در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خداییش انصاف نیست که همه بازی ها رو گذاشتن دم صبح :(

خب من صبحا خوابم نمیبره ...

دچار بی خوابی شدم!!

هر چی میگذره بیشتر نمیتونم بیدار بمونم!!!

این اصن مشخصه توطئه ست!!!! :/


+ خوابم میاد! ولی دلم نمیاد کشتی فینالو نبینم!!!!

+ تکرار مث زنده نمیشه!

+ کمتر از نیم ساعت مونده!

+ فک کنم اولین باره این ساعت پست میذارم!!!


  • ۷ نمایش
  • خاطره ها
۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۳

الان معلومه خدا چقد منو دوس داره یا لازمه بیشتر توضیح بدم؟!! :))


ریو



  • ۷ نمایش
  • خاطره ها
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰

ریو نامرد!

  • ۱۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۰

یه روزی با انزجار از یکی از دوستامون انتقاد میکرد که چرا عکس عقدشو گذاشته فیسبوک، در حالی که پسرای کلاسش هم فرندش هستن و آستین و یقه ش هم بازه. ...
امروز عکساشو میذاره اینستا، پسرای کلاسشم فالورش هستن .... آستین و یقه ش که بازه هیچ، دامنش هم خیلی کوتاهه!!!!


  • ۸ نمایش
  • حرفای دلم
۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۱

مکالمه من و آبجی کوچیکه:

- خیلی به هم وابسته شدیم، خوب نیست!!!

+ خوب تو اصلا ازدواج نکن تا همیشه پیش هم بمونیم!

- یعنی تو هم ازدواج نمیکنی؟

+ حالا شاید تا اون موقع با هم بد شده بودیم!!!!!

- :|


  • ۷ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۸

اون دو هفته ای که خونه دایی جان بودیم، از بی کاری رو آوردم به کاری که همیشه دلم میخواست انجام بدم، یعنی نقاشی!
مخصوصا که تازه با "ماندالا"* هم آشنا شده بودم و کلی بهش علاقمند شدم ^___^
اینو همین امروز تموم کردم:


ماندالا



* ماندالا: یه سبک نقاشی

 
  • ۱۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۲

تو این مدت، همه اتفاقای خیلی خیلی معمولی زندگیم طوری زمانبندی شدن که اوضاع زندگی ما غیر معمولی شد!!!

مثلا همین ماه رمضون!! دقیقا افتاده بود یه جایی که قبلش کسی اسباب کشی نمیکرد و بعدشم واسه اسباب کشی دیر بود!

اصن همین ماه رمضون باعث شد ما عوض کوبیدن خونه، به تعمیرش اکتفا کنیم!!! ... امممم خب حالا همشم که این نبود، ولی خیلی نقش داشت!

یا مثلا امتحانای بچه ها... که باعث شد مستاجر قبلی خونه رو دیر تخلیه کنه و از اونور کار تعمیر خونه طول بکشه و ما آواره باشیم!!!

یا حتی عروسی خواهر زنداییم!! خب این همه وقت! دقیقا باید زمانی باشه که ما میخوایم بریم خونه داییم بمونیم و همش عذاب وجدان بگیریم که نکنه به خاطر ما مجبور بشن سفرشونو عقب بندازن؟؟!

بعد وسط این همه معمولیای غیر معمولی، دانشگاه شیراز باید کلاسای نرم افزار بذاره و من چقدر دلم بخواد که تو کلاسای تری دی پیشرفته ش شرکت کنم!!! که خب نمیشد دیگه!

یا حتی به رحمت خدا رفتن پدربزرگ همون زنعمویی که همه مراسمای مامان بزرگ مامانم رو شرکت کرده بود!

و یا حتی تولد آبجی کوچیکه!!! که حتی نشد براش کادو بگیریم!! و فقط به یه تبریک اکتفا کردیم تا حالا بعدا وقت بشه و بریم بیرون!


بعد وسط همه اتفاقای بی موقع، دوستای دوره دبیرستان من تصمیم گرفتن برنامه بیرون رفتن بذارن!! هر چند مامان خانوم عقیده داشت وسط این هیری ویری بهتره من نرم، ولی واقعا دلم برای دوستایی که 7 سال بود که ندیده بودمشون خیلی تنگ شده بود! وسط این همه چخش و پلایی اتفاق خوبی بود :)


در رابطه با عنوان! سه تا از هم کلاسیام رفته بودن! دوتاشون آمریکا و یکی اتریش، چهارتا تا دیگه هم دارن کاراشونو انجام میدن که برن. البته از بقیه ای که نیومدن خبر ندارم. یکی از اونایی که داشت تلاش میکرد واسه رفتن به من میگفت تو هم کاراتو بکن و برو!! گفتم بابای من دانشگاهو به زور گذاشت برم یه شهر دیگه! گفت بابای منم زیر بار نمیرفت، اما وقتی دید ارشدمو از شریف گرفتم و بی کارم و دارم افسرده میشم کنار اومد!!! ( خب متاسفانه من ارشد شریف ندارم! :دی)

کلا من سه ساعت خونه نبودم، وقتی برگشتم آبجی کوچیکه کلی گریه کرده بود!!! فک کن یه کشور دیگه!!! حتی اگه میشد، بازم بدون خانواده خوب نبود!!!

 
  • ۱۰ نمایش
  • خاطره ها
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۴

انگار خونه جدید طلسم شده!!!!

بعد دو هفته هنوز زندگیمون روی روال عادی نیافتاده!!!

از اونجایی که مجبور بودیم خونه قبلی رو زود تخلیه کنیم و اسبابا رو آوردیم تو همین خونه، دو تا از اتاقا رو مجبور شدیم خودمون رنگ کنیم. (یاد بق بقو افتادم :دی) و از اونجایی که بنای محترم خیلی خیلی خوش سلیقه تشریف داشت قرنیزای قدیمی رو گذاشته بود بمونه، و برای دیوارای جدید قرنیز جدید گذاشته بود، قدیمیا سیاه و جدیدا کرمی کم رنگ بودن!!! :/ خلاصه نشستم قرنیزا رو هم رنگ کردم!

در کمدا رو هم رنگ کردم تا هم رنگ در اتاقا بشه... قفسه کمدا هم که فک کنم از سی سال پیش تا حالا یه گرد گیری هم نشده بود!!! اونا رو هم رنگ کردم تا دلم بشینه تو کمد وسیله بذارم!!

هنوز یه عالمه کار دیگه هم مونده...

یکی از مهم تریناش اینه که پریز اتاق من وصل نشده و از اونجایی که من کلا عادت ندارم تو لپتاپم باتری بذارم، این قضیه برام مساوی شده با استفاده نکردن از لپ تاپ!!! :/


+ واقعا جاتون خیلی خالیه!!! نیروی کمکی لازم داریم!!! ^___^


اتاق این خونه از اتاق قبلیم بزرگتره، کمدش تقریبا سه برابر کمد قبلیه، و حتی یه قفسه هم به وسایلم اضافه شده، اما بازم احساس میکنم تو اتاق قبلی خیلی راحت تر وسایلمو جا داده بودم!!! اصن اونجا یه چیز دیگه بود!!


  • ۶ نمایش
  • خاطره ها
۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۲