در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

۵۰۰.

هزاری هم بگیهر چی خدا بخواد... هزاری هم توکل کنی... باز یه چیزی اون ته‌مه‌های قلبت درد میکنه...

499. پیج

دیشب از یه مشاور اینستا وقت گرفتم تا باهاش در مورد پیجم و کم و کاستی‌هاش مشورت کنم... پرسید چرا دیگران باید از تو خرید کنن؟ گفتم قیمت من یک سوم بقیه پیجاست! گفت این خیلی بده!!! بعد که حدود قیمت و زمانی که برای ساخت هر جاکلیدی میذاشتم رو پرسید، گفت انتخاب قیمتم خیلی خیلی بد بوده و نباید به قیمتی که مغازه‌دارا گذاشتن اهمیت میدادم، گفت کارات تمیز و خوبه و قیمت مناسب بده و خلاصه کلی از این حرفا...

روزای اولی که رو کارام همچین قیمتای پایینی میذاشتن دردم میومد... ولی از یه جایی گفتم ارزون فروختن بهتر از اصلا نفروختنه:/ ولی وقتی میشینی حساب میکنی میبینی چند میلیون پایینتر از قیمت دادی اون وخ دردت میاد:))

تصمیمات جدید اینکه جاکلیدی کلبه کمتر تولید میشه... شایدم کم‌کم حذف بشه کلا! و قیمتای جدید رو سعی میکنم عاقلانه‌تر بذارم...

496. غفلت کردم!

دیروز خیلی دلم گرفته بود... خیلی زیاد. همسر که از اولشم هی میگفت نمیدونم واسه امتحان متلب چی باید بخونم و اصن معلوم نیست چی میخواد امتحان بگیره و... بی خیال درس شد و زدیم بیرون... یه چیزی رو دلم سنگین بود. قید رژیمو ردم و گفتم بریم کافه!! نشستیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم... کم کم حرف رفت سمت متلب باز... همسر که دل خوشی از متلب نداشت اصلا، گفت "مثلا میگن یه برنامه بنویس که دو تا عدد بهش بدی و عدد بزرگترو برات پدا کنه... خب خودم میدونم کذوم عدد بزرگتره :/ " لبخند زدم... پرت شدم به خیلی سال پیشا... اون روزایی که تو دبیرستان ویژوال بیسیک داشتیم و منه عاشق برنامه نویسی، خدایی میکردم تو کلاس! :))) بعدشم که تو دانشگاه c++ رو قورت دادم رسما و شاگرد اول برنامه نویسی بودم، واسه خودم برو بیایی داشتم :دی. یه حس خوشی دوید زیر پوستم...

از اونجایی که میدونستم همسر منبع به درد بخوری واسه درس خوندن نداره و بقیه همکلاسیهاش هم هیچی نخواهند خوند، حسابی وقت تلف کردیم و شب برگشتیم خونه. همسر که نشست پای جزوه، خیلی اتفاقی چشمم خورد به متن برنامه ش!! یه کم زبونش با سی پلاس فرق داشت ولی روند کلیش همون بود!!!!! اصن یهو تمام هورمونای شادی بخش دنیا تو بدن من ترشح شد!!! :))) چقد حرص خوردم که از روز اول نمیدونستم متلب اینه و همه تمرینایی که استادشون میداده و هیشکی حل نمیکرده رو حل نکرده بودم!!!!

ساعت نه و نیم شروع کردیم و ساعت دوازده و نیم جزوه ای رو که استادشون تو کل ترم نتونسته بود درست یادشون بده رو برای همسر توضیح دادم و باز حسرت خوردیم که چرا زودتر اینو نفهمیده بودیم که کلاس خصوصی بذاریم برا همکلاسیاش و کلی کاسبی کنیم! :/

هنوز دلم میسوزه که نرسیدم تمرینایی که استادشون روز آخر براشون ارسال کرده بود رو حل کنم... اما میدونم اونقدر براش جا افتاده که میتونه هر سوالی رو حل کنه ایشالا ^___^


+ خیلی وقتا به فکرم رسیده که برم کتابای کمک درسی ریاضی رو بگیرم و بشینم دوباره سوال حل کنم و فرمولا یادم بیاد و... . الان دارم به برنامه نویسی خوندن و سوالای برنامه حل کردن هم فک میکنم!!! نه اینکه خیلی بی کارم! :))) ولی واقعا برام خیلی لذت بخشه :)

۴۹۵. مدل شارمین، اومدم کله‌مو تو وبلاگ تکون دادم!

یه حس بی‌حوصلگی عجیبی پیدا کردم. عصبیم ولی نمیدونم چرا...

یه دوست جدید پیدا کردم اینجا. یه دختر بامزه استان فارسی... هر چند خیلی حرف میزنه، هر چند لابه‌لای حرفاش گاهی پز جهیزیه‌شو میده! امادوسش داشتم. چند روزه هی پیام میده بیاین بریم بیرون... این روزا که همسر امتحان داره، ولی بعدشم خب من اونقدر وقت آزاد ندارم که بخوام هی برم بیرون... حس میکنم حتی دیگه نمیشه نقش یه دوست رو داشته باشم!

همسر عصبیه از اینکه صد تا دوربین و مراقب گذاشتن واسا امتحاناشون! میگه گفتن ما به همه نمره قبولی میدیم فقط تقلب نکنین! میگم خب وقتی مطمئنی پاس میشی تقلب چرا؟ میگه بدون تقلب حال نمیده!:/

این روزا خیلی دل نگرانم برای یه دوست..

رفیق همسر میگفت دوره جوونیش خیلی خام بوده و معیارای ازدواجش سختگیرانه بوده و... گفتم خب ببین الان معیاراش چیاس که شاید تو دوستای من کسی باشه بهش معرفی کنیم. گفت برام مهمه خوشکل باشه. گفتم اوکی اگه با مساله حجاب مشکلی ندارع چندتا گزینه هست... گفت نههه حجاب داشته باشه. گفتم خب اگه قد براش مساله نیست دو نفرو میشناسم. گفت نههههه قدش نمیخوام کوتاه باشه. گفتم خب اگه اختلاف سنی زیاد ناراحتش نمیکنه یکی هست با این مشخصات. گفت نه میخوام لیسانس داشته باشه! گفتم بپرس معیارای زمان ناپختگیش چی بوده که الان که پخته شده رسیده به اینا؟!

دنبال یار باشید، هیشکی همه معیارای دلخواه رو همزمان نداره... اگه هم پیدا بشه، احتمال اینکه اونم شما رو بخواد خیلی کمه

روزایی که همسر امتحان داره روزای مزخرفیه:/  حوصلم سررفته خب

البته دو تا سبد پر از چوب منتظر رنگ شدنن. و چند تا ظرف منتظر سمباده!!

493. من حتی فک نمیکردم چنین آدمایی وجود دارن! :/

1. اول بگم که اینجانب یه کلیپ تبلیغاتی ساختم برا چوبکی! (آیکون عینک دودی!) نقاشی و میکس و صداگذاری و همشم کار خودمه :)

برید ببینید و پیشنهادات و انتقادات سازنده تونو بگید بهم :)

لینک کلیپ

لینک پیجم :)


2. دیروز زندایی جان زنگ زد و برای یلدا دعوتمون کرد. هر چند خیلی کار داشتم ولی از اونجا که خیییلی وقت بود نتونسته بودیم بهشون سر بزنیم دعوتو قبول کردیم. دوست زندایی هم اومده بود. من هر چی از تعجبم از این دوستش بگم کمه!!!!! به طرز وحشتناکی بی چاک و دهنن! یه دختر بچه دو ساله داره که حرفایی میزنه که من به پسر دایی سیزده سالم گفتم این بچه برا تو بدآموزی داره!!! :/

مامانه زد به پشت بچهه... بچهه گفت آی ....م!!!! باز مامانه زد بهش و با خنده گفت آی کجات؟!!!! داداش بچهه اذیتش کرده بود مامانه به دخترش گفت برو بهش بگو میمون! بگو انتر! O_O

زندایی میگفت بچهه همیشه میگه بریم پسر بازی! حتی یه بار از یه پسر بیست و خورده ای ساله شماره هم گرفته بوده و کلی ذوق میکرده که شماره داره! :/ شیر میخوره هنووووزاااا ... دو سال و نیمشم نشده هنوز! بعد عمه همین خانومه رو چند مدت پیش دیدم. یه خانوم سی و چند ساله ست. دیشب فهمیدم میاد بوشهر میشینه زیر پای یه مرد پولدار که زنتو طلاق بده بیا منو بگیر!!! :/

(به قول ارژنگ امیر فضلی تو فیلم هم خونه:) خدایا اینا چیه می آفرینی؟؟؟؟؟؟؟؟

زنه به دخترش یاد میداد که وقتی میپرسه "کی نفس منه؟" دختره باید اسم خودشو بگه و وقتی میپرسه "کی توله سگه؟" باید اسم داداششو بگه!!! :////

دروغ چرا؟؟ خیلی وقتا دلم میخواسته با زنداییم برم خریدی چیزی... ولی چون یکی دو بار این دوستشو آورد دیگه بهش نگفتم! مامان زنداییم قبول داره این زنه افتضاحه... ولی میگه چون تنها دوست دخترمه و تنهاییشو  پر میکنه بذار دوست بمونن!!!!! ولی خب میدونی... بعضی وقتا از تنهایی مردن شرف داره به همنشینی با بعضیا...

هنوز باورم نمیشه همچین آدمایی وجود دارن! :)

492. درس دوم

اگه پارسال ازم میپرسیدن به نظرت سال دیگه کجایی، احتمالا جواب میدادم ته دنیام. یه بچه هم تو بغلمه!!! ولی یهو سه ماه بعدش تصمیم گرفتم زندگیم یه جور دیگه ای باشه!! پس شاید شمام یه روزی به همین نتیجه برسید و بخواید همه چی رو یه جور دیگه بسازید... پس تجربه هامو براتون مینویسم :) احتمالا به اندازه پستای آبجی کوچیکه ازش لذت نبرید ولی امیدوارم یه جایی به دردتون بخوره.


بذارید با این خاطره شروع کنم:

آقایی به اسم احسان میخواست یه نمایشگاه صنایع دستی راه بندازه. بهش گفتم دختر داییم نقاشیش خوبه و اگه روی سفال براتون نقاشی بکشه میخواین و...؟ که گفت آره بگو بفرسته نمونه کاراشو. زنگیدم به دختر داییم و گفتم یه همچین مساله ای هست و نمونه کار بفرس براش. گفت آدرسش کجاس؟ گفتم شهرک صنعتی. گفت اووووه چه دوره! گفتم در جریانی که ما از بوشهر میایم میریم شهرک صنعتی؟!! :/ (1 )
گفتم اوکی آدرس پیجشو میفرستم اونجا باهاش بحرف...
دو هفته بعدش دیدم زنداییم زنگ زد. در حالیکه تازه رسیده بودیم شیراز و قبل از اینکه بتونیم بریم خونواده هامونو ببینیم باید چندتا جای پر ترافیک شهر دنبال چندتا کار میرفتیم. انتظار داشتم نتیجه مکالمه رو بشنوم. اما به جاش دوباره ازم آدرس پرسیدن! گفتم ما تازه رسیدیم شیراز. میایم نمونه کارا رو ازتون میگیریم فردا داریم میریم شهرک صنعتی میبریم با خودمون. گفت تازه کشیده و خیسه!! (2 و 3 )
گفتیم اوکی، فردا قبل رفتن میایم دم خونه تون کارا رو میگیریم میبریم. گفت فردا صبح من نیستم دخترم هم خوابه! :/ گفتم عیب نداره یه دقیقه بیدار شه دوباره بخوابه! :/ شنیدم که دختر دایی گفت آدرس بگیر ازش! :/ (4 و 5 )
گفتم خب آدرسش که تو پیجش هست ولی شماره شم برات میفرستم عکس کارا رو براش تو واتس اپ بفرست. ده روز بعد وقتی مامان زنگ زده واسه احوالپرسی شنیده که دختر دایی گفته واااای یادم رفت عکسا رو واتس اپ کنم! :/ (6 و 7)
بعد چند روز پیش زندایی زنگ زده گفته طرف سین کرده جواب نداده! (8)

حالا درسایی که از این خاطره میخوام یاد بگیرین ایناس:

1. مشتری نریخته!!! برای پیدا کردن حتی یه دونه مشتری گاهی مجبوری تا خود قله قاف هم بری و برگردی!! هیچی آسون به دست نمیاد هیچی! مخصوصا پول!

2. همیشه از کارایی که بلدین انجام بدین یه تعداد نمونه داشته باشین. گاهی یه مشتری با دیدن یه نمونه کار شیفته کار میشه و یه عالمه پول بابتش میده. اما اگه بهش بگی الان ندارم و برو فردا بیا، میره که میره که میره!!

3. وقتی کاری بهتون سپرده میشه - مخصوصا اگه قراره براتون منفعت مالی داشته باشه - تو اولین فرصت انجامش بدین. مثلا زمان لازم برای کشیدن یه نقاشی کوچیک نهایتا یه روزه. نه دو هفته. پس وقتی مشتری میبینه این همه طول دادی و کارتو اینقدر دیر انجام دادی قطعا ازت خرید نمیکنه. حتی موقعیتای بعدی رو هم از دست میدی. مثلا ما تو فکر بودیم که یه بخشی از کارا رو بسپریم به دختر داییم که خب پشیمون شدیم کاملا!

4. دوباره تکرار میکنم که مشتری نریخته!! مشتری، اونم از نوع عمده بخرش، دُرّ کمیابیه که وقتی پیداش کردی باید بمیری از خوشحالی! نه اینکه حاضر نباشی یه ذره زودتر (ساعت 9 صبح) از خواب بیدار بشی. این مساله خیلی بیشتر به پشیمونی ما اضافه کرد که بخوایم یه زمانی با دختر دایی کار کنیم!!!

5. برای موفق شدن سحرخیزی بیشتر از هر چیزی توصیه شده. کلا مکانیزم بدن طوری طراحی شده که صبحا برای کار و شبا برای استراحته. اگه طبق برنامه طبیعی بدنت پیش بری بیشترین راندمان رو خواهی داشت. و این چیزیه که با عادت و اینا تغییر نمیکنه که بگی من عادت کردم شبا بهتر کار میکنم. خودمونو گول نزنیم.

6. و باز لازمه بگم مشتری نریخته! :/
اگه شور و اشتیاق کافی برای کار نداشته باشید، ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم که جمع بشن فایده نداره...

7. مامان بعد اون مکالمه به من زنگ زد و گفت حالا دوباره بهش زنگ میزنم یادآوری میکنم. گفتم نمیخواد مامان. کلا دیگه نمیخواد. هم دیر شده خیلی. هم معلومه طرف خودش نمیخواد.
گفت بعضیا رو باس هل داد. گفتم این وطیفه من و شما نیست. هر کسی خودش تصمیم میگیره چجوری زندگی کنه...

8. واقعا انتظار داشتن جواب بده؟!!!
فرصتا تا ابد باقی نمیمونن. نمیگم فقط یه بار پیش میان... اما هر بار که فرصتای طلایی رو میسوزونید فرصتای خوب کمتری نصیبتون میشه در آینده...

۴۹۱. باس زود تصمیم گرفت...

۱. چند روز بود این قضیه فکرمو مشغول کرده بود که شاید برند چوبکی زیادی کلمه طولانی‌ایه... مخصوصا که به خاطر وجود صفحه‌های مشابه مجبور شدم حتی املاشو طولانی‌تر کنم و یه c قبل از k اضافه کنم. که خیلی طولانی‌ترش کرد (choobacki) امروز نشستم چندتا اسم دیگه رو سرچ کردم و دیدم همه‌شون قبلا ثبت شدن!!! حتی chubu و chooboo و chubs و حتی چرت و پرتای دیگه!!! :/ دیگه خیالم راحت شد!!


۲. گفته بودم یخچالمون با کمد فرقی نداره... چند روز پیش کلا داغون شد و ما چند روز یخچال نداشتیم و چقد زندگی بدون یخچال سخته!!! مخصوصا وقتی پای صبحونه و ناهار و شام پیش میاد! ولی خدا رو شکر بالاخره یه یخچال جدید گرفتیم و این یکی سالمه انگار!


۳. میدونستم برو بیای اینجا کم شده... ولی فک نمیکردم در این حد باشه که تو پست قبل تقریبا تحویلم نگرفتین! :)))


۴. پیرو عنوان و مورد یک؛ اگه قصد راه اندازی کسب و کاری رو دارید همین حالا پیجشو بسازید و آدرسشو رزرو کنید. شایدم باید تو اپلیکیشنای ایرانی آدرس مورد نظرتونو رزرو کنید! :/ به هر حال دست بجنبونید!!

۴۹۰. پاشین بیاین هم‌فکری کنیم!

۱. اینستای شمام کند شده یا مشکل از اینترنت ماست؟؟ :/ این سوپرایزی که میگفتن وزیر ارتباط داره چی بود؟؟ یه موقع ربطی به اینستا که نداشت ایشالا؟؟


۲. این عکسه چپکی شد :/ ولی چون اینترنت ضعیفه دوباره آپلودش نمیکنم :دی


این حجم سیاهی که میبینید؛ زنبور عسله!!! البته نه که فک کنید زیرشون یه چیز قلنبه‌ای بوده و اینا روش نشستنا... نه... کل این حجم؛ زنبوره! رو هم رو هم! حالا اینا کجان؟ پشت پنجره ما!!!  حالا اگه به ذهنتون رسیده که خب گندم‌اینا دیگه نباید پنجره‌شونو باز کنن؛ باید بگم مدل اینجا اینجوریه که فقط یه ساعتای خاصی آب وصل میشه که باید تو اون ساعتا یه شیر مخصوصی رو باز کنیم که آب شهر وارد تانکر بشه و اصطلاحا آبگیری کنیم. و نمیشه اون شیر همیشه باز باشه؛ چون تانکر سرریز میکنه و علاوه بر هدر رفتن آب؛ میریزه تو خونه‌های همسایه‌های پایینی!!! :/ که یعنی این پنجره حداقل باید روزی دو بار باز بشه!! ://


۳. میخوایم یه استوری کوتاه درمورد جریاناتی بنویسیم که بگیم چی شد که اومدیم سراغ چوب و نجاری و اینا. اون متنی که من نوشتم مورد تایید همسر نبود!! 😕  

گرچه این وبلاگ دیگه برو بیای سابق رو نداره؛ ولی حالا من کل جریانو براتون تعریف میکنم اگه چیزی به ذهنتون رسید برام بنویسید 🙏


نمیشه گفت واقعا همه‌چی از کجا شروع شد!! من زمان مجردی رفتم کلاس معرق و همسر زمان مجردی به شدت دنبال این بود که یه کسب و کار شخصی راه بندازه. خیلی هم تلاش کرد و یه کارایی هم انجام داد و حاصل همش شد یه عالمه تجربه...

بعد ما ازدواج کردیم. همسر از کارای هنری من خوشش میومد و تشویقم میکرد. تا اینکه یه روز میخواستم یه چوب با ضخامت زیاد رو ببرم. چون زورم نمیرسید یه ذره میبریدم یه ذره استراحت میکردم و دوباره تلاش میکردم. اما بعد چند ساعت بیشتر از نیم سانت نبریده بودم. تا اینکه همسر اومد اره مویی رو برداشت و نشست پای همون چوب. از اونجایی که زیاد تمرین نداشت و کلا بریدن خط راست کار سختیه؛ با خودم گفتم خب این چوبه الان خراب میشه و من باید دوباره چند ساعت دیگه تلاش کنم تا همین چند میلیمتر بریده بشه!! اما در کمال ناباوری دیدم کاملا راست و خوب بریده!!! (اونایی که تو اینستا فالور منن؛ منظورم اون چوبیه که زیر پای مجسمه‌های غزال گذاشتم.)

بعد این ماجرا اعتماد به نفسمون بیشتر شد و تصمیم گرفتیم چیزای مورد نیازمونو خودمون بسازیم. که کتابخونه و پاتختی و شلف آشپزخونه‌م ساخته شدن. دوست ته‌دنیاییم وقتی اینا رو دید یه عکس میز و صندلی کودک واسم فرستاد و گفت این سفارش منه و بساز برام. همین شد جرقه‌ای که ما بگردیم تو پیجای مختلف و هی بگیم واااای چه آسوووون! و بعد بریم یه عالمه تجهیزات بخریم بدون اینکه واقعا کارو بلد باشیم!! ولی در واقع خیلی سخت بود... چون بلدش نبودیم واقعا سخت بود. تو این مدت تجربه قبلی همسر به شدت به کمکمون اومد و خیلی به درد خورد. هنوزم اون تجربه‌ها خیلی کارسازن.

اون زمان کلی کتاب میخوندیم که به شدت توصیه داشتن کاری رو انجام بدید که بلدید. و اینکه برای یادگیریِ بیشتر هزینه و تلاش کنید.

تا اینکه منتقل شدیم بوشهر. فاصله کوتاه* بوشهر تا شیراز فرصتی شد که بتونیم از امکانات شیراز استفاده کنیم و بریم یه کارگاه آموزشی و به علاوه بتونیم یکم بازاریابی کنیم.


* فاصله سیصد کیلومتری بوشهر تا شیراز پیش فاصله هزار و چهارصد کیلومتری ته دنیا تا شیراز؛ فاصله کوتاه حساب میشه خب! :))


حالا به نظر شما چی بنویسم که هم کوتاه باشه؛ هم گویا؛ هم قشنگ؟

۴۸۹. کارآفرینی...

آقای برادر اومده اینجا که مثلا هم کمک کنه به اتمام سفارشاتمون و هم کار یاد بگیره که بعدا بتونه کسب و کار خودشو راه بندازه...

اگه میدونستم هدفش از اینکه میگه کار راه بندازم بحث پول بیشتره میگفتم اوکی حق داری... اما در واقع میدونم تصوری که از کار برای خودش داره با واقعیت زمین تا آسمون فرقشه... دنبال اینه وقت آزادش بیشتر باشه. اما حقیقت اینه که وقتی کار راه میندازی دیگه جمعه با شنبه؛ شب با روز؛ مریضی با سلامت فرق نداره. 

اگه جاده کارآفرینی هزار کیلومتره؛ ما تازه یه قدمشو برداشتیم! ولی تا همینجا قصه از این قراره که کتابای زیادی خوندیم. تلاشای زیادی برای یادگیری خیلی چیزا کردیم. روزی بیشتر از ده دوازده ساعت کار میکنیم. هزار تا بلای عجیب و غریب سرمون اومده که حالا به هر نحوی سعی کردیم یا حلش کنیم یا تحمل کنیم. راه‌های طولانی‌ای رو برای یادگیری طی میکنیم. به هر مغازه صنایع دستی فروشی که رسیدیم رفتیم پرسیدیم از ما هم جنس میخرین؟ و جواب بیش از نود و پنج درصدشون مثل هم بودـ.. یه کلمه : "نه"

تفکر آقای برادر از بوشهر اومدن این بوده که میریم گردش و تفریح و لب دریا و رستوران و کافی‌شاپ... اون وسطام یه دو ساعتی میریم کارگاه و احتمالا تو پس زمینه ذهنش این هم بوده که کلی هم پول در میاره! اما واقعیت اینه که من حتی وقت نداشتم سیبیلامو بردارم!! بعد برداشتی که همه از این وقت نداشتن میکنن هم اینه که حتما کلی درآمد دارن پس! بدو بدو میان میگن ما هم یاد بگیریم ما هم کار کنیم!

جریان اینه که خب ما هنوز تا درآمد یه کوچولو فاصله داریم... اما قضیه اینه که شما باید کاری بکنید که بهش عشق بورزید. تا بتونید تمام بالا پایینا و زور زدنا رو تحمل کنید. تا بتونید حتی اگه تا چندین ماه هیچ فروشی نداشتین بازم تولید کنین. (مثلا ما هنوز دو تا کمد ته دنیا داریم که سه چهار ماه پیش تولید شدن و هیچ کس نخرید. اما خب کوتاه نیومدیم)

آقای برادر اومده کار یاد بگیره... ولی ما اونقدر سرمون شلوغه که فقط تونستیم یه سمباده بدیم دستش بگیم بشین برامون سمباده بکش!!

واقعیت اینه که وقتی یکی خودش داره کار میکنه معنیش این نیست که هر روزش جمعه‌س. معنیش این نیست که هر لحظه و هر مقدار زمانی که لازم باشه میتونه از کارش بزنه و هر جایی بره و هر کاری بکنه...

کلا پخش و پلا یه چیزایی گفتم!! :))

۴۸۷. و باز هم دندون‌پزشکی!!!

۱. من کی از دندون‌پزشکی خلاص میشم؟!!! :(( چند تا چیز هست که واقعا دلم میخواد بدونم چی‌ان! یکی اون سوزنا که بعد تراشیدن دندون فرو میکنن تو لثه بیچاره‌م... یکی اون چیزا که دکترا هی با یه چیزی شبیه انگشتر اندازه‌ش میگیرن... یکی روش فرو کردن املگام تو دندون!!! یکی هم اون پیچ دردناکی که دور دندون میپیچن و در حالیکه دهنت بازه میفرستنت از وسط ملت رد شی بری عکس بگیری :/


۲. اونقدر عمرم تو دندون‌پزشکی گذشته که بتونم کاربلد بودن یا نبودن یه پزشکو تشخیص بدم!! و باید بگم این خانم دکتره ابدا کار بلد نبود!!!


۳. کلا این دندون‌پزشکیه عجیب غریبه!! تو یه اتاق بزرگ سه چهار تا یونیت گذاشتن و همه دور هم کار میکنن! و خانم دکترا هم روپوش ندارن!!! روسری‌هاشونم همش داره میوفته! :))


۴. بوشهر دوباره گرم شده! همسر اومد خونه بخاری رو خاموش کرد کولر روشن کرد!!



۴۸۶. فارغ از جهان

فارغ از جهان منم که از دو تا تخم‌مرغی که داشتیم؛ یکیشو شکوندم تو تفاله‌گیر اشتباهی! بعد از اونجایی که عمرا واسه یه دونه تخم‌مرغ چهار طبقه رو نمیرم پایین و برگردم بالا... در نتیجه کتلتو یه جوری پختم شبیه املت شده :/

چرا نت همراه‌اولا رو وصل نمیکنن؟!! چرا دیگه هیچ اعتراضی نسبت به وصل نبودن نت نیست؟!!

قبلا یه رفت و برگشت از ته دنیا تا شیراز حدود پونصد تومن درمیومد... الان حدود یکی و نیم/ دو تومن در میاد!! اون ته‌دنیایی‌هایی که شمالی یا تبریزی‌ان که رو سه چهار تومن حساب کنن قشنگ!! فحش به همه اونایی که استوری زدن قیمت بنزین زیاد نیست و اینا

دوست ته دنیایی‌مون ماشینش دوگانه‌سوزه. و ته دنیا کلا پمپ گاز نداره! حساب کردیم این بنده خدا یه هفته که بره سر کار و برگرده سهمیه‌ سی لیترش تمومه! فقط سر کارها!! یعنی این وسطا اگه بره نون بخره؛ روز آخر برگشتنی رو باید پیاده بیاد!

اومدم یه چیزی بنویسم؛ دیدم همسر ببینه باز میگه چرا اطلاعات نظامی رو افشا میکنی! پاکش کردم :(((

آبجی کوچیکه جاکلیدی‌ها رو دیده بود میگفت آجی خوشکلاشو نفروش!

انگشتم درد میکنه!! 
استوری چوبکی:

۴۸۵.

۱. زمزمه‌های اینترنت داخلی حسابی اعصابمو به هم ریخته... به دیوارای این قفس نگا میکنم که روز به روز تنگ‌تر میشن... به آزادی‌ای که نداریم... به آینده‌ای که تاریکه...


۲. خواب میدیدم فرار کردم رفتم فرانسه!! بعد اون دوستمو دیدم که رفته آمریکا!!! بعد من همش داشتم دنبال کاپشن و کلاه میگشتم! :))) این سرمایی بودنه تو خواب خارجم منو ول نمیکنه! و جالبه اونجا از این کلاه بازیگریا میپوشیدم! روحم از خودم مسلمون‌تره :)))


۳. فقط شانس آوردم کارگاه راه افتاد و این روزا فول تایم دارم کار میکنم. وگرنه خیلی عصبی‌تر از الان میشدم با این اوضاع...


۴. میگفت " میگن از مجرای قانونی اعتراض کنید نه اینطوری... خب مجرای قانونیش چیه؟!!!! یعنی هر کس به گرونی بنزین اعتراض داره بره دادگاه شکایت تنظیم کنه؟!!! "  واقعا راه اعتراض درست چیه؟!!! اعتراضی که نتیجه بده و اسم معترض رو نذارن اغتشاشگر؟

تا آخرین لحظه هم کوتاه نمیومد...

۱. گفتم همسر ناچار شد بره مشهد و نامه آزادی ماشینو بگیره... شنبه بهش مرخصی ندادن بره دنبال ماشین‘  شد یکشنبه و ماجراهای نا آرومی شهرا... و آقا پلیس مورد نیاز‘ آماده باش خورده بود و نبودش! ولی بالاخره دوشنبه پرونده ماشین بسته شد و تموم شد همه‌چی خدا رو شکر!


۲. مدرسه‌های شیراز تعطیل شده... به آبجی کوچیکه میگم خوشحالی؟ میگه تو اگه یه امتحان سخت داشتی و تعطیل میشدی خوشحال نمیشدی؟


۳. بعد سالها دیروز یه کم اخبار گوش دادم هنوز عصبی‌ام بابتش!


۴. خیلی چیزا میخوام بنویسم... اما به علت نهایت آزادی بیان بی‌خیال میشم!



امیدوارم اونقدر عمر کنم که ببینم بالاخره دادگاهیا استفاده از اینترنتو یاد گرفتن!

ماشین باید شنبه آزاد میشد. هرروز میرفتیم پلیس به اضافه ده و هر روز میگفتن هنوز شکایت روی ماشینه! و جالبه برام که تو کل پروسه داستان ماشین, پلیس هیچی نمیدونست از مراحل و اینکه باید چیکار کنیم نمیدونست! و این واقعا مایه مباهاته که همچین پلیسای کارکشته‌ای داریم! :/

با هزار مصیبت آقای مقروضو فرستادیم بره دادگاه بپرسه چی شده که حکم آزادی ماشین نمیاد. (نمیرفت که!! دهنمونو سرویس کرد تا رفت بپرسه!!)  گفتن حکمش اومده, ولی خودش باس بیاد بگیره!!! همسر از بوشهررفت مشهد که دو دقیقه بره حکم دادگاهو بگیره و دوباره برگرده!!!! و باز تاکید میکنم که اینترنت هنوز اختراع نشده و حتی فکس هم اختراع نشده وگرنه اونقدر نباید همه‌چی احمقانه باشه!!! 


همینکه حل شد امیدوار کننده‌س. نیچه میگه چیزی که منو نکشه قوی‌ترم میکنه... کمیدوارم این ماجرا ما رو قوی‌تر کرده باشه.

481. و درها یکی یکی باز میشوند...

1. بالاخره به هر ضرب و زوری بود کارگاه گرفتیم... نمیدونم شاید این گپ بزرگی که افتاد تو کارمون حکمتش این بود که یه بار دیگه نسبت به چیزایی که میخوایم تولید کنیم تجدید نظر کنیم...


2. این کارگاهه قبلا سمساری بود... وسایلای نفر قبلی هم هنوز اونجاس... این چند روز درگیر مرتب کردن و جا به جا کردن وسایل بودیم. هر بار احساس میکردیم نیاز به کمک داریم من فوری میگفتم زنگ بزنم بانوچه؟؟؟‌و همسر سریع میگفت آره آره!! در بیگاری کشیدن از دیگران به شدت تفاهم داریم! :))))


3. قبلا که تصمیم داشتیم تخت و کمد بچه تولید کنیم یکی از دوستای همسر گفت که میتونه بیاد کمکمون. الان تصمیم داریم چیزای کوچیکتر تولید کنیم و بیشتر پروسه تولید که شامل رنگ و... ست تو خونه انجام میشه و نمیدونم چطور میشه اون آقا رو قاطی این کارا کرد. در حالیکه ایشون به شدت دلش میخواد منو خط بزنه انگار‍! :/ مثلا وقتی بهش گفتیم میخوایم تو شیراز بریم کلاس نجاری گفت شما هم میخوای بیای؟!!! یا فقط من و جو بریم؟! :/ منم گفتم شمام اگه دوست داشته باشی میتونی بیای!!!! :/

یا داریم میریم دنبال کارای کارگاه تو راه میبینیمش، به جو میگه با خانومتی؟! ://// به همسر میگم بهش بفهمون که اگه قرار باشه بیاد با ما کار کنه من رییسشم! :/


4. این مدت ننوشتم... چون شاید نباید میگفتم بوشهرم! که وقتی از مشکلاتم با اینجا مینویسم بانوچه جان ناراحت نشه.


۴۸۰. این روزا دنیا واسه من از خونه‌مون کوچیکتره...

به همسر گفتم: ولی خوبیش این بود که حداقل بعد چهل روز، چند ساعت حالمون خوب بود...

گفت: الانم حالمون خوبه، فقط یه کم ماشین نداریم!!!

یه کم؟! :)))


ماشینو که گرفتن تصمیم گرفتیم به هیشکی نگیم چی شده. که هم نگران نشن و هم سرزنش نکنن!!! اصلا فکر نمیکردیم این همه طولانی بشه قصه! بابا چند باری به رومون آورد که "میدونم یه چیزی شده و نمیخواین بگین.." ولی هی ما مقاومت کردیم بلکه حل بشه و مجبور نشیم بگیم! حالا هم من هم همسر به یه نتیجه مشترک رسیدیم: "تا به بابا اعتراف نکنیم حل نمیشه این قضیه!!" :/ 


هر چی میگذره بیشتر از بوشهر اومدن پشیمون میشم... بوشهر از اولش برای ما خوش یمن نبود. از قضیه ماشین بگیر تا مشکلات دوباره کارگاه پیدا کردن، تا شایعاتی که نمیدونیم چقدر ممکنه حقیقت داشته باشن...

اونقدر حالم با بوشهر خوب نیست که دوست ته دنیاییم میگفت ما دنبال انتقالی به بوشهر بودیم، تو رو که دیدیم پشیمون شدیم!


به همسر میگم غرغرو شدم! میگه بیشتر منفی‌باف شد! کلا این گندم، گندم دو ماه پیش نیست!


۴۷۹. پست قبل توهمی بیش نبود!

طرف رفته پولشو داده، پرونده‌ش مختومه شده، بعد قاضی احمق ورداشته ته رای‌ش نوشته بیست روز مهلت اعتراض دارن!!!!! :/ د آخه خرررررررررر (!) این ماشین اگه مال ما هم نبود الان که طرف پولشو داده دیگه باید آزاد بشه!

۴۷۸. یک جمله‌بندی زیبا...

"دادگاه اعتراض به عمل آمده را وارد دانسته و به استناد مواد فلانِ قانون اجرای احکام مدنی، حکم بر بطلان عملیات اجرایی و رفع توقیف از خودرو به نفع معترض ثالث صادر میکند."


مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد!

جیییییییییغ!

بعد چهل و اندی روز، بالاخره یه جمله مثبت حقوقی خوندم! :))))

چقد حالم بهتره!!!!!

۴۷۷. تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

چند روز پیش یلدا شیرازی ازم پرسید حست به بوشهر چیه؟ گفتم حس غربت! گفت اونجا که باید حالت بهتر باشه! نزدیکتری به شیراز! گفتم خونه‌م ته دنیاس. من به ته دنیا خو گرفته بودم...

ته دنیا که بودیم عاشق تعطیلات بودم. عاشق اینکه چند روز پشت سر هم همسر خونه باشه... یه جورایی انتظار داشتم تعطیلات اینجا هم مث تعطیلات ته دنیا خوش بگذره. اما قضیه اینه که اینجا نه اون دوستایی که ته دنیا داشتیم رو داریم که روزای تعطیلاتو یه روز در میون خونه ما و خونه اونا مهمون باشیم. نه هوا مث ته دنیاس که بشه بری بیرون قدم بزنی، نه ماشین هست که بشه جایی بری کلا!

اصلا نمیفهمم چرا بوشهر این همه دلگیره!!!! هر چی هم تلاش میکنم به چیزای مثبت فک کنم باز بی رمقم! .... دلم بدجووووری هوای ته دنیا رو کرده! :( 

۴۷۶. اجتماع دایناسوری!

۱. سه چهار سال پیش لافکادیو یه پستی نوشته بود درمورد یه آرمان‌شهر که همه شهرونداش بلاگر باشن... در جریان باشید فعلا دو تا از اون دایناسور جون سختا با هم همسایه شدن، تا ببینیم کی مدینه فاضله‌مون محقق میشه! :))) *


۲. اون شتره بود، تو سریال حضرت یوسف از دست صاحبش فرار کرده بود که حضرت یوسف بتونه حال خانواده‌شو از شتربانه بپرسه.... احساس میکنم شتر زندگی ما هم شاید به همین دلیل فرار کرده و همه این راه ما رو دنبال خودش دوونده دنبال یه ماموریت! شاید برای اینکه کمک کنیم یه زندگی از هم نپاشه... شاید بتونیم .... نمیدونم...


* خودم و بانوچه رو میگم! :)

من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/choobacki/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan