در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۳۷۶.

۱۷۷ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

چهل قانون عشق


روزی که خوندن این کتابو شروع کردم همش با خودم میگفتم وقتی تموم شد تو وبم معرفیش میکنم!!

بذار همه بدونن منم بلدم کتاب بخونم! :دی

همه کتابای دنیا رو که فقط واسه آووکادو ننوشتن که!

خلاصه یه مداد دستم بود و جمله‌های قشنگشو علامت میزدم!! اماااااا ...

توی پرانتز یه توضیح درمورد کتاب میدم و بعدش "اما" رو میگم!

( این کتاب درمورد اتفاقاتیه که بین شمس تبریزی و مولانا افتاده. و قوانین عشق، عشق به خداست)

خب دلم نمیخواد داستانو براتون لو بدم!

البته یه چیزایی رو همگی میدونیم دیگه!

اینکه شمس تبریزی درویشی بود که با مولانا آشنا شد. مولانا خیلی دوسش داشت. بعد یهو شمس غیبش زد و همین.

خب اونایی که میخوان کتابو بخونن بقیه پستو نخونن!!

اماااا آخر کتاب به شدت رو مخه!!!

یعنی روح نداشته فمنیستم چنان به جوش و خروش اومده که نگو!!!! :/

اصن باید با یکی درد و دل کنم واقعا!

البته زیاد نمیشه اطمینان داشت که داستان واقعیه! ( و منکر این هم نمیشم که در مجموع کتاب خوبی بود)

ولییی هم مولانا و هم شمس هییییچ ارزشی برای زن قائل نیستن!!!

با اینکه هر دو عارفن و به زعم خودشون خیلی از پله‌های تزکیه نفس رو هم طی کردن!

اما بذارید بهتون بگم که اگه شمس و مولانا همین شمس و مولانای توی کتاب باشن، هر دوشون آدمای مزخرفی بودن! :/

اول از مولانا میگم.

یه دانشمند معروف بوده توی شهرشون. که سخنرانیای زیادی در مورد خدا میکرده و مردم دوسش داشتن. اما همین آدم، به همسرش که کتابا رو دوس داشته و دلش میخواسته علم یاد بگیره حتی اجازه نمیده وارد کتابخونه‌ش بشه و به کتاباش دست بزنه!!!

بعد که شمس وارد خونه‌ش میشه و به دخترش علاقمند میشه با ازدواجشون موافقت میکنه، در حالی که دختره توی دو راهی اطاعت یا مرگ بوده (جمله خود کتاب)!!

بعد شرایط چی بوده!! شمس شصت ساله! با دختر مولانا که شاید حتی بیست سالش هم نبوده! خود مولانا ۴۰ ساله بوده!!!!! یعنی دو زار واسه دختر بدبخت حق قائل نمیشه!

بعد اینا عروسی میکنن و مثلا شمس خیلی عاشق دختره بوده، در حدی که حتی به خانواده‌ش هم حسودی میکرده که ببینن دختره رو!!! به دختره اجازه نمیداده بره خونه‌شون!

بعد یه بار که دختره بی اجازه شمس همراه مامانش و بقیه زنای خونه باباش میرن باغ، چنان دختره رو میزنه که میمیره!!!!!! :////////

(کسی که چنان مراحل عرفان و تزکیه نفس رو طی کرده که با نگاه به چشم آدما گذشته و آینده‌شونو میبینه!!!)

بعد مولانا!!! خدای من مولانا!!!! نه شمس رو مجازات میکنه و نه هیچ واکنشی!!! حتی بعد قتل دخترش، بازم اجازه میده شمس تو خونه‌ش زندگی کنه!!!!! ://///

چند فصل آخرو باید آتیش بزنم!

و حتی نویسنده چقد ساده از مرگ دختر مولانا میگذره!!! :|||


  • ۳۰۶ نمایش
  • خاطره ها
۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۷ ۴۹ نظر
داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/


  • ۲۱۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۲۵ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی


  • ۲۸۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۳۰ نظر
آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!
  • ۲۵۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۲۵ نظر
مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^
  • ۴۳۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۳ ۳۹ نظر

داستان از این قراره که "مستر جو" الان ماموریته!

قرار بود ۷۰ روز باشه... که برن تا عمان و برگردن...

بهش گفتم "ملت تو ۸۰ روز دور دنیا رو میگردن، بعد شما ۷۰ روز طول میکشه فقط برید عمان و برگردید؟!!"

:))

بیشتر طول میکشه ولی!

حسمو نمیفهمم...

از یه طرف چیزی تو زندگیم کم نیست! روال قبله! انگار که اتفاقی نیوفتاده!

کلاس معرق و ورزش.

دندون‌پزشکی.

آبجی‌کوچیکه.

همه‌چی عادیه...

ولی اینا دلیل نمیشه یه جای خالی رو حس نکنم!!!

جایی که هنوز درکش نکردم!

  • ۳۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • مبهمی‌جات!!!
۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۴۰ نظر

در آینده نزدیک بالاخره یکی از همین دندون‌پزشکا منو به فرزندخوندگی قبول میکنه!!!

یعنی اینقد که من تو بغل اینا بودم، تو بغل مامانم نبودم!! :///

  • ۲۴۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰ ۲۹ نظر

تصمیم گرفتم اون پستای مبهمو توی یه دفتر واسه خودم بنویسم که خاطرات اون روزا رو یادم نره!

دیدم نمیتونم!!!

شرطی شدم که تایپ کنم فقط!

آخرشم مجبور میشم بیام اعتراف کنم!! :/

  • ۱۸۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۱۶ نظر

اینکه بعد اذون اول نماز بخونی و بعد افطار کنی، نمیدونم مستحبه یا نه... ولی مطمئنم واجب نیست!

پس خواهشا اگه همچین عادتی دارید یا افطاری ندید، یا به این فک کنین که شاید مهمونتون این عادتو نداشته باشه!!!

الان جواب بیست دقیقه بیشتر گشنه موندن منو کی میده؟؟؟؟ :/

  • ۳۶۷ نمایش
  • خاطره ها
۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۳ نظر
یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!

  • ۳۲۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر

اون اولا که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، یا داشتم میرسیدم، خیلی تند تند نماز میخوندم!

بعد چند بار مامان‌اینا گیر دادن که این چه طرز نماز خوندنه و باید یواش بخونی و...

من همچنان همونطور تند میخوندم، ولی ذکرام با حرکات بدنم هماهنگ نبود!!!!

مثلا در حال سجده حمد میخوندم، ذکر سجده رو تو تشهد میخوندم و...!!

بدن در حالت رکعت دوم بود و من نمازم تموم میشد!! در ادامه بدن نماز میخوند و من تو فکرم بازی میکردم!!! :/

نمیدونم نمازام اون موقع اصلا قبول بود یا نه...

ولی شد یه تجربه که حالا به نمازای هول‌هولکی آبجی کوچیکه گیر ندم!!! :)


الان که فک میکنم میبینم من کلا اوایل سن تکلیفم خیلی معرکه‌وار عبادت میکردم!!

مثلا کلاس چهارم که بودم، تو ماه رمضون وقتی تشنه‌م میشد میرفتم دهنمو آب میکشیدم،

بعد بر اساس اینکه " آب دهنو قورت بدی روزه‌ت باطل نمیشه " آب مونده تو دهنمو قورت میدادم! با همین روش کل آب مورد نیاز بدنمو تامین میکردم! :))



بعدا نوشت: آقا من فک میکردم فقط خودم زاهد بودم!!! دوستان اصلا از زاهد رد بودن! عارف بودن حتی! ^__^

(کلیک)

اینم عابد و پارسای شماره ۲ !!! ^__^ (کلیک)

  • ۴۲۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۳۵ نظر

۱. به اینکه ته دلش قرصه حسودیم میشه!!!! :|

پس من چرا این همه دو دلم؟!!!! 


۲. میگه زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم و شرایطمو گفتم، بهم گفته هم روزه بگیر هم قضاشو بگیر! هم نمازای کامل بخون هم شکسته!!!

گفتم ایشون میخواسته معنویتو توی زندگیت به اوج برسونه!!


۳. اینکه یه آدمی اصلا عادت نداشته باشه تو چت‌ش از ایموجی استفاده کنه و بعد یه هفته عادت کنه، دلیلش میتونه تاثیر مستقیم یک عدد گندم باشه!!


  • ۲۵۰ نمایش
  • خاطره ها
  • مبهمی‌جات!!!
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۱۳ نظر

دیشب خونه دوست آقای پدر بودیم.

آقای پدر با یه لبخند عجیبی هی به دوستش میگفت: آخ کاش منم دکتر شده بودماااا

دوستش: کوتاه بیا آقای پدر!!!

خانم دوستش: جریان چیه؟!!

دوستش: یه پیرزنه...

آقای پدر: یه خااااانمه!

دوستش: ای بابا! پیرزنا هم خانمن خب!!

... اذان ...

دوستش: پاشین پاشین افطار کنین تا بحث عوض بشه!! :))

آقای پدر رفت وضو بگیره.

دوستش حول حولکی رو به خانمش: بذار من خودم زود بهت بگم تا شر نشده! یه پیرزنی رو دو سال پیش عمل کردم، عملشم خیلی خطرناک بود و احتمال مرگش زیاد بود. حالا هر بار میاد منو میبوسه!!!! :|

خانمش: هاااا همون که بهت میگه "بَبِه‌ی جونی"*؟!!! اون عیب نداره! :)))


+پیرزنا رووووو!!!! :)))

* یه چیزی تو مایه‌های "عزیز دلم" .... معمولا شیرازیا اینو به بچه‌ها یا نوه‌هاشون میگن.

  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۲ ۴۲ نظر

در یک اقدام خودکشانه! بالاخره تابلو "و ان یکاد" رو تموم کردم!

ولی خب مچ دستم نابود شد! :/

ولی اونقدر اونقدر عاشقش بودم که تحمل نداشتم!!

کلا از روز اول دلم میخواست اینو درست کنم!

ولی بهم گفتن واسه کار اول سخته!

بعدشم چون طرح زیاد بود و بعضی کلمه‌ها طویل بودن نیاز به یه چوب پهن بزرگ داشتم!

یه چوب افرا هم که خریده بودم و پهن بود تاب برداشته بود و عملیات صاف سازی! هر بار با شکست مواجه میشد!!!

خلاصه که بالاخره درست شد ^__^


+ عکس بقیه طرحا رو گذاشتم تو یه کانال به آدرس moarragh_s

چون تو اینستا هم میذارمشون دیگه بخوام اینجا هم بذارم خیلی تکراری میشه :)


معرق ان یکاد

  • ۴۹۶ نمایش
  • خاطره ها
  • بانوانه های گندم!
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴ ۵۴ نظر



الان؟؟؟؟؟

الان که لپ‌تاپم خرابه؟؟؟

الان که خیلی چیزا رو فراموش کردم؟؟؟

الان که قیدشو هم زدم حتی؟!!!! :/

اونم تا فردا؟!!! :/

من همون دو سال پیش هم چهار پنج روز وقت لازم داشتم حداقل!!!!

جایی برای حسرت خوردن نیست!!!

نیست...

اه!

  • ۲۷۴ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۱۹ نظر

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/

  • ۱۸۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۴ ۹ نظر
گاهی دنیا تصمیم میگیره که تو رو از بعضی چیزا محروم کنه...
مثلا شغلی در راستای مدرکت...
حالا تو هی برو بست بشین تو خونه... هی بگو من چهار سال تو دبیرستان جون کندم تا برم دانشگاه، چهار سال تو دانشگاه، تو اون شهر پوست انداختم، یه سال و چند ماه با جون و دل کار کردم... حالا چرا وضعم اینه...
حالا هی بشین بگو من همه آزمایشگاهها و کارگاهها رو خودم انجام دادم، نگفتم وای سیمان واسه پوست بده، وای خاکی میشم... ولم میکردن بیل هم میزدم! بعد الناز که همیشه یه گوشه وایساده بود و میگفت پسرا انجام بدن من نتیجه رو یادداشت کنم حالا سر کاره و من... :|
دنیا همینه دیگه... گوش نمیده به نق و نوق هات!!
وقتی هم پشت کنی بهش و قهر شی باهاش... خب اون بی ادب تر از اونیه که بخوام بهتون بگم برخوردش چیه!!!! :/
وقتی هم تلاش میکنی تغییر ایجاد کنی نمیدونی دقیقا باید چیکار کنی...
ولی باید یه کاری بکنی...
یه کاری کردم!!!
همین طوری بی هدف و بی علاقه کلاس معرق اسم نوشتم!
وقتی رفتم وسایلشو بخرم انگار تازه فهمیدم داره چی میشه!!
همین که کمون اره قرمز و گوشتی صورتی خریدم خودش شد انگیزه!!! ^__*
افتادم به جون حجم نت و تا تونستم عکس معرق سرچ کردم!!!
کم کم انگیزه و علاقه تو وجودم ریشه دووند!
اولین جلسه که رفتم تصمیم گرفتم گندم باشم!!!!
همین گندم تو بیان!
نه اون خود واقعی خجالتیم!!!
چهار پنج نفر بیشتر نیومده بودن...
هر کی میومد به مربی سلام میکرد... منم به اونا سلام میکردم!!! :))
برام یه جوری بود... عادت نداشتم به اینقدر زود آشنا شدن...
ولی خوب شد!
جو صمیمی شد!
دوست پیدا کردم...
علاقه پیدا کردم...
دل مشغولی پیدا کردم!
حالا فکرم همش درگیره...
که واسه طرح " تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی " حوضچه رو چجوری درست کنم...
که بعدش چیا یاد میگیرم...
که افرا سفیده گردو قهوه ای، نارنج زرد کمرنگ عناب قرمز...
که اون چوب زرده زرشک بود! یادم باشه بپرسم میشه از چوب زرشک استفاده کرد؟!
که توت و سنجد نخرم یه وقت!!
که حالم خوبه این روزا..
که شکر... :)
فردا جلسه دومه ^__^
  • ۳۰۶ نمایش
  • خاطره ها
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۵ ۲۳ نظر

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم...

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن...

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود...

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! :)


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

  • ۳۵۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۲۸ نظر

امروز دو تا از بهترین دوستای دانشگاهمو دیدم....

یکیو بعد شیش ماه، یکیو بعد چهار سال!!

دیدنشون خیلی حالمو خوب کرد...

ولی از حرفاشون دلم گرفت!!

اینکه یه ریز از رفتن میگفتن...

از کشورا و دانشگاههایی که اپلای کرده بودن...

اینکه ...

یکی یکی دارن میرن...

و منِ تنها، روز به روز تنهاتر میشم :(

آره چهار سال بود ندیده بودمش، ولی بود... تو همین کشور، همین شهر،

میگفت کارش واسه آمریکا اوکی شده بوده،

ولی ترامپ اومده و همه‌چی به هم ریخته!!

اگه ترامپ نیومده بود این چهار سال میشد چند سال؟!!!

مرسی ترامپ!!!!!! (یه همچین دوست نامردی هستم!!!)

دلم تنگ شد واسه دانشگاه!!!! با همه بدیاش!!! دلم تنگ شد براش!!!


+ عنوان اسم جاییه که رفتیم!! چون یکی از صاحباش از دوستانم به حساب میاد خواستم تبلیغ شه براش!!!!

آدرسشم ستارخان، روبه‌روی خیابون ولیعصر یه چند تا مغازه میای پایین به سمت عفیف‌آباد!!! (به دوستم گفته بودم روبه‌رو ولیعصر، رفته بود روبه‌رو ولیعصر وایساده بود میگفت نیست!!!! یه ذره اینورترم نگا کن خب!!! :/ )


+ @پرتقال : کو جای کامنت گذاشتن؟!!!!!!

  • ۱۹۴ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۴ ۱۴ نظر
  • ۳۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۷ ۲۱ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

  • ۲۸۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶ ۱۴ نظر

پسردایی جان قرار بود ۹ فروردین به دنیا بیاد

ولی دکتر زنداییم قراره بره مسافرت، میخواد ۲۷ اسفند به دنیا بیاردش!!

من همش دارم حرص میخورم واسه این سه روز!!!

خب پلاک قدیم میخوره! :/

حداقل سی‌ام به دنیا بیارینش حالا که قراره اسفندی باشه!


+ داییم کیان دوس داره زنداییم محمد! دیگه تصمیم گرفتن میکسش کنن!!

  • ۲۹۶ نمایش
  • خاطره ها
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۷ ۲۵ نظر

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم... ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین‌ه... هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوریه و چی داریم و چی نداریم...
واسه هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره... این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه... سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو... با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید... در واقع من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم...
به ماهی و سبزه پلاستیکی... به سیب و سیر کائوچویی... به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم... مامان خانم همیشه میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه سبز کردن پیدا میکنه... یه چیزی که خوراکی نباشه... و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره ...
...
دونه دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد...

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان :)
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

  • ۳۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۶ ۲۰ نظر

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

  • ۲۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۲۲ نظر

مَطَلَب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست!


حافظ


+ وقتی وسط خونه‌تکونی کتاب مبانی رایانه سوم دبیرستانتو پیدا میکنی و میبینی آخرین صفحه‌ش این شعرو نوشتی!!! وای که چقد دلت تنگ میشه واسه خانم ارشاد، دبیر جیگر ادبیات دبیرستانتون!!! که همیشه با چه عشق و ذوقی بیتایی که دوس داشت رو میخوند و تو عاشقشون میشدی و اول و آخر و وسط و همه جای کتابات پر از شعرای دوست داشتنیِ خانم ارشاد بود!!!

  • ۲۶۱ نمایش
  • خاطره ها
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۵ ۱۷ نظر

آبجی کوچیکه: دلم میخواد یکی باشه که دوسم داشته باشه و به حرفام گوش بده!

من: خب منم دلم میخواد همچین کسی باشه، ولی نیست!

آبجی کوچیکه: خب من که هستم! ولی تو به من اعتماد نداری... میگی دهن لقّم!!



+ این بچه معمولا پستای خوبی میذاره... مث پست این بارش که حقشه لپاشو بکشم به خاطرش! ^__^


  • ۲۳۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۵ ۱۴ نظر

کوچه سیاه پوش یه پسر بچه شونزده هیفده ساله شده

که هیشکی نمیدونه تو مغز قاتلش چی میگذشت وقتی مغزشو نشونه گرفته بود!!

+ چی میگذره این شبا به مادرش؟!! :(

  • ۲۹۸ نمایش
  • خاطره ها
۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۰ ۲۵ نظر

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

  • ۲۴۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۱۶ نظر

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! :|

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! :| )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت... قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا ... وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد... گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم...

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!

  • ۲۹۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۲۱ نظر

1.دیروز آقای پدر رفت آبجی کوچیکه رو از مدرسه بیاره...

خیلی طول کشید...

وقتی برگشتن از آبجی کوچیکه پرسیدیم کجا بودین؟!!

گفت رفتم ماشین روندم!!!!! (چشاش یه برقی میزد که بیا و ببین!!)

آقای پدر گفت اول حسابی ترمز گرفتنو یادش داده، بعد گفته حالا گاز بده.

آبجی خیلی محکم گازو فشار داده و یه دفعه ماشین با سرعت زیاد رفته جلو!!

آقای پدر سریع ترمز دستی کشیده و آبجی هم زودی ترمز کرده!

بعد دیگه دستش اومده که چقدر گازو فشار بده و یه مسیری رو رونده...

احتمالا با همون برقی که موقع خونه اومدن تو چشاش بود!


+ بهش گفتم حالا میخوای جمعه هم بری رانندگی؟

گفت نه!

گفتم چرا؟! مگه باحال نبود؟

گفت چرا... ولی جمعه من میخوام بخوابم!

گفتم خب فک کن شیفت صبحی میخوای بری مدرسه!

گفت نمیتونم فک کنم! معلومه جمعه س!!! :)



2. به بهانه اومدن داییم اینا و عروس تازه شون فیلمای قدیمیمونو گذاشته بودیم...

تو سن 14 - 15 سالگی با یه سوییشرت رفته بودم برف بازی!!! بدون حتی دستکش!!!

حالا با همون سوییشرت تو خونه مون نشستم پست مینویسم!!!!در حالی که همه یه تک پوش آستین کوتاه پوشیدن و بدنشون گرمه... اما من شدم عین یه تیکه یخ! اکثر اوقات دمای بدنم فوق العاده پایینه!!!!!

نمیدونم ... شاید یه جور مریضیه... فک میکردم همیشه سرمایی بودم، ولی با دیدن اون فیلمه به نظرم باید یه فکری بکنم!!!!

 


3. یه اتفاقایی هست که هر چی عقب تر میوفته خوشحالتر میشی... اما بعد میگی که اگه همون موقع اتفاق افتاده بود الان تموم شده بود رفته بود!!

اصن خوب نیست که استرس و حال بد روحیم چند سالیه نمود جسمی پیدا کرده!!!! این وضعیت قاطی پاتی ای که یکی میگه سرما خوردگیه یکی میگه مسموم شدی، خودم میدونم از کجا داره آب میخوره!!!!

  • ۲۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۲۲ نظر