در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

۱۴۹ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! :|

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! :| )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت... قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا ... وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد... گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم...

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!

  • ۱۸۵ نمایش
  • خاطره ها
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۲۰ نظر

1.دیروز آقای پدر رفت آبجی کوچیکه رو از مدرسه بیاره...

خیلی طول کشید...

وقتی برگشتن از آبجی کوچیکه پرسیدیم کجا بودین؟!!

گفت رفتم ماشین روندم!!!!! (چشاش یه برقی میزد که بیا و ببین!!)

آقای پدر گفت اول حسابی ترمز گرفتنو یادش داده، بعد گفته حالا گاز بده.

آبجی خیلی محکم گازو فشار داده و یه دفعه ماشین با سرعت زیاد رفته جلو!!

آقای پدر سریع ترمز دستی کشیده و آبجی هم زودی ترمز کرده!

بعد دیگه دستش اومده که چقدر گازو فشار بده و یه مسیری رو رونده...

احتمالا با همون برقی که موقع خونه اومدن تو چشاش بود!


+ بهش گفتم حالا میخوای جمعه هم بری رانندگی؟

گفت نه!

گفتم چرا؟! مگه باحال نبود؟

گفت چرا... ولی جمعه من میخوام بخوابم!

گفتم خب فک کن شیفت صبحی میخوای بری مدرسه!

گفت نمیتونم فک کنم! معلومه جمعه س!!! :)



2. به بهانه اومدن داییم اینا و عروس تازه شون فیلمای قدیمیمونو گذاشته بودیم...

تو سن 14 - 15 سالگی با یه سوییشرت رفته بودم برف بازی!!! بدون حتی دستکش!!!

حالا با همون سوییشرت تو خونه مون نشستم پست مینویسم!!!!در حالی که همه یه تک پوش آستین کوتاه پوشیدن و بدنشون گرمه... اما من شدم عین یه تیکه یخ! اکثر اوقات دمای بدنم فوق العاده پایینه!!!!!

نمیدونم ... شاید یه جور مریضیه... فک میکردم همیشه سرمایی بودم، ولی با دیدن اون فیلمه به نظرم باید یه فکری بکنم!!!!

 


3. یه اتفاقایی هست که هر چی عقب تر میوفته خوشحالتر میشی... اما بعد میگی که اگه همون موقع اتفاق افتاده بود الان تموم شده بود رفته بود!!

اصن خوب نیست که استرس و حال بد روحیم چند سالیه نمود جسمی پیدا کرده!!!! این وضعیت قاطی پاتی ای که یکی میگه سرما خوردگیه یکی میگه مسموم شدی، خودم میدونم از کجا داره آب میخوره!!!!

  • ۱۸۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۲۲ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

چند سال پیش دوستم با یکی از پسرای کلاسمون دوست شد.

بحث عشق و عاشقی و این صحبتا بود ... که بعدم به هم خورد و...

مفصلترش تو این پست هست.

جریان اینا که به هم خورد من تا سه چهار ماه خبر نداشتم.

بعد که با خبر شدم و به دوستم زنگ زدم دیدم حالش خیلی خرابه!

میگفت هنوز میرم عکسای تلگرام و واتس اپشو نگا میکنم!

حس میکنم با استاتوساش میخواد با من صحبت کنه و...

هر کار کردم راضیش کنم شماره پسره رو از گوشیش پاک کنه و از این وضع در بیاد نشد.

هیچی دیگه ورداشتم به پسره پی ام دادم!!

گفتم دیگه همه پلای پشت سرتو شکستی!

گفتم دیگه هیچی درست نمیشه.

پس بی زحمت آواتار واستاتوس عاشقانه نذار!

مرد باش و بذار فراموشت کنه!

پسره قبول کرد.

دختره یه چند روزی خیلی حالش بد بود...

میگفت نامرد شماره مو حذف کرده که نمیتونم آواتار و استاتوسشو ببینم و...

اما بعد یه مدت خوب شد

دل کند

تونست به بقیه خواستگاراش فک کنه

تونست شاد باشه

خب من حس میکرد در حق دوستم رفاقت کردم.

حس میکردم نجاتش دادم

و این حس با من بود تا روزی که دختره بهم پیام داد که نامزد شدن!!!! :/

الان من چیکار کنم؟!!!! :/

چجوری تو چشاشون نگا کنم! :/

خوب شد فحشی چیزی ندادم به پسره!!!!

  • ۱۶۳ نمایش
  • خاطره ها
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۴ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۱۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

این خوابایی که آدم چند بار میبینه، اینا جریان خاصی دارن؟؟؟

چیز خاصی میخوان به آدم بگن؟؟؟

من تا حالا چند بار خواب دیدم که چندتا واحد پاس نکرده دارم که باید برگردم دانشگاه!!

یا چندتا واحد حذف شده و باید به جاش واحدای دیگه پاس کنیم...

بارها این خوابو دیدم!!!

بارها و بارها!!

دیشب مثلا...

حتی واحدا اونقدر زیاد بود که باید چندتاشو هم ترم تابستون میگرفتم!

یا یه شب دیگه که کارت تغذیه‌م فعال نبود و مونده بودم با شکم گشنه‌م چه کنم!!

یا اون یکی شبه که تو ساختمون آموزش ولو بودم که تکلیف واحدای حذف شده رو مشخص کنم...

این همه تکرار چه مفهومی داره؟!! :/

  • ۱۳۷ نمایش
  • خاطره ها
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۸ ۱۳ نظر

+ آجی اون موقعی چی گفتی که من کلی خندیدم؟؟

- واسه چی میخوای؟؟

+ میخوام یادم بیاد که باز بخندم!! :)

- نه خیر میخوای بری بنویسی تو دفترت!!!

+ اممم خب آره... ولی یادم رفته!

- بهتر!!!!

+ :|

  • ۲۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۲۷ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • حرفای دلم
۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۱

دو تا پسر عموی دوقلو دارم که تو این پست در مورد یکیشون نوشته بودم...

اومده بودن خونه‌مون ،

یکی‌شون با آبجیم دست به یکی کرده بود و اون یکی رو بازی نمیدادن!

به اون یکی گفتم پس تو هم دعا کن بادکنکشون بترکه!!!!

حالا آبجی کوچیکه باهام قهر کرده!

میگه تو نمیدونی دعای بچه‌ها میگیره؟!!! 

:))

  • ۱۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۲۳ نظر
یه روز خانمی میره دانشکده پزشکی
میگه پسر من دانشجوی دکترای مکانیکه، میخوام براش دختر پزشک بگیرم!
شماره چندتا از دخترا رو میگیره،
از جمله خانم ایکس.
میرن خواستگاری و خانم ایکس نمی‌پسنده.
یه سال بعد پدر خانم ایکس زنگ میزنه به خانواده پسره.
می‌گه اگه پسرتون هنوز مجرده من دخترمو راضی کردم!!

+ هفته پیش عروسیشون بود!
++ یعنی مرسی مامان پسره، مرسی بابای دختره!!!!
  • ۲۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۶ ۴۱ نظر

روزنامه‌دیواری کامل شده رو گرفتم جلو بابام و گفتم چطوره؟

یه نگاه انداخت و گفت: دلم میگیره وقتی این کاراتو میبینم! که هیشکی تو این مملکت نیست قدر بدونه!

یه بغض سنگینی نشسته بیخ گلوم!

نه اینکه حالا روزنامه‌ه چه تحفه‌ای بود... نه...

این "این همه تلاش کردم و هیچی نشدم"ه داره خفم میکنه!

  • ۲۸۵ نمایش
  • خاطره ها
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴ ۳۴ نظر

در راستای این پست سناتور تد! (چه تحویلش گرفتم! ^__^ همون تد خودمونو میگم! :))) )


مامانم قبل مدرسه بهم خوندن و نوشتن یاد داده بود...

به علاوه اینکه من از اون دست بچه‌هایی بودم که کل رشدمو تو دبستان انجام دادم!!! :/

یعنی الان یه صندل دارم مال عروسی داییم، چهارم بودم... هنوز اندازمه!!!

اصن وقتی میگم دوران دبستان از دوران طلایی زندگیم بود‌، جای تعجب نداره!!!

حس خفن خوش قد و قامت بودن که فقط تو همون دوران دبستان داشتمش، واقعا حس خوبی بود!!! ^__^

امممم خب از اصل داستان دور شدیم!!

داشتم میگفتم که من کاملا با سواد بودم وقتی رفتم اول...

در واقع هر چی سعی کردیم جهشی برم دوم موفق نشدیم.

خلاصه روز اول مدرسه‌ها، معلم اومد سر کلاس و من اصلا یادم نیست چی گفت و چی پای تخته نوشت و چیکار کرد!!!! نمیدونم حواسم کجا بود!!

فقط یه کلمه شنیدم که گفت به خودتون سرمشق بدین!

منم تند تند اون کلمه‌هایی که مامانم همیشه بهم سرمشق میداد رو نوشتم!!!!!

بعد دیدم همه بچه‌ها یه عالمه اااااا نوشتن تو دفتراشون!!!! :/

معلممون تا مدتها فک میکرد من ردی‌ام!! :))

میدونم خیلی خاطره ماستی بود! ^__^

  • ۲۵۰ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶ ۲۵ نظر

1.بعد از ماجرای اون روزنامه دیواری، آبجی کوچیکه یه ریز بهم میگفت تو چرا واسه من روزنامه دیواری درست نمیکنی!!

بیا واسه حجاب درست کن!

بیا واسه نمیدونم چی چی درست کن!

خلاصه که بهش وعده 22 بهمن دادم...

اما چقققققدر زود میگذره این دنیا!!!! O_o

خلاصه که واسش درست کردم! (کلیک)

ولی نمیدونم تو اون کادرا چی بنویسم!!!! :/



2. میدونستین مورچه ها لواشک دوس دارن؟!!!!!! :|

لواشک واسه آبجی کوچیکه بده!

هر بار میخوره دل درد میگیره...

یواشکی یه تیکه لواشک خوردم و بقیه شو گذاشتم زیر بالشم...

مورچه های بیشعور اومدن لوشکمو خوردن!!!

انگار نه انگار دهنی بوده!!! :/

حالا اون هیچی... با این همه مورچه تو اتاقم چه کنم؟؟؟!!!


3. بعضیام هستن که ازشون خیلی عصبانیم!!!! :(

  • ۲۳۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۳ ۳۵ نظر

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۲۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۳۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۴ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۳۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۱۶۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۶۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر
وقتی کارمو گذاشتم کنار، انگار تو یه خلاء رها شدم!
روزا تو اتاقم مینشستم و به عمری که تباه شد فک میکردم...
کم کم دیدم قرار نیست چیزی عوض بشه.
حداقل فعلا
کم کم در اتاقمو باز کردم
کم کم رفتم بیرون
کم کم با خودم گفتم برم کمک مامانی!
اگه داره ظرف میشوره خب من آب بکشم...
اگه داره غذا میپزه خب من بادمجونا رو سرخ میکنم!!
کم کم گفتم مامانی بیا غذاهای جدیدو هم امتحان کنیم!
مامانی بیا شیرینی هم بپزیم!
کم کم مامانم هم گفت گندم بیا این کانالای نمدسازی رو ببین!
گندم برم نمد بخرم واسم الگوی اینا رو میکشی؟!
کم کم حرف زدیم با هم
کم کم درد دل کردیم با هم
کم کم تازه فهمیدم مادر داشتن یعنی چی!!
منی که درد دل نکن ترین دختر دنیا بودم!
کم کم دیدم میشه با مامانی یه دنیا بار دل سبک کنم!
مامانی هم بیشتر همیشه منو شناخت...
فهمید یه روزایی هم هست که من حرف نمیزنم!
به جاش میزنه به سرم!
به جاش عصبی میشم!
بداخلاق میشم!
میدونست وقتی نگفتم، یعنی قرار نیست بگم!
میدونست وقتی اینجور موقع ها با آّجی کوچیکه دعوام میشه نباید بازخواستم کنه!!!
میدونست باید بره به آبجی کوچیکه بگه آجی گندم حالش بده!
جولینگ جانم گفته یک روز کاملتان را بگذارید برای مادرتان...
من همه روزامو گذاشتم واسه مامانم...
نه به خاطر مامان...
به خاطر خودم!
  • ۳۳۷ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲۵ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۱۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

  • ۱۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰ ۸ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۹۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر

به درجه ای از عرفان رسیدم که یه عالمه حرف دارم ولی آپ نمیکنم!! :))

احتمالا این پست طولانی بشه!

شایدم نشه! نمیدونم!!


1. این چند روز تعطیلیه بود... تولد پیامبر... جاتون خالی من مردم و زنده شدم!!! مریض بودم اونم چه مریضی!!! حالا تو اون هیر و ویر یه آفت مسخره هم زده بود زیر دندون نیشم!! خودش شدید درد میکرد دندونمم هی میخورد بهش اصن در حد مرگگگ!!!! :/  ( کلیک )


2. به خاطر سرماخوردگی شدید مورد 1 گوشام کیپ شده بود! شنواییم کلی کم شده بود!! حالا تو این موقعیت خواستگارو کم داشتم که الحمدلله اومد!!! :/

گفت اعتقاد شما به ولایت فقیه چیه؟!!

گفتم بله؟!!! O_o

یه لبخند زد و تکرار کرد : ولایت فقیه!

گفتم: نه اینو که شنیدم. امممم اتحادم با ولایت فقیه چیه؟!!!!!

اونقدر از کلمه ای که من شنیده بودم شوکه شد که زبونش بند اومده اومده بود نمیتونست کلمه درستو بگه!!! :)))))


+ این سوال جلسه اول خواستگاریه آیا؟!!! :))

++ از لحاظ مذهبی متوسطم... اون خیلی مذهبیه... یه عده میگن عیب نداره، یه عده میگن پدرت در میاد!!! تو دو راهیم... گویا اونم تو دو راهیه!



3. نشستم پای کارای زنونه!! یه روزی هیشکی فک نمیکرد گندم سوزن دست بگیره!!! حتی خودم ... حتی مامانم!!! ولی گرفتم ^___^

خسته کننده ست ... خیلی ... ولی از بی کاری بهتره!

یه هدیه میخواستم به اولین کسی که نمد داد دستم بدم، گفتم بذارم به انتخاب خودش اونقدر اینو هم میخوام اونو هم برام بدوز راه انداخت که آخر سر دیدم اندازه 60 هزار تومن واسه خودش سفارش مجانی داده!! تازه بر اساس قیمتایی که من زده بودم و از همه جا ارزونتر بود! :/ عزیزم اون دو تا تیکه نمدی که تو دادی سر جمع 5 هزار تومن هم نبود!!! در جریانی؟!!!

یه کانال هم زدم فعلا!!! میدونم خیلی داغونن! ولی تو رو خدا اعتماد به نفسمو نترکونین!!! :)))

namadshrz

(اینو با اون ذره بینه بزنید، البته قبلشم یه @ بزنید، کانال پر اعضای منو میبینید! :دی)



4. یه شوهر پری خانمی تو فامیل ما هست که همیشه هر جا میرفت کار کنه روش نمیشد پول بگیره! شده مثال ماها!! منم روم نمیشه پول بگیرم!! دیشب که اولین سفارشمو تحویل میدادم مردم و زنده شدم تا قیمت گفتم!!! خدا خیرشون بده خودشون خیلی اصرار کردن! :))


5. من با این همه ستاره روشن چه کنم آخه؟!!! اگه بدونید چقدر دلم تنگ شده برای همه تون!

  • ۳۴۳ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۴ ۲۴ نظر
1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/
  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۳ ۴۴ نظر

امروز معلم عربی راهنماییمو دیدم... تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد!

میدونید... دبستان که بودم وضعیت به طرز وحشتناکی عالی بود! از سال سوم و چهارم تقریبا دیگه کل مدرسه منو میشناختن. همه قبولم داشتن... حتی اون معلمایی که هیچ وقت شاگردشون نبودم. تمام مراسمای صبحگاه و نماز و عید و عزا تو دستای من بود! اون روزا دلم نمیخواست تو کنکورای سمپاد شرکت کنم! فک میکردم اگه جایی برم که همه درسشون خوب باشه همه این امتیازامو از دست میدم!

راهنمایی که رفتم یهو تنها شدم. هیچ کدوم از همکلاسیای دبستانم نیومده بودن اون مدرسه. و فاجعه بزرگتر این بود که سه چهار نفر بودن که معدل پنجمشون از من بالاتر بود!

از همون لحظه شروع کردم درس خوندن. فعالیتای غیر درسیمو به صفر رسوندم و فقط هدفم شد اول شدن! سال اول که تموم شد تو کلاس خودمون رتبه یک شدم و سال دوم تو کل مدرسه.

سال سوم راهنمایی روز اول که اسم منو به عنوان رتبه یک خوندن انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم :دی

یکی دو ماهی از شروع سال تحصیلی میگذشت که یه دانش آموز جدید وارد مدرسه ما شد. دختر دفتردار مدرسه مون بود که نمونه دولتی میرفت! که یه دفعه اومد مدرسه ما و کلاس ما!! میگفتن خیلی استرس داشته نتونسته تحمل کنه. در واقع آورده بونش کلاس ما که بهش نشون بدن میتونه از همه بچه هایی که مدرسه معمولی میرن بهتر باشه!

همون روز اول به یکی از بچه ها کلاس گفته بود اومدم شاگرد اولتون بشم! اونم اومد صاف گذاشت کف دست من!! منم که جایگاهمو تو خطر میدیدم تلاشمو چندین برابر کردم! خیلی سعی میکرد برتریشو به رخم بکشه. خیلی سعی میکرد خودشو خیلی باهوش نشون بده. هر روز کتابای کمک درسیشو میاورد و از من میخواست سوالا رو حل کنم. خب منم که اصلا همچون سوالایی ندیده بودم... نمیشد، نمیتونستم. بعد با یه حالت تمسخر آمیزی میگفت اینجوری حل میشه، به همین آسونی! پا گذاشته بود رو غرورم! ولی حداقل باعث شد بفهمم اون سوالا زیادم سخت نیستن!! :دی

یه مدت که گذشت دیگه حل سوالای سختو نداشت! تبدیل شد به یه دانش آموز معمولی! جنگ تازه یه ذره داشت منصفانه میشد!

اون روزا من دقیقا وسط یه جنگ بودم! حریفمم نه فقط سحر، بلکه کل کادر مدرسه بودن. دقیقا تبدیل شده بودن به دشمنم!!

خلاصه که ترم اول گذشت و معدل من 20 شد. ولی سحر 20 نشد! خب مامانش دبیرا رو راضی کرد که نمره شو عوض کنن!!

همون روزا بود که سحر شروع کرد گفتن از دبیرستان نمونه دولتی. و اینکه من چون راهنمایی هم نمونه بودم قبول میشم و تو نمیشی و این حرفا! منم که عملا تو اون مدرسه هیچ امتیازی بابت رتبه بودنم نداشتم و با خودم میگفتم شاید دبیرستانم همین جوری باشه ، تصمیم گرفتم تمام تلاشمو بکنم.

خیلی اتفاقا افتاد ... خیلی زیاد... متن داره زیادی طولانی میشه نمینویسم دیگه! ولی همین قدر بگم که من قبول شدم و سحر نشد!

هر چند مامانش تو نمره های من دست برد تا دخترش رتبه یک بشه!

هر چند کل کادر مدرسه با من بد شده بودن و بهم فشار روحی وارد میکردن.

هر چند دبیر پرورشیمون عوض روحیه دادن بهم میگفت واسه چی تلاش میکنی؟ مدرسه ما سابقه نداشته تا حالا قبولی بده!

(اون زمان تو شیراز فقط یه تیزهوشان بود و یه نمونه دولتی. واسه همین قبول شدنش خیلی سخت بود!)

اما من قبول شدم!

مامان سحر خیلی اشتباه کرد! خیلی! یادش رفته بود که بار کج به منزل نمیرسه! یادش رفته بود که به خاطر عزیز خودش نباید بقیه رو قربونی کنه!! یادش رفته بود نباید غرور کسی رو بشکونه!!


+ تموم مدتی که این پستو مینوشتم داشتم به خودم میگفتم پس پی شد اون روحیه جنگنده من؟!! چی شد که حالا اینقدر راحت قید همه هدفا و خواسته هامو میزنم؟!!


++ متر یه پست مهمان جدید گذاشته!

  • ۲۳۲ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۶ ۲۴ نظر

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/


+ تو چالش فان کشون شرکت کنید! بامزه س :)


  • ۲۲۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۰ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۲۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر