در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۱۲ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

جو یه رفیق خیلی شفیق داره که کورد هستن.

این سری که داشتیم از شیراز برمیگشتیم، سر راه رفتیم بندر، خونه این دوستش.

خیییلی باحال و خودمونی بودن!!

یعنی من بعد شام داشتم ظرف میشستم، آقاهه بدو بدو استکانا رو هم آورد که جا نمونه!! ^__^

یا به خانمش گفتم بهم آب بده، تو یه لیوان دسته دار آب ریخت آورد! بعد گفت دیگه خودمونی هستیم بشقاب نیاوردم!! :))

خلاصه که خیلی دوست داشتنی بودن این دو تا :)

یه جا خانمش داشت در مورد تعصب باباش نسبت به لباس کوردی میگفت. گفت بابام روز عروسی‌مونم میخواست با ...  بیاد!! (یادم رفته کلمه‌هه چی بود!!)

گفتیم چی؟!!

گفت شلوار شیرازی!!

جو گفت چی؟!! O_o

گفتم شلوار کوردی منظورشه!!


اونا کورد بودن بهش میگفتن شلوار شیرازی! بعد ما میگفتیم شلوار کوردی!



+به نظرم خیلی بی‌نمک تعریف کردم :/

  • ۱۲۶ نمایش
  • خاطره ها
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۰ ۱۶ نظر

سرویس خوابمو از شیراز گرفته بودیم. سرویس خوابای اینجا رو دوس نداشتیم چون.

این سری که رفته بودیم شیراز، وسط اون همه بل بشو و سر شلوغی، دنبال یه راهی هم بودیم که سرویس خوابو بیاریم اینجا.

دو تا راه گذاشتن جلو پامون.

یکی کرایه یه وانت، که با انصاف‌ترینشون میگفت ۸۰۰ تومن.

یکی هم باربری، که میگفتن ۳۰۰ میشه حدودا.

نگران بودیم سرویس خوابمون تو باربری خراب بشه. که یه آقایی که ازش میز تلویزیون گرفته بودیم کلی راهنمایی‌مون کرد که فلان کنید و چنان کنید که سالم برسه به دستتون.

خلاصه وسایلو سپردیم به باربری و اومدیم خونه.

امروز بارمون رسید.

هزینه بار از شیراز تا زاهدان شده بود دویست و خورده‌ای، و از زاهدان تا اینجا بیش از سیصد تومن.

با هزینه کرایه وانت از خونه تا باربری شیراز و از باربری تا خونه اینجا، حدود هفتصد تومن پیاده شدیم :/

تازه چرم تاج تخت هم پاره شده :(

شاید اگه آدم قبل بودم، الان کلی حرص میخوردم که چرا قبل اینکه حتی جهیزیه‌مو تو خونه‌م بچینم اینطوری شد. ولی در واقع بیشتر حرص میخورم که چرا اینقدر پول دادیم!! :دی

( جو میگفت همیشه برام سوال بود که چرا مینویسی دو نقطه دی، چرا نمینویسی دو نقطه آبان؟!! :)))) )

این چند ماه آدمایی رو دیدم که روحشون خیلی بزرگتر از خونه زندگیشون بود. و آدمایی که مرامشون گیر چهارتا کاسه بشقاب بود!! دیدم چقد گروه اولو بیشتر دوس دارم. دلم میخواد یاد بگیرم دلم گیر چهارتا وسیله نباشه...


  • ۱۶۳ نمایش
  • خاطره ها
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹ ۱۷ نظر

امروز تولد آبجی کوچیکه‌س. ولی دیگه آبجی کوچیه کوچیک نیست!! این سری که رفته بودیم شیراز یه پا خانوم شده بود برا خودش. رفته از این مانتو بلندا خریده! چه زود گذشت...


ته‌چین درست کردم برای اولین بار. مامان خانوم ته‌چین دوس نداشت، نمیپخت هیچ وقت. ندیدم تا حالا ته‌چین درست کردنو. میترسم زیادی شفته شده باشه!


خیلی کار سرم ریخته. خیییلی کار. وسط این همه به هم ریختگی و خستگی راه، سوالی که همش ذهنمو مشغول کرده اینه:

خدا جون انصافا چرا واسه زنا سیبیل آفریدی؟!! :// 


جو پست قبلی رو خونده و میگه ول کن این سیاستو!! میگم خب تو که همش میگی حرفای حال بد کن نزنیم... تو وبلاگمم که میگی ننویسم... غم‌باد میشه‌ها!!


مغزم قر و قاطی و آشفته‌س...

  • ۱۳۷ نمایش
  • خاطره ها
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۶ ۱۱ نظر

چند روزیه جو مرخصی گرفته و اومدیم شیراز.

خیلی کارا داشتیم که باید انجام میدادیم، به یه مقادیریش رسیدیم و به یه مقادیریش هم نه... اما در کل سرمون خیلی شلوغ بود. اونقد که چند دقیقه وقت خالی هم که پیدا میکردیم یه گوشه خوابمون میبرد!!

اینا باعث شده یه کم دور بشیم از هم! کمتر وقت بگذرونیم با هم... کمتر حرف بزنیم با هم...

اینا باعث شده دلتنگ بشم برای "ته دنیا" و خلوتای دو نفره‌مون!!

اینجا، وسط جمع، خیلی بیشتر احساس تنهایی میکنم ...

  • ۱۳۵ نمایش
  • مستر جو
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۰ ۱۱ نظر

نوشته بود پزشکای جدید خیلی طفلکی‌ان...

چون هر کی مریض میشه با خودش میگه میرم تو نت سرچ میکنم، دکتر برم واسه چی؟!


توی یه کانال تلگرامی عضو بودم... یکی از همون کانالای زنونه‌ای که اتفاقا خیلیم مسخره‌ش میکردن!! اما من گاهی مطالبشو میخوندم! یه بار در مورد یه بیماری حرف زده بود، بیماری‌ای که من واقعا حس میکردم علائمشو دارم.

خلاصه بعد یه مدت رفتم پیش یه پزشک متخصص. بهش گفتم من حس میکنم این مشکلو دارم. بدون اینکه معاینه کنه، جوری جوابمو داد که انگار یه آدم کودن داره کلمه‌ای که معنیشو نمیدونه به کار میبره!!

فک کردم شاید واقعا دارم اشتباه میکنم... بالاخره دکتره دیگه...

گذشت و گذشت و مشکل من روز به روز حادتر شد. روحیه‌م داغون بود. یه روز اسم اون بیماری رو توی نت سرچ کردم و دیدم هووووو یه عااالمه سایت هست که در مورد علائم این مشکل نوشتن! از جو خواستم این سایتا رو مطالعه کنه. اونقدر علائمم مشهود بود که جو هم خیلی راحت متوجه شد که من همچین مشکلی دارم.

اینجا رفتم دکتر... دکتر مشکلمو تشخیص داد. اما راه حلی براش نمیشناخت! (باز خدا خیرش بده که مثل اون یکی دکتر منو نپیچوند!!)

ازش خواستم عملم کنه. درمان نبود، ولی میتونست یه پله باشه...

مشکلم حل نشد که نشد!!

تا اینکه چند وقت پیش که داشتم دنبال دستور یه غذا میگشتم با یه سایت آشنا شدم.

یه انجمن پر از کسانی که مشکل منو داشتن. پر از کسانی که دکتر دردشونو تشخیص نداده بود!! کسانی که سالهاست با این مشکل دست و پنجه نرم کردن.

داشتن به هم کمک میکردن برای درمان. خیلیاشونم درمان شدن!!!

برام دعا کنید!! که با کمک این غیر پزشک‌های طبیب(!) مشکلم حل بشه.

  • ۲۲۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۹ ۱۸ نظر

چند وقت پیشا جو بهم گفت که وقتی یه پیام منفی به ناخودآگاهت میرسه، باید ۱۷ بار پیام مثبت به ناخودآگاهت بدی تا اون پیام منفی رو خنثی کنه.

شوخی شوخی بهم گفت "دوسِت ندارم"

مجبورش کردم ۱۷ بار بگه دوسم داره تا اثر اون پیامش حنثی شه!! 😆😆😆

حالا هر چی بهش میگم بگو دوسم نداری زیر بار نمیره :/

  • ۱۴۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۱۱ نظر

ترم یک، فیزیک یکو افتادم!!

فیزیک یک برای عمران درس مهمی نیست، پیش‌نیاز آزمایشگاه فیزیکه فقط.

ولی واقعا به طرز احمقانه‌ای افتادم!!

چند ترم بعد دوباره با همون استاد گرفتمش.

یکی از دخترای هم‌ورودیم هم اومد نشست کنارم و پرسید استاد خوبیه؟ *

گفتم: اصصصصصلا!! خیییلی بی‌سواده! اصلا بلد نیست برگه تصحیح کنه!** اصلا خوب درس نمیده! اصلا...

خلاصه حسابی استاده رو تخریب شخصیت کردم.

بعد...

استاد وارد کلاس شد.

قبل هر کاری، رو کرد به اون دختره و حال باباشو پرسید!!!! 😨😨


* نوبت دومی بود، فیزیکشون با یه استاد دیگه بود.

** خودش دید که واسه میان‌ترم، استاد به من گفت امتحانتو افتضاح دادی! بعد برگه‌مو که با خود استاد بررسی کردیم من ماکسیمم کلاس شدم!!

  • ۱۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۷ ۱۱ نظر
پسر یکی از اقوام، با دختر هم‌کلاسیش ازدواج کرده بود. دختره یه بار واسم تعریف کرد که چجوری تحقیق کرده بودن و حتی باباش سابقه پدرشوهرشو توی بیمه هم درآورده بوده که ببینه آدم خوش حسابی هست یا نه و...
خلاصه قرار شد ما هم بریم تحقیقات درمورد جو...
شهر محل زندگی جو اینا دو ساعت تا شیراز فاصله داشت. و خب تا قبل از اینکه بیام "ته دنیا" اونجا "دور" حساب میشد! :))
نشستیم گفتیم خب، ماه رمضونه و اگه از صبح بخوایم بریم اونجا روزه‌هامون خراب میشه، بعد از ظهرم که انصافا جون نمیمونه واسه آدم ... پس تحقیقات موکول شد به بعد ماه رمضون.
بعد جو هر روز زنگ میزد که "رفتین تحقیق؟؟؟" منم میگفتم "بعد ماه رمضون" و این مکالمه کل ماه رمضون، یه روز در میون تکرار میشد! ( چون جو اون موقع دریا بود و یه روز در میون میتونست تماس بگیره)
آقا ماه رمضون تموم شد و باز ما نشستیم گفتیم خب! جو اینا همشهری پدرزن عموی شماره ۲ هستن! و عموی شماره ۲ خیابونای اون شهرو خوب میشناسه. پس با عموی شماره ۲ بریم تحقیق!
 حالا عموی شماره ۲ یا سر کار بود یا ماموریت.
آقا خلاصه کنم یه کم!! تا ما رفتیم تحقیق خیلی طول کشید! جو هم همش حرص میخورد!
خلاصه که ما دو تا خونواده، به صرف پیکنیک و تحقیق، رفتیم شهر جو اینا!! :)
خلاصه رسیدیم و بند و بساط پیکنیکو پهن کردیم و بابا و عموی شماره ۲ و آقای برادر رفتن تحقیقات...
بعد یکی دو ساعت دیدیم در حال غش‌غش خنده دارن میان!!
حالا داستان چی بوده؟؟ ...
آقا اینا با کلی مکافات کوچه جو اینا رو پیدا میکنن، چون عموجان فقط سمتای خونه پدرزنش‌اینا رو بلد بوده! بعد میبینن یه خانومه داره میاد سمتشون. آقای پدر الکی میگه "این مادرشه!" عموی شماره ۲ باور میکنه. تا خانومه میرسه شروع میکنه احوال‌پرسی!! بعد خانومه هم از اون طرف شروع میکنه احوال‌پرسی!!! بعد آقای پدر که خیلی O_O بوده یهو میگه "عه حاج خانوم شمایید؟!!!!!!" بعد عمو O_o میشه و میگه مگه خودت نگفتی ایشون مادرشه؟!!!! و آقای پدر میگه من شوخی کردم!! :/
بعد برگشتن به مامان جو گفتن خب دیگه شما برید خونه! تا ما تحقیق کنیم!!!
هیچی دیگه، جونم براتون بگه که عصرشم پاشدیم دسته جمعی رفتیم خونه جو اینا!!!
و به قول معروف، نه چک زدن نه چونه عروس اومد تو خونه!


+ یه چند تا خاطره ننوشته هست، که یواش یواش میخوام بنویسمشون. :)
  • ۱۶۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۴ ۱۵ نظر

اینو واقعا روم نشد توی پست روز عروسی بنویسم!!

نمیدونم چقد برای شما خنده‌داره... ولی موقعیت خیلی ضایعی بود!! الان یادم میوفته هم خنده‌م میگیره، هم واقعا خجالت میکشم!! :)))


من واقعا دلم میخواست ماشین خودمون ماشین عروس بشه... ولی خب نظر همه این بود که ماشین عمومو گل بزنن... یکی دو بار هم رفتیم با ماشین عمو جان دور زدیم تا مثلا قلق‌ش بیاد دست جو.

اما روز عروسی...

خب مث همه عروس و دومادا... جو اومد جلوی آرایشگاه منو سوار کرد و رفتیم باغ واسه فیلم و عکس. وقتی خواستم از ماشین پیاده شم در باز نشد. جو ریموتو زد و درو باز کرد و خلاصه پیاده شدم.

بعدشم که باز مث همه عروس دومادا چند ساعتی تو شهر ول چرخیدیم تا فیلم‌بردار اجازه بده بریم تو سالن.

وارد حیاط تالار شدیم.

دوربین فیلم‌بردار روشن

همه مهمونا تو حیاط

جو از ماشین پیاده شد

مث همه دومادا اومد که درو واسه عروس باز کنه

در باز نشد!!!!

هی اشاره میکرد درو باز کن!!

هی من نمیدونستم قفلش چجوری باز میشه.

هی میگفت اون دکمه سیاهه کنار دستگیره رو بزن!!

من دکمه سیاه کنار دستگیره راننده رو میدیدم، ولی اینوریه رو نمیدیدم!! 🙈🙈

وای خیلی طول کشید تا پیاده شدم!! :))))

همه هم فهمیدن بلد نبودم درو وا کنم!! 😅😅


هر وقت یاد اون لحظه میوفتیم جو باز حرص میخوره! :)))) هر بار هر کاری رو نمیتونم انجام بدم میگه "تو همون عروسه نیستی که نمیتونست در ماشینو باز کنه؟!!" :)))

حالا جالبه داداش کوچیکه جو همیشه بهش میگفته زن خنگ نگیر!! بعد که میان خواستگاری من، بهش میگه این دختره مهندس عمرانه، پس خنگ نیس!  آخ آخ!! وقتی یادم میاد برادرشوهرمم اون شب تو حیاط بود... 🙈🙈🙈🙈🙈 :)))

  • ۱۸۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۱۳ نظر

میخواستم حلوا کاسه شیرازی درست کنم

یادم رفت روغن بریزم!!

حالا شبیه ماستی شده که مزه حلوا میده!! 😅😅😅😅😅

  • ۱۲۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ ۱۰ نظر

یه ماهه یه مارمولک تو دستشویی این خونه داره زندگی میکنه!!

شایدم بیشتر از یه ماه باشه... از وقتی ما اومدیم این اینجا بود.

کلا این خونه فک کنم رو سرزمین مارمولکا بنا شده... انواع مارمولکو من اینجا دیدم!!

کوچولو، بزرگ، چاق‌، لاغر، سیاه سوخته، شیشه‌ای!!

به جو میگم بیا اینا رو بکش!

میگه اینا چیکار به تو دارن؟!! مارمولک آدم میبینه فرار میکنه مث سوسک نیست که!!

بعد چند وقت پیش یه سوسک دیدم صداش کردم میگم بیا اینو بکش!

میگه گناه داره!! :/

میگم ای بابا این که دیگه سوسکه!! بکشش تو رو خدااااا!

سوسکه رو کشته، نچ‌نچ‌کنان سرشو تکون میده میگه ببین به خاطر تو یه موجود جون‌دارو بی‌جون کردم!! :||

بعد اون روز میگفت خرمشهر که بودم گربه‌های محله از آدما نمیترسیدن. منم چند بار بهشون سنگ زدم! دیگه هر وقت منو میدیدن فرار میکردن!!

گفتم پ فقط واسه من تریپ حمایت از حقوق جانوران برداشتی؟!! یه ماهه هر بار میرم سرویس با این مارمولکه چشم تو چشم میشم! :///

میگه دیگه توبه کردم آخه!


+ نشستم چندتا از سوتی‌های خودم و دوستامو واسه جو تعریف کنم، سوتیای دوستاشو که تعریف کرد اصلا غلاف کردم!!

چقد خشنن این پسراااااا !! O_O


++ دو سال پیش شاتل یه طرحی داد که بیست تومن میدادی، سیزده روز عید تا ۵۰۰۰ گیگ میتونستی دانلود کنی!!

حدود سیصد گیگ سریال کره‌ای دانلود کردم 🙈🙈🙈

حالا سلیقه‌م عوض شده! ولی زورم میاد پاکشون کنم!! کل عیدو داشتم دانلود میکردم ://

  • ۱۴۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۵ ۱۷ نظر
یه قانون دارن جو و خواهر برادراش به اسم گُتیسم. این قانون از این قراره که هر چی بزرگتر گفت کوچیکتر باید بگه چشم!! بعد همه‌شونم عمل میکنن به این قانون!!! یعنی مثلا در میزنن، هر کدوم به بچه بعد خودش میگه پاشو درو باز کن! دیگه بستگی داره اون لحظه کوچیکترین فرد موجود کی باشه! :))
جو میگفت یه سری داداش کوچیکه‌ش که تو یه شهر دیگه درس میخونده زنگ میزنه خونه میگه شارژرمو جا گذاشتم. فردا فلان رفیقم داره میاد اینجا بده بیاره. بعد از اینکه جو شارژرو میفرسته دوباره داداشش زنگ میزنه میگه گوشی من نوکیاس، چرا شارژر سامسونگ فرستادی؟!! جو میگه: هر چی بزرگترت فرستاده استفاده کن، اعتراضم نکن!!! :|
هارد اکسترنالامون پر شده. میگه این سری که رفتیم شیراز هارد داداشمو میگیرم هارد خودمو میدم بهش! میگم خب اون شاید خودش لازم داشته باشه! گناه داره بگیری ازش. میگه وقتی بزرگتر هارد لازم داره کوچیکتر باید بگه چشم!!! :|
دیکتاتوریه رسما! :)))
به جو میگم تو چرا وبلاگ نمینویسی؟ میگه حرفی واسه گفتن ندارم!!
عزیزم تو خود سوژه‌ای! ^__* :))


+ چند روزه میخوام اینو بنویسم هی یادم میره!!
چند روز پیش آبجی کوچیکه زنگ زده میگه "آجی رونالدو و نیمار و فلانی و فلانی حذف شدن!! همه‌شونم میخوان از تیم ملی خدافظی کنن!"
حالا من اصلا اون فلانی و فلانی رو نمیشناختم، اسماشونم یادم رفته!! گفتم "عه. رونالدو هم میخواد خدافظی کنه؟"
گفت "وای آره. حالا دارن باهاش صحبت میکنن منصرف بشه!!"
بعد اون روز جو به من میگه " فینالو میبینیم ولی!! .... اگه یادمون بود... اگه حسش بود"!!!
ما دوتا کلا دو تا و نصفی بازی دیدیم از جام جهانی!! اونم بازیای ایران بود! :))
اونم فقط اسم سردار آزمونو بلدم و بیران‌وند!
فک کنم جزو اقلیت‌های جهان باشیم ما دو تا :)))


+ دنبال دستور یه غذا میگشتم، وارد یه سایتی شدم، از اینایی که تاپیک میذارن ملت میان زیرش جواب میدن. یکی از تاپیکا در مورد بدترین سوتی زندگی بود!! بعضی از خاطره‌ها خیلی بامزه و خنده دار بود! پاشین یه چالش راه بندازین سوتیاتونو بگین! یکم از این فضای خمودی در بیایم :)
  • ۱۶۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۰ ۱۲ نظر

باربارا دی انجلس، تو کتاب "رازهایی درباره مردان..." میگه که وقتی یه مرد میگه ده دقیقه دیگه اونجام، منتظر نباشید که راس ده دقیقه اونجا باشه!! مردا حساب و کتاب زمانی دقیقی ندارن. شاید بگن ده دقیقه، و یک ساعت بعد اونجا باشن، و فک کنن که دیر نکردن حتی!!

همین لیدی باربارا، تو کتاب "رازهایی درباره زنان..." میگه که، زمان برای زنان ده برابر طولانی‌تر میگذره. یعنی اگه شما بری مسافرت یک روزه، همسرت حس میکنه ده روزه که ندیده‌تت!!!


جو گفت "امروز دو سه ساعت دیرتر میام"

هر روز دو میومد.

ساعت پنج دقیقه به نه شده!!!

هوای خونه سنگینه!!

  • ۲۰۰ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۵ ۱۶ نظر

چند سال پیش با دوستای دبیرستانم دور هم جمع شده بودیم.

یکیشون که متاهل بود و خارج از کشور زندگی میکرد جمله‌ای گفت که خب اون موقع واسه من قابل درک نبود...

گفت " تا مجردین با دوستاتون برید سفر، برید بیرون، برید کلاس، فیلم ببینید، هر کاری که دوست دارید بکنید... چون بعد ازدواج هیچی بدون همسر دلچسب نیست!!"

یه خواستگار داشتم که شغلش اینجوری بود که بیست روز میرفت عسلویه و بیست روز خونه بود. یادمه اون موقع فک میکردم که عه چه خوب... بیست روز میتونم پیش خونواده خودم باشم!!!

یا وقتی دیدم جو ماموریتای چند هفته‌ای و دریاهای چند ماهه داره، فک میکردم این یه موقعیت خوبه که میتونم یه مدت خونه باشم...

امروز جو قراره دو سه ساعت دیرتر بیاد خونه؛ نشستم فیلم ببینم، ولی فقط فولدرا رو باز کردم و بستم. آخرشم لپ‌تاپمو خاموش کردم!

گفتم تا بیاد لباسا رو اتو میکنم، ولی تنها کاری که تا الان کردم زل زدن به اتو و میز اتو بوده!!

و ایضا زل زدن به لباسای نشسته‌ای که میخواستم امروز بشورم!!

و فک کردن به اینکه " چه خوبه اگه پاشم اون خربزه تو یخچالو قاچ کنم که پای فوتبال با هم بخوریم"

و هییییییی زل زدن به ساعت و عقربه‌های سفیدش!

اسمشو رد کردن واسه دریای شهریور... از همین الان، قلبم زیر فشار دلتنگیه!!! چجوری تاب بیارم؟!

  • ۱۳۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۹ ۹ نظر

۱. جو: روح ما خنگه‌ها!!! خب ما خوابیدیم تو هم بگیر بخواب دیگه!!! :/


۲. جو: رفیقم پرسید مهریه رو چقدر گرفتید؟ گفتم ۳۱۴ تا. گفت واااای خیلی زیاد گرفته، چرا راضی شدی و ... گفتم تو چند گرفتی مگه؟ میگه ۳۱۳ تا!!! :|


۳. به جو میگم پایه‌ای مهریه‌مو بذارم اجرا، پولشو بگیرم بریم خونه بخریم؟! ^__*


۴. همیشه اول پست بنویسید بعد کامنت بخونید!!!! باحال‌ترین مطلبو یادم رفته!!! :///

  • ۱۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۹ ۱۴ نظر
مهران مدیری چند شب پیش توی خندوانه گفت یه احساسی داره شبیه احساس کیانوش توی برره!
چه کیانوش باشی توی برره، چه شیرفرهاد توی تهران؛ همین‌که بین یه عده‌ای باشی که تنها نقطه اشتراکت باهاشون "نفس کشیدن"ه، گاهی لازمه بگردی دوربینو زندگی‌تو پیدا کنی و بهش زل بزنی!
وقتی اطرافیانت اونقد توی بعضی رفتاراشون اشتراک دارن که به خودت جرات میدی بگی فرهنگشونه،
فرهنگشونه توی حیاط بیمارستان قلیون بکشن! هرچند این کار تو پارکای شهر تو هم ممنوع باشه!
فرهنگشونه کف بیمارستان بشینن!! هرچند به تو یاد داده باشن حتی به دیوار بیمارستان تکیه نکنی!
فرهنگشونه بهت زل بزنن و ازت بپرسن چه عملی داری؟ هر چند دقیقا دو دقیقه قبلش در جواب همین سوال گفته باشی این یه مساله شخصیه!!!
فرهنگشونه تو جیبای بزرگ لباسای محلیشون یه نوع خاصی از مواد مخدر باشه، که هر از گاهی یه تیکه‌شو بذارن تو دهنشون!!
فرهنگشونه بلند بلند آروغ بزنن!! :|
بعدم اسمشو میذارن مشکلات منطقه محروم!!
واقعا درست کردن دستگیره سرویس بهداشتی مگه چقدر هزینه میخواد؟
یا چقدر سخته که یه پرستار بفهمه که یه بیماری که تازه به هوش اومده نمیتونه پاشه راه بره؟!!
کمبود آب و گاز و امکاناتو خیلی راحت‌تر میشه تحمل کرد...
روز سختی بود اون روز...


  • ۶۵ نمایش
  • خاطره ها
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۲۶
لطفا با سواد باشید!!!
قبول دارم که گاهی نشونه‌های بعضی بیماریا مشابه بیماریای دیگه‌س.
ولی انصافا مشکلی رو که من با سرچ توی نت بهش پی بردم، و رفتم به دکتر میگم علائمی که من دارم مث فلان بیماریه و دکتر میگه نه بابا این چه حرفیه؟! و بهش میگم فلان مساله هم هست و باز دکتر میگه اونم عادیه،
 و من یک ماه رنج میکشم و تو این ناکجاآباد میرم پیش یه پزشک و عینا بهم میگه مشکلت فلانه و من میگم بله میدونم! زیاد درموردش مطالعه کردم!!
و میگم فلان علائم رو هم دارم و میشنوم که عادی نیست...
و نمیدونم چقدر میشه به پزشکایی که ته دنیا طبابت میکنن اعتماد کرد! با اینکه پزشک شیرازی پاک منو ناامید کرده، با اینکه تشخیص پزشکِ ته دنیایی به واقعیت چند ماهه من نزدیکتره... میترسم ولی!

+ قیمه‌م سوخت :'((
نشستم پای فیلم از غذا غافل شدم! امیدوارم قابل خوردن باشه! وگرنه سحری نداریم :((

++ کسی اینجا باقلاقاتق بلده؟؟ به سبک خود شمالیا...
  • ۲۰۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰ ۱۸ نظر

+ واسه امروز نوبت دارین؟

- نه امروز پر شده.

+ خب میشه من واسه فردا نوبت بگیرم الان؟

- نه نوبت جلوتر نمیدیم!

+ خب میدونید من باید از شهر ... بیام. میشه یه شماره تماس بهم بدین که تلفنی وقت بگیرم؟

- نه فقط حضوری

+ هر روز دکتر دارید؟

- هر وقت که شیف بیمارستانشون نباشه هستن.

+ یعنی چه روزایی؟

- معلوم نیست!



کنکوری که بودم از سهمیه مناطق خیلی شاکی بودم!! میگفتم خب چه فرقی داره؟ اونام همین درسا رو میخونن دیگه! یا میگفتم اینجا هم مدرسه‌هایی داره که دبیرای خوب ندارن و...

این روزا، اینجا دارم محرومیتو با پوست و استخونم حس میکنم!!

از آب و گاز و قطعیای برق که بگذریم، این روزا تو خیلی از شهرا میشه اینترنتی نوبت دکتر گرفت، ولی اینجا حتی معلوم نیست دکتر چه روزایی هست و چه روزایی نیست! باید ساعت دو خودتو برسونی واسه نوبت گرفتن و بعد تو هوای جهنمی اینجا، تا ساعت پنج بشینی تا دکتر بیاد!

شاید سهمیه مناطق محروم واسه این نبود که دبیرای اونا به اندازه دبیرای ما خوب نبودن، واسه این نبود که کتابایی که ما داشتیم اونا نداشتن.... شاید واسه این بود که بچه‌هاشون برن درس بخونن و برگردن شهرشونو آباد کنن!

که اگه برگردن...

که اگه تو دانشگاه چیزی یاد بگیرن...

  • ۶۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۲

در جام جهانی چشمان تو... من ایرانم در برابر اسپانیا


دعوت از لافکادیو و جولیک :)

  • ۴۱۴ نمایش
  • چالش
  • مستر جو
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۱۵ نظر

۱.دلم شروع کرده به تنگ شدن!! تا قبل عروسی انگار همه‌چی یه جور دیگه‌س! میدونی قراره برگردی، حتی اگه خیلی طول بکشه! ولی بعدش دیگه رفتی... شاید واسه همینه که دفعه قبل که اومدم اینجا و یه ماه و خورده‌ای موندم دلتنگ نشدم، ولی حالا بعد دو سه هفته...


۲. آبجی کوچیکه پرسپولیسی شده!! از اون دو آتیشه‌هاش!! از اونا که عکس پروفالشونو میزنن "پرسپولیسی‌ام" و میرن لباس پرسپولیسی میخرن!! و من حتی واسه دیدن جام جهانی برنامه‌ای ندارم!!! :/


۳.همکارای جو یه جوری دارن بچه‌دار میشن که انگار هر کی تا شهریور بچه‌دار نشه گیم‌اور میشه!! و در واقع همینطور هم هست!! هر یک سال خدمت تو منطقه خیلی محروم دو امتیاز داره، و بچه ۵ امتیاز!! و هر که امتیازش بیش، شانسش واسه خونه‌دار شدن بیشتر!!!


۴. عموم یه نقاشی واسم فرستاد، گفت خودم کشیدم. خب عموم نقاشیش خوبه، و اون تصویر اونقدررررر شبیه من بود که اصلا شک نکردم... بعد که گذاشتمش اینستا و به همه گفتم عمو کشیده، فهمیدم عمو باهام شوخی کرده بوده! :/ دیده بوده شبیه منه، واسم فرستاده... فک نمیکرده باور کنم خودش کشیده! :///


۵. ساحل اینجا، از ساحل تمام شهرای ایران قشنگتره!! اونقد قشنگه که هیچ ساحل دیگه‌ای برام قشنگی نداره!! بعد تازه خرچنگم داره ^__^

میدونستین خرچنگا بلدن رو به جلو هم حرکت کنن؟؟ ولی وقتی میخوان خیلی تند برن از بغل میدون!! و اگه بدوین دنبالشون خیلی تند میرن :))) موجودات با نمکی‌ان.

ساحل پر بود از خرچنگ اولش... ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم همه‌شون قایم شده بودن!! از بس دنبالشون دویده بودم! :دی


۶. نویسنده‌های "گیم آف ترونز" ذهن کثیف و وحشی‌ای دارن!!! کثیف و وحشی، اما به شدت خلاق!!!

به جو میگم حالا که من هم‌پای تو دارم گیم آف ترونز میبینم، بعدش تو هم با من هری پاتر ببین!! ^__^


۷. گشنه‌مه!! خریدا تموم شده و دیگه مسافر حساب نمیشم!

به جو میگم اگه نیت ده روز کنم و بخوام روزه بگیرم، دیگه نمازامو هم باید کامل بخونم!!! :(

میگه دیگه دوران خوشی تموم شد! :)))

  • ۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر