در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

۵۶ مطلب با موضوع «خاطره ها :: ماجراهای آبجی کوچیکه!» ثبت شده است

1.دیروز آقای پدر رفت آبجی کوچیکه رو از مدرسه بیاره...

خیلی طول کشید...

وقتی برگشتن از آبجی کوچیکه پرسیدیم کجا بودین؟!!

گفت رفتم ماشین روندم!!!!! (چشاش یه برقی میزد که بیا و ببین!!)

آقای پدر گفت اول حسابی ترمز گرفتنو یادش داده، بعد گفته حالا گاز بده.

آبجی خیلی محکم گازو فشار داده و یه دفعه ماشین با سرعت زیاد رفته جلو!!

آقای پدر سریع ترمز دستی کشیده و آبجی هم زودی ترمز کرده!

بعد دیگه دستش اومده که چقدر گازو فشار بده و یه مسیری رو رونده...

احتمالا با همون برقی که موقع خونه اومدن تو چشاش بود!


+ بهش گفتم حالا میخوای جمعه هم بری رانندگی؟

گفت نه!

گفتم چرا؟! مگه باحال نبود؟

گفت چرا... ولی جمعه من میخوام بخوابم!

گفتم خب فک کن شیفت صبحی میخوای بری مدرسه!

گفت نمیتونم فک کنم! معلومه جمعه س!!! :)



2. به بهانه اومدن داییم اینا و عروس تازه شون فیلمای قدیمیمونو گذاشته بودیم...

تو سن 14 - 15 سالگی با یه سوییشرت رفته بودم برف بازی!!! بدون حتی دستکش!!!

حالا با همون سوییشرت تو خونه مون نشستم پست مینویسم!!!!در حالی که همه یه تک پوش آستین کوتاه پوشیدن و بدنشون گرمه... اما من شدم عین یه تیکه یخ! اکثر اوقات دمای بدنم فوق العاده پایینه!!!!!

نمیدونم ... شاید یه جور مریضیه... فک میکردم همیشه سرمایی بودم، ولی با دیدن اون فیلمه به نظرم باید یه فکری بکنم!!!!

 


3. یه اتفاقایی هست که هر چی عقب تر میوفته خوشحالتر میشی... اما بعد میگی که اگه همون موقع اتفاق افتاده بود الان تموم شده بود رفته بود!!

اصن خوب نیست که استرس و حال بد روحیم چند سالیه نمود جسمی پیدا کرده!!!! این وضعیت قاطی پاتی ای که یکی میگه سرما خوردگیه یکی میگه مسموم شدی، خودم میدونم از کجا داره آب میخوره!!!!

  • ۱۸۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۲۲ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۱۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

+ آجی اون موقعی چی گفتی که من کلی خندیدم؟؟

- واسه چی میخوای؟؟

+ میخوام یادم بیاد که باز بخندم!! :)

- نه خیر میخوای بری بنویسی تو دفترت!!!

+ اممم خب آره... ولی یادم رفته!

- بهتر!!!!

+ :|

  • ۲۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۲۷ نظر

دو تا پسر عموی دوقلو دارم که تو این پست در مورد یکیشون نوشته بودم...

اومده بودن خونه‌مون ،

یکی‌شون با آبجیم دست به یکی کرده بود و اون یکی رو بازی نمیدادن!

به اون یکی گفتم پس تو هم دعا کن بادکنکشون بترکه!!!!

حالا آبجی کوچیکه باهام قهر کرده!

میگه تو نمیدونی دعای بچه‌ها میگیره؟!!! 

:))

  • ۱۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۲۳ نظر

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۳۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۴ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۳۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۱۶۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۶۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۱۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۹۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر
1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/
  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۳ ۴۴ نظر

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/


+ تو چالش فان کشون شرکت کنید! بامزه س :)


  • ۲۲۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۰ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۲۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|

  • ۲۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه میخواد تو انتخابات شورای مدرسه شون شرکت کنه!

من مسئول تبلیغات شدم!!! :/

ولی شعار پیشنهادیم (ما برای کسب مدرک آمدیم) رد شد!!!!

شعار باحال و رای بیار به ذهنتون میرسه آیا؟!!

متن و نوع عکس هم اگه چیزی به فکرتون میرسه بگید بی زحمت!!!

:)


من شخصا عاشق این عکسه شدم!!! :|

  • ۴۲۱ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳ ۴۱ نظر

آبجی کوچیکه که به دنیا اومد به مامانم گفتم:

آبجی خاله ریزه میشه و من خاله پیرزن!!!! ^____^

همه چی داره جوری پیش میره که آبجی، خاله ریزه نشه...

و حتی شاید در آینده اتفاقاتی بیافته که منم خاله پیرزن نشم حتی!!!! :/

:)))


+ واسه مو خوره باید چیکار کرد؟!!!

یعنی به جز سرکه چیز دیگه ای سراغ دارید؟؟؟؟؟

  • ۲۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۱ ۲۷ نظر

من: (با ریتم بخونید!)

سرمو بذاااااار رو شونه هاات خوابم بگیــــــــــره...*


آبجی کوچیکه: داری از طرف دختره میخونی؟!! :)))))


* سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره!!!  ... نمیدونم خواننده ش کیه! :/ اشتباه خونده ولی... نه؟!!!!




+ وقتی همچین کامنتی میاد:


گند


اسممو عوض کنم! نه؟!!!! :/

  • ۲۲۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۲۶ نظر
مکالمه من و آبجی کوچیکه در حالی که تو بغلمه:
+ بزرگ هم که شدی باز میای تو بغلم؟
- آره میام.
+ پیر هم که شدی میای؟!
- اگه هنوز نمرده بودی آره!!!
+ :|
آقای برادر: اگه تا اون موقع هم زنده باشی آبجی بشینه تو بغلت میمیری دیگه!!!
+ :|


کوچیکتر که بود وقتی اذیتش میکردیم تهدیدش این بود: "وقتی مردی سر قبرت نمیام"!!!!! :/

حالا جالبه جفت مامان بزرگ و بابابزرگام زنده هستن هنوز! و بابابزرگ مامانم هم زنده س همچنان!!! مامان بزرگ مامانمم پارسال فوت شد!!
( به یکی از دوستام که اینو گفتم، گفت عمر نوح دارین شما؟!!! بمیرین دیگه!!!! :/ )
بعد این آبجی کوچیکه چرا فک میکنه ما قراره زودی بمیریم من نمیدونم!!!!
احتمالا تو زندگی قبلیش همه فک و فامیلش زود زود میمردن!!!!!! زندگی قبلی!!!!! :)))))
  • ۲۱۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲۰ نظر

پشه آبجی کوچیکه رو گزیده، اومده میگه خونم کم نشه یه وقت!!!! :/

  • ۲۱۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ ۲۶ نظر

مکالمه من و آبجی کوچیکه:

- خیلی به هم وابسته شدیم، خوب نیست!!!

+ خوب تو اصلا ازدواج نکن تا همیشه پیش هم بمونیم!

- یعنی تو هم ازدواج نمیکنی؟

+ حالا شاید تا اون موقع با هم بد شده بودیم!!!!!

- :|

  • ۲۸۵ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۲۷ نظر

آبجی کوچیکه تو بازی اسم فامیل، رنگ با خ نوشته خوکی!!!!!

میگه چطو فیلی داریم!!!! :/

دیگه تا آخر بازی ما با رنگهای جدیدی مث ماری، گاوی و.... آشنا شدیم!!!

  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۰ ۲۲ نظر

دیشب:

آبجی کوچیکه: منو هر طوری که شده واسه سحر بیدار کن آجی!!!


سحر:

- آجی پاشو!

- ساعت چنده!

- نمیدونم!!!

- میخوای منو نصف شب پاشونی؟!!!

:|

  • ۳۲۳ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۱ ۲۲ نظر

آبجی کوچیکه روزه کله گنجیشکی گرفته ...

بهش میگم خدا تو ماه رمضون دعای روزه دارا رو برآورده میکنه....

دعاهای خوب بکن.

رفته دعا کرده من دو تا پسر گیرم بیاد اسماشونو هم بذارم ارشا و ارشیا :///

یعنی قراره گندم مقدس بشم؟!!!!! ://


سر سفره سحر و افطار، وسط اون دعاهای خوشکلتون .... منو یادتون نره ها 🌷❤


  • ۲۸۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹ ۲۸ نظر
آبجی کوچیکه کتاب علومشو داده آقای پدر ازش درس بپرسه؛
آقای پدر: به پرندگانی که پرواز میکنند چه میگویند؟!
آبجی کوچیکه: پرنده!
آقای پدر: آفرین دخترم!!
من: http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif


+ یه بار یه دوستی به من گفت که اینجا "رسانه متخصصان و اهل قلم" ه و نباید شکلک بذاری!!!!! ولی این بار دلم میخواست شکلک بذارم!!! هرچند شکلکا هم نتونستن اون پیامی که من میخوامو داشته باشن!!!


+ یک اتفاق خفن :))

آشنا

خوب منم دوس دارم یاد بگیرم ^___^
  • ۴۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۸ ۲۶ نظر

از سری نصایح آقای پدر به آبجی کوچیکه: 

هر کی بی تفاوت باشه همه نمره هاش بد میشه،

آدم باید همیشه تفاوت داشته باشه !!!! 

  • ۳۰۷ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۱۰ ۲۵ نظر

آبجی کوچیکه رو چه خفه کنی چه روسری سرش کنی،

جفتش یه حس بهش میده!!!

دیروز برگشته میگه پدرشوهر محرمه؟!

میگم آره!

یه لبخند رضایت بخش عجیبی نشست رو لبش!!!

میگم چطور مگه؟!

میگه اگه شوهرم داداش نداشته باشه ،

میتونم تو خونه شون بی حجاب باشم!!!!

:|



+ بعد این همه زحمت... میگه مغازه ای که میخواستیم اجاره کنیم رو فروختن! میخوایم تو یه مغازه دیگه این کارا رو بکنیم!!! :/


  • ۲۸۶ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۲۶ نظر