در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب

۲۳۴ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

۱. چرا همیشه وقتی پنجره رو باز میکنیم پشه میاد تو؟!! چرا هیچ وقت پشه نمیره بیرون؟!!

(همون مگس شما منظورمه!!) :)))

بعد چرا هر چی میپرونیمشون (!) باز برمیگردن سر جای قبلیشون میشینن؟!! :/


۲. دوست شدن با مردم بعضی از استانا خیلی سخته!! شاید واسه اونام دوست شدن با من سخت باشه البته!! چون خودشون با هم‌استانیای خودشون که خیلی رفیقن!


۳. این ده روزی که گذشت جو خیلی سرش شلوغ بود و روزای پر کاری داشت. ده روز پیش رو از اونا بدتر! دلم تنگ میشه براش!


۴. زیاد بیرون نمیرم. میترسم کمبود ویتامین دی پیدا کنم!! پنجره رو باز کردم که آفتاب بیاد تو، پنج شیش تا مگس اومدن تو :/ همه‌شونم دور و بر من میپلکن! :/


۵. دیشب مهمون داشتم. حوصله‌م نمیشه ناهار درست کنم! ولی دلم نمیاد درست نکنم! جو خسته و گرسنه میاد خونه، دلم راضی نمیشه حاضری بدم بهش!


۶. دیگه همینا

  • ۱۲۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۷:۵۵ ۱۴ نظر

۱. شیش تا کاسه کوچولو خریده بودم که جو عقیده داشت به هیچ دردی نمیخوره و الکی دارم میخرم و هیچی نمیشه توش بریزی! مامان‌اینا که اومدن، کاسه‌ها رو دیدن و عاشقش شدن! مامانم ۱۲ تا ازش خرید و زنعموم شیش تا. بعد که برگشتن شیراز زنعموم پشیمون شد و پیغام داد که شیش تا دیگه براش بخرم! حالا هم زنداییم اونا رو تو خونه مامان‌اینا دیده و گفته بگید برا منم بخره! اونم ۱۲ تا میخواد!! نکنه واسه خودم کم خریدم! :))))


۲. میخواستم کلاس معرق بذارم اینجا... یه نفر دیگه زودتر از من درخواست داده... استقبال نشد و کلاس تشکیل نشد! اصن وسایلشم اینجا گیر نمیاد! نه چوب، نه بقیه وسایلش... عاقلانه هم نبود کلاس گذاشتن!


۳. جناب همسر دستور داده واسش خورشت کرفس بپزم! میگه من قبلا یه بار خوردم خوب بوده، اگه بدمزه بشه معلومه تو بد پختی! :/ و من نه تنها تا حالا خورشت کرفس نپختم، بلکه نخوردم حتی!!! ://


۴. یه رفیقی داره که ادعا میکنه "اگه تمام آشپزای دربار هم جمع بشن نمیتونن غذایی بپزن که من نخورم! "

حالا جو میگه اونا رو دعوت کنیم بعد تو خورشت کرفس بپز که نتونه بخوره ادعاش رد بشه!! :/ حقشه باهاش قهر کنمااااا


۵. دیروز خیلی کار داشتیم، خیییلی زیاد. شب زنگ زده به خواهر زاده‌ش که دانشجوی حقوقه، میگه این زن از صبح تا حالا از من کار کشیده، چیکارش کنم؟! اونم برگشته میگه طلاقش میدم برات! :/ گفتم یادآوری میکنم قیمت سکه رو!!! :)) (حالا اصن نمیدونم سکه چنده!)


۶. داداشش تازه دانشگاه قبول شده. هر بار بهش زنگ میزنیم میگم ازش بپرس دوس‌دختر پیدا نکرده؟! داداشش هم همیشه میپرسه گندم زبان میخونه یا نه! #شکاف_نسلها :))))

  • ۱۳۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۸ ۱۹ نظر

۱. ای امان از این آقاگل با این پست بیست و چهار ساعته‌ش!!! :/

چند روزه هر کاری میکنم به این فک میکنم که با چه جمله‌ای باید اینو تو پست بنویسم!! :/ 

بعد دیدم این لوس بازیا کار ما نیست! ^__* :)))


۲. از سری جملات قصار مستر جو: "این سنی‌ها از مسجد که تعطیل میشن خیابونو بند میارن!" :))


۳. از یه طرف دلم میخواد خاطراتمو ثبت کنم... از یه طرف فک میکنم نوشتن زیاد از زندگیم شاید خوب نباشه!! :/

  • ۱۳۶ نمایش
  • مستر جو
۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۷ ۸ نظر

گفته بودم فلش آبجی کوچیکه پیش من جا مونده.

دیروز تصمیم گرفتیم ببینیم این آهنگایی که اینقد به خاطرشون حرص میخورد چی‌ان. فلش رو زدیم به لپ‌تاپ و آهنگا رو پلی کردیم. بعد چند دقیقه جو گفت "من میبینم دیگه صدای آهنگ نمیاد، نگو رفته رو فیلم!"

اومدم ببینم چه فیلمیه... خشکم زد!! منی که قسمت چهارم هری پاتر رو ندادم به آبجی کوچیکه و گفتم زوده برات، که مبادا دو تا صحنه ماچ ببینه، حالا داشتم تو فلشش یه فیلم مسخره مثبت هیژده میدیدم! :(

دیروز تا حالا مغزم درگیرشه... کی این فیلمو داده بهش؟؟ آخه زیرنویس هم نداشت، انگار هدف فقط دیدن اتفاقا بود براشون!! کی میخواد روح آبجی کوچیکه منو خط‌خطی کنه؟! :( من از این راه دور چیکار میتونم بکنم؟؟ چجوری میتونم ازش محافظت کنم؟؟ چطوری باهاش حرف بزنم که دافعه ایجاد نشه؟ که کات کنه با اون بیشعوری که این فیلمو داده بهش؟ :(

  • ۲۶۶ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۱۲ ۲۲ نظر
آبجی کوچیکه با کلی ذوق و هیجان از برد پرسپولیس میگه، و از گل شانسکی استقلال!! از گزارشگر بازی پرسپولیس شکایت میکنه که همه اسما رو اشتباه گفته و یه سری از اسما رو مثال میزنه که من اصن نمیدونم اسم آدمه یا شی‌ء یا چی!!
یهو یادش میوفته که امسال باید معرق یاد بگیرن! احتمالا هر جا یکیو ببینه که اره مویی دستشه فک میکنه طرف معرق‌کاره! ازم میخواد وقتی رفتیم شیراز بهش معرق یاد بدم. حتی ازم میخواد به بچه‌های کلاسشونم یاد بدم! اونم تو یه چهل و پنج دقیقه!
ناله میکنه که سرما خورده. ناله میکنه که فلششو پیش من جا گذاشته. یادش میاد که میخواسته یه سرکلیدی با آرم پرسپولیس بخره اما فروشنده گفته این دونه آخرو واسه کسی نگه‌داشته!!!
و من تمام این مدت به صداش گوش میکنم و به این فکر میکنم که چقدرررر دلم براش تنگ شده!
  • ۱۳۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۰ ۱۱ نظر

۱. اگه وبلاگ جو رو خونده باشین با زنجیره افکار آشنا شدین... این زنجیره افکار داشت پدر منو در میاورد. به هیچ صراطی مستقیم نبود لامصب! اونقدر این افکار منفی تو گلوم باد کردن که بالاخره بغضم ترکید و یه کم دلم خالی شد.

ولی بعد دیدم جو تو خودش فرو رفته. خیلی عذاب وجدان گرفتم که الکی حالشو خراب کردم. هر چی بعدش دلقک بازی در آوردم فایده نداشت، رنگ نگاهش غم گرفته بود.

تا اینکه حول و حوش ساعت یازده بهش زنگ زدن و گفتن یکی از پرسنلت باید یکی دو روز دیگه بره دریا، زودی یکیو انتخاب کن اسمشو بده! یهو دو تایی این شکلی شدیم O_O .

گفته بودم اینجا ته دنیاس! ته دنیا یعنی جایی که مرد خونه باس هر چند روزی یه بار دو تا دبه بگیره دستش بره آب تصفیه شده بخره. ته دنیا یعنی جایی که حتی همون آب تصفیه رو هم نمیشه واسه آشامیدن استفاده کرد و همون مرد خونه باس هر از گاهی بره شل آب معدنی بخره! ته دنیا یعنی جایی که بعضی خونه‌ها چوبی‌ان و مار دارن! ته دنیا یعنی جایی که بچه‌تو بخوای ببری دکتر باید بری شهر بغلی!

خلاصه که یه همچین وضعی بود و دو تا انتخاب! یکیش یه بچه دو سه ماهه داشت و اون یکی تازه ازدواج کرده بود. به اولی اصلا نگفتن. دومی هم میگفت نمیرم، هر تنبیهی که بکنن نمیرم! در حالی که آدرنالین خونم بالا زده بود منتظر ته این ماجرا بودم. همه حال ماجرا هم به این بود که گوشی جو مشکل پیدا کرده مجبوره بزنه رو بلندگو! وگرنه که خیلی از مسائل کاریش واسم تعریف نمیکنه!

زنگ زدن به یکی دیگه گفتن تو برو، بنده خدا کپ کرده بود. بعد دستور اومد که حتما باید فلان تخصص رو داشته باشه، یعنی طرف نفسسسس راحت کشید!

خلاصه گشتن و بین قدیمی‌ترا یکیو پیدا کردن و اون بنده خدا هم قبول کرد بره و قائله خوابید. تا اینکه دوباره ساعت دوازده گوشی جو زنگ خورد که به فلانی بگید فردا ساعت شیش و نیم صبح جلو اسکله باشه!!! فلانی این وسط حرص میخورد که من سیگار ندارم! وقت بدین برم سیگار بخرم! :)))

این ماجرا که تموم شد حال دو تامون خوب شده بود! الان واقعا جای خالی یه شهر بازی رو تو این شهر حس میکنم! اتفاقا همین یکی دو روز پیش بود که به جو گفته بودم هوس شهر بازی کردم!!


۲. از اونجایی که تا حالا اون دو تا پست بانوانه خیلی به نظرم مفید بودن و خیلی ازشون استفاده بردم، و رب انار رو هم تو قورمه‌سبزی امتحان کردم و خیلی خوب بود، بیاین از فوت و فن‌هاتون واسه قیمه بگین! من فقط میدونم اگه یه کم سیب‌زمینی رنده شده بریزی تو قیمه غلیظ میشه و خوب جا میوفته.

+ آیا قیمه‌بادمجون، قیمه‌ایه که توش بادمجون سرخ کرده بریزن، یا تفاوت داره دستورش؟؟

  • ۱۵۱ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
  • بانوانه
۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۶ ۱۰ نظر

۱.چند روزه نشستم پای دوختن پرده‌های خونه! پت و مت‌ وار! در حالیکه هم پت خودمم هم مت! :)) این چند روز چشمم جز پارچه و نخ و سوزن ندید! غذاهای هول هولکی میپختم و ظرفا رو هم کلا میذاشتم جو بشوره! :/ کلا قیافه زندگیمون شبیه زندگی مجردی پسرا شده :))


۲. ساعت دیواری درست کردماااا ^__^ اونقد دوسش دارم که نگو. خیلی رو طرحش فک کردم و شونصد بار هم طرحشو عوض کردم، و نهایتا شد این:


ساعت دیوار گندم و جو



۳. یه مدته خیلی ذهنم درگیر اینه که چرا امام زمان ظهور نمیکنه؟! خیلی بهش فکر کردم... یادمه تو کتابای دینی‌مون نوشته بودن زمانی که همه مردم جهان احساس نیاز به منجی آسمانی داشته باشن، اون‌وقت حضرت ظهور میکنه. این روزا همه‌مون منتظر منجی‌ایم، ولی کدوم منجی؟! یکی میگه اگه رییسی اومده بود، یکی میگه اگه ترامپ بیاد، یکی میگه کاش رضا شاه زنده شه دوباره!!! چند نفرمون میگیم خدا؟ میگیم امام؟؟ بیاین این روزا بیشتر دعای فرج بخونیم!


+ امروز بناهای گردشگری تو استان فارس رایگانه‌ها! :)

  • ۲۵۰ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۹ ۲۶ نظر

۱. جو در حال آماده شدن برای رفتن به دندون‌پزشکی: دلم میخواد روزایی که میرم دندون‌پزشکی سیر خورده باشم! :))


۲. جو در حال رانندگی به سمت دندون‌پزشکی: واقعا اگه خدا میخواست مردم آهنگ گوش نکنن چرا این صدا رو آفرید؟ (اشاره به صدای ابی)


۳. جو در حال انتظار برای نوبت دندون: صبح ۲۵ نفر تو اهواز ترور شدن! :(

لعنت به هر کسی که پشت این ماجراست!

  • ۲۱۳ نمایش
  • مستر جو
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹ ۱۴ نظر

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خوابیدم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخوابیدم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون کردن، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا خرخره کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان کابینتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست‌تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه‌چی تو کابینتا جا میشه!

+ همه‌چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات کابینتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه‌چی رو برات جا بدم!

+ O_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه‌م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه‌چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس‌هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آخر:

- ظرفای خودتو بچین تو این کابینت، مال مهمونا رو بچین تو اون کابینت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون‌وقت دریا میگه عامو شیرازیا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/  در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه‌های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))

  • ۱۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۳ ۱۷ نظر

۱. خیلی کلافه‌طور گفتم "اه این خانم همسایه غذاشم که میسوزه بوش میاد تو خونه ما! :/"

اومدم تو آشپزخونه دیدم غذای خودم سوخته بوده! 😢😢


۲. فردا مامان‌اینا واسه ناهار میرسن. میخوام به توصیه‌تون عمل کنم و قورمه‌سبزی‌مو از همین امشب بار بذارم. فقط سوال اینجاست که چقدر نمک و ادویه و ... بزنم؟! :/ برنجه که اصلا تازه خریدیم هنوز یه بارم بار نذاشتم، خراب نشه یهو! 😕


۳. جو پست جدیدشو نوشت، بعد پست‌ه پرید! حالش گرفته شد گفت دیگه نمینویسمش! :/  گفتم هوووو میدونی ماها چقد پستا و کامنتای طولانیمون پریده؟!! :)))


۴. خسته‌ام!

  • ۲۴۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ ۲۸ نظر

۱. ابروهامو کات کرده بودم واسه عروسی. بعدشم خودم رو همون خط اصلاح دوباره تمیزش میکردم. یه مدت جو گیر داده بود بذار در بیاد ابروهات. امروز برگشته میگه آهاااا حالا خوب شدا. چی بود اون ابرو نصفه! ابرو دختر شیرازی باید کمون باشه! :)))))


۲. بعد دو روز دنبال کننده‌هاش شدن ۲۶ تا!! بهش میگم من چند ماه بود مینوشتم تازه دنبال کننده‌هام شده بودن ۲۶ تا! میگه خب من آدم مشهوریم! :)))


۳. واسه پستش کامنت گذاشته بودم بدون جواب تایید کرده بود. بهش گفتم خب برو جواب بده! اومد گفت واست جواب فرستادم! زودی پنلمو باز کردم دیدم خبری از جواب نیست!! گفتم جواب ندادی که! گفت خصوصی جواب دادم! رفتم پنلشو باز کردم میبینم آقا واسه خودش قربون صدقه فرستاده! :))) بهش میگم جواب کامنت خودتم بده! بگو منم همینطور! :)))) 


۴. بهش میگم دیگه امروز چیکار کردی که من پته‌تو بریزم رو آب؟ قشنگ نشسته فک میکنه ببینه چیکار کرده که بگه من بنویسم و پته‌شو بریزم رو آب! :)))

  • ۲۶۳ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۸ ۲۵ نظر

۱. یه جور عجیب غریبی دلم گرفته. البته یکی از دلایلش میتونه این باشه که الان چند هفته‌س آفتاب ندیدم!! سرگرم کارای خونه بودیم و هر وقت هم بیرون رفتیم غروب بوده... ندیدن نور خورشید از دلایل افسردگیه! :(


۲. مردم این شهر یه گروه چند هزار نفری تشکیل دادن برای خرید و فروش... یه چیزی مثل نرم‌افزار دیوار و شیپور. پری‌روز یه آگهی دیدیم و جو تصمیم گرفت بره جنس مورد نظر رو ببینه. به طرف پیام داد که چند؟ گفت ۱۰۰ تومن. جو گفت گرونه. گفت خب ۹۰. همینطوری داشتیم با هم مشورت میکردیم که چیکار کنیم، طرف دید طولش دادیم باز نوشت ۹۰ هم زیاده؟ خب ۸۰ ! بعدم خیلی اصرار داشت که حتما میای ببریش؟ نفروشمش و... گفتم وا این چه مشکوکه! :/ ولی بعد دیدیم تو همون گروه تعداد زیادی درخواست همون کالا رو دادن شک‌مون برطرف شد.

خلاصه قرار شد دیروز صبح تماس بگیره و بره کالا رو ببینه. طرف جواب نداد. قرار شد بعد از ظهر که رفت یه سری به خونه دوستش بزنه، به این یارو هم زنگ بزنه و اگه شد بره کالا رو ببینه. وقتی برگشت بهش گفتم رفتی ببینی؟ گفت نه راستش! پرسیدم چرا؟ گفت اولش که زنگ زدم یه بچه ده دوازده ساله جواب داد. گفت الان خونه نیستم و نیم ساعت دیگه بیا. (نگفت مثلا بابام خونه نیست، گفت خودم خونه نیستم.) بعدم که رفتم به اون آدرس دیدم ته یه کوچه خرابه مانند و عجیب بود. عکس کالا هم که انگار توی یه خرابه گرفته شده بود. خلاصه که فک کردم عاقلانه نیست که برم.

بهش گفتم خیلی کار خوبی کردی نرفتی. این روزا وضعیت دزدی و زورگیری و... خیلی وحشتناک شده. اینم خیلی مشکوک میزد از همون اولش.

+ کلا این روزا خیلی خیلی احتیاط کنید. آمار بزه شدیدا بالا رفته


۳. میگن "این محرم و صفره که اسلامو زنده نگه‌داشته". شاید درست‌ترش این باشه که بگن "این محرم و صفره که جمهوری اسلامی رو زنده نگه‌داشته"! چون عملا دیگه از اسلام چیزی نمونده!


۴. حدود پنج شیش روز دیگه خونواده‌م قراره بیان اینجا... و من بیشتر از اینکه خوشحال باشم استرس دارم!!! دلیلش هم بماند....

  • ۱۵۰ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۹ نظر

با ذوووق میگه یه پست گذاشتم تو وبلاگم!

میگم چی نوشتییییی؟!

میگه خودت برو بخون! مث تو که نمیگفتی چی نوشتی، منم نمیگم!!! :))))))))


+ آقا گوشی من کپی پیست نداره!!! آدرس وب همسر جان:

irinavy.blog.ir

  • ۲۰۷ نمایش
  • مستر جو
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۹ ۲۱ نظر

۱. سه ماه پیش جاروبرقی خریده بودیم. خونه رو که تحویل گرفتیم و وسایلو بردیم، جو کارتن جاروبرقی رو باز کرد و گفت چندتا از قطعاتش نیست!!! خب من خیلی نگران شدم! فک میکردم ثابت کردن اینکه اون قطعات از اول توی کارتن نبودن کار سختیه. و درست هم فک میکردم!!! فروشنده‌ها زیر بار نمیرفتن. یکیشون خیلی سخت موضع گرفته بود. میگفت از کجا معلوم خودتون گمش نکردین؟!

تا اینکه یکیشون گفت به کارتون رسیدگی میکنم. شماره‌شو گرفتیم برگشتیم. دیروز که دوباره رفته بودیم منطقه آزاد، معلوم شد همون موقع اون قطعات تو مغازه جا مونده بود. ذوق‌زده شده بودم! گفتم دیدین راست میگفتیم؟!!! به نظرم اون فروشنده‌هه که دفعه قبل خیلی موضع گرفته بود از این جمله شرمنده شد! موقع برگشتن عذرخواهی کرد...

+ این وسطا نگم چه به روزگار ارز اومده؟ نگم فروشنده‌هه میگفت اونقدر مشکلات برای واردات ایجاد کردن که احتمالا منطقه آزاد منحل میشه؟ نگم که فشار به استخون رسیده؟ نگم که جنسی رو که ما چند ماه پیش ۴۰۰ خریدیم، هفته پیش ۷۵۰ بود و الان شده حدود یه میلیون؟؟؟ :/


۲. آپارتمانای اینجا آنتن مرکزی دارن. یه پریز هم گذاشتن واسه هر کی خواست آنتن خودشو بزنه. جو میگفت رو پشت‌بوم به تعداد واحدای اینجا آنتن هست! فک کنم این ساختمون اصلا آنتن مرکزی نداره! ولی وقتی کابلو وصل کرد دیدیم بههههه چه کیفیتی هم داره تازه! احتمالا چون همه آنتنای شخصی داشتن آنتن مرکزیه کامل رسیده به ما ^___^

  • ۱۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • دلخوشی‌های کوچک
۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۵۰ ۲ نظر

این چند مدت تعداد بوک‌مارکام سر به فلک کشیده!! یه ریز دارم آموزش ساخت فلان و چنان سرچ میکنم و بعدم بوک‌مارکش میکنم که بعدا باز پیداش کنم!! حتی آموزش ساخت چسب موکت هم سرچ کردم :)))

یه پیجی هم هست که آموزشاش نسبتا خوبه، ولی بعضی جاها همچین ریلکس نوشته "با پرینتر سه بعدی پرینت بگیرین" که خیلی حس خارجی بودن بهم دست میده! :))) عاقا من کلا فقط یه بار پرینتر سه بعدی دیدم، اونم چند سال پیش تو تلویزیون داشت نشون میداد که همچین چیزی اختراع شده! قیافه‌شم یادم نیست تازه!



چند روز پیش جو خیلی هوس قورمه‌سبزی کرده بود. ولی چون باید زودی میومدیم کارای خونه رو انجام میدادیم و قورمه‌سبزی درست کردن خیییلی زمان میبره نشد که براش درست کنم. وقتی رسیدیم دم در خونه، یه بوی قورمه‌سبزی‌ای تو کل آپارتمان پیچیده بود که بیا و ببین!! جو هی میگفت بیا بریم مهمون اینا بشیم که قورمه‌سبزی دارن! :)

دیروز بالاخره گازو وصل کردیم و مستقر شدیم تو خونه خودمون. قرار شد امروز قورمه‌سبزی بپزم. میگفت میخوام فردا که اومدم خونه بوی قورمه‌سبزیت کل ساختمونو برداشته باشه‌ها :)))

بوی قورمه‌سبزیم کل خونه رو هم برنداشته هنوز!!! :))



کار آشپزخونه و پذیرایی نسبتا تموم شده. حوصله‌م نمیشه برم سراغ اتاقا و سرویسا!!! :/ درسته اینجا ته دنیاس، ولی به خاطر اسباب‌کشی هم که شده کاش یه مدت طولانی اینجا میموندیم!!! :/

  • ۱۳۸ نمایش
  • خاطره ها
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ۱۳ نظر

خانومه اومده میگه وااای محیط اینجا خیییلی بده! حالا یه مدت بگذره خودت میفهمی. اصلا با هیشکی رفت و آمد نکنیا! اصلا با همسایه‌ها دوست نشیا. اینجا همه گرگن تو لباس میش!!

همینطوری متعجب بهش گوش میدادم! این حجم از نارفاقتی و نامردی‌ای که تعریف میکرد برام عجیب بود... تا اینکه چندتا مثال زد:

" مثلا همین دوست من، ساعت یازده و نیم شب میخواسته جارو برقی بکشه ازش شکایت کردن! حالا میگه فقط صبحا جارو میکنم و شب هر چقدم خونه‌م کثیف شد میذارم واسه صبح!

یا از یکی دیگه از دوستامم شکایت کردن، هر چی میگه خب بابا بچه‌ست، دوس داره صدای کارتونش زیاد باشه، گوش نکردن که، بیرونشون کردن از شهرک!! "

از اینجا به بعد مدل تعجبم عوض شد! و به این فک کردم که چقددددر بعضیا مفهوم آپارتمان رو نمیفهمن! از اینجای حرفاش به بعد به حجم بی‌فرهنگی فک کردم!!! :/

  • ۵۳ نمایش
  • خاطره ها
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۵ ۳ نظر

یه چیزایی هست تو ساختمون، بهش میگن داکت... یه اتاقک کوچولوعه که لوله‌ها و سیم‌کشی‌ها و کانال کولر و... رو ازش رد میکنن و جلوش دیوار میچینن، فقط یه دریچه کوچولو بعضی جاها میذارن که اگه مشکلی پیش اومد بشه حلش کرد...

بعد من یه مدت تو یه ساختمونی کار میکردم، (زمان بلاگفای مرحوم!). اون موقع یکی از همین داکت‌ها توی یکی از اتاق‌خوابای طبقه هم‌کف بود، که همه لوله‌های توالت و سیفون از توش رد میشد!!! یادمه سرپرست کارگاه به طراح گفت: "بیچاره اونی که این واحدو بخره!" و طراح گفت: "بده؟ بعضی وقتا فقط صدای آبشار میشنوه!!" ...

این روزا هر بار که تو آشپزخونه صدای آبشار میشنوم با اون بنده خدا که اون واحدو خرید همزاد پنداری میکنم :/

ولی خداییش شبیه آبشار نیست صداش!!! :/


+ تقریبا دو هفته‌س خونه رو تحویل گرفتیم و هنووووز قابل سکونت نیست! :))) بعد مامانم اصرار داشت با بابا بیان کمک! خبر نداشت اینجا هر روز یه چالش جدید داریم! بعد فک کن یه درصد آقای پدر حوصله همچین چالشایی رو داشته باشه :دی


++ به جو گفتم بیا تو وبلاگ خودم مطلب بنویس. گفت نه من میخوام خودم وبلاگ داشته باشم!! حالا چند روزه دنبال آواتار میگرده! یعنی حساسیتشو تو انتخاب این چیزا که میبینم، یهویی ناخوداگاه کمرم صاف میشه و گردن و دماغ و اینا همش با زاویه ۴۵ درجه به سمت سقف قرار میگیره! حس میکنم خیلی خفن بودم که منو انتخاب کرده آخه :)))))))))

  • ۱۵۷ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۱۶ نظر

جو گفت امروز شیشِ شیشِ نود و هفته.

گفتم کاش شیشِ شیشِ نود و شیش بود! ^__^


امروز یه مناسب مهمه ^__^

خدا رو شکر ❤

  • ۷۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۱ نظر

گفته بودم فعلا قصد ندارم به کسی بگم خونه گرفتیم، تا از زیر سوال جوابا در برم و با آرامش وسایلمو جا بدم... دیروز جو در حالی که روی مبل خونه رفیقش لم داده بود، گفت پیام دادم به مامانت تشکر کردم بابت جهیزیه!! ○_○

الانم برگشته میگه یادم باشه فردا از مامانت تشکر کنم بابت کلم‌پلو!!! :/ کلم‌پلو؟!!! بعد دو مااااه؟!!!! خییییلی خودشیرینی جو! خجالت بکش! ://

  • ۱۴۰ نمایش
  • مستر جو
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۱۲ نظر

۱. آب‌گرمکن انگار خراب بود. آب اصلا گرم نمیشد. المنت خریدیم براش. جو بازش کرد. نمیدونم اگه تو شهرای دیگه هم آب‌گرمکنو باز کنی اوضاع همینه یا نه، ولی اینجا وقتی آب‌گرمکنو باز میکنی با صحنه عجیبی مواجه میشی!! یه چیزی شبیه شیرکاکائو ازش میریزه بیرون!! اونقدررر شبیه که آدم هوس شیرکاکائو میکنه حتی!! بعد کل آشپزخونه و کابینتا به گند کشیده میشن.

خلاصه که بعد همه این اتفاقا، بازم آب گرم نمیشد!! جو بعد کلی کلنجار رفتن با آب‌گرمکن متوجه شد که اون پریزی که دو شاخه آب‌گرمکنو توش میزدیم نمیدونم فاز و نولش چی‌ به چیه و باس دو شاخه رو بزنیم تو اون یکی پریز!! و در واقع آب‌گرمکن از اولشم سالم بوده!!! ://


۲. کابینت واسه گاز صفحه‌ای نذاشتن. کل شهرو گشتیم، همه کابینتا کوچیکن و عرضشون به گاز صفحه‌ای نمیخوره. رفتیم بگیم بسازن، یه کابینت فلزی، از این دو درا، میگه ۶۰۰ هزار تومن!! ://

جو گفت بیا بریم این گازو پس بدیم از اون گاز وایساده‌ها بخریم! :)))


۳. خونه‌هه پرده نداره. هی همش مجبور بودم روسری سرم کنم. جو گفت دو تا ملافه دارم ولی آرم نیرو دریایی روشه، گفتم عیب نداره برو بیار وصل کن فعلا.

از بیرون خیلی خنده‌دار شده!! قشنگ معلومه ملافه زدیم :)))


۴. اومدم ظرفا رو بچینم تو کابینت، یادم افتاد باید قبلش بشورمشون. اومدم بشورمشون دیدم آب همچنان رنگ چاییه! (البته رنگ یه چیز دیگه‌س بیشتر! :))) ) همش حس میکنم با اون آب اگه بشورم ظرفا کثیف‌تر میشن!! :/


۵. جو یکی دو شب پیش به سرش زده بود وبلاگ درست کنه! بعد داشت میپرسید که بقیه چجوری باهات آشنا میشن که بیان وبتو بخونن؟ گفتم خب باید بری وبشونو بخونی و کامنت بذاری تا یواش یواش باهات آشنا بشن و اونام بیان وبت. حقیقتا جمله‌ش یادم نیست! یه چیزی تو مایه‌های این بود که حوصله‌ش نمیشه این پروسه رو بگذرونه! خلاصه که بهش گفتم بیا تو وب خودم بنویس اینجا همه میشناست :))) کارای اسباب‌کشیمون که تموم شد یادم بندازید که یادش بندازم! :))


۶. هنوز به مامانم‌اینا نگفتم خونه رو تحویل گرفتیم! گذاشتم هر موقع اسبابمونو کامل چیدیم بعد بگم! مامان‌اینا به "تند تند همه‌چی رو جا بده، بعد دوباره وسایلو در بیار بذار سر جای خودشون" معتقدن و من به " از همون اول هر چیزیو سر جای خودش بذار هرچند که طول بکشه" معتقدم. واقعا هم اعصابشو ندارم که هر روز جواب پس بدم که چرا هنوز وسایلمو جا ندادم!


۷. دوستای جو معمولا تا قبل بچه‌دار شدن یکی از اتاق‌خوابا رو خالی ول میکنن. توش جاروبرقی و اتو و اینجور چیزا میذارن فقط. ما تصمیم گرفتیم اون اتاقو کارگاه کنیم! ^__^ بیشتر از همه واسه اون ذوق دارم!

  • ۱۴۸ نمایش
  • خاطره ها
۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۳ ۱۳ نظر