در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خوابیدم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخوابیدم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون کردن، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا خرخره کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان کابینتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست‌تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه‌چی تو کابینتا جا میشه!

+ همه‌چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات کابینتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه‌چی رو برات جا بدم!

+ O_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه‌م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه‌چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس‌هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آخر:

- ظرفای خودتو بچین تو این کابینت، مال مهمونا رو بچین تو اون کابینت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون‌وقت دریا میگه عامو شیرازیا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/  در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه‌های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))

۹۷/۰۶/۲۷

نظرات (۱۷)

ی لحظه تصور کن جای مامانت مامان جو بود و یک دهم این اصرار رو برای مرتب کردن کابینتا داشت :دی
ستاد ایجاد آشوب

جمله عموت عاااالی بود :))))
گندم بانو:
آره واقعا، خیلی بیشتر ناراحت میشدم!
:)
این لینک الان چی میگه؟؟
همینجاست که :/
گندم بانو:
من که روی لینک کلیک میکنم میره وبلاگ جو که!!!
😂😂😂
قشنگ اعصابت یه سرویس نیاز داره گندم😂


خدا قوت پهلوون. قشنگ سر صبر تا سال دیگه وسایل ات رو بچین😂😂
گندم بانو:
واقعا :))))

نه داره تموم میشه. فقط مونده یه جارو تو پذیرایی بکشم.
اتاقا رو همون دیروز تمیز کردم. پذیرایی و آشپزخونه هم الان تموم شد :)
به به چه کدبانویی😊😊😍😍

مستر جو قدر بدونن🙄
گندم بانو:
^__^

میدونه میدونه :)
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۵ بهارنارنج :)
معلومه اسفالت شدی:))
گندم بانو:
له‌له :))))))
وب خودته الکی میگی مال جوست
گندم بانو:
آزادید هر جور مایلید فکر کنید
میفهممت. خداروشکر مامان من کاری به چیدمان داخل کمد و کابینت نداره ...
گندم بانو:
نمیدونم چرا این همه گیر داده بود! :)))
مامانت هرچی گفت بگو باشه. بگو و بعد کار خودتو بکن
بهت زور میاد ولی عوضش با همون یه کلمه بحث خاتمه پیدا می کنه
میفهمم وقتی نمی تونی چیزی بگی چقدر بهت فشار میاد
خداروشکر که تموم شد و خوش گذشت
راستی ابجی کوچیکه هم بود؟ از اون چه خبر؟ دیگه ازش نمی نویسی. خوبه؟ چیکار میکنه؟ با دوریت کنار اومده؟
گندم بانو:
جو هم همینو میگفت. ولی نمیتونم چیزی رو که خلاف میلمه بگم باشه.
اصن سیاست ندارم! هیچی!!

آره بود. قربونش برم بزرگ شده دیگه :)
دور شدم ازش. بزرگ هم شده دیگه زیاد ماجرا نداره :)
الان برا منم درست شد لینک
پست جناب جو رو خوندم
همون بهتر خودش نوشته
نو مینوشتی خیلی واضح و مبرهن مینوشتی و الان تو گونی بودی :)))
گندم بانو:
:)))))))))
وای با این کامنتت با صدای بلند خندیدم :))))
میخواست به استاندارد های خودش همه چی رو برات بچینه. مامانه دیگه . سخت نگیر :))
گندم بانو:
میدونی، خسته بودم، شدیدا نیاز به خواب داشتم، و شدیدا نیاز
به "احترام به سلایقم"! با اینکه منو میشناسه و اخلاقای منو
میدونه ولی بازم اینجوری اصرار میکنه، با اینکه میبینه ناراحت
میشم اما بازم تکرارش میکنه، اینا ناراحتم میکرد.
عنوان دقیقا همینه 👌


۱ :منم هفته پیش اینجوری شدم و انگار مست شده باشی خسته و کوفته بعد از رفتن مهمونام تا لنگ‌ ظهر خوابیدم :))
۲: منم این داستان رو با خواهرام وقتی میان خونمون دارم :| اونا میان کل چیدمان رو عوض میکنن میرن دوباره من میذارم سر جاشون :دی

۴ :
خدا رو شکر خوش گذشت :)
نه خسته :)
خدا قوت گندمی :*

۵ دوبار خواستم بخونم وقت نشد ایشالا بعدا میخونمش :)


۶ :بگم به داداشم با خانمش مهمونتون بشه اونوقت بیاد قشنگ آنتن تون درست کنه بعد بره ؟:))
خانمش هم شیرازیه ها ؛)
جالبه داداشم هر جا میره آنتن شون رو میبینه خرابه خوب درست میکنه بعد از اونجا میره :))
بگم ؟:دی



گندم بانو:
۲. چرا واقعا؟!! :/

۶. قدمشون بر چشم. :)
من خودمم نمیدونم چرا واقعا ؟!:))

من خودم میرم خونشون اینکارو نمیکنم ولی خواهرام بخصوص خواهر دومم چون میاد خونه مادری فکر میکنه باید اینجا راحت باشه و کل چیدمان رو عوض کنه ! من که تو اینمورد گاهی وقتا حریفش نمیشم :))
قبلنا یادمه می اومد چیدمان و دکوراسیون خونه بر طبق سلیقه خودش عوض میکرد و میرفت :|:))
ولی از بس من مقاومت کردم خواهر دومم کم آورد :دی دیگه الان بیخیال چیدمان و دکوراسیون خونه میشه :))
بهش هم گفتم بابا من الان اینجا زندگی میکنم تنوع لازم دارم پس لطفا بذار اینا دست خودم باشه :)))



+


ممنونم
میدونی که شیرازی ها تعارف ندارن ها ؛)
میان ها :)))))
گندم بانو:
تو هم رفتی خونه‌شون همین کارو بکن که بفهمن چقدر آزار دهنده ست!

+
:) ما را ز سر بریده میترسانی؟! :)))

جدا خسته نباشی :-)
گندم بانو:
ممنون :)
میدونی گندم منم همیشه فکر میکنم اگر یه روزمستقل بشم بی شک،مطمئنا و قطع به یقین مامان بابام بسیاااری از این سلیقه های من را نپسندن!,
این پستو خوندم گفتم دیوانه!, آنچه در آینده میبینید هستا!!!
گندم بانو:
خودتو آماده کن پس :))
واقعا درک میکنم چی میگی. مامان یکی از همخونه ها چند روز اومده بود توی پانسیون و من از دخالت های مادرانه اش در امور پانسیون واقعا خسته شده بودم!
گندم بانو:
یه لحظه هم فک نمیکنن که شاید سلیقه نسل جدید فرق کنه با خودشون!
خسته نباشی پس :)))
زن‌عمو‌ها و زن‌دایی‌ها :|||
گندم بانو:
ممنون :)
:)
اووم ؛ حالا باز خوبه ها مامان من که نمی پرسه اصلا ! صب میرفتم بیرون بعد از ظهر که بر میگشتم هیچی سر جاش نبود میگفت برات درست کردم :|
مهمون باید مثل خود آدم باشه صبح زود که نباس بیدار شه ؛ من میبودم شب خواب آور قاطی میکردم تو غذا که لنگ ظهر خواب باشن خخخ
خسته نباشی ، پس میشه گفت الان اولین مهمونی رو هم پاس کردید رفتید مرحله بعد
انشالله که همیشه خوب و خوش و خورم و شاد باشید با هم !
من باشم ایده هام رو مخفی میکنم برای خودم بعد که نوشتم در مورد حرف میزنم ها ها یعنی من خیلی خبیثم
گندم بانو:
وقتی هم بهشون میگی فلان وسیله‌م کو؟ میگن من چمیدونم، مگه دست من بوده؟ :))

وای این قضیه بی‌خوابی خیلی اذیت کننده بود! :))

ممنون. آره یه مرحله رو پاس کردیم :)))

من همین کارو میکنم همیشه... یعنی عادتم بوده دیگه... یهو جو وبمو باز میکنه
میگه عه پست نوشتی؟!! ولی خودش با من مشورت میکنه ^__^ یه بار اومد
سورپرایزم کنه پستش پرید! :))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.