش قامتان صدق نمیکند خوب!!) ...

همان‌ها که قهوه تعارفتان میکنند و تازه اگر بخواهی شکر بریزی خیلی بی کلاسی!!

همان‌ها که یک جور شیکی نگاه ساعتشان میکنند که یعنی ای بابا پاشو برو دیگه!!!

اما بعضی دیگر مثل خانه خاله‌ هستند!! (خب من خاله ندارم! اگر داشتم حتما خانه‌اش اینطوری بود!!)

آنهایی که دور تا دور دیوار را پشتی چیده‌اند...

آنها که صاحب خانه‌شان روی دو زانو مقابلتان مینشید و با یک لبخند پت و پهن نگاهتان میکند...

آنها که توی چای‌هایشان بهار نارنج میریزند که عطرش مستتان میکند...

آنها که سیب‌های قرمز براق را در سبد میچینند و مقابلتان میگذارند و هی میگویند بفرمایید یه چیزی میل کنید...

آنها که بچه‌های قد و نیم قدشان را به صف مقابلتان ردیف میکنند تا بچه‌ها هم از لذت دیدن شما مفیوض شوند!!

آنها که وقتی بچه‌شان دست میبرد سمت سبد میوه یک پس گردنی جانانه نثارش میکنند تا شما بدانید چقدر برایشان محترمید!!

آنها که پیششان به شدت احساس راحتی میکنید...

آنها که ازشان میپرسید ببخشید کجا میتونم لباسمو عوض کنم؟ و آنها به اتاق ته راهرو اشاره میکنند و شما با طمأنینه میروید و پیژامه راه‌راه‌تان، از همان‌ها که خشایار در فیلم زیر آسمان شهر میپوشید، را به تن میکنید، برمیگردید و زیر نگاه خندان صاحب‌خانه و همسرش به پشتی گرد کنار بخاری لم میدهید و پایتان را دراز میکنید.

خب صاحب‌خانه هم خوشحال میشود که شما شب را خانه‌اش مانده‌اید... اما انتظار که ندارید رختخوابتان را در اتاق خودشان پهن کند؟!!

به هر حال کنار پنج-شش بچه قد و نیم قد دراز میکشید و تا صبح لنگ و لگد است که به سمت صورت و شکمتان روانه میشود...

اما صبح، مگر میتوانید از این خانواده و از این همه محبت و گرما دل بکنید؟؟؟

هنوز هم دلتان از آن چای‌های با عطر بهار نارنج میخواهد!! هنوز هم میمیرید برای آن لبخند پت و پهن صاحب‌خانه...

وای اگر این خانه دیگر نباشد!!!



+ نمیدونم چرا لحن این دو تا پست اینطوری شده!!!

  • ۲۷۶ نمایش
  • حرفای دلم
۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۴ ۳۲ نظر

میدانید ... وبلاگها مثل نیمکت هستند!!

هر بلاگر نیمکت مخصوص خودش را میسازد... یکی چوبی، یکی آهنی، یکی هم از آن مدل نیمکت مدرسه ای ها!!

بعد آن را برمیدارد و میبرد هر کجا که بیشتر دوستش دارد میگذارد... یکی زیر سایه درخت بید مجنون، یکی گوشه دنج کافه نادری، یکی ردیف آخر کلاس درس و یکی هم زیر پنجره باز اتاقش.

بعد روی آن مینشیند، پایش را روی پایش می اندازد و پیپ به دست میگیرد!

همانجا منتظر میماند... منتظر رهگذرانی که خیلی اتفاقی از آن حوالی میگذرند.

دعوتشان میکند به یک فنجان چای گرم.

آنگاه مینشینند روی همان نیمکت دست ساز و با هم گرم گفت و گو میشوند.

گاه میخندند و گاه میگریند...

وقتی حسابی دلهایشان با هم آشنا شد، دست میدهند و از هم خداحافظی میکنند، با این امید که فردایی هم هست.

روزها میگذرد و کم کم نیمکت ساده روز اول پر از نقش و نگار میشود، پر از یادگاری، پر از بوی نفس دوستان، پر از خاطره های خوب و بد...

اکنون دیگر فقط خود بلاگر نیست که عاشق نیمکتش است ... تمام دوستان و آشنایانش هم، نفس هایشان را در درزهای نیمکت جا گذاشته اند.

نیمکت ها میشوند برگی از دفترهای خاطرات...

اکنون بلاگر قصه ما چطور انتظار دارد که وقتی تبر به دست گرفته تا نیمکتش را بشکند، وقتی کبریت به دست گرفته تا درخت بیدش را به آتش بکشد، دوستان و یارانش سکوت کنند؟؟!!!


مثل وقتی که خانه بچگی هایت توی طرح افتاده باشد... شاید مسیری هموار شود اما... به قیمت تمام خاطره ها؟؟؟؟؟



+ رفیق جان! من بلد نیستم تاثیر گذار بنویسم، اما تو لطفا تحت تاثیر قرار بگیر!!!!

لطفا همه چیزو نابود نکن!!! :(


نیمکت

  • ۳۹۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۷ ۴۳ نظر

یه سال پیش همچین روزی بود که وارد بیان شدم...

از همون روزای اول تا همین روزای الان! وبلاگایی بودن که وقتی واردشون میشدم، با خودم میگفتم اوف عجب وبلاگ خفنی!!! یا میگفتم واای چقدر این وبلاگ دوست‌داشتنیه...

وبلاگایی که حتی اولین کامنتو با دست لرزون نوشتم براشون...

همونایی که فکرشم نمیکردم رفیق بشم باهاشون...

همونایی که هنوزم که هنوزه ذوق میکنم از دیدن کامنتا و پیاماشون...

"جیغ صورتی" یکی از همونا بود!!!

یه وبلاگ خفن، لطیف، دوست داشتنی... تو یه کلام "جیگر من" بود!!

وبلاگی که هر بار چراغش روشن میشد لبخند رو لبای من مینشست...

وبلاگی که این نویدو داشت "عشق هنوز نمرده"!!!

وبلاگی که....

آه!

شما نمیدونید وقتی فهمیدم بانو ف وبلاگشو حذف کرده چقدر ناراحت شدم :(

شما نمیدونید بانو ف برای من چقدر عزیزه...

دلتنگتم بانو....

  • ۲۹۱ نمایش
  • حرفای دلم
۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۳ ۳۹ نظر

من اگه جای کمال تبریزی بودم، تو تیتراژ سریال ابله میگفتم اسم کارگردانو بنویسن ک. ت. !!!:/


  • ۱۸۸ نمایش
  • حرفای دلم
۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۷ ۲۰ نظر

چقدر عوض شده حال و هوای بلاگستان!!

چقدر دلتنگم واسه روزایی که گذشت!

چقدر دلتنگم واسه حرف میم! ... آخ که چقدر جاش خالیه این روزا...

دلتنگم واسه کل کلای اسرا...

پلاک 7 !! اصلا چند وقته تو بلاگستان آفتابی نشده حتی؟!!

جناب اعصاب!!

دلم تنگ شده واسه مهرناز.ج...

واسه شمیلا صدا زدنِ شملیا...

حتی دلم تنگ شده واسه اون روزای پر رنگ یک آشنا و آووکادو...

واسه زهرا... خانم الف... با اون رفتن یه دفعه ایش!!!

دلم تنگ شده واسه حال چند ماه پیش عارفه!

دلم تنگ شده واسه همه اون چیزایی که قبلا بود و حالا نیست...

واسه آبو...

مستر مربع...

و احتمالا تو آینده نزدیک، سربازی رفتن مترسک و آقاگل  :(


+ دلم یه جور بدی گرفته....

  • ۴۷۳ نمایش
  • حرفای دلم
۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۲ ۴۸ نظر

فرض کنید یکی که همیشه ادعا میکرده دکترای ریاضی داره، یه روز یه سوال انتگرال گذاشتن جلوش و اشتباه حل کرده! بعد که بهش میگن چرا اشتباه کردی؟ انگشت دراز کنه سمت اون پیرزن بی سواد نود ساله و بگه اون دو دو تا چهارتا رو هم بلد نیست! برید به اون گیر بدید!

چی میگین به همچین آدمی؟!!


مقایسه عزاداری امام حسین با جماعت میلیادر هم همینه!!!

"لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام" رو تو دفترچه راهنمای مازراتی ننوشتن!

شرح ساده زیستی و یتیم نوازی ائمه رو صفحه اول دفترچه حساب بانکی چاپ نکردن!!!

انسانیت لازمه دینداریه... ولی لازمه پولداری فقط پول داشتنه!!!

اونی که چند میلیارد خرج عروسیش میکنه ادعای مسلمونی نداره...

منی که زیر پرچم امام حسین دارم سینه میزنم باید حواسم جمع باشه!


چه پولدار چه فقیر... چه شاه و چه گدا... وقتی تو محرم لباس سیاه تنت کردی مسئولی!


شفاف سازی:

یکی از دوستان گفتن متن مبهمه، ممکنه تعبیر غلط پیش بیاد....

خب خیلی ساده بخوام بگم، منظورم اینه که وقتی یکی یه گناهی میکنه، نمیشه توجیه همون گناه واسه یه آدمی که ادعای دینداری داره... حتی اون آدم دیندار بیشتر هم مورد مواخذه قرار میگیره، چون مردم ازش توقع بیشتری دارن...

به هیچ وجه هم منظورم این نبود که پولدارا دیندار نیستن، آدما رو وقتی میخوایم دسته بندی کنیم باید معیارمون مشخص باشه، مثلا یه دسته بندی میشه پولدار و فقیر ، و یه دسته بندی دیگه میشه دیندار و بی دین، این دوتا ربطی به هم ندارن و قابل مقایسه هم نیستن. ..

و اینکه منظورم هم این نبود که اسراف واسه پولدارا مجازه و واسه عزادارا ممنوع، گناه گناهه... ولی بحث توقع داشتن و نداشتن مطرحه... مثلا تصور کنید دو تا بچه از گشنگی بمیرن، یکی بچه یه آدم فقیر که روزی یه وعده به زور غذا میخوره و یکی بچه یه مولتی میلیاردر، آیا واکنش مردم به هر دو یه جوره؟  مثلا این آدم پولداره بگه چطو بچه اون مرد هیچی نگفتین! !! :/



+ میم عزیزم... بلاگستان بی تو پر از دلتنگیه :(

  • ۲۰۳ نمایش
  • حرفای دلم
۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۸ ۲۲ نظر

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ


به مرحمت خدا بود که با خلق مهربان گشتی و اگر تندخو و سخت‌دل بودی مردم از گِرد تو متفرق می‌شدند، پس از (بدیِ) آنان درگذر و برای آنها طلب آمرزش کن و (برای دلجویی آنها) در کارِ (جنگ) با آنها مشورت نما، لیکن آنچه تصمیم گرفتی با توکل به خدا انجام ده، که خدا آنان را که بر او اعتماد کنند دوست دارد.

آیه 159 سوره آل عمران



مشکل خیلی از ماها اینه که از چیزی دفاع میکنیم که حتی نمیشناسیمش!!!

حق تر از دعوت حضرت محمد (ص) سراغ دارید؟!!! خدا داره بهش میگه تو، با اینکه داری درست ترین حرف دنیا رو میزنی، ولی اگه تندخو بودی مردم از دور تو متفرق میشدن... میرفتن ... گوش نمیکردن حرفاتو!!!

چی باعث میشه یه نفر به خودش اجازه بده همچین کامنتی برای یه دختر بذاره و اسم خودشم بذاره مسلمون؟!!!!

میدونید... در واقع مهم نیست که چی میگین، چجوری گفتن هر حرفیه که باعث میشه دل یه عده ای باهاش همراه بشه!!!!!

به قول یه شعر قدیمی...

درس معلم ار بود زمزمه محبت .... جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را....

و به قول یه رفیق بلاگر.... التماس تفکر!!!

  • ۲۶۲ نمایش
  • حرفای دلم
  • یک صفحه نور
۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۳ ۳۱ نظر
وقتی یه اتفاق ناراحت کننده میافته
هر چی بیشتر بهش فکر کنی بیشتر عذابت میده...
اینکه من از ناراحتیام نمینویسم هم دلیلش همینه...
که با هر کامنت و هر جواب کامنتی یه دور چشمام پر و خالی میشن!!!
پس همون نگفتنش هزار بار بهتره!!!
به قول مترسک، از اصل طلایی "به درک" استفاده کردم!!
همین که اینجور موقع ها یکی هست که بهش بگی:
"دیدی خدا جون؟!!! دیدی چی شد؟!!! حواست بود؟!!!"
همین کافیه واسه آرامش!!

ممنونم از همه تون که که این یکی دو روز هوامو داشتین ❤❤
شرمنده که جواب کامنتای پر از مهرتونو ندادم ... وقتی غمگینم دوس ندارم زیاد حرف بزنم!!
خوشحالم که اینجا هست... که شما هستین... که دلم گرمه به بودن دوستایی که همیشه هستن!
❤❤❤❤


عنوان : مصرعی از شعر قیصر امین پور
  • ۱۴۳ نمایش
  • حرفای دلم
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۹ ۷ نظر

آبرو که نمیذارن واسه آدم!!! :دی (کلیک)


بیایید همدیگه رو درک کنیم!!!

بیایید درمورد چیزی که تجربه نکردیم نظر ندیم!!!

بیایید بعضی چیزا رو ننویسیم حتی!!!!

بعضی چیزا خصوصی هستن!!! :/

+ دلیل نوشتن این متنو لینک نمیکنم!! جوابیه ش رو لینک میکنم که خوندنش خیلی مفیدتره! (کلیک)

  • ۲۲۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۴ ۱۴ نظر

جناب خان : دیگه وقت ازدواج پسرت شده!

مادر داریوش فرضیایی : نه!!!

جناب خان: چرا؟!!!

مادرش: این ازدواج کنه کی از من نگه داری کنه؟!!!!

:/

  • ۲۰۶ نمایش
  • حرفای دلم
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۶ ۱۹ نظر

الان معلومه خدا چقد منو دوس داره یا لازمه بیشتر توضیح بدم؟!! :))


ریو

  • ۲۳۰ نمایش
  • حرفای دلم
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۶ ۲۴ نظر

ریو نامرد!

  • ۳۰۳ نمایش
  • حرفای دلم
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۵ ۲۳ نظر

4 دقیقه که سهله... اگه حتی فقط 4 ثانیه هم جنگیده بودی، بازم با علاقه نگاه میکردم!!!

هر اتفاقی که افتاده، بازم تو اسطوره ای...


+ خداییش سوریان هیچ وقت 6 دقیقه کشتی نگرفته بود! همیشه همون یکی دو دقیقه اول حریفو ضربه میکرد... واسه همین همه چی تو دقایق آخر به هم میریخت!!!!

+ سخت بود دیدن شکستش! :(

+ چرا اینستا اینجوریه آخه؟!! صفحه حمید سوریان کدومه؟!!! :/


+ یاد علیرضا دبیر افتادم!

  • ۲۱۳ نمایش
  • حرفای دلم
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۸ ۱۵ نظر
یه روزی با انزجار از یکی از دوستامون انتقاد میکرد که چرا عکس عقدشو گذاشته فیسبوک، در حالی که پسرای کلاسش هم فرندش هستن و آستین و یقه ش هم بازه. ...
امروز عکساشو میذاره اینستا، پسرای کلاسشم فالورش هستن .... آستین و یقه ش که بازه هیچ، دامنش هم خیلی کوتاهه!!!!
  • ۲۳۷ نمایش
  • حرفای دلم
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۸ ۱۴ نظر
یه سری ویدئو منتشر کردن میگن اینا پشت صحنه برنامه فرزاد حسنیه!!!
اصن به فرض که شما درست میگین...
خوب اینکه خیلی بدتره که!!!
این از چاله در اومدن و تو چاه افتادنه!
این یعنی این فضاحت کار یه فرد نبوده، کاره یه تیم بوده!!!
بعد حالا فرضا که بوده...
هدفش چی بوده؟!!!
ترویج بی شعوری؟!!!!!
بعد فرزاد حسنی هم اومده همچین مظلومانه میگه پارسال زنمو زدم فحشم دادین یه قضیه شخصی بوده من بخشیدم، امسال این قضیه مربوط به حق مردمه نمیبخشم!!!!
عه عه عه!!!
شما شعور مخاطب واست مهمه؟؟؟!!!!
واسه همین اینجوری حرف میزنی تو رسانه ملی؟؟؟
واسه همین زرشک کادو میدی؟!!!
اصلا به فرض تو راست میگی...
یعنی اینقدر راحت به شعور مخاطبا توهین میکنی که یه آدمی رو میاری جلو دوربین که از قبل سوالا و جوابا رو باهاش طی کردی؟!!!!!
  • ۳۸۷ نمایش
  • حرفای دلم
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۳ ۳۰ نظر
بزرگترین دلیل قضاوتای اشتباه، عدم آگاهیه...
روی پست قبل چندتا از دوستان کامنتایی گذاشتن که واقعا جای فکر داشت...!
شاید باید خیلی ویژه از فاطمه بانو تشکر کنم و بقیه دوستایی که نذاشتن به تفکرات قبلی ادامه بدیم...
ترنس...
واژه ای که باید قبل از قضاوت درموردش بدونیم....
اینکه ترنس ها چقدر عذاب میکشن و چه زندگیای سختی دارن...{کلیک}{کلیک}
ترنس ها یا همون دو جنسیتی ها، افرادی که با روحیات زنونه در بدن یه مرد به دنیا میان، و یا با روحیات مردونه در بدن یه زن به دنیا میان، گناهکار نیستن!! حتی شاید یه مشکل روحی هم نباشه این قضیه! خدا خواسته و این اتفاق افتاده!!

ترنس سکشوال یعنی نا هماهنگی جسم و روح.یعنی روحی دخترانه در جسمی پسرانه و یا روحی پسرانه در جسمی دخترانه اسیر.رنج و درد سختی است که جسمی را تحمل کنید که از ان نفرت دارید و تعلقی به آن ندارید .ترنس سکشوال یعنی شوخی تلخ طبیعت با انسان...

خیلی متاثر شدم از خوندن مطالبی که درموردشون نوشته شده بود....
  • ۳۵۱ نمایش
  • حرفای دلم
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۸ ۲۶ نظر

وقتی بیشتر حرفا آفریده شدن برای نگفتن....

چرا خدا صدا رو آفرید؟!!!!


+ ربطی به پستی که حذف شد نداره... خودم از اولش همینطوری بودم... پس نمیخواد ناراحت بشی.

+ خودش میدونه کی رو میگم :/

  • ۳۶۸ نمایش
  • حرفای دلم
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۹ ۲۵ نظر
زندگیم شده مث جهنم ایرانیا!!!!
همیشه یه چیزی کمه!
هرچند...
کار خوبه خدا درست کنه...
  • ۲۱۶ نمایش
  • حرفای دلم
۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۴۲ ۲۱ نظر

نزدیکیم به شب آرزوها؟؟؟؟

چند شنبه ست؟!!!

...

خدا جون یادته؟

چند سال پیش بود؟

که تمام اعمال شب آرزوها رو انجام دادم و ازت برای برآورده شدن دعاهام خواهش کردم...

اما تو نخواستی اون چیزی رو که میخواستم...

اجابت نکردی خواهشامو...

خدا جونم... مرسی!!!

مرسی که نذاشتی گند بزنم به زندگی خودم!!

حتی به قیمت اینکه دیگه هیچ وقت نفهمیدم کی شب آرزوهاست...

حتی به این قیمت که دیگه دعا نکردم توی اون شب...

خدا جون مرسی که اون روزا همش نگاهت بهم بود...

هنوزم وقتی به اون روزا فک میکنم حضور پررنگتو حس میکنم!

الان چی؟

هنوز نگاهت بهمه؟؟؟

هنوز هوای زندگیمو داری که بی هوا گند نزنم به همه چی؟؟؟

یعنی چند سال دیگه هم که نگاه کنم به این روزا، میگم شکر که خدا نخواست؟؟

اگه اینطوریه که من همچنان مخلصتم خدا جون!

اگه کارگردان زندگی من تویی... من دیگه چی میخوام از این دنیا؟؟؟؟

تو باش...

دیگه هیچی مهم نیست.....


نمیگم به درخواست آقای بنفش.... بهتره بگم پست فراخوانشون تلنگر بود....

  • ۲۹۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۰ ۲۶ نظر

یه شماره غریبه افتاده روی گوشیم...

برداشتم یه خانوم با نهایت ناز و عشوه که بماند واسه  چه کاری خوبه.... برگشته میگه خطتت امتیاز کوفت و زهرمار گرفته ....

میگم خانوم محترم، چندین بار تا حالا تماس گرفتن در رابطه با این موضوع، من گفتم نمیخوام... لطفا شماره منو حذف کنید از این لیستتون!

میگه شاید شرکت خصوصی بودن...

میگم تا حالا که همه گفتن از مخابراتن!

یه دفعه اون صدای پر از ناز و عشوه تبدیل میشه به صدای بابای اصغر و توی گوشم داد میکشه گوه نخور!!!!!!!!! O_o

و زود قطع کرد!!!!!!!

دستم داره میلرزه اونقدر که عصبانیم!!!!!!

راهی داره برای شکایت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شماره این بود:

00989903082660


انگار یادش رفته بود اونی که الان بهش فحش داده کدوم شماره بوده!

دوباره زنگ زده با همون ناز و عشوه میگه سلام!!!!!

فقط بهش گفتم به همه میگم!

گفتم و قطع کردم

  • ۳۰۲ نمایش
  • حرفای دلم
۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۱۴ ۴۰ نظر

بلاگفا که بودم دو سه تا دوست صمیمی داشتم و ده دوازده تا همسایه!

اما وارد بیان که شدم زندگی مجازیم تغییر کرد کاملا....

اینجا همه برام مث خونواده م هستن...

حتی پسر خط خطی که از زمان بلاگفا میشناسمش!

اون موقع همسایه بود... حالا مث برادری که تو یه کشور دیگه زندگی میکنه :)

حذف وبلاگاتون... پیغامای خدافظیتون نمیدونین با من چیکار میکنه...

وقتی توی تعطیلات پیغام رفتن شمیلا و حانم الف و جناب امید رو خوندم همه حسای خوبم پر کشیدن...

(خوشحالم که جناب امید برگشتن البته)

و وقتی امروز اعلامیه فوت مجازی یکی از دوستان صمیمی رو دیدم ( نمیدونم چرا حس میکنم دوس نداره اسمشو بیارم!!!!!! )

پست های بیست و دوی عزیزم :(

این رفتنا و مرگای مجازی منو خیلی ناراحت میکنه...

نبودن افراد خانواده خیلی دردناکه...

بیست و دو جان... برای من مهمه،

وجود تک به تک دوستام برام مهمه...

حتی اونایی که خاموش میخونمشون....

حتی اونایی که دوسم ندارن...

چرا اینقدر رفتن براتون راحت شده؟؟!!!! :(((

  • ۳۷۷ نمایش
  • حرفای دلم
۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۰۶ ۳۹ نظر