در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۴ ۳۶۲.
  • ۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۰ ۳۶۱.
  • ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۷:۵۵ ۳۵۸.
  • ۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۸ ۳۵۷.
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۷ ۳۵۶.
  • ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۰ ۳۵۴.

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱. جو در حال آماده شدن برای رفتن به دندون‌پزشکی: دلم میخواد روزایی که میرم دندون‌پزشکی سیر خورده باشم! :))


۲. جو در حال رانندگی به سمت دندون‌پزشکی: واقعا اگه خدا میخواست مردم آهنگ گوش نکنن چرا این صدا رو آفرید؟ (اشاره به صدای ابی)


۳. جو در حال انتظار برای نوبت دندون: صبح ۲۵ نفر تو اهواز ترور شدن! :(

لعنت به هر کسی که پشت این ماجراست!

  • ۲۳۶ نمایش
  • مستر جو
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹ ۱۴ نظر

۱. تمیزکاری

این قابلمه‌هایی که دراشون مدل استیله، دیدین بعد یه مدت زرد میشه درشون؟؟ با یه کم خمیردندون و اسکاج دوباره مث روز اول تمیز و براق میشه. :)


۲. حشره‌ها

برنج و حبوباتی که حشره میزنن رو اگه بهشون نمک دریا، یا یه حبه سیر پوست کنده اضافه کنید دیگه حشره نمیزنن.

  • ۱۶۹ نمایش
  • بانوانه
۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۷ ۱۱ نظر

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خوابیدم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخوابیدم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون کردن، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا خرخره کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان کابینتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست‌تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه‌چی تو کابینتا جا میشه!

+ همه‌چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات کابینتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه‌چی رو برات جا بدم!

+ O_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه‌م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه‌چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس‌هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آخر:

- ظرفای خودتو بچین تو این کابینت، مال مهمونا رو بچین تو اون کابینت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون‌وقت دریا میگه عامو شیرازیا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/  در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه‌های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))

  • ۲۰۱ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۳ ۱۸ نظر

۱. خیلی کلافه‌طور گفتم "اه این خانم همسایه غذاشم که میسوزه بوش میاد تو خونه ما! :/"

اومدم تو آشپزخونه دیدم غذای خودم سوخته بوده! 😢😢


۲. فردا مامان‌اینا واسه ناهار میرسن. میخوام به توصیه‌تون عمل کنم و قورمه‌سبزی‌مو از همین امشب بار بذارم. فقط سوال اینجاست که چقدر نمک و ادویه و ... بزنم؟! :/ برنجه که اصلا تازه خریدیم هنوز یه بارم بار نذاشتم، خراب نشه یهو! 😕


۳. جو پست جدیدشو نوشت، بعد پست‌ه پرید! حالش گرفته شد گفت دیگه نمینویسمش! :/  گفتم هوووو میدونی ماها چقد پستا و کامنتای طولانیمون پریده؟!! :)))


۴. خسته‌ام!

  • ۲۸۲ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ ۲۸ نظر

چقد خنده‌م میگیره وقتی یکی میگه این اوضاع نتیجه انتخاب اشتباهه!! خنده‌م میگیره وقتی میگن تقصیر روحانیه!!! آره روحانی بد، داغون. همون اولم همه گفتن ما داریم به "بد" رای میدیم! که شخصا اعتراف میکنم که اشتباه کردم! که کلا عمل "رای دادن" اشتباه و حماقته... ولی آیا تحریم شدید نفت ایران ربطی به شخص روحانی داره؟؟ یا ترامپ صنم خاصی با رییسی داشته و ممکن بوده عبور هواپیماها از آسمون ایرانو قدغن نکنه؟!!! :/

چقد متنفرم ازشون که بازیمون میدن! و چقد حالم بد میشه که بازی میخوریم... :/

  • ۱۹۶ نمایش
  • شاید سیاسی
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۱۵ نظر

۱. ابروهامو کات کرده بودم واسه عروسی. بعدشم خودم رو همون خط اصلاح دوباره تمیزش میکردم. یه مدت جو گیر داده بود بذار در بیاد ابروهات. امروز برگشته میگه آهاااا حالا خوب شدا. چی بود اون ابرو نصفه! ابرو دختر شیرازی باید کمون باشه! :)))))


۲. بعد دو روز دنبال کننده‌هاش شدن ۲۶ تا!! بهش میگم من چند ماه بود مینوشتم تازه دنبال کننده‌هام شده بودن ۲۶ تا! میگه خب من آدم مشهوریم! :)))


۳. واسه پستش کامنت گذاشته بودم بدون جواب تایید کرده بود. بهش گفتم خب برو جواب بده! اومد گفت واست جواب فرستادم! زودی پنلمو باز کردم دیدم خبری از جواب نیست!! گفتم جواب ندادی که! گفت خصوصی جواب دادم! رفتم پنلشو باز کردم میبینم آقا واسه خودش قربون صدقه فرستاده! :))) بهش میگم جواب کامنت خودتم بده! بگو منم همینطور! :)))) 


۴. بهش میگم دیگه امروز چیکار کردی که من پته‌تو بریزم رو آب؟ قشنگ نشسته فک میکنه ببینه چیکار کرده که بگه من بنویسم و پته‌شو بریزم رو آب! :)))

  • ۲۷۹ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۸ ۲۵ نظر

۱. یه جور عجیب غریبی دلم گرفته. البته یکی از دلایلش میتونه این باشه که الان چند هفته‌س آفتاب ندیدم!! سرگرم کارای خونه بودیم و هر وقت هم بیرون رفتیم غروب بوده... ندیدن نور خورشید از دلایل افسردگیه! :(


۲. مردم این شهر یه گروه چند هزار نفری تشکیل دادن برای خرید و فروش... یه چیزی مثل نرم‌افزار دیوار و شیپور. پری‌روز یه آگهی دیدیم و جو تصمیم گرفت بره جنس مورد نظر رو ببینه. به طرف پیام داد که چند؟ گفت ۱۰۰ تومن. جو گفت گرونه. گفت خب ۹۰. همینطوری داشتیم با هم مشورت میکردیم که چیکار کنیم، طرف دید طولش دادیم باز نوشت ۹۰ هم زیاده؟ خب ۸۰ ! بعدم خیلی اصرار داشت که حتما میای ببریش؟ نفروشمش و... گفتم وا این چه مشکوکه! :/ ولی بعد دیدیم تو همون گروه تعداد زیادی درخواست همون کالا رو دادن شک‌مون برطرف شد.

خلاصه قرار شد دیروز صبح تماس بگیره و بره کالا رو ببینه. طرف جواب نداد. قرار شد بعد از ظهر که رفت یه سری به خونه دوستش بزنه، به این یارو هم زنگ بزنه و اگه شد بره کالا رو ببینه. وقتی برگشت بهش گفتم رفتی ببینی؟ گفت نه راستش! پرسیدم چرا؟ گفت اولش که زنگ زدم یه بچه ده دوازده ساله جواب داد. گفت الان خونه نیستم و نیم ساعت دیگه بیا. (نگفت مثلا بابام خونه نیست، گفت خودم خونه نیستم.) بعدم که رفتم به اون آدرس دیدم ته یه کوچه خرابه مانند و عجیب بود. عکس کالا هم که انگار توی یه خرابه گرفته شده بود. خلاصه که فک کردم عاقلانه نیست که برم.

بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی نرفتی. این روزا وضعیت دزدی و زورگیری و... خیلی وحشتناک شده. اینم خیلی مشکوک میزد از همون اولش.

+ کلا این روزا خیلی خیلی احتیاط کنید. آمار بزه شدیدا بالا رفته


۳. میگن "این محرم و صفره که اسلامو زنده نگه‌داشته". شاید درست‌ترش این باشه که بگن "این محرم و صفره که جمهوری اسلامی رو زنده نگه‌داشته"! چون عملا دیگه از اسلام چیزی نمونده!


۴. حدود پنج شیش روز دیگه خونواده‌م قراره بیان اینجا... و من بیشتر از اینکه خوشحال باشم استرس دارم!!! دلیلش هم بماند....

  • ۱۵۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۹ نظر

با ذوووق میگه یه پست گذاشتم تو وبلاگم!

میگم چی نوشتییییی؟!

میگه خودت برو بخون! مث تو که نمیگفتی چی نوشتی، منم نمیگم!!! :))))))))


+ آقا گوشی من کپی پیست نداره!!! آدرس وب همسر جان:

irinavy.blog.ir

  • ۲۴۵ نمایش
  • مستر جو
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۹ ۲۱ نظر

۱. سه ماه پیش جاروبرقی خریده بودیم. خونه رو که تحویل گرفتیم و وسایلو بردیم، جو کارتن جاروبرقی رو باز کرد و گفت چندتا از قطعاتش نیست!!! خب من خیلی نگران شدم! فک میکردم ثابت کردن اینکه اون قطعات از اول توی کارتن نبودن کار سختیه. و درست هم فک میکردم!!! فروشنده‌ها زیر بار نمیرفتن. یکیشون خیلی سخت موضع گرفته بود. میگفت از کجا معلوم خودتون گمش نکردین؟!

تا اینکه یکیشون گفت به کارتون رسیدگی میکنم. شماره‌شو گرفتیم برگشتیم. دیروز که دوباره رفته بودیم منطقه آزاد، معلوم شد همون موقع اون قطعات تو مغازه جا مونده بود. ذوق‌زده شده بودم! گفتم دیدین راست میگفتیم؟!!! به نظرم اون فروشنده‌هه که دفعه قبل خیلی موضع گرفته بود از این جمله شرمنده شد! موقع برگشتن عذرخواهی کرد...

+ این وسطا نگم چه به روزگار ارز اومده؟ نگم فروشنده‌هه میگفت اونقدر مشکلات برای واردات ایجاد کردن که احتمالا منطقه آزاد منحل میشه؟ نگم که فشار به استخون رسیده؟ نگم که جنسی رو که ما چند ماه پیش ۴۰۰ خریدیم، هفته پیش ۷۵۰ بود و الان شده حدود یه میلیون؟؟؟ :/


۲. آپارتمانای اینجا آنتن مرکزی دارن. یه پریز هم گذاشتن واسه هر کی خواست آنتن خودشو بزنه. جو میگفت رو پشت‌بوم به تعداد واحدای اینجا آنتن هست! فک کنم این ساختمون اصلا آنتن مرکزی نداره! ولی وقتی کابلو وصل کرد دیدیم بههههه چه کیفیتی هم داره تازه! احتمالا چون همه آنتنای شخصی داشتن آنتن مرکزیه کامل رسیده به ما ^___^

  • ۱۲۲ نمایش
  • خاطره ها
  • دلخوشی‌های کوچک
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۵۰ ۲ نظر

یه موج خوبی تو بلاگستان راه افتاده که بیاین همه با هم سوارش بشیم!

بیاین از شادیای کوچولومون بگیم.

از چیزایی که زنده نگه‌مون داشتن...

قرار نیست دل کسی رو بسوزونیم... قرار نیست چیزی رو به رخ بکشیم. قرار نیست زندگیمونو تو چشم کسی فرو کنیم.

قراره از دلخوشیای کوچولومون بگیم.

از رنگی رنگیای کوچولوی تو خونه.

از چیزای کوچولویی که یادمون میره هستن... به خودمون یادآوری کنیم، به مخاطبامون یادآوری کنیم.

که یادمون نره هنوز خیلی دلیلا دارم واسه زنده بودن...

البته اگه بوی قیمه همسایه بذاره! :/

این چیکار میکنه که هر روز بوی غذاش کل ساختمونو برمیداره خب؟!!!! :/

گشنه‌م شد!

  • ۱۵۳ نمایش
  • دلخوشی‌های کوچک
۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۴۱ ۱۵ نظر

میگما، بیاین تجربیات قورمه‌سبزی‌ایمونو با هم به اشتراک بذاریم! و در جهت پیشرفت عمومی قورمه‌سبزی نقش به سزایی را ایفا نماییم! 😅😅


من اینجوری قورمه سبزی درست میکنم:

اگه یادم باشه از شب قبل لوبیا رو خیس میکنم. یادم هم نباشه که هیچی دیگه! :))

بعد لوبیا رو میذارم با آب بجوشه تا نرم بشه، بعدم میریزم تو آبکش.

سبزی رو خوب سرخ میکنم. تقریبا تیره میشه.

پیاز رنده شده رو توی قابلمه تفت میدم. یه کم که طلایی شد سیر رنده شده و گوشت رو اضافه میکنم. اگه ببینم ممکنه پیازا بسوزه در حد نصف استکان آب اضافه میکنم. بعدم زردچوبه میزنم و فلفل سیاه (که بوی گوشت رو میگیره)

یه کم که تفت خورد، لوبیا و سبزی رو میریزم با یه کم آب و چوب دارچین. یه کم که با هم جوشیدن آب میریزم با فلفل سبز لاغرا (!)

بعد یک ساعت لیمو امانی اضافه میکنم و آلوبخارا (اگه داشته باشم!)

بعد دیگه میذارم واسه خودش چهار پنج ساعت بپزه. هر از گاهی بهش سر میزنم که اگه آبش کم شده بود آب اضافه کنم.

بعد که گوشت قشنگ پخت، نمک میزنم و میذارم چند دقیقه دیگه روی شعله بمونه.


⚘ حالا شما هم نکاتتونو بگین... مثلا یکی از دوستان گفت رب انار میزنه آخر خورشت، یا یکی دیگه از دوستان گفت شنبلیله اضافه میکنه... شما چیکار میکنید؟

  • ۲۷۲ نمایش
  • بانوانه
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۴ ۳۵ نظر

کلمه‌ها با همه قدرتی که دارن، گاهی برای توصیف حس و حال آدم خیلی کم‌ان...

  • ۴۵ نمایش
  • حرفای دلم
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۵ ۱ نظر

این چند مدت تعداد بوک‌مارکام سر به فلک کشیده!! یه ریز دارم آموزش ساخت فلان و چنان سرچ میکنم و بعدم بوک‌مارکش میکنم که بعدا باز پیداش کنم!! حتی آموزش ساخت چسب موکت هم سرچ کردم :)))

یه پیجی هم هست که آموزشاش نسبتا خوبه، ولی بعضی جاها همچین ریلکس نوشته "با پرینتر سه بعدی پرینت بگیرین" که خیلی حس خارجی بودن بهم دست میده! :))) عاقا من کلا فقط یه بار پرینتر سه بعدی دیدم، اونم چند سال پیش تو تلویزیون داشت نشون میداد که همچین چیزی اختراع شده! قیافه‌شم یادم نیست تازه!



چند روز پیش جو خیلی هوس قورمه‌سبزی کرده بود. ولی چون باید زودی میومدیم کارای خونه رو انجام میدادیم و قورمه‌سبزی درست کردن خیییلی زمان میبره نشد که براش درست کنم. وقتی رسیدیم دم در خونه، یه بوی قورمه‌سبزی‌ای تو کل آپارتمان پیچیده بود که بیا و ببین!! جو هی میگفت بیا بریم مهمون اینا بشیم که قورمه‌سبزی دارن! :)

دیروز بالاخره گازو وصل کردیم و مستقر شدیم تو خونه خودمون. قرار شد امروز قورمه‌سبزی بپزم. میگفت میخوام فردا که اومدم خونه بوی قورمه‌سبزیت کل ساختمونو برداشته باشه‌ها :)))

بوی قورمه‌سبزیم کل خونه رو هم برنداشته هنوز!!! :))



کار آشپزخونه و پذیرایی نسبتا تموم شده. حوصله‌م نمیشه برم سراغ اتاقا و سرویسا!!! :/ درسته اینجا ته دنیاس، ولی به خاطر اسباب‌کشی هم که شده کاش یه مدت طولانی اینجا میموندیم!!! :/

  • ۱۴۸ نمایش
  • خاطره ها
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ۱۳ نظر

خانومه اومده میگه وااای محیط اینجا خیییلی بده! حالا یه مدت بگذره خودت میفهمی. اصلا با هیشکی رفت و آمد نکنیا! اصلا با همسایه‌ها دوست نشیا. اینجا همه گرگن تو لباس میش!!

همینطوری متعجب بهش گوش میدادم! این حجم از نارفاقتی و نامردی‌ای که تعریف میکرد برام عجیب بود... تا اینکه چندتا مثال زد:

" مثلا همین دوست من، ساعت یازده و نیم شب میخواسته جارو برقی بکشه ازش شکایت کردن! حالا میگه فقط صبحا جارو میکنم و شب هر چقدم خونه‌م کثیف شد میذارم واسه صبح!

یا از یکی دیگه از دوستامم شکایت کردن، هر چی میگه خب بابا بچه‌ست، دوس داره صدای کارتونش زیاد باشه، گوش نکردن که، بیرونشون کردن از شهرک!! "

از اینجا به بعد مدل تعجبم عوض شد! و به این فک کردم که چقددددر بعضیا مفهوم آپارتمان رو نمیفهمن! از اینجای حرفاش به بعد به حجم بی‌فرهنگی فک کردم!!! :/

  • ۵۹ نمایش
  • خاطره ها
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۵ ۳ نظر

یه چیزایی هست تو ساختمون، بهش میگن داکت... یه اتاقک کوچولوعه که لوله‌ها و سیم‌کشی‌ها و کانال کولر و... رو ازش رد میکنن و جلوش دیوار میچینن، فقط یه دریچه کوچولو بعضی جاها میذارن که اگه مشکلی پیش اومد بشه حلش کرد...

بعد من یه مدت تو یه ساختمونی کار میکردم، (زمان بلاگفای مرحوم!). اون موقع یکی از همین داکت‌ها توی یکی از اتاق‌خوابای طبقه هم‌کف بود، که همه لوله‌های توالت و سیفون از توش رد میشد!!! یادمه سرپرست کارگاه به طراح گفت: "بیچاره اونی که این واحدو بخره!" و طراح گفت: "بده؟ بعضی وقتا فقط صدای آبشار میشنوه!!" ...

این روزا هر بار که تو آشپزخونه صدای آبشار میشنوم با اون بنده خدا که اون واحدو خرید همزاد پنداری میکنم :/

ولی خداییش شبیه آبشار نیست صداش!!! :/


+ تقریبا دو هفته‌س خونه رو تحویل گرفتیم و هنووووز قابل سکونت نیست! :))) بعد مامانم اصرار داشت با بابا بیان کمک! خبر نداشت اینجا هر روز یه چالش جدید داریم! بعد فک کن یه درصد آقای پدر حوصله همچین چالشایی رو داشته باشه :دی


++ به جو گفتم بیا تو وبلاگ خودم مطلب بنویس. گفت نه من میخوام خودم وبلاگ داشته باشم!! حالا چند روزه دنبال آواتار میگرده! یعنی حساسیتشو تو انتخاب این چیزا که میبینم، یهویی ناخوداگاه کمرم صاف میشه و گردن و دماغ و اینا همش با زاویه ۴۵ درجه به سمت سقف قرار میگیره! حس میکنم خیلی خفن بودم که منو انتخاب کرده آخه :)))))))))

  • ۱۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۱۶ نظر

این چند روز تو هر وبی پا میذارم یکی داره جای یکی دیگه مینویسه!!! و هی من کف میکنم که چجوری آخه؟!!! :/ سخته که!!! سخته انتخاب کنی جای کی بنویسی... و سخته فک کنی که اون چجوری فک میکرد!! در نتیجه اینجانب تصمیم گرفتم چالشو دست‌کاری نموده و به شیوه خودم اجرا بُنمایم!!! :))

لیست وبلاگایی که دنبال میکنم رو باز کردم و از آخر شروع کردم به یاد کردن از وبلاگای مرده!!!!!!


لحظه اندکی بعد خاطره است... آخرین به روز رسانی: ۵ اسفند ۹۴

محمدعلی بود اسمش؟؟ مهندس عمران بود... قالبش خیلی منحصر به فرد بود. تو هر مناسبتی با اسم هر کدوم از دوستای وبلاگیش یه عکس نوشته خوشکل درست میکرد! من هنوز منتظرم یه روز برگرده و وبلاگشو به روز کنه!


قالب بلاگ بیان... آخرین به روز رسانی: ۱۵ مرداد ۹۵

عرفان بود اسمش. چقد کمک کرد که بیان جای قشنگتری باشه. اون روزای اولی که هیچ‌جا قالب واسه بیان پیدا نمیشد و همه مجبور بودن از قالبای خود بیان استفاده کنن، یهو کلی فضای بیانو متحول کرد! هنوزم قالباش جزو بهتریناس!

امیدوارم حالش خوب باشه.


مهرناز... ۹ تیر ۹۶

مهرناز یکی از مهربونترین بلاگراییه که میتونید تصور کنید حتی!! این دختر بی نظیره! چقد دلم تنگ شده برا قصه‌های قشنگش. آخرشم نفهمیدیم نهال واسه خودش فرهاد پیدا کرد یا نه؟!!

من واقعا منتظرم بازم چراغ وبلاگش روشن بشه و برامون بنویسه از اون کافه‌ای که کیفشو توش جا گذاشته بود...


نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد... ۲۹ مرداد ۹۶

منصوره. این دختر خیلی خیلی دوست داشتنیِ خیلی خیلی مهربون. اونقد یواش یواش رفت که رفتنشو نفهمیدم! اون همه احساس و اون همه مینیمالای عاشقانه خوشکل و اون همه نامه‌هایی واسه دخترم‌هاشو حالا کجا مینویسه؟؟؟

یعنی واقعا میشه یه بار دیگه چراغ وبش روشن بشه؟؟


پلاک ۷ ... ۶ شهریور ۹۶

اصن عمدیا!!! شیش شیش نود و شیش آخرین به روز رسانیش بوده!!! قدرت خدا! :)))

آقاااا... پلاک ۷ ، بابای بیان، نویسنده کد اون گردالیای بالای قالب من! آخه واسه چی دیگه به روز نمیکنه؟!!!! پلاک ۷، در جریانید پوشک بچه شده ۵۰ هزار تومن؟؟ :)) هر چند، پسر کوچولوی شما الان دیگه خیلی بزرگ شده... دیگه اگه بیاین باید از قیمت ماشین کنترلی و این جور چیزا برامون بنویسید...

واقعا بلاگستان پلاک ۷ رو کم داره :( 



سرو شو از بند خود آزاد باش (سرو روان)... ۲۲ مهر ۹۶

نگاااار. نگار از قدیمیای بلاگستان بود. یادمه یه بار نوشته بود من ۲۶ تا دنبال‌کننده مخفی دارم. بعد من اون موقع کلا ۲۶ تا دنبال‌کننده داشتم فقط! :)))

آخ نگار نگار! چقد دلم تنگ شده برای چراغ روشن وبلاگش! واسه عکس غذاهای خوشمزه‌ش، واسه خاطرات دانشگاهیش، واسه عکس ناخنای لاک‌زده‌ش و حتی واسه حرص خوردناش از کامنتای فحشی که میگرفت :) کجایی دختر؟؟ تو که اهل رفتن نبودی آخه :(


منَقَّش ... ۱۶ دی ۹۶

مستر مرادی. کارگاه بلاگستان!! یعنی این بچه یه رگش میخورد به پوآرو! یه دونه از این ذره‌بین گنده‌ها دستش بود تو کوچه پس کوچه‌های بلاگستان راه میرفت! :)  از دستش آسایش نداشتیم! نمیشد یه پست مبهم بنویسی!! ولی خودش تا دلت بخواد مبهم مینوشت!!

نمیدونم رفته سر درس و مشقش، یا یه جای دیگه داره مینویسه... ولی من هنوز منتظرم چراغ وبلاگش روشن بشه.


ذهن زیبای من... ۲۹ اسفند ۹۶

یلدااااااااا !! حواست هست پنج شیش ماهه هیچی ننوشتی؟؟؟؟ گفتن آب و هوای شسراز خواب آوره، ولی فقط بهار!!! کجایی تو؟!! :/ بدو به روز کن :) 


یک مترسک ... ۳۰ فروردین ۹۷

یعنی واقعا از کسی که به بهونه تعمیرات همه رو گول زد و وبشو تعطیل کرد نمیتونم تعریف خوب بکنم!!!! :/

#مثل_مترسک_بی‌معرفت_نباشید!!! :/


زندگی به سبک ام‌اس... ۴ تیر ۹۷

ام‌اسی خوشبخت عزیزمون، با اون همه انرژی و حس مثبت، خاطره‌های خانم پرستار مهربون و عکسای خوشکلش، جاش همیشه توی بلاگستان خالی میمونه.

امیدوارم نظرش عوض بشه و بازم چراغ وبلاگشو روشن کنه .



+ تو تمام مدتی که داشتم این پستو مینوشتم احساس دلتنگی شدید میکردم!! تازه دارم میفهمم چرا این همه رونق از بلاگستان رفته!


  • ۲۴۴ نمایش
  • چالش
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۳ ۲۳ نظر

آقا یه شعری بود که من سالهاست اینطوری میخوندم:

مَن بعد حکایت نکنم تلخی هجران، کان میوه که از صبر برآمد شکری بود!

مث مامانا هست که میگن، من بعد نیام بگم فلان کارو کردی نتیجه‌ش شد اینااااا :)))

بعد چند روز پیش خیلی یهویی و بی دلیل فهمیدم این بوده:

مِن بعد حکایت نکنم تلخی هجران...!!!!

خب عربی شعر میگین همین میشه دیگه!!! :/

باید میگفت : زین پس حکایت نکنم تلخی هجران! :)

  • ۱۳۹ نمایش
  • طنز
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۱ ۱۴ نظر

جو گفت امروز شیشِ شیشِ نود و هفته.

گفتم کاش شیشِ شیشِ نود و شیش بود! ^__^


امروز یه مناسب مهمه ^__^

خدا رو شکر ❤

  • ۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۱ نظر

گفته بودم فعلا قصد ندارم به کسی بگم خونه گرفتیم، تا از زیر سوال جوابا در برم و با آرامش وسایلمو جا بدم... دیروز جو در حالی که روی مبل خونه رفیقش لم داده بود، گفت پیام دادم به مامانت تشکر کردم بابت جهیزیه!! ○_○

الانم برگشته میگه یادم باشه فردا از مامانت تشکر کنم بابت کلم‌پلو!!! :/ کلم‌پلو؟!!! بعد دو مااااه؟!!!! خییییلی خودشیرینی جو! خجالت بکش! ://

  • ۱۴۶ نمایش
  • مستر جو
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۱۲ نظر

یادمه یه مطلبی خوندم در مورد مخوف‌ترین زندان دنیا. که سخت‌ترین شکنجه‌شون این بود که زندانیاشونو از شنیدن خبرای خوش محروم میکردن. برای خبرچینی از زندانیای دیگه بهشون جایزه میدادن و ازشون میخواستن خاطراتی از خیانتاشون به رفقاشون تعریف کنن...

یادم رفته بود اون زندان کجاست، تا اینکه اون کلیپو توی اینستا دیدم... در واقع من با دیدن برنامه‌هاشون به خودم و شخصیتم توهین نمیکنم! ولی گاهی چیزایی میگن که بدجوری توی شبکه‌های اجتماعی صدا میکنه... مث همین مورد، که گیر داده بود به اینکه چرا تو برنامه خندوانه یه دختر تلاش کرده مردمو بخندونه!!!!

اصلا مهم نیست که یه دختر غم عالم به دلش باشه که با این گرونیا چجوری باید جهیزیه بخره، ولی اگه دختری خندید عرش خدا میلرزه!!!!

یه عالمه حرف دارم که حتما حرف خیلیای دیگه هم هست، که به دلایلی که همه‌مون میدونیم چیه باید سکوت کنیم!!!! اصلا ژوله بیاد پست منم بزنه زیر چالشش!! بیاد ببینه که ما حتی وبلاگای ناشناخته‌مونو هم سانسور میکنیم، دیگه شب‌های بررهِ شما که جای خود دارد!!!


#من_و_سانسورچی

  • ۱۳۶ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۲ ۱۳ نظر