در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۵۱ مطلب با موضوع «خاطره ها :: ماجراهای آبجی کوچیکه!» ثبت شده است

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۲۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۴ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۲۹۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۱۴۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۰۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۸۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر
1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/
  • ۳۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۳ ۴۳ نظر

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/


+ تو چالش فان کشون شرکت کنید! بامزه س :)


  • ۲۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۰ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۱۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|

  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه میخواد تو انتخابات شورای مدرسه شون شرکت کنه!

من مسئول تبلیغات شدم!!! :/

ولی شعار پیشنهادیم (ما برای کسب مدرک آمدیم) رد شد!!!!

شعار باحال و رای بیار به ذهنتون میرسه آیا؟!!

متن و نوع عکس هم اگه چیزی به فکرتون میرسه بگید بی زحمت!!!

:)


من شخصا عاشق این عکسه شدم!!! :|

  • ۳۹۴ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳ ۴۱ نظر

آبجی کوچیکه که به دنیا اومد به مامانم گفتم:

آبجی خاله ریزه میشه و من خاله پیرزن!!!! ^____^

همه چی داره جوری پیش میره که آبجی، خاله ریزه نشه...

و حتی شاید در آینده اتفاقاتی بیافته که منم خاله پیرزن نشم حتی!!!! :/

:)))


+ واسه مو خوره باید چیکار کرد؟!!!

یعنی به جز سرکه چیز دیگه ای سراغ دارید؟؟؟؟؟

  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۱ ۲۷ نظر

من: (با ریتم بخونید!)

سرمو بذاااااار رو شونه هاات خوابم بگیــــــــــره...*


آبجی کوچیکه: داری از طرف دختره میخونی؟!! :)))))


* سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره!!!  ... نمیدونم خواننده ش کیه! :/ اشتباه خونده ولی... نه؟!!!!




+ وقتی همچین کامنتی میاد:


گند


اسممو عوض کنم! نه؟!!!! :/

  • ۲۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۲۶ نظر
مکالمه من و آبجی کوچیکه در حالی که تو بغلمه:
+ بزرگ هم که شدی باز میای تو بغلم؟
- آره میام.
+ پیر هم که شدی میای؟!
- اگه هنوز نمرده بودی آره!!!
+ :|
آقای برادر: اگه تا اون موقع هم زنده باشی آبجی بشینه تو بغلت میمیری دیگه!!!
+ :|


کوچیکتر که بود وقتی اذیتش میکردیم تهدیدش این بود: "وقتی مردی سر قبرت نمیام"!!!!! :/

حالا جالبه جفت مامان بزرگ و بابابزرگام زنده هستن هنوز! و بابابزرگ مامانم هم زنده س همچنان!!! مامان بزرگ مامانمم پارسال فوت شد!!
( به یکی از دوستام که اینو گفتم، گفت عمر نوح دارین شما؟!!! بمیرین دیگه!!!! :/ )
بعد این آبجی کوچیکه چرا فک میکنه ما قراره زودی بمیریم من نمیدونم!!!!
احتمالا تو زندگی قبلیش همه فک و فامیلش زود زود میمردن!!!!!! زندگی قبلی!!!!! :)))))
  • ۲۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲۰ نظر

پشه آبجی کوچیکه رو گزیده، اومده میگه خونم کم نشه یه وقت!!!! :/

  • ۲۰۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ ۲۶ نظر

مکالمه من و آبجی کوچیکه:

- خیلی به هم وابسته شدیم، خوب نیست!!!

+ خوب تو اصلا ازدواج نکن تا همیشه پیش هم بمونیم!

- یعنی تو هم ازدواج نمیکنی؟

+ حالا شاید تا اون موقع با هم بد شده بودیم!!!!!

- :|

  • ۲۷۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۲۷ نظر

آبجی کوچیکه تو بازی اسم فامیل، رنگ با خ نوشته خوکی!!!!!

میگه چطو فیلی داریم!!!! :/

دیگه تا آخر بازی ما با رنگهای جدیدی مث ماری، گاوی و.... آشنا شدیم!!!

  • ۲۵۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۰ ۲۲ نظر

دیشب:

آبجی کوچیکه: منو هر طوری که شده واسه سحر بیدار کن آجی!!!


سحر:

- آجی پاشو!

- ساعت چنده!

- نمیدونم!!!

- میخوای منو نصف شب پاشونی؟!!!

:|

  • ۳۱۳ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۱ ۲۲ نظر

آبجی کوچیکه روزه کله گنجیشکی گرفته ...

بهش میگم خدا تو ماه رمضون دعای روزه دارا رو برآورده میکنه....

دعاهای خوب بکن.

رفته دعا کرده من دو تا پسر گیرم بیاد اسماشونو هم بذارم ارشا و ارشیا :///

یعنی قراره گندم مقدس بشم؟!!!!! ://


سر سفره سحر و افطار، وسط اون دعاهای خوشکلتون .... منو یادتون نره ها 🌷❤


  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹ ۲۸ نظر
آبجی کوچیکه کتاب علومشو داده آقای پدر ازش درس بپرسه؛
آقای پدر: به پرندگانی که پرواز میکنند چه میگویند؟!
آبجی کوچیکه: پرنده!
آقای پدر: آفرین دخترم!!
من: http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif


+ یه بار یه دوستی به من گفت که اینجا "رسانه متخصصان و اهل قلم" ه و نباید شکلک بذاری!!!!! ولی این بار دلم میخواست شکلک بذارم!!! هرچند شکلکا هم نتونستن اون پیامی که من میخوامو داشته باشن!!!


+ یک اتفاق خفن :))

آشنا

خوب منم دوس دارم یاد بگیرم ^___^
  • ۳۹۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۸ ۲۶ نظر

از سری نصایح آقای پدر به آبجی کوچیکه: 

هر کی بی تفاوت باشه همه نمره هاش بد میشه،

آدم باید همیشه تفاوت داشته باشه !!!! 

  • ۳۰۱ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۱۰ ۲۵ نظر

آبجی کوچیکه رو چه خفه کنی چه روسری سرش کنی،

جفتش یه حس بهش میده!!!

دیروز برگشته میگه پدرشوهر محرمه؟!

میگم آره!

یه لبخند رضایت بخش عجیبی نشست رو لبش!!!

میگم چطور مگه؟!

میگه اگه شوهرم داداش نداشته باشه ،

میتونم تو خونه شون بی حجاب باشم!!!!

:|



+ بعد این همه زحمت... میگه مغازه ای که میخواستیم اجاره کنیم رو فروختن! میخوایم تو یه مغازه دیگه این کارا رو بکنیم!!! :/


  • ۲۷۹ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۲۶ نظر

آبجی کوچیکه: آجی شُرکات یادم میدی؟!

من: چی چی؟!!

آبجی کوچیکه: شُرکات!

من: شُرت کات!!!

آبجی کوچیکه: شررررت؟؟؟!!!! O_o


  • ۲۷۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۸ ۳۱ نظر

میگن اسراییل اول چند تا خونه و زمین خرید تو فلسطین،

بعد کم کم تعدادش زیاد شد،

به یه جایی که رسید جنگو شروع کرد و ...

حالا شده داستان من و آبجی کوچیکه!!!!

اولش کل اتاقم مال خودم بود...

بعد قرار شد آبجی کوچیکه تو اتاق من بخوابه اما وسایلشو نیاره...

بعد کم کم به جایی رسیده که،

خونه تکونی وسایل خودم دو ساعت هم  زمان نبرد، اما خونه تکونی وسایل آبجی کوچیکه کل دیروز طول کشید و هنوز تموم نشده!!!!!!! :/

پدرم در اومده!!!! :(

هر بار هم یه بخشی از وسایل خودمو بردم تو انباری و جا واسه وسایل آبجی کوچیکه باز کردم!!!!!

فک کنم کم کم دیگه جنگ نزدیکه!!!!!!


+ لطفا بخوانید!!!


+ بیست و دوی عزیزم یه پست گذاشته درباره اتفاقاتی که بین اسرائیل و فلسطین افتاد... اگر علاقمندید بدونید جریان چی بوده پیشنهاد میکنم بخونید :)

  • ۳۵۷ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۰ ۴۱ نظر

از فواید خانه تکانی این است که گاهی چیزهایی پیدا میشود به شدت خفن!!!!! :)

این اثر بچگیای آبجی کوچیکه ست...

نمیدونم چند ساله بوده،

مهم اینه که به شدت هنرمندانه کپی شده!

اصن مو نمیزنه! ^__^


نقاشی



  • ۴۴۳ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۰۷ ۵۸ نظر

از تفریحات سالم این روزای آبجی کوچیکه جمع کردن عکسای تبلیغاتی کاندیداها و بازی باهاشون بود....

سیبیل میکشید براشون،

برا بعضیا با خودکار مشکی دور چشمشونو پر رنگ میکرد، با خودکار قرمز... :)

تو محل انتخابات، آبجی کوچیکه برگشته میگه:

به آقای ی هم رای بدید.

مامان خانوم:

ما که نمیشناسیمش!

آبجی کوچیکه:

من میشناسم!!!

مامان خانوم:

کیه؟!!!!!!

آبجی کوچیکه صداشو یواش کرد و گفت:

همون که آرایشش کردم!!!! ^__^


اینم حواشی پس از انتخابات:


انتخابات


انتخابات 2

  • ۲۹۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۳۲ ۲۹ نظر

وقتی تو درب و داغون ترین حس و حالت زنگ بزنی به بهترین دوستت که دانشجوی تهرانه، و با کلی نگرانی بپرسی وسط امتحانات که مزاحمت نشدم؟؟!! و اون بگه خونه ام!!! شیرازم!! و قرار بذاری و فردا صبحش بری ببینیش...

وقتی دستاتو تودستاش بگیره  برات از امید بگه... از مهربونی و بخشندگی خدا...

وقتی یه عالمه حس مثبت تو وجودت تزریق کنه...

که دلت گرم شه به زندگی...


وقتی آبجی کوچیکه تو بغلت بشینه و بی تکلف با صدای بلند بخنده و تو دلت ضعف بره واسه معصومیتش و خوشحال باشی که هستی تا همیشه کنارش باشی و تنهاش نمیذاری...

وقتی ازش میخوای برات دعا کنه و اون دو تا دستای کوچولوشو میبره بالا و دعا میکنه که خدا بهت عقل بده!!! بعد برگرده با شیطنت بخنده و احساس کنه اونقدر بزرگ شده که بلده شوخی کنه! ولی تو بدونی بهترین دعای ممکنو کرده!! و بعد آبجی کوچیکه که لبخند کمرنگتو میبینه و فک میکنه به اندازه کافی شوخیش اساسی نبوده و دوباره دستاشو میبره بالا و دعا میکنه که خدایا کاری کن آبجی هیچ وقت ازدواج نکنه و پیش من بمونه!!! و اونوقته که لبخندت پر رنگتر میشه و بغلش میکنی و خدا رو به خاطر داشتنش شکر میکنی!!!

وقتی آبجی کوچیکه میاد میگه آجی بغلم کن!! دلم محبت میخواد!!! بغلش میکنی و فک میکنی چقد خوبه آدم بتونه بگه دلش چی میخواد!!!


+ ممنونم از محبت همه تون تو پست قبل... به خاطر کامنتا دلم نیومد حذفش کنم... خدا رو شکر میکنم که دوستای خوبی مثل شما بهم داده...

  • ۲۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۸ ۳۸ نظر