در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۴۴ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۶ نمایش
  • مستر جو
  • خیلی خصوصی
۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۰

وقتی زن یه نظامی میشی باید بدونی که یه هوو هم داری! یه هوو به اسم سیستم!! یه هوو به اسم فرمانده! به اسم امیر!

باید آمادگیشو داشته باشی یهو وسط فیلم دیدن، که قراره بعدش تو بری شام بپزی و همسر بره قفسه‌ها رو درست کنه زنگ بزنن بگن پاشو بیا! که بگی یعنی کی برمیگردی؟ که بگه معلوم نیست!!

باید آمادگیشو داشته باشی صبح که میره سر کار بگه امروز روز خونواده‌س، دوازده خونه‌ام! بعد ساعت هشت شب برسه خونه!!

باید آمادگیشو داشته باشی وقتی تازه از مرخصی برگشتین، بعد دو روز رانندگی، قبل از اینکه برسی خونه، زنگ بزنن مشکل پیش اومده زود بیا!

باید آمادگیشو داشته باشی تو هر ساعتی از شبانه روز، توی هر روز هفته، یهویی تنها بشی...

باید یاد بگیری اینجور وقتا نه دلت بگیره، نه در و دیوار خونه بخوردت!!

...

من یاد نگرفتم هنوز!

  • ۱۰۵ نمایش
  • مستر جو
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۵۱ ۹ نظر

۱.جو قبله‌نما گذاشته ... جهت قبله‌مون ۴۵ درجه تغییر کرد!! :/


۲. آخر پستش نوشته "ادامه دارد.."! بعد خودش اومده میگه بخش بعدیشو عید مینویسم! :))


  • ۹۹ نمایش
  • مستر جو
۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۳ ۱۵ نظر

مجرد که بودم فک میکردم زن خونه‌دار موفقی نمیشم!! از ظرف شستن بدم میومد. علاقه‌ای به آشپزی نداشتم. از جارو کردن متنفر بودم!! از گردگیری واقعا بدم میومد. از اتو کردن لباسا فراری بودم و...

تو دوره آشنایی با جو، بهم گفت از اینکه جایی نامنظم باشه خوشش نمیاد! و من پیش خودم گفتم "اوپس!! :/ چه سخت شد اوضاع!" جو میگفت چون سالها محل کارش دور از خونواده‌ش بوده و زندگی مجردی داشته یه سری کارا رو یاد گرفته، مثل آشپزی و باز من نگران‌تر از قبل میشدم!! ولی همچنان دست به سیاه و سفید نمیزدم!!! در واقع تو اون دوران میخواستم دست به سیاه و سفید بزنم... ولی خب کلا داشتم با جو چت میکردم، در نتیجه نمیشد اصلا!! :))

خلاصه گذشت و ما عروسی کردیم. پا که تو خونه خودم گذاشتم همه چی فرق کرد. از صبح که بیدار میشدم تا ظهر که جو بیاد خونه رو عین گلدسته تر و تمیز میکردم و غذاهای متنوع میپختم و خلاصه کلی تو نقش "زن خونه‌دار" غرق شده بودم...

اما خب همیشه یه روزایی هست که استثناست... این چند روز گذشته هم استثنای من بود. یه خستگی عمیقی تو تنم بود که هیچ توضیحی هم براش نداشتم! جو هم "کنار بیا ترین همسر دنیا"، گفت خب هیچ کاری نکن!! این "خب هیچ کاری نکن"ه باعث شد خونه تر و تمیز من روز به روز کر و کثیف‌تر بشه!! (شما هم میگین کر و کثیف؟ یا اصطلاحات شیرازیاس؟!! :)) )

دیشب خونه تو بدترین حالت کثیفی قرار داشت که گوشی جو زنگ خورد. یکی از دوستای خوبش اومده بود ته دنیا ماموریت! تو یکی دو روز گذشته هر چی دعوتش کرده بودیم گفته بود نمیتونه بیاد خونه‌مون. منم گفتم دیگه نمیاد پس... ولی خب زهی خیال باطل! زنگ بود بگه میخواد بیاد خونه‌مون شب نشینی!!!! ساعت ده شب تازه زنگ زده بود! حالا وضعیت خونه ما چی بود؟!! بالش و پتو و ظرفای میوه و چایی و... کف پذیرایی ولو بود چون داشتیم فیلم میدیدیم!! شلوارای جو روی مبل بود چون دکمه‌شو قرار بود هر وقت حوصله‌م شد بدوزم!! خرت و پرتای ترشی خونگی هم کف پذیرایی و آشپزخونه پخش و پلا بود چون گفتیم حالا که سرکه داریم پس ترشی بریزیم. ظرفا و کثیفی آشپزخونه رو که اصن نگو!!! :( و اینکه آشپزخونه ما اپن‌ه به معنای واقعی کلمه!!! یعنی بین آشپزخونه و پذیرایی هیچ دیوار و کابینت و خلاصه هیچی نیست و کاملا دید داشت!!! :/ خونه جارو نشده بود. گردگیری نشده بود. اون لحظه‌ای که دوستش زنگ زد من در حال شام پختن بودم، بوی تخم‌مرغ کل خونه رو برداشته بود!! یعنی دو تا سکته پشت هم زدم!! :/


+ دیشب به خیر گذشت... هر طوری بود خونه رو جمع و جور کردیم. ولی واقعا درس عبرتی شد برام که هیچ وقت نذارم خونه زیادی به هم ریخته بشه.

  • ۱۴۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۰ ۱۴ نظر

بهش میگم تا من ظرفا رو میشورم تو یه فیلم شاد و خوب انتخاب کن با هم ببینیم. بعد اومدم میبینم اِکولایزر ۲ رو انتخاب کرده!!! :/ کلا تو این یه سال فیلمایی دیدم که قبلا اصلا سمتشون نمیرفتم! و خب بد هم نبودن انصافا...

کلا تو ذهن من فیلما به دسته‌های "زنانه" ، "مردانه" و "عمومی!!" تقسیم میشدن! مثلا تایتانیک عمومیه... مین گل‌ز دخترونه‌س و نجات سرباز رایان مردونه!! اما این مدت آقای همسر این دسته‌بندی منو تغییر داده! البته فقط بخش مردونه‌شو هم عمومی کرده!! ولی من هر کاری کردم حاضر نشد هری پاتر ببینه!!

+ چقدر احساس میکنم چرت و پرت نوشتم!! :/

++ کلا تهش اینکه اکولایزر فیلم شادی نیست! ولی خب بد هم نیست!

  • ۷۲ نمایش
  • مستر جو
۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۳۱
دو سه ماهه داریم سعی میکنیم یه کار دوم پیدا کنیم. یه کاری که بتونیم دو تایی کنار هم انجامش بدیم و وقت با هم بودنمونو نگیره... این مدت به خیلی چیزا فکر کردیم. دنبال خیلی چیزا رو گرفتیم. از دلالی تن ماهی(!!) و ادویه گرفته، تا بورس و سبزی فروشی!!
جو معتقده وقتی سوالی توی ذهنت داشته باشی، ناخودآگاهت میره کل کره زمینو میگرده تا برات جوابشو پیدا کنه! ممکنه این پروسه چند سال طول بکشه، ولی بالاخره جوابو برات میاره. حالا من همش تو ذهنم تکرار میکنم که چطور میشه یه منبع درآمد خوب، درآمد حلال، پیدا کرد؟
یکی دو روزه یه جرقه‌ای تو ذهنم زده شده. یه مدته تو فکر مجسمه‌های چوبی ساختن بودیم و یکی دو تا هم ساختیم. چند وقت پیش هم یکی از خانمای اینجا ازم پرسید که میتونم یه طرح خاص میز و صندلی کودک براش بسازم یا نه... حالا فکر من رفته سمت توسعه کارای چوبی! از تابلوهای معرق گرفته تا مجسمه‌های چوبی و کارای نجاری با طرحای خاصی که نجاریای اینجا نمیسازنشون!
امیدوارم بتونیم این کارو راه بندازیم و حتی شاید کارآفرین باشیم و چهار نفر دیگه رو هم بیاریم سر کار!! دلم میخواد سالها بعد وقتی به این روزا و این سالا فکر میکنم لبخند بیاد رو لبم و بگم "آره... همون روزا بود که شروع کردیم... دو تایی... ته دنیا!"
  • ۱۲۷ نمایش
  • خاطره ها
۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۴ ۱۰ نظر

اوایل ازدواجمون بود... همون روزا که هنوز خونه نداشتیم و دل تو دلمون نبود که تو کمیسیون بعدی هیچ خونه‌ای سهم ما میشه یا نه...

یه روز بحث غذای سالم و داستان همیشگی وضعیت ناجور کارخونه‌های مواد غذایی پیش اومد. حرف از سالم نبودن رب شد و جو که انتظار داشت خودمون رب گوجه درست کنیم! خیلی بهم برخورد!! اونقدر که به بهانه بردن ظرفا تو آشپزخونه برای چند ثانیه هم که شده اون فضا رو ترک کردم! یه چیزی درونم میگفت: "وا دیگه چی؟!! یعنی چی که انتظار داره من رب بپزم؟! :/"

اون روزا هیچ بحثی رو کش نمیدادیم. زودی یکی کوتاه میومد! اون روزم من خیلی زود برگشتم پیش جناب همسر. جو هم که فک کرده بود حالا من میخوام قهر کنم از برگشتنم خوشحال شد و سر و ته قضیه رو هم آورد و پرونده رب گوجه رو بستیم!!

حالا چهار پنج ماه از اون روز میگذره. من اینجام... تو خونه‌ای که بالاخره دادن بهمون. در حالیکه هر روز از رب گوجه خونگیمون تو غذاها میریزم! صبونه مربای خونگی میخورم. خیارشورای خونگیم تو اتاق کار به ردیف چیده شدن... دیروزم دیدم سس کچاپ‌مون تموم شده، در نتیجه ناهار دیروز با سس کچاپ خونگی خورده شد!! و حتی مرزهای خودکفایی رو درنوردیدم (:دی) و امروز طرز ساخت اره مویی برقی رو سرچ کردم!! :)))

و واقعا هیچ کدومش اونقدری که فک میکردم سخت نبود! ^__^

البته این وسط جو هم گاهی مرزهای پررویی رو درمینورده(!!) و حرف از نون پختن میزنه!! که انصافا اینو دیگه زیر بار نمیرم! دیگه چی؟!! چهار روز دیگه واسه گوشت و شیر سالم واسه آقا، باس برم گوسفند بچرونم لابد! :/ :))


+ چند وقتی بود افکارم خیلی آزارم میدادن. جو پیشنهاد داد یه لیست از فکرای خوب بنویسم و بذارم جلو چشمم، که هر وقت فکر بد خواست بیاد سراغم برم اون لیستو بخونم و خوشحال بشم. روی من تاثیر داشت این کار. شما هم امتحان کنید :)

  • ۱۵۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۹ ۱۷ نظر

دو روز پیش، به مناسبت روز نیروی دریایی ارتش، تو آمفی‌تئاتر شهرک مراسم بود. قرار بود فلان خواننده هم بیاد... حالا این فلان خواننده رو که اصلا من نمیشناختم... یعنی میدونستم که اسم یه خواننده‌س، ولی نه قیافه‌شو میشناختم و نه حتی میدونستم چه آهنگایی خونده! اما برای تفریح بد نبود...

چون قرار بود خواننده بیارن میدونستیم سالن زود پر میشه... پس خیلی زودتر رفتیم. جمعیت هی زیادتر میشد، منم که میدونستم اون دوست جدیدی که تو نونوایی پیدا کرده بودم قراره بیاد، و بچه هم داره، و خب دوستی که قبلا اینجا داشتم همسرش رفته دریا و خودشم رفته شهرشون و من تنها شدم، و خوبه که باب دوستی رو با این دوست جدیدم بیشتر باز کنم، براش جا گرفتم! ( اوف! چه جمله‌ای شد!!)

کم‌کم سالن پر شد و خبری از این دوستمون نشد... کم‌کم عذاب وجدان میگرفتیم از این که بعضیا سر پا ایستادن و ما دو تا صندلی کنارمونو واسه دوستامون رزرو کردیم! کم‌کم عذاب وجدانم بیشتر شد و تصمیم گرفتم به دوستم زنگ بزنم ببینم چقدر دیگه مونده برسن... ولی هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد! از اون طرف یه آقایی ایستاده بود بالای سرمون و با لحن بدی اصرار داشت صندلیا رو بدیم بهشون! از یه طرف از اینکه صندلیا خالی مونده بودن حس بدی داشتم و از طرفی از اینکه به دوستم گفته بودم برات جا میگیرم، بعد بیاد ببینه جا نگرفتم حس بدتری!

در نهایت اون آقا با رفتار خیلی بدی اون صندلیا رو گرفت... خب من نمیتونم ربطش بدم به هیچ قشر و فرهنگی... اونقدر که رفتارش زشت بود!! و بلافاصله دیدیم که اون دوستمون اومد، با سرعت از کنار صندلیای ما رد شد و رفت اون جلو کنار یه دوست دیگه‌شون که براشون جا گرفته بودن نشست!!!!! و من چقدر ماتم برد از شعور و فرهنگی که حالا دیگه نمیدونستم میشه به چیزی ربطش داد یا نه؟!! چقدر سخت بود براش که یه اس‌ام‌اس بده بگه دوستای دیگه‌مون برامون جا گرفتن پیش شما نمیایم؟!!

اون مراسم برای ما با حس بدی شروع شد... هر چند خیلی سعی کردیم تو اون حال و هوا نمونیم. ولی یاد گرفتیم دیگه خودمونو وابسته کسی نکنیم. مستقل بریم و بیایم و زندگی کنیم.


خلاصه پر شدن سالن ادامه پیدا کرد، اونقدر که کل مسیرای بین صندلیا آدم ایستاده بود... از زن و مرد... بعضیاشون حتی بچه بغلشون بود!! به جو گفتم من اگه جای اینا بودم همون اول که میدیدم جا نیست برمیگشتم خونه! کنسرت ابی هم ارزش چند ساعت سر پا ایستادنو نداره!! :/ (حالا استثنائا ابی ارزششو داره! :دی) این سر پا ایستادنه جلوی دید بقیه رو گرفته بود. کلی هم داد و بیداد و اعتراض که یا بشینید یا برید جای دیگه و فلان. و من همچنان متعجب از آدمای سر پا...

خواننده‌هه که اومد رو صحنه، یعنی فک کنم فقط من و جو گوشی دستمون نبود!! همه گوشیا اومد بالا! یعنی طرف هم خودش فیلم میگرفت هم زنش هم بچه‌ش!!!! :/ اکثرا که داشتن لایو میذاشتن! یکیشون که کامنت هم جواب میداد!! حالا خواننده‌هه نمیدونم سرما خورده بود یا کلا صداش اینجوری بود، چون من یکی دو تا آهنگشو قبلا شنیده بودم، صداش اینطوری نبود. ما که تو سالن بودیم نمیفهمیدیم چی داره میخونه، بعد یکی بود از اول تا آخر مراسمو فیلم گرفت!!!

اون خواننده رو من نمیشناختم... وقتی هم خوند نه صداشو دوست داشتم نه آهنگاشو... ولی مطمئنم اون شب، به منِ اعصاب به هم ریختهِ خواننده نشناس(!) خیلی بیشتر از اونایی که کل آهنگای این آقا رو حفظ بودن خوش گذشت!!

تهش هم که چند نفر رفته بودن التماس که تو رو خدا بذارید ما باهاش عکس بگیریم. اونم نیومده بود... چقدر ماها کوچیکیم!!

  • ۱۹۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۴ ۱۵ نظر

میگذرم از این که آقای طب سنتی تو چشام نگا کرد و گفت کمرت درد میکنه!

کف دستم نگا کرد و گفت چشات درد میکنه!

نبضمو گرفت و گفت استرس داری!!

میگذرم از اینا...

بهش گفتم زیاد میرم دستشویی...

اونقدررررر جوشونده و دارو بهم داده که کلا یه پام تو دسشوییه دیگه! :/

دارم فک میکنم قبلا زیادم دسشویی نمیرفتم! ://

  • ۸۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۸

۱. میخواستیم بی خبر بیایم شیراز. آبجی کوچیکه زنگ زد، دید تو ماشینیم، فهمید! قرار بود لو نده که به قول خودش بقیه شگفت‌زده بشن! ^__^ از "تند تند تمیز کردن اتاقش" بقیه هم فهمیدن :))


۲. بچه خواهر جو دقیقا روز تولد من به دنیا اومد! گفتم این معلومه خیلی بچه خوبی میشه :)))


۳. خودشیفته بازی در نیاوردم و پست تولد ننوشتم واسه خودم :))) خیلی گذشته... بیشتر از دو هفته! اما سه روز دیگه تولد همسره! دوس داشتم روز تولدش خونه خودمون باشیم!


۴. راهنمایی که بودم شعر میگفتم. همیشه فک میکردم چندتا از شعرام شعرای خوبی بودن... دبیر ریاضی دبیرستانمون یه بار ازم خواسته بود چندتا از شعرامو براش ببرم که به یکی از دوستای شاعرش نشون بده، من همش نگران بودم اون دوست شاعرش شعرای منو سرقت ادبی کنه! :/

دفتر شعرمو پیدا کردم و خواستم مثلا جو رو سوپرایز کنم که ببین من چه استعدادهای نهفته‌ای دارم و اینا... شعرا فاجعه بودن :/ خیییلی افتضاح بودن :// دبیر ریاضیمون 😢😢😢


۵. ماشین پیچید جلومون. گفتم بسم‌الله! جو گفت ماشینه، جن که نیست با بسم‌الله فرار کنه! :/ :))


۶. یه روزی شیراز، شیراز من بود... یه روزی که دلم کنج یه خونه کوچولو، ته دنیا، جا نمونده بود!

دلتنگ خونه‌م ام!

  • ۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۰

۱. چرا همیشه وقتی پنجره رو باز میکنیم پشه میاد تو؟!! چرا هیچ وقت پشه نمیره بیرون؟!!

(همون مگس شما منظورمه!!) :)))

بعد چرا هر چی میپرونیمشون (!) باز برمیگردن سر جای قبلیشون میشینن؟!! :/


۲. دوست شدن با مردم بعضی از استانا خیلی سخته!! شاید واسه اونام دوست شدن با من سخت باشه البته!! چون خودشون با هم‌استانیای خودشون که خیلی رفیقن!


۳. این ده روزی که گذشت جو خیلی سرش شلوغ بود و روزای پر کاری داشت. ده روز پیش رو از اونا بدتر! دلم تنگ میشه براش!


۴. زیاد بیرون نمیرم. میترسم کمبود ویتامین دی پیدا کنم!! پنجره رو باز کردم که آفتاب بیاد تو، پنج شیش تا مگس اومدن تو :/ همه‌شونم دور و بر من میپلکن! :/


۵. دیشب مهمون داشتم. حوصله‌م نمیشه ناهار درست کنم! ولی دلم نمیاد درست نکنم! جو خسته و گرسنه میاد خونه، دلم راضی نمیشه حاضری بدم بهش!


۶. دیگه همینا

  • ۳۱۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۷:۵۵ ۲۳ نظر

۱. شیش تا کاسه کوچولو خریده بودم که جو عقیده داشت به هیچ دردی نمیخوره و الکی دارم میخرم و هیچی نمیشه توش بریزی! مامان‌اینا که اومدن، کاسه‌ها رو دیدن و عاشقش شدن! مامانم ۱۲ تا ازش خرید و زنعموم شیش تا. بعد که برگشتن شیراز زنعموم پشیمون شد و پیغام داد که شیش تا دیگه براش بخرم! حالا هم زنداییم اونا رو تو خونه مامان‌اینا دیده و گفته بگید برا منم بخره! اونم ۱۲ تا میخواد!! نکنه واسه خودم کم خریدم! :))))


۲. میخواستم کلاس معرق بذارم اینجا... یه نفر دیگه زودتر از من درخواست داده... استقبال نشد و کلاس تشکیل نشد! اصن وسایلشم اینجا گیر نمیاد! نه چوب، نه بقیه وسایلش... عاقلانه هم نبود کلاس گذاشتن!


۳. جناب همسر دستور داده واسش خورشت کرفس بپزم! میگه من قبلا یه بار خوردم خوب بوده، اگه بدمزه بشه معلومه تو بد پختی! :/ و من نه تنها تا حالا خورشت کرفس نپختم، بلکه نخوردم حتی!!! ://


۴. یه رفیقی داره که ادعا میکنه "اگه تمام آشپزای دربار هم جمع بشن نمیتونن غذایی بپزن که من نخورم! "

حالا جو میگه اونا رو دعوت کنیم بعد تو خورشت کرفس بپز که نتونه بخوره ادعاش رد بشه!! :/ حقشه باهاش قهر کنمااااا


۵. دیروز خیلی کار داشتیم، خیییلی زیاد. شب زنگ زده به خواهر زاده‌ش که دانشجوی حقوقه، میگه این زن از صبح تا حالا از من کار کشیده، چیکارش کنم؟! اونم برگشته میگه طلاقش میدم برات! :/ گفتم یادآوری میکنم قیمت سکه رو!!! :)) (حالا اصن نمیدونم سکه چنده!)


۶. داداشش تازه دانشگاه قبول شده. هر بار بهش زنگ میزنیم میگم ازش بپرس دوس‌دختر پیدا نکرده؟! داداشش هم همیشه میپرسه گندم زبان میخونه یا نه! #شکاف_نسلها :))))

  • ۲۱۵ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۸ ۲۰ نظر

۱. ای امان از این آقاگل با این پست بیست و چهار ساعته‌ش!!! :/

چند روزه هر کاری میکنم به این فک میکنم که با چه جمله‌ای باید اینو تو پست بنویسم!! :/ 

بعد دیدم این لوس بازیا کار ما نیست! ^__* :)))


۲. از سری جملات قصار مستر جو: "این سنی‌ها از مسجد که تعطیل میشن خیابونو بند میارن!" :))


۳. از یه طرف دلم میخواد خاطراتمو ثبت کنم... از یه طرف فک میکنم نوشتن زیاد از زندگیم شاید خوب نباشه!! :/

  • ۱۹۱ نمایش
  • مستر جو
۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۷ ۸ نظر

گفته بودم فلش آبجی کوچیکه پیش من جا مونده.

دیروز تصمیم گرفتیم ببینیم این آهنگایی که اینقد به خاطرشون حرص میخورد چی‌ان. فلش رو زدیم به لپ‌تاپ و آهنگا رو پلی کردیم. بعد چند دقیقه جو گفت "من میبینم دیگه صدای آهنگ نمیاد، نگو رفته رو فیلم!"

اومدم ببینم چه فیلمیه... خشکم زد!! منی که قسمت چهارم هری پاتر رو ندادم به آبجی کوچیکه و گفتم زوده برات، که مبادا دو تا صحنه ماچ ببینه، حالا داشتم تو فلشش یه فیلم مسخره مثبت هیژده میدیدم! :(

دیروز تا حالا مغزم درگیرشه... کی این فیلمو داده بهش؟؟ آخه زیرنویس هم نداشت، انگار هدف فقط دیدن اتفاقا بود براشون!! کی میخواد روح آبجی کوچیکه منو خط‌خطی کنه؟! :( من از این راه دور چیکار میتونم بکنم؟؟ چجوری میتونم ازش محافظت کنم؟؟ چطوری باهاش حرف بزنم که دافعه ایجاد نشه؟ که کات کنه با اون بیشعوری که این فیلمو داده بهش؟ :(

  • ۳۵۰ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۱۲ ۲۴ نظر
آبجی کوچیکه با کلی ذوق و هیجان از برد پرسپولیس میگه، و از گل شانسکی استقلال!! از گزارشگر بازی پرسپولیس شکایت میکنه که همه اسما رو اشتباه گفته و یه سری از اسما رو مثال میزنه که من اصن نمیدونم اسم آدمه یا شی‌ء یا چی!!
یهو یادش میوفته که امسال باید معرق یاد بگیرن! احتمالا هر جا یکیو ببینه که اره مویی دستشه فک میکنه طرف معرق‌کاره! ازم میخواد وقتی رفتیم شیراز بهش معرق یاد بدم. حتی ازم میخواد به بچه‌های کلاسشونم یاد بدم! اونم تو یه چهل و پنج دقیقه!
ناله میکنه که سرما خورده. ناله میکنه که فلششو پیش من جا گذاشته. یادش میاد که میخواسته یه سرکلیدی با آرم پرسپولیس بخره اما فروشنده گفته این دونه آخرو واسه کسی نگه‌داشته!!!
و من تمام این مدت به صداش گوش میکنم و به این فکر میکنم که چقدرررر دلم براش تنگ شده!
  • ۱۸۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۰ ۱۱ نظر

۱. اگه وبلاگ جو رو خونده باشین با زنجیره افکار آشنا شدین... این زنجیره افکار داشت پدر منو در میاورد. به هیچ صراطی مستقیم نبود لامصب! اونقدر این افکار منفی تو گلوم باد کردن که بالاخره بغضم ترکید و یه کم دلم خالی شد.

ولی بعد دیدم جو تو خودش فرو رفته. خیلی عذاب وجدان گرفتم که الکی حالشو خراب کردم. هر چی بعدش دلقک بازی در آوردم فایده نداشت، رنگ نگاهش غم گرفته بود.

تا اینکه حول و حوش ساعت یازده بهش زنگ زدن و گفتن یکی از پرسنلت باید یکی دو روز دیگه بره دریا، زودی یکیو انتخاب کن اسمشو بده! یهو دو تایی این شکلی شدیم O_O .

گفته بودم اینجا ته دنیاس! ته دنیا یعنی جایی که مرد خونه باس هر چند روزی یه بار دو تا دبه بگیره دستش بره آب تصفیه شده بخره. ته دنیا یعنی جایی که حتی همون آب تصفیه رو هم نمیشه واسه آشامیدن استفاده کرد و همون مرد خونه باس هر از گاهی بره شل آب معدنی بخره! ته دنیا یعنی جایی که بعضی خونه‌ها چوبی‌ان و مار دارن! ته دنیا یعنی جایی که بچه‌تو بخوای ببری دکتر باید بری شهر بغلی!

خلاصه که یه همچین وضعی بود و دو تا انتخاب! یکیش یه بچه دو سه ماهه داشت و اون یکی تازه ازدواج کرده بود. به اولی اصلا نگفتن. دومی هم میگفت نمیرم، هر تنبیهی که بکنن نمیرم! در حالی که آدرنالین خونم بالا زده بود منتظر ته این ماجرا بودم. همه حال ماجرا هم به این بود که گوشی جو مشکل پیدا کرده مجبوره بزنه رو بلندگو! وگرنه که خیلی از مسائل کاریش واسم تعریف نمیکنه!

زنگ زدن به یکی دیگه گفتن تو برو، بنده خدا کپ کرده بود. بعد دستور اومد که حتما باید فلان تخصص رو داشته باشه، یعنی طرف نفسسسس راحت کشید!

خلاصه گشتن و بین قدیمی‌ترا یکیو پیدا کردن و اون بنده خدا هم قبول کرد بره و قائله خوابید. تا اینکه دوباره ساعت دوازده گوشی جو زنگ خورد که به فلانی بگید فردا ساعت شیش و نیم صبح جلو اسکله باشه!!! فلانی این وسط حرص میخورد که من سیگار ندارم! وقت بدین برم سیگار بخرم! :)))

این ماجرا که تموم شد حال دو تامون خوب شده بود! الان واقعا جای خالی یه شهر بازی رو تو این شهر حس میکنم! اتفاقا همین یکی دو روز پیش بود که به جو گفته بودم هوس شهر بازی کردم!!


۲. از اونجایی که تا حالا اون دو تا پست بانوانه خیلی به نظرم مفید بودن و خیلی ازشون استفاده بردم، و رب انار رو هم تو قورمه‌سبزی امتحان کردم و خیلی خوب بود، بیاین از فوت و فن‌هاتون واسه قیمه بگین! من فقط میدونم اگه یه کم سیب‌زمینی رنده شده بریزی تو قیمه غلیظ میشه و خوب جا میوفته.

+ آیا قیمه‌بادمجون، قیمه‌ایه که توش بادمجون سرخ کرده بریزن، یا تفاوت داره دستورش؟؟

  • ۱۸۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
  • بانوانه
۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۶ ۱۰ نظر

۱.چند روزه نشستم پای دوختن پرده‌های خونه! پت و مت‌ وار! در حالیکه هم پت خودمم هم مت! :)) این چند روز چشمم جز پارچه و نخ و سوزن ندید! غذاهای هول هولکی میپختم و ظرفا رو هم کلا میذاشتم جو بشوره! :/ کلا قیافه زندگیمون شبیه زندگی مجردی پسرا شده :))


۲. ساعت دیواری درست کردماااا ^__^ اونقد دوسش دارم که نگو. خیلی رو طرحش فک کردم و شونصد بار هم طرحشو عوض کردم، و نهایتا شد این:


ساعت دیوار گندم و جو



۳. یه مدته خیلی ذهنم درگیر اینه که چرا امام زمان ظهور نمیکنه؟! خیلی بهش فکر کردم... یادمه تو کتابای دینی‌مون نوشته بودن زمانی که همه مردم جهان احساس نیاز به منجی آسمانی داشته باشن، اون‌وقت حضرت ظهور میکنه. این روزا همه‌مون منتظر منجی‌ایم، ولی کدوم منجی؟! یکی میگه اگه رییسی اومده بود، یکی میگه اگه ترامپ بیاد، یکی میگه کاش رضا شاه زنده شه دوباره!!! چند نفرمون میگیم خدا؟ میگیم امام؟؟ بیاین این روزا بیشتر دعای فرج بخونیم!


+ امروز بناهای گردشگری تو استان فارس رایگانه‌ها! :)

  • ۲۸۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۹ ۲۶ نظر

۱. جو در حال آماده شدن برای رفتن به دندون‌پزشکی: دلم میخواد روزایی که میرم دندون‌پزشکی سیر خورده باشم! :))


۲. جو در حال رانندگی به سمت دندون‌پزشکی: واقعا اگه خدا میخواست مردم آهنگ گوش نکنن چرا این صدا رو آفرید؟ (اشاره به صدای ابی)


۳. جو در حال انتظار برای نوبت دندون: صبح ۲۵ نفر تو اهواز ترور شدن! :(

لعنت به هر کسی که پشت این ماجراست!

  • ۲۵۴ نمایش
  • مستر جو
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹ ۱۴ نظر

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خوابیدم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخوابیدم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون کردن، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا خرخره کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان کابینتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست‌تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه‌چی تو کابینتا جا میشه!

+ همه‌چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات کابینتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه‌چی رو برات جا بدم!

+ O_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه‌م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه‌چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس‌هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آخر:

- ظرفای خودتو بچین تو این کابینت، مال مهمونا رو بچین تو اون کابینت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون‌وقت دریا میگه عامو شیرازیا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/  در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه‌های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))

  • ۲۱۵ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۳ ۱۸ نظر

۱. خیلی کلافه‌طور گفتم "اه این خانم همسایه غذاشم که میسوزه بوش میاد تو خونه ما! :/"

اومدم تو آشپزخونه دیدم غذای خودم سوخته بوده! 😢😢


۲. فردا مامان‌اینا واسه ناهار میرسن. میخوام به توصیه‌تون عمل کنم و قورمه‌سبزی‌مو از همین امشب بار بذارم. فقط سوال اینجاست که چقدر نمک و ادویه و ... بزنم؟! :/ برنجه که اصلا تازه خریدیم هنوز یه بارم بار نذاشتم، خراب نشه یهو! 😕


۳. جو پست جدیدشو نوشت، بعد پست‌ه پرید! حالش گرفته شد گفت دیگه نمینویسمش! :/  گفتم هوووو میدونی ماها چقد پستا و کامنتای طولانیمون پریده؟!! :)))


۴. خسته‌ام!

  • ۳۰۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ ۲۸ نظر