در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۳۶ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۲۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۴ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۲۹۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۱۴۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر
وقتی کارمو گذاشتم کنار، انگار تو یه خلاء رها شدم!
روزا تو اتاقم مینشستم و به عمری که تباه شد فک میکردم...
کم کم دیدم قرار نیست چیزی عوض بشه.
حداقل فعلا
کم کم در اتاقمو باز کردم
کم کم رفتم بیرون
کم کم با خودم گفتم برم کمک مامانی!
اگه داره ظرف میشوره خب من آب بکشم...
اگه داره غذا میپزه خب من بادمجونا رو سرخ میکنم!!
کم کم گفتم مامانی بیا غذاهای جدیدو هم امتحان کنیم!
مامانی بیا شیرینی هم بپزیم!
کم کم مامانم هم گفت گندم بیا این کانالای نمدسازی رو ببین!
گندم برم نمد بخرم واسم الگوی اینا رو میکشی؟!
کم کم حرف زدیم با هم
کم کم درد دل کردیم با هم
کم کم تازه فهمیدم مادر داشتن یعنی چی!!
منی که درد دل نکن ترین دختر دنیا بودم!
کم کم دیدم میشه با مامانی یه دنیا بار دل سبک کنم!
مامانی هم بیشتر همیشه منو شناخت...
فهمید یه روزایی هم هست که من حرف نمیزنم!
به جاش میزنه به سرم!
به جاش عصبی میشم!
بداخلاق میشم!
میدونست وقتی نگفتم، یعنی قرار نیست بگم!
میدونست وقتی اینجور موقع ها با آّجی کوچیکه دعوام میشه نباید بازخواستم کنه!!!
میدونست باید بره به آبجی کوچیکه بگه آجی گندم حالش بده!
جولینگ جانم گفته یک روز کاملتان را بگذارید برای مادرتان...
من همه روزامو گذاشتم واسه مامانم...
نه به خاطر مامان...
به خاطر خودم!
  • ۳۲۴ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲۵ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۰۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

  • ۱۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰ ۸ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۸۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر

به درجه ای از عرفان رسیدم که یه عالمه حرف دارم ولی آپ نمیکنم!! :))

احتمالا این پست طولانی بشه!

شایدم نشه! نمیدونم!!


1. این چند روز تعطیلیه بود... تولد پیامبر... جاتون خالی من مردم و زنده شدم!!! مریض بودم اونم چه مریضی!!! حالا تو اون هیر و ویر یه آفت مسخره هم زده بود زیر دندون نیشم!! خودش شدید درد میکرد دندونمم هی میخورد بهش اصن در حد مرگگگ!!!! :/  ( کلیک )


2. به خاطر سرماخوردگی شدید مورد 1 گوشام کیپ شده بود! شنواییم کلی کم شده بود!! حالا تو این موقعیت خواستگارو کم داشتم که الحمدلله اومد!!! :/

گفت اعتقاد شما به ولایت فقیه چیه؟!!

گفتم بله؟!!! O_o

یه لبخند زد و تکرار کرد : ولایت فقیه!

گفتم: نه اینو که شنیدم. امممم اتحادم با ولایت فقیه چیه؟!!!!!

اونقدر از کلمه ای که من شنیده بودم شوکه شد که زبونش بند اومده اومده بود نمیتونست کلمه درستو بگه!!! :)))))


+ این سوال جلسه اول خواستگاریه آیا؟!!! :))

++ از لحاظ مذهبی متوسطم... اون خیلی مذهبیه... یه عده میگن عیب نداره، یه عده میگن پدرت در میاد!!! تو دو راهیم... گویا اونم تو دو راهیه!



3. نشستم پای کارای زنونه!! یه روزی هیشکی فک نمیکرد گندم سوزن دست بگیره!!! حتی خودم ... حتی مامانم!!! ولی گرفتم ^___^

خسته کننده ست ... خیلی ... ولی از بی کاری بهتره!

یه هدیه میخواستم به اولین کسی که نمد داد دستم بدم، گفتم بذارم به انتخاب خودش اونقدر اینو هم میخوام اونو هم برام بدوز راه انداخت که آخر سر دیدم اندازه 60 هزار تومن واسه خودش سفارش مجانی داده!! تازه بر اساس قیمتایی که من زده بودم و از همه جا ارزونتر بود! :/ عزیزم اون دو تا تیکه نمدی که تو دادی سر جمع 5 هزار تومن هم نبود!!! در جریانی؟!!!

یه کانال هم زدم فعلا!!! میدونم خیلی داغونن! ولی تو رو خدا اعتماد به نفسمو نترکونین!!! :)))

namadshrz

(اینو با اون ذره بینه بزنید، البته قبلشم یه @ بزنید، کانال پر اعضای منو میبینید! :دی)



4. یه شوهر پری خانمی تو فامیل ما هست که همیشه هر جا میرفت کار کنه روش نمیشد پول بگیره! شده مثال ماها!! منم روم نمیشه پول بگیرم!! دیشب که اولین سفارشمو تحویل میدادم مردم و زنده شدم تا قیمت گفتم!!! خدا خیرشون بده خودشون خیلی اصرار کردن! :))


5. من با این همه ستاره روشن چه کنم آخه؟!!! اگه بدونید چقدر دلم تنگ شده برای همه تون!

  • ۳۳۳ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۴ ۲۴ نظر
1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/
  • ۳۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۳ ۴۳ نظر

امروز معلم عربی راهنماییمو دیدم... تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد!

میدونید... دبستان که بودم وضعیت به طرز وحشتناکی عالی بود! از سال سوم و چهارم تقریبا دیگه کل مدرسه منو میشناختن. همه قبولم داشتن... حتی اون معلمایی که هیچ وقت شاگردشون نبودم. تمام مراسمای صبحگاه و نماز و عید و عزا تو دستای من بود! اون روزا دلم نمیخواست تو کنکورای سمپاد شرکت کنم! فک میکردم اگه جایی برم که همه درسشون خوب باشه همه این امتیازامو از دست میدم!

راهنمایی که رفتم یهو تنها شدم. هیچ کدوم از همکلاسیای دبستانم نیومده بودن اون مدرسه. و فاجعه بزرگتر این بود که سه چهار نفر بودن که معدل پنجمشون از من بالاتر بود!

از همون لحظه شروع کردم درس خوندن. فعالیتای غیر درسیمو به صفر رسوندم و فقط هدفم شد اول شدن! سال اول که تموم شد تو کلاس خودمون رتبه یک شدم و سال دوم تو کل مدرسه.

سال سوم راهنمایی روز اول که اسم منو به عنوان رتبه یک خوندن انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم :دی

یکی دو ماهی از شروع سال تحصیلی میگذشت که یه دانش آموز جدید وارد مدرسه ما شد. دختر دفتردار مدرسه مون بود که نمونه دولتی میرفت! که یه دفعه اومد مدرسه ما و کلاس ما!! میگفتن خیلی استرس داشته نتونسته تحمل کنه. در واقع آورده بونش کلاس ما که بهش نشون بدن میتونه از همه بچه هایی که مدرسه معمولی میرن بهتر باشه!

همون روز اول به یکی از بچه ها کلاس گفته بود اومدم شاگرد اولتون بشم! اونم اومد صاف گذاشت کف دست من!! منم که جایگاهمو تو خطر میدیدم تلاشمو چندین برابر کردم! خیلی سعی میکرد برتریشو به رخم بکشه. خیلی سعی میکرد خودشو خیلی باهوش نشون بده. هر روز کتابای کمک درسیشو میاورد و از من میخواست سوالا رو حل کنم. خب منم که اصلا همچون سوالایی ندیده بودم... نمیشد، نمیتونستم. بعد با یه حالت تمسخر آمیزی میگفت اینجوری حل میشه، به همین آسونی! پا گذاشته بود رو غرورم! ولی حداقل باعث شد بفهمم اون سوالا زیادم سخت نیستن!! :دی

یه مدت که گذشت دیگه حل سوالای سختو نداشت! تبدیل شد به یه دانش آموز معمولی! جنگ تازه یه ذره داشت منصفانه میشد!

اون روزا من دقیقا وسط یه جنگ بودم! حریفمم نه فقط سحر، بلکه کل کادر مدرسه بودن. دقیقا تبدیل شده بودن به دشمنم!!

خلاصه که ترم اول گذشت و معدل من 20 شد. ولی سحر 20 نشد! خب مامانش دبیرا رو راضی کرد که نمره شو عوض کنن!!

همون روزا بود که سحر شروع کرد گفتن از دبیرستان نمونه دولتی. و اینکه من چون راهنمایی هم نمونه بودم قبول میشم و تو نمیشی و این حرفا! منم که عملا تو اون مدرسه هیچ امتیازی بابت رتبه بودنم نداشتم و با خودم میگفتم شاید دبیرستانم همین جوری باشه ، تصمیم گرفتم تمام تلاشمو بکنم.

خیلی اتفاقا افتاد ... خیلی زیاد... متن داره زیادی طولانی میشه نمینویسم دیگه! ولی همین قدر بگم که من قبول شدم و سحر نشد!

هر چند مامانش تو نمره های من دست برد تا دخترش رتبه یک بشه!

هر چند کل کادر مدرسه با من بد شده بودن و بهم فشار روحی وارد میکردن.

هر چند دبیر پرورشیمون عوض روحیه دادن بهم میگفت واسه چی تلاش میکنی؟ مدرسه ما سابقه نداشته تا حالا قبولی بده!

(اون زمان تو شیراز فقط یه تیزهوشان بود و یه نمونه دولتی. واسه همین قبول شدنش خیلی سخت بود!)

اما من قبول شدم!

مامان سحر خیلی اشتباه کرد! خیلی! یادش رفته بود که بار کج به منزل نمیرسه! یادش رفته بود که به خاطر عزیز خودش نباید بقیه رو قربونی کنه!! یادش رفته بود نباید غرور کسی رو بشکونه!!


+ تموم مدتی که این پستو مینوشتم داشتم به خودم میگفتم پس پی شد اون روحیه جنگنده من؟!! چی شد که حالا اینقدر راحت قید همه هدفا و خواسته هامو میزنم؟!!


++ متر یه پست مهمان جدید گذاشته!

  • ۲۲۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۶ ۲۴ نظر

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/


+ تو چالش فان کشون شرکت کنید! بامزه س :)


  • ۲۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۰ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۱۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|

  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۲۸ نظر

شنیدین میگن طرف با همه چی مشکل داره الا ماه تولدش؟!!!

این طرف دقیقا منم!!! و حتی دقیقاتر!!!

در حدی که دلم نمیخواست تو هیچ دهه ای به جز دهه 60 به دنیا بیام!

هیچ سالی رو مث سال اسب دوست ندارم!

و از نظر من زیباترین ماه سال آبانه!!! :))))

و حتی عای عم یک عدد خودشیفته!!!

و اینکه این همه عاشق وبلاگم هستم شاید یه دلیلش اینه که مث خودم آبانیه!!! :دی

و رنگ آبی.... ماه آب! ^___^



آبان



+ اینکه زمان تولدمو دوس دارم البته دلیل نمیشه که حالم گرفته نشه!!!! همین که شماره های سنم داره میره بالا خیلی ضد حاله!!!

وقتی داشتم به بیست سالگی نزدیک میشدم خیلی خوشحال بودم!! ولی نزدیک شدن به سی سالگی خوشایند نیست!!!!!



+ اگه دلتون برای خندیدن تنگ شده میتونید به اینجا مراجعه کنید! :)


+نظرات بدون تایید نمایش داده میشن.

  • ۳۳۶ نمایش
  • خاطره ها
۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۴۴ نظر

آقای پدر: پول تو جیبیت رو بریزم به حساب یا نقد میخوای؟

گندم: نه دیگه با هدیه تولدم بریزیدش به حساب!!

آقای پدر: o_O

گندم: ^____^



بعضیا هستن خیلی براشون مهمه بقیه تولدشون یادشون بمونه... بعد اگه کسی فراموش کرد ناراحت میشن. .. من ولی اینطوری نیستم ... خودم یادآوری میکنم!!! ^___^ تو این مورد پر رو هستم :))))


  • ۳۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۵ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه میخواد تو انتخابات شورای مدرسه شون شرکت کنه!

من مسئول تبلیغات شدم!!! :/

ولی شعار پیشنهادیم (ما برای کسب مدرک آمدیم) رد شد!!!!

شعار باحال و رای بیار به ذهنتون میرسه آیا؟!!

متن و نوع عکس هم اگه چیزی به فکرتون میرسه بگید بی زحمت!!!

:)


من شخصا عاشق این عکسه شدم!!! :|

  • ۳۹۴ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳ ۴۱ نظر

یادمه کلاس اول بهمون میگفتن اسم این " آ " آ اول هستش...

امروز که داشتم به اسمهای احتمالی خانم پ فک میکردم(:دی) یادم افتاد که اولین بار با دیدن اسم " پانته آ بهرام " چقدر از املای اسم پانته آ تعجب کردم!

یعنی مثلا اگه قبلش بهم میگفتم بنویس پانته آ، مینوشتم پانتعا یا نهایتا پانته عا!!!

واقعا اون آ چی میگه آخر اسم پانته آ؟!!

  • ۲۱۱ نمایش
  • خاطره ها
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۳ ۲۴ نظر

آبجی کوچیکه که به دنیا اومد به مامانم گفتم:

آبجی خاله ریزه میشه و من خاله پیرزن!!!! ^____^

همه چی داره جوری پیش میره که آبجی، خاله ریزه نشه...

و حتی شاید در آینده اتفاقاتی بیافته که منم خاله پیرزن نشم حتی!!!! :/

:)))


+ واسه مو خوره باید چیکار کرد؟!!!

یعنی به جز سرکه چیز دیگه ای سراغ دارید؟؟؟؟؟

  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۱ ۲۷ نظر
یه دانشمندی که اسمش یادم نمیاد (!) گفته کسی که پدرش فقیره تقصیر خودش نیست... ولی کسی که خودش فقیره تقصیر خودشه!
به شدت باهاش موافقم!!!!

بابا و مامان من از زیر صفر زندگیشونو شروع کردن! بابای من تو شروع زندگی نه تنها سرمایه ای نداشت بلکه کلی هم بدهی عروسی داشت ؛چون بابابزرگم اصلا تو مرامش نبود خرج عروسی پسراشو بده، و حتی تو مرامش نبود که همون یه اتاقی که داده دست پسر و عروسش رو مجانی حساب کنه!
مامان من قناعت کارترین زنیه که به تمام عمرم دیدم... در حدی که هنوزم وقتی میخواد کیک بپزه لیوانی که توش روغن پیمونه میکنه رو برمیگردونه توی پیرکس که مبادا چند قطره روغن هدر بره!! من معتقدم خانواده ما به هر جا که رسیده مدیون قناعت مامانمه...
اما اون نمیفهمه!! همون که خرج عروسیشو پدرشوهرش داد... همون که یکی دو سال اول زندگیشو مجانی تو خونه پدرشوهرش زندگی کرد... همونی که پدرشوهرش یه خونه مستقل خرید و داد دستشون با اجاره ای کمتر از اجاره یه اتاق... همونی که ولخرجیای خودش و بعد از اون دختراش داره زندگیشو به باد میده!!!
وقتی میبینم چه خرجایی میکنه برق از سرم میپره!!! با این حال چند وقت پیش دلم سوخت و دار و ندارمو ریختم به حسابش... قرار شد دو ماه بعد، یعنی اول آبان پولمو پس بده. ده روز قبل از موعد قرار یه دفعه معلوم میشه رفتن ماشین خریدن!!! :/ اونم روز آخر حضور شوهرش.. (شوهرش بیست روز شیرازه و بیست روز یه شهر دیگه ماموریت) ... ماشینه تو خونه شون پارکه تا ده آّبان کسی نمیتونه جا به جاش کنه حتی. حالا هر روز زنگ میزنه به مامانم میگه پول نداریم!!! واسه این ماشینه یه مقداری هم از پدرشوهرم قرض کردم و... :/
این فکر که چرا الان ماشین خریدن مخمو میخوره... اینکه شوهرش داشت میرفت اما با خودش گفته اگه الان نخرم مجبورم پول گندمو پس بدم!!! اینکه .... اینکه یادتونه چقدر برام سخت بود این دو ماه بی پولی!
الان من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟
در اینکه از این به بعد هر کسی که گفت پول لازم دارم من صد در صد لال میشم که هیچ شکی نیست...
در اینکه پولمو میخوام هم شکی نیست!
به مامانم گفتم دو ماه بود قرارمون .... من نمیتونم جور حماقت اینا رو بکشم!!!
حقیقتا پولشونو ریختن دور... فک و فامیلی ندارن که بخوان هر روز خدا اینور و اونور باشن ... شوهرشم که بیست روز هست و بیست روز نیست... ماشین خریده واسه پارکینگ خونه اجاره ایش که چی بشه؟!!! :/
اگه پس نده واقعا نمیبخشمش!!! به خاطر همه سختیای این دو ماه... به خاطر همه چیزایی که من از خودم دریغ کردم و اون و دختراش نکردن!!
و چقدر احمقه که فک میکنه اگه زندگی الان ما رو داشت هیچ غمی نداشت!!! این زندگی رو پس اندازای یه قرون دو زاری مامانم ساخته! ولی اگه همین الان بدنش دست اون مطمئنا با این اخلاقش سر یه سال همه رو فنا میکنه...
روم نمیشه بگم بهش ... لعنت به این خجالت مزخرف!!!! لعنت به این مراعات کردنا...
عصبانیم!!!!

+ عنوان
  • ۲۴۸ نمایش
  • خاطره ها
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۸ ۳۱ نظر

کل تعطیلاتو داشتم واسه آبجی کوچیکه کاردستی درست میکردم!!!

عکساشو میتونید اینجا ببینید! :)

البته انتظار داشتم بهتر از این بشه... نشد ولی!!! :)

فقط یه تابلوی عکس خانوادگی کشیدم که خودم عاشقش شدم!!! ^___^

نشد دوباره بکشمش!!

یعنی کشیدم ولی مث اولی نشد!!!

  • ۳۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۰ ۴۷ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۶

محمد رمانم رفت....

میشه بی زحمت براش فاتحه بخونید؟!!


+نظرات بدون تایید نمایش داده میشن


+عاشق بارون جان، عزیزم :) من چطوری کامنت خصوصی تو رو جواب بدم خب؟! :)

رمانم برگرفته از زندگی یه آدم واقعی بود...

یعنی الان یه آدم واقعی مرده، نه یه قصه! 

  • ۲۲۵ نمایش
  • خاطره ها
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۳:۰۳ ۲۸ نظر

من: (با ریتم بخونید!)

سرمو بذاااااار رو شونه هاات خوابم بگیــــــــــره...*


آبجی کوچیکه: داری از طرف دختره میخونی؟!! :)))))


* سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره!!!  ... نمیدونم خواننده ش کیه! :/ اشتباه خونده ولی... نه؟!!!!




+ وقتی همچین کامنتی میاد:


گند


اسممو عوض کنم! نه؟!!!! :/

  • ۲۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۲۶ نظر

1. رانندگی کردن جزو آرزوهام نبود...

واسه همین مث خیلیای دیگه به محض 18 ساله شدن زودی نرفتم گواهی نامه بگیرم!!!


2. آقای برادر که 18 ساله شد دوتایی با هم رفتیم اسم نوشتیم...

آموزشو با یه آقا برداشتیم، چون مث همیشه مرد بودنو دلیل برتر بودن تصور میکردیم!!!

اول من باید رانندگی میکردم و آقای برادر عقب مینشست و تا وقتی که ساعت کلاس من تموم بشه با مربیِ به رانندگی من میخندیدن! :/

بعدم منو خونه پیاده میکردن و آقای برادر تنها آموزش میدید (قانون بود دخترا اگه با مربی مرد کلاس بگیرن باید همراه داشته باشن!)

بعدم که میومد خونه تازه شروع میکرد سوتی های منو واسه خانواده تعریف کردن! :/

ولی خبر نداشت که "مسخره کنندگان سخت کیفر میشوند!" :دی

دو جلسه آخرو با یه خانم گرفتم و صد بار به خودم فحش دادم که چرا از اول با این خانمه نگرفته بودم!!!

آیین نامه رو بدون غلط پاس کردم و شهری رو دفعه اول قبول شدم :)

آقای برادر هم یه بار آیین نامه رد شد و دو بار شهری!!!

تا یاد بگیره دیگه به کسی نخنده!! :دی


3. عکس کارت ملی و شناسنامه م دقیقا زشت ترین عکسی بود که تمام عمرم گرفته بودم!!!

یعنی وقتی دیدم مامان واسه عکس دار کردن شناسنامم و گرفتن کارت ملی اون عکسو برده داشتم سکته میکردم!

بعد گرفتن گواهی نامه، این بحران حل شد! :)))

یعنی دقیقا تمام استفاده م از گواهی نامه همین بود... کارت شناسایی :))


4. جزو اون گروهی بودیم که گواهی نامه شون 5 ساله بود.

دیروز رفته بودم تمدید کنم... :))))

  • ۲۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۵ ۲۶ نظر
با بعضی آدما جز با فریاد و تهدید نمیشه حرف زد به خدا!!!
یکی از این آدما مدیر مدرسه سابق آبجی کوچیکه ست!!!
رفتیم پرونده شو بگیریم که ببریمش مدرسه جدید...
اول که کلی چشم و ابرو اومد که واسه چی میبری! درسش ضربه میخوره!!
دِ آخه ریاضی و فارسی رو که من یاد خواهرم میدادم،
علوم و قرآنو مامانم یادش میداد!!!
معلمش فقط در حد روخوانی اجتماعی سواد داشت!! :/
بعدِ کلی مکافات پرونده رو گرفتیم اومده مدرسه جدید، میگه شناسنامه سلامتو نداده!!! بدون شناسنامه سلامت ثبت نام ممنوعه!
زنگ زدیم مدرسه قبلی، میگه به ما ربطی نداره!! شما امضا کردین که پرونده رو گرفتین!!! :/
بهش میگیم خب خانم محترم، ما چمیدونیم چیا باید رو پرونده باشه!
باز میگه به ما ربطی نداره!!!
و در اینجا آقای پدر عصبانی میشه و صداشو میبره بالا و میگه ما هفته دیگه میایم شناسنامه سلامتش باید آماده باشه! و قطع میکنه...
فردا صبح قبل ساعت اداری زنگ میزنن خونمون و میگن شناسنامه ش آماده س بیباین بگیرین!!!!
(یعنی مدیر یه مدرسه تشخیص نمیده چه چیزایی باید روی پرونده بچه باشه!!! ما باید بهش میگفتیم!)
رفتیم آبجی کوچیکه رو مدرسه جدید ثبت نام کنیم، دوباره گفتن نمیشه!
ای بابا! دیگه چرا؟!
مدرسه قبلی اسمشو از سیستم حذف نکرده!!!
تماس گرفتیم با مدرسه.. خانم اسم بچه رو حذف کن تا بتونیم ثبت نامش کنیم!
- باشه
(یعنی یه مدیر تشخیص نمیده که وقتی یه بچه پرونده شو میبره باید اسمش از سیستم حذف شه!! ما باید بهش میگفتیم!!!)
یکم مهر مامان رفته واسه گرفتن فرم مدرسه، دفتردار مدرسه جدید گفته اسم دخترتون همچنان حذف نشده!! شماره تماس نداشتیم ازتون که اطلاع بدیم!
دوباره زنگ زده مدرسه قبلی...
برگشته میگه خانم سیستمه هااا فک کردین چیه! خب طول میکشه!!! ://
عزیزم این وقتو اگه به یک آشنا داده بودن سایت امنیت ملی آمریکا رو حک کرده بود!!! یه ضربدر میخواستی بزنی!!!! :/
خلاصه با مکافات اسمشو حذف کردن و اونور ثبت نام شد...
ولی این پایان ماجرا نبود!!!
چون تا روز یک مهر که کتابا توزیع شدن اسم آبجی کوچیکه تو اون مدرسه بود، تو مدرسه جدید بهش کتاب ندادن و گفتن برو از مدرسه قبلی بگیر!
زنگ زدیم مدرسه قبلی باز میگه به ما ربطی نداره!!!
وای هنوزم وقتی یادم میاد عصبی میشم!!
پا شدیم با مامان دو تایی رفتیم اونجا...
بهش میگیم خب اسمشو دیر حذف کردی...
میگه نه الان دانش آموز ما نیست به ما ربطی نداره!!!!
موسس مدرسه اومده بهش میگیم اسم بچه ما تا یکم مهر تو مدرسه شما بوده، میگه پس باید نصف شهریه رو بدین ://////
به خدا بعضیا حقشونه بزنی تو سرشون با چکش!!!
بعد یه ساعت خانم تازه خون به مغزش رسیده که لیست دانش آموزایی که کتاب بهشون تعلق میگیره رو چک کنه،
میخواست مثلا به ما ثابت کنه که بچه شما ربطی به ما نداره...
اما خودش ضایع شد!
فهمید به یکی کتاب داده که اسمش جزو لیست نبوده!!!!!
(یعنی مدیر یه مدرسه تشخیص نمیده که باید فقط به بچه هایی که اسمشون جزو لیسته کتاب بده!!!)
خلاصه زنگ زد به مامان اون بچه و گفت برید از مدرسه ای که اسمتون تو لیستشونه کتاب بگیرید بیارید...
تا مامانه بیاد و کتابو بیاره ما اونجا بودیم...
به ده نفر زنگ زد گفت شما جزو لیست ما نبودین کتاب گرفتین برگردونین!!!!!!
یعنی تمام کسری کتابشون جبران شد!!! :/


خلاصه که اگه خونتون نزدیکای پارک قوریه و میخواین بچه تونو بفرستین یه مدرسه غیرانتفاعی تو پاسداران، اعصابتونو آماده کنین!!!
معلم کامپیوترشونم دست بزن داره :/
حتی ممکنه بچه تونو مجبور کنن آشغالای کلاسو جمع کنه :/
خدا رو شکر تو محله جدید یه جا تو مدرسه دولتی پیدا کردیم!!

خیلی طولانی شد میدونم!!! تازه کلی خلاصه کردم!!!

  • ۲۰۲ نمایش
  • خاطره ها
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۷ ۲۰ نظر