در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۶۰ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم...

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن...

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود...

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! :)


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

  • ۱۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۲۶ نظر

امروز دو تا از بهترین دوستای دانشگاهمو دیدم....

یکیو بعد شیش ماه، یکیو بعد چهار سال!!

دیدنشون خیلی حالمو خوب کرد...

ولی از حرفاشون دلم گرفت!!

اینکه یه ریز از رفتن میگفتن...

از کشورا و دانشگاههایی که اپلای کرده بودن...

اینکه ...

یکی یکی دارن میرن...

و منِ تنها، روز به روز تنهاتر میشم :(

آره چهار سال بود ندیده بودمش، ولی بود... تو همین کشور، همین شهر،

میگفت کارش واسه آمریکا اوکی شده بوده،

ولی ترامپ اومده و همه‌چی به هم ریخته!!

اگه ترامپ نیومده بود این چهار سال میشد چند سال؟!!!

مرسی ترامپ!!!!!! (یه همچین دوست نامردی هستم!!!)

دلم تنگ شد واسه دانشگاه!!!! با همه بدیاش!!! دلم تنگ شد براش!!!


+ عنوان اسم جاییه که رفتیم!! چون یکی از صاحباش از دوستانم به حساب میاد خواستم تبلیغ شه براش!!!!

آدرسشم ستارخان، روبه‌روی خیابون ولیعصر یه چند تا مغازه میای پایین به سمت عفیف‌آباد!!! (به دوستم گفته بودم روبه‌رو ولیعصر، رفته بود روبه‌رو ولیعصر وایساده بود میگفت نیست!!!! یه ذره اینورترم نگا کن خب!!! :/ )


+ @پرتقال : کو جای کامنت گذاشتن؟!!!!!!

  • ۱۱۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۴ ۱۲ نظر
  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۷ ۲۱ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

  • ۲۲۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶ ۱۴ نظر

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!


+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

  • ۲۲۷ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ۲۵ نظر

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم... ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین‌ه... هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوریه و چی داریم و چی نداریم...
واسه هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره... این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه... سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو... با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید... در واقع من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم...
به ماهی و سبزه پلاستیکی... به سیب و سیر کائوچویی... به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم... مامان خانم همیشه میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه سبز کردن پیدا میکنه... یه چیزی که خوراکی نباشه... و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره ...
...
دونه دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد...

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان :)
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

  • ۲۹۳ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۶ ۲۰ نظر

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

  • ۲۱۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۲۲ نظر

مَطَلَب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست!


حافظ


+ وقتی وسط خونه‌تکونی کتاب مبانی رایانه سوم دبیرستانتو پیدا میکنی و میبینی آخرین صفحه‌ش این شعرو نوشتی!!! وای که چقد دلت تنگ میشه واسه خانم ارشاد، دبیر جیگر ادبیات دبیرستانتون!!! که همیشه با چه عشق و ذوقی بیتایی که دوس داشت رو میخوند و تو عاشقشون میشدی و اول و آخر و وسط و همه جای کتابات پر از شعرای دوست داشتنیِ خانم ارشاد بود!!!

  • ۱۸۸ نمایش
  • خاطره ها
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۵ ۱۷ نظر

آبجی کوچیکه: دلم میخواد یکی باشه که دوسم داشته باشه و به حرفام گوش بده!

من: خب منم دلم میخواد همچین کسی باشه، ولی نیست!

آبجی کوچیکه: خب من که هستم! ولی تو به من اعتماد نداری... میگی دهن لقّم!!



+ این بچه معمولا پستای خوبی میذاره... مث پست این بارش که حقشه لپاشو بکشم به خاطرش! ^__^


  • ۱۸۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۵ ۱۴ نظر

کوچه سیاه پوش یه پسر بچه شونزده هیفده ساله شده

که هیشکی نمیدونه تو مغز قاتلش چی میگذشت وقتی مغزشو نشونه گرفته بود!!

+ چی میگذره این شبا به مادرش؟!! :(

  • ۲۳۳ نمایش
  • خاطره ها
۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۰ ۲۵ نظر

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

  • ۲۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۱۶ نظر

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! :|

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! :| )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت... قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا ... وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد... گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم...

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!

  • ۲۴۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۲۱ نظر

1.دیروز آقای پدر رفت آبجی کوچیکه رو از مدرسه بیاره...

خیلی طول کشید...

وقتی برگشتن از آبجی کوچیکه پرسیدیم کجا بودین؟!!

گفت رفتم ماشین روندم!!!!! (چشاش یه برقی میزد که بیا و ببین!!)

آقای پدر گفت اول حسابی ترمز گرفتنو یادش داده، بعد گفته حالا گاز بده.

آبجی خیلی محکم گازو فشار داده و یه دفعه ماشین با سرعت زیاد رفته جلو!!

آقای پدر سریع ترمز دستی کشیده و آبجی هم زودی ترمز کرده!

بعد دیگه دستش اومده که چقدر گازو فشار بده و یه مسیری رو رونده...

احتمالا با همون برقی که موقع خونه اومدن تو چشاش بود!


+ بهش گفتم حالا میخوای جمعه هم بری رانندگی؟

گفت نه!

گفتم چرا؟! مگه باحال نبود؟

گفت چرا... ولی جمعه من میخوام بخوابم!

گفتم خب فک کن شیفت صبحی میخوای بری مدرسه!

گفت نمیتونم فک کنم! معلومه جمعه س!!! :)



2. به بهانه اومدن داییم اینا و عروس تازه شون فیلمای قدیمیمونو گذاشته بودیم...

تو سن 14 - 15 سالگی با یه سوییشرت رفته بودم برف بازی!!! بدون حتی دستکش!!!

حالا با همون سوییشرت تو خونه مون نشستم پست مینویسم!!!!در حالی که همه یه تک پوش آستین کوتاه پوشیدن و بدنشون گرمه... اما من شدم عین یه تیکه یخ! اکثر اوقات دمای بدنم فوق العاده پایینه!!!!!

نمیدونم ... شاید یه جور مریضیه... فک میکردم همیشه سرمایی بودم، ولی با دیدن اون فیلمه به نظرم باید یه فکری بکنم!!!!

 


3. یه اتفاقایی هست که هر چی عقب تر میوفته خوشحالتر میشی... اما بعد میگی که اگه همون موقع اتفاق افتاده بود الان تموم شده بود رفته بود!!

اصن خوب نیست که استرس و حال بد روحیم چند سالیه نمود جسمی پیدا کرده!!!! این وضعیت قاطی پاتی ای که یکی میگه سرما خوردگیه یکی میگه مسموم شدی، خودم میدونم از کجا داره آب میخوره!!!!

  • ۲۳۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۲۲ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

چند سال پیش دوستم با یکی از پسرای کلاسمون دوست شد.

بحث عشق و عاشقی و این صحبتا بود ... که بعدم به هم خورد و...

مفصلترش تو این پست هست.

جریان اینا که به هم خورد من تا سه چهار ماه خبر نداشتم.

بعد که با خبر شدم و به دوستم زنگ زدم دیدم حالش خیلی خرابه!

میگفت هنوز میرم عکسای تلگرام و واتس اپشو نگا میکنم!

حس میکنم با استاتوساش میخواد با من صحبت کنه و...

هر کار کردم راضیش کنم شماره پسره رو از گوشیش پاک کنه و از این وضع در بیاد نشد.

هیچی دیگه ورداشتم به پسره پی ام دادم!!

گفتم دیگه همه پلای پشت سرتو شکستی!

گفتم دیگه هیچی درست نمیشه.

پس بی زحمت آواتار واستاتوس عاشقانه نذار!

مرد باش و بذار فراموشت کنه!

پسره قبول کرد.

دختره یه چند روزی خیلی حالش بد بود...

میگفت نامرد شماره مو حذف کرده که نمیتونم آواتار و استاتوسشو ببینم و...

اما بعد یه مدت خوب شد

دل کند

تونست به بقیه خواستگاراش فک کنه

تونست شاد باشه

خب من حس میکرد در حق دوستم رفاقت کردم.

حس میکردم نجاتش دادم

و این حس با من بود تا روزی که دختره بهم پیام داد که نامزد شدن!!!! :/

الان من چیکار کنم؟!!!! :/

چجوری تو چشاشون نگا کنم! :/

خوب شد فحشی چیزی ندادم به پسره!!!!

  • ۱۸۸ نمایش
  • خاطره ها
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۴ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۲۱۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

این خوابایی که آدم چند بار میبینه، اینا جریان خاصی دارن؟؟؟

چیز خاصی میخوان به آدم بگن؟؟؟

من تا حالا چند بار خواب دیدم که چندتا واحد پاس نکرده دارم که باید برگردم دانشگاه!!

یا چندتا واحد حذف شده و باید به جاش واحدای دیگه پاس کنیم...

بارها این خوابو دیدم!!!

بارها و بارها!!

دیشب مثلا...

حتی واحدا اونقدر زیاد بود که باید چندتاشو هم ترم تابستون میگرفتم!

یا یه شب دیگه که کارت تغذیه‌م فعال نبود و مونده بودم با شکم گشنه‌م چه کنم!!

یا اون یکی شبه که تو ساختمون آموزش ولو بودم که تکلیف واحدای حذف شده رو مشخص کنم...

این همه تکرار چه مفهومی داره؟!! :/

  • ۱۶۴ نمایش
  • خاطره ها
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۸ ۱۳ نظر

+ آجی اون موقعی چی گفتی که من کلی خندیدم؟؟

- واسه چی میخوای؟؟

+ میخوام یادم بیاد که باز بخندم!! :)

- نه خیر میخوای بری بنویسی تو دفترت!!!

+ اممم خب آره... ولی یادم رفته!

- بهتر!!!!

+ :|

  • ۲۳۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۲۷ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰۵ نمایش
  • خاطره ها
  • حرفای دلم
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۱

دو تا پسر عموی دوقلو دارم که تو این پست در مورد یکیشون نوشته بودم...

اومده بودن خونه‌مون ،

یکی‌شون با آبجیم دست به یکی کرده بود و اون یکی رو بازی نمیدادن!

به اون یکی گفتم پس تو هم دعا کن بادکنکشون بترکه!!!!

حالا آبجی کوچیکه باهام قهر کرده!

میگه تو نمیدونی دعای بچه‌ها میگیره؟!!! 

:))

  • ۲۳۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۲۳ نظر
یه روز خانمی میره دانشکده پزشکی
میگه پسر من دانشجوی دکترای مکانیکه، میخوام براش دختر پزشک بگیرم!
شماره چندتا از دخترا رو میگیره،
از جمله خانم ایکس.
میرن خواستگاری و خانم ایکس نمی‌پسنده.
یه سال بعد پدر خانم ایکس زنگ میزنه به خانواده پسره.
می‌گه اگه پسرتون هنوز مجرده من دخترمو راضی کردم!!

+ هفته پیش عروسیشون بود!
++ یعنی مرسی مامان پسره، مرسی بابای دختره!!!!
  • ۲۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۶ ۴۱ نظر

روزنامه‌دیواری کامل شده رو گرفتم جلو بابام و گفتم چطوره؟

یه نگاه انداخت و گفت: دلم میگیره وقتی این کاراتو میبینم! که هیشکی تو این مملکت نیست قدر بدونه!

یه بغض سنگینی نشسته بیخ گلوم!

نه اینکه حالا روزنامه‌ه چه تحفه‌ای بود... نه...

این "این همه تلاش کردم و هیچی نشدم"ه داره خفم میکنه!

  • ۳۰۹ نمایش
  • خاطره ها
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴ ۳۴ نظر

در راستای این پست سناتور تد! (چه تحویلش گرفتم! ^__^ همون تد خودمونو میگم! :))) )


مامانم قبل مدرسه بهم خوندن و نوشتن یاد داده بود...

به علاوه اینکه من از اون دست بچه‌هایی بودم که کل رشدمو تو دبستان انجام دادم!!! :/

یعنی الان یه صندل دارم مال عروسی داییم، چهارم بودم... هنوز اندازمه!!!

اصن وقتی میگم دوران دبستان از دوران طلایی زندگیم بود‌، جای تعجب نداره!!!

حس خفن خوش قد و قامت بودن که فقط تو همون دوران دبستان داشتمش، واقعا حس خوبی بود!!! ^__^

امممم خب از اصل داستان دور شدیم!!

داشتم میگفتم که من کاملا با سواد بودم وقتی رفتم اول...

در واقع هر چی سعی کردیم جهشی برم دوم موفق نشدیم.

خلاصه روز اول مدرسه‌ها، معلم اومد سر کلاس و من اصلا یادم نیست چی گفت و چی پای تخته نوشت و چیکار کرد!!!! نمیدونم حواسم کجا بود!!

فقط یه کلمه شنیدم که گفت به خودتون سرمشق بدین!

منم تند تند اون کلمه‌هایی که مامانم همیشه بهم سرمشق میداد رو نوشتم!!!!!

بعد دیدم همه بچه‌ها یه عالمه اااااا نوشتن تو دفتراشون!!!! :/

معلممون تا مدتها فک میکرد من ردی‌ام!! :))

میدونم خیلی خاطره ماستی بود! ^__^

  • ۲۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶ ۲۵ نظر

1.بعد از ماجرای اون روزنامه دیواری، آبجی کوچیکه یه ریز بهم میگفت تو چرا واسه من روزنامه دیواری درست نمیکنی!!

بیا واسه حجاب درست کن!

بیا واسه نمیدونم چی چی درست کن!

خلاصه که بهش وعده 22 بهمن دادم...

اما چقققققدر زود میگذره این دنیا!!!! O_o

خلاصه که واسش درست کردم! (کلیک)

ولی نمیدونم تو اون کادرا چی بنویسم!!!! :/



2. میدونستین مورچه ها لواشک دوس دارن؟!!!!!! :|

لواشک واسه آبجی کوچیکه بده!

هر بار میخوره دل درد میگیره...

یواشکی یه تیکه لواشک خوردم و بقیه شو گذاشتم زیر بالشم...

مورچه های بیشعور اومدن لوشکمو خوردن!!!

انگار نه انگار دهنی بوده!!! :/

حالا اون هیچی... با این همه مورچه تو اتاقم چه کنم؟؟؟!!!


3. بعضیام هستن که ازشون خیلی عصبانیم!!!! :(

  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۳ ۳۶ نظر

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۵۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۳۳۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۵ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۳۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۲۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۴۲۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر