در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

1. آدامس تریدنت نخرین!!! مث اینکه یه سری مشکلات داره!!! اونقدر که روی بسته بندیش نوشته برای فروش تو آمریکا نیست!!!!

(لااقل اونقدر مرام دارن که وقتی یه چیزی میسازن که برای سلامتی بده به هم وطنای خودشون نمیفروشن!!!)

عکس رو خودم از آدامسی که آبجی کوچیکه خریده بود گرفتم!!! کلی حسرت خورد که زودتر همه رو نخورده!!!! :/

آدامس



2. این چند روز همش داشتیم دنبال خونه میگشتیم... با هزار مکافات یه خونه مناسب پیدا کردیم، که اونم فردای قولنامه صابخونه دبه کرد!!! :/ حالا دوباره از فردا همون آش و همون کاسه س! ما هم هی وسایلو جمع میکنیم، بعد رفتن عقب میافته یه چیزی لازم میشه دوباره مجبوریم کارتنا رو باز کنیم!!!! :/


3. از همه دوستایی که این مدت لطف کردن و از دلیل غیبتم پرسیدن هم ممنونم


4. دلم واسه اینجا تنگ شده بود!! خدا کنه زودی خونه پیدا کنیم و از این بلاتکلیفی در بیایم!


5. گویا گزینه 1 شایعه بوده!!



  • ۲۳ نمایش
  • خاطره ها
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۲۷

آبجی کوچیکه کتاب علومشو داده آقای پدر ازش درس بپرسه؛
آقای پدر: به پرندگانی که پرواز میکنند چه میگویند؟!
آبجی کوچیکه: پرنده!
آقای پدر: آفرین دخترم!!
من: http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_neutral.gif


+ یه بار یه دوستی به من گفت که اینجا "رسانه متخصصان و اهل قلم" ه و نباید شکلک بذاری!!!!! ولی این بار دلم میخواست شکلک بذارم!!! هرچند شکلکا هم نتونستن اون پیامی که من میخوامو داشته باشن!!!


  • ۵ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۰۵

جناب امید یه سربرگ داره تو وبلاگش به اسم

الهی و ربی من لی غیرک

تو این بخش گاهی دعای خوشکلی میذاره...

من از این دعا خیلی خوشم اومد:


یه بخشی توی دعای کمیل داریم که میگه

    

خدایا

بر فرض که منو انداختی توی آتش و من هم آتش را تحمل کردم

من سوختم و سوختم و از این سوختن گلایه ای نکردم


اون همه مهربونی و بخشندگی که من ازت انتظار داشتم

چشم امید به رحمن و رحیم بودنت بسته بودم

اونو چکارش میکنی ؟!!!!؟


www.lamsebose.blog.ir

  • ۱۴ نمایش
  • حرف من نیست
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۴

از سری نصایح آقای پدر به آبجی کوچیکه: 

هر کی بی تفاوت باشه همه نمره هاش بد میشه،

آدم باید همیشه تفاوت داشته باشه !!!! 


  • ۴ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۳

یه سری ویدئو منتشر کردن میگن اینا پشت صحنه برنامه فرزاد حسنیه!!!
اصن به فرض که شما درست میگین...
خوب اینکه خیلی بدتره که!!!
این از چاله در اومدن و تو چاه افتادنه!
این یعنی این فضاحت کار یه فرد نبوده، کاره یه تیم بوده!!!
بعد حالا فرضا که بوده...
هدفش چی بوده؟!!!
ترویج بی شعوری؟!!!!!
بعد فرزاد حسنی هم اومده همچین مظلومانه میگه پارسال زنمو زدم فحشم دادین یه قضیه شخصی بوده من بخشیدم، امسال این قضیه مربوط به حق مردمه نمیبخشم!!!!
عه عه عه!!!
شما شعور مخاطب واست مهمه؟؟؟!!!!
واسه همین اینجوری حرف میزنی تو رسانه ملی؟؟؟
واسه همین زرشک کادو میدی؟!!!
اصلا به فرض تو راست میگی...
یعنی اینقدر راحت به شعور مخاطبا توهین میکنی که یه آدمی رو میاری جلو دوربین که از قبل سوالا و جوابا رو باهاش طی کردی؟!!!!!


  • ۹ نمایش
  • حرفای دلم
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۱۰

بزرگترین دلیل قضاوتای اشتباه، عدم آگاهیه...
روی پست قبل چندتا از دوستان کامنتایی گذاشتن که واقعا جای فکر داشت...!
شاید باید خیلی ویژه از فاطمه بانو تشکر کنم و بقیه دوستایی که نذاشتن به تفکرات قبلی ادامه بدیم...
ترنس...
واژه ای که باید قبل از قضاوت درموردش بدونیم....
اینکه ترنس ها چقدر عذاب میکشن و چه زندگیای سختی دارن...{کلیک}{کلیک}
ترنس ها یا همون دو جنسیتی ها، افرادی که با روحیات زنونه در بدن یه مرد به دنیا میان، و یا با روحیات مردونه در بدن یه زن به دنیا میان، گناهکار نیستن!! حتی شاید یه مشکل روحی هم نباشه این قضیه! خدا خواسته و این اتفاق افتاده!!

ترنس سکشوال یعنی نا هماهنگی جسم و روح.یعنی روحی دخترانه در جسمی پسرانه و یا روحی پسرانه در جسمی دخترانه اسیر.رنج و درد سختی است که جسمی را تحمل کنید که از ان نفرت دارید و تعلقی به آن ندارید .ترنس سکشوال یعنی شوخی تلخ طبیعت با انسان...

خیلی متاثر شدم از خوندن مطالبی که درموردشون نوشته شده بود....



  • ۷ نمایش
  • حرفای دلم
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۲

پارسال بود حدودا...

با آقای پدر داشتیم توی یه کوچه قدم میزدیم...

یه دفعه آقای پدر به جلو اشاره کرد و گفت:

به نظرت زنه یا مرده؟!!!!!

یه نگاه انداختم دیدم موجود مقابلم یه مانتو جلو باز پوشیده، با یه چیزی شبیه کلاه که موهاشو پوشونده، ناخنا همه لاک زده با یک عدد کیف زنونه.

گفتم: زنه!

آقای پدر: مطمئنی؟!!

یه دفعه اون موجود روشو برگردوند و به آقای پدر گفت:

زیاد کنجکاوی نکن!!!!!!

صداش به شدت کلفت و نخراشیده، با ابروهای هشتی وحشتناک، با آرایش غلیظی که روی پوست زمخت صورتش زار میزد!!!!! چنان وحشت کردم که زودی رفتم پشت بابام قایم شدم!!!!!!

خیلی برام عجیب بود!! خیلی زیاد...

وقتی رسیدم خونه اولین کارم سرچ کردن درمورد مردای زن نما بود!!!! و اولین باری که با واژه زن پوش برخورد کردم!!!

حتی یه پیج تو فیسبوک داشتن!!

یه جمله شو فراموش نمیکنم، نوشته بود ما باید به خودمون احترام بذاریم تا دیگرانم به ما احترام بذارن!!!!!! :/

با کامنت جناب امید روی پست قبل یاد این اتفاق افتادم!!!!

البته اونی که تو پست قبل گفتم فک نکنم جزو زن پوشا به حساب بیاد...

دنیا خیلی خیلی عجیب و غریب شده!!!! :/


  • ۱۱ نمایش
  • خاطره ها
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۲۱

من توهم دارم با واقعا پسرایی که لباس بالا ناف میپوشن میان تو خیابون وجود دارن ؟!!!! :/ 



  • ۵ نمایش
  • خاطره ها
۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۰

وقتی بیشتر حرفا آفریده شدن برای نگفتن....

چرا خدا صدا رو آفرید؟!!!!



  • ۱۱ نمایش
  • حرفای دلم
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۹

آبجی کوچیکه رو چه خفه کنی چه روسری سرش کنی،

جفتش یه حس بهش میده!!!

دیروز برگشته میگه پدرشوهر محرمه؟!

میگم آره!

یه لبخند رضایت بخش عجیبی نشست رو لبش!!!

میگم چطور مگه؟!

میگه اگه شوهرم داداش نداشته باشه ،

میتونم تو خونه شون بی حجاب باشم!!!!

:|



  • ۲ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۱۰

من یه تری دی کار حرفه ای نیستم...

حتی کلاسشم نرفتم...

و حتی معماری هم نخوندم...

اما اعتراف میکنم به خاطر قابلیت طراحی داخلی به معمارا حسودی میکنم!!!!!

و به همه تری دی کارای حرفه ای!!!!

یه دوست ازم خواسته براش مغازه شو مدل کنم...

و من با کلی ذوق قبول کردم ^__^

نمیدونید وقتی یه مدل از این حالت:



به حالتای زیر تبدیل میشه، چه حس عالی ای میده :)



اگه یه وقت یه معمار از این ورا رد شد، خواست ایرادی چیزی بگیره اینجانب سراپا گوشم ^___^

البته خودم میدونم که نورپردازی اشکال داره و مبلمان کافی نیست... :)



  • ۹ نمایش
  • خاطره ها
۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۱۶

خسته ام...

دلم مشت و مال میخواد!!!!!

ولی جرات ندارم بگم!

چون میدونم دردم میگیره!!! :/

نمیدونم چرا دلم چیزی میخواد که تحملشو ندارم؟!!!!!


  • ۴ نمایش
  • خاطره ها
۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۴

آبجی کوچیکه: آجی شُرکات یادم میدی؟!

من: چی چی؟!!

آبجی کوچیکه: شُرکات!

من: شُرت کات!!!

آبجی کوچیکه: شررررت؟؟؟!!!! O_o


  • ۶ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۵

گفت میدونی چرا روز زن طلا میدن و روز مرد جوراب؟!

چون مردا خودشون طلا هستن!!!!!!!

(مگه اینکه خودشون بگن! ؛-) )


  • ۵ نمایش
  • طنز
۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۱۳

خانوم «کاندولیزا رایس» وزیر امور خارجهٔ پیشین آمریکا می‌گه:
«تو بچگی، پدرم همیشه از کنار کاخ سفید منو می‌برد مدرسه و می‌گفت: این‌جا محل کار آیندهٔ تو است.
او حتی عکس‌های کاخ سفید رو تو اتاقم نصب کرده بود...!»
.
.
.
خانم «کِیت وینسلِت» بازیگر نقش «رُز» در فیلم «تایتانیک»، وقتی به خاطر بازیِ زیباش جایزهٔ اسکار رو می‌گیره، می‌گه:
«وقتی بچه بودم و می‌رفتم حمام، شامپو‌مو بغل می‌کردم و تصور می‌کردم جایزهٔ اسکاره!»
اشک از چشم‌هاش سرازیر می‌شه و می‌گه:
«اما این‌یکی دیگه واقعاً شامپو نیست؛ جایزهٔ اسکاره!!!»
.
.
.
چند وقت پیش داشتم یه روزنامهٔ انگلیسی می‌خوندم. از قول «زِلاتان اِبراهیموویچ» بازیکن مشهور تیم ملی سوئد و باشگاه «پاری سن ژرمن»، که جدیداً یه خیابونِ مهم تو سوئد به نامش زدن نوشته بود:
«باور کنید من رؤیای تمام موفقیت‌هایم را در بچگی‌هایم دیده بودم...!»
.
.
.
آقای «هیلتون» سرایدار یک هتل بود و تمام جوانی و نوجوانی‌اش را صرف سرایداری کرده بود...؛ اما الآن ٨۴ تا «هتل هیلتون» تو دنیا داریم!!! او بی‌شک بزرگ‌ترین هتل‌دار زنجیره‌ای در دنیا است. در مصاحبه از ایشون سؤال می‌شه:
«تمام نوجوانی و جوانی سرایدار بودی...؛ چی شد که این شدی؟؟!»
جواب می‌ده:
«من هتل‌بازی کردم!»
- «آقای هیلتون، هتل‌بازی دیگه چیه؟!! بگو ما هم به جای خاله‌بازی، هتل‌بازی کنیم!»
- «در تمام اون دوره که همه می‌دونن من سرایدار بودم و کیف مشتری‌ها رو جابه‌جا می‌کردم...، شب‌ها که رییس هتل می‌رفت خونه، من می‌رفتم تو اتاقش؛ لباس‌هامو درمی‌آوردم؛ لباس‌های رییس رو می‌پوشیدم؛ پشت میز می‌نشستم و هتل‌بازی می‌کردم!
مدام تصور ذهنی من این بود که یکی از بزرگ‌ترین هتل‌داران دنیا هستم...!»
.
.
.
حالا بعضی از ما تو خلوتمون «سرطان‌بازی» می‌کنیم...!
بعضی‌ها تو ذهنشون روزی چند بار دادگاه خانواده می‌رن...!
روزی چند بار ورشکست می‌شن!
روزی چند بار چاقو تو شکمشون می‌ره...!!!
رابطهٔ زیبا و عاشقانه‌شون رو تموم شده می‌بینن!
بچه‌ها و عزیزانشون رو از دست رفته احساس می‌کنن!!!
خیلی وقت‌ها نقش یک آدم شکست‌خورده، بی‌مسئولیت، نالایق، طَرد شده، زشت و غیردوست‌داشتنی رو بازی می‌کنن!

درسته!!!
به قول مرد بزرگ «آلبرت اینشتین»:
«انسان در نهایت شبیه رؤیاهایش می‌شود...؛ رؤیاهای زیبا و نیک‌خواهی برای خود و دیگران بسازید؛ همین!
همیشه میتوانیم افکارمان را مدیریت کنیم و همانطور که دلمان می خواهد آینده را ترسیم کنیم بیایید از امروز افکار و تصویر ذهنیمان را تغییر دهیم...


  • ۴ نمایش
  • حرف من نیست
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۰