در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۸۶ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

خدا جون شکرت... خیلی زیاااااد ♡♡♡♡

  • ۴۰۴ نمایش
  • مستر جو
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۸ ۲۶ نظر

شاید اون روزی که جو رو وارد زندگیم کردی به اندازه کافی شکر نکردم، شاید دیدی اونقدر خوبه که واسه داشتنش باید خیلی سختیا رو پشت سر بذارم.

ماموریت سه ماهه

فشارای بابا

رفتن از شیراز

دلتنگیا

نگرانیا

همه و همه رو به جون خریدم خدا

بگو دیگه چیکار کنم که به دلم قرار بدی؟


+ آزمایش خون‌مون تکمیلی خورده :(((((

خیلی التماس دعا



  • ۳۰۶ نمایش
  • مستر جو
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۷ ۲۸ نظر

اون لحظه‌ای که از " اِی ... بدک نیستم" میرسی به " وای خدا من چقد زشتم :( " ....

دقیقا همون لحظه‌ست که عاشق شدی!!!!! :|


+ نمیدونم چی بپوشم!!!!!

  • ۴۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۶ ۳۴ نظر

داریم فیلم دو سالگی آبجی کوچیکه رو میبینیم.

یه دامن چین چینی پوشیده، از هر طرف صدای "مهدیس بچرخ" به گوش میرسه...

و آبجی کوچیکه بهت‌زده فقط نگا میکنه!

یهو اون وسط دختر داییم میگه "مهدیس پِر بخور!"

و آبجی کوچیکه پِر میخوره ^__^

شیرازی را پاس بداریم انصافا :)))


+

اومده میگه آجی، پردیس یعنی زیبا همچون پر؟!!

(مهدیس یعنی زیبا همچون ماه)

  • ۱۶۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰ ۱۰ نظر
آقا من تو این مسافرت به این نتیجه رسیدم که کلا آدم باس +۱۸ سفر کنه!!!! یعنی این بچه مچه‌ها رو نبره با خودش!!! :)))

به خاطر اصرار شدید دو تا پسر عموهای -۱۰ قرار شد شب اول مسافرتو توی چادر بخوابیم!! حالا من نمیدونم این چادر واسه این بچه مچه‌ها چه جذابتی داره دقیقا!!! خلاصه که صبح خیلی زود راه افتادیم و پس از پرداخت عوارض‌های متعدد از استان اصفهان گذشتیم، ( که من واقعا برام سواله که واقعا چرا؟!! یعنی خب همین کارا رو میکنید که... هیچی ولش کن!!! ) خلاصه شیش و هفت عصر رسیدیم تهران. سر راه هم کلی واسه پرتقال و آقاگل و سایر اصفهانیون! بای‌بای کردم!
خلاصه گفتن حالا که قراره شب چادر بزنیم بریم مرقد امام که هم امنه و هم امکانات رفاهی داره. که خب امنیتشو که نگم دیگه جریان داعشو، امکانات رفاهی هم که دقیقا مقصود سرویس بهداشتیه، که اکثر ردیفای سرویس بهداشتی رو بسته بودن و شیرای آب هم یکی دو تاش بیشتر کار نمیکرد!!! بعدم چقددد گرم بود!!! من همش تو ماه رمضون میگفتم اگه اذون تهران نیم ساعت بعد ما میگه عوضش اونجا خنک‌تره!! نبود ولی!!!
به آقای پدر گفتم بیاین بریم یه چرخی هم تو تهران بزنیم حالا که اینجاییم. گفت اوه تهران؟! شلوووغه! ترافیییکه! نه نمیشه! گفتم خب با مترو بریم! عمو گفت اوه تهران؟! آلووووده‌س! جدول مندلیفه!!! :/
خب پس فردا به من گفتن پایتخت مملکتت چه شکلیه من چی بگم؟؟!!! هیچی دیگه، سالهاست به دل من مونده تهرانو ببینم!! همیشه از بغلش رد میشیم جوری که پرمون به پرش نگیره حتی!!!
بگذریم، آقا خیلی بد گذشت شب اول! هوای گرم و چادر یه طرف، بعضی آدمای وراج هم یه طرف. یعنی خب من اصلا کاری ندارم که طرف اومده اونجا زیارت! اصلا هم کاری ندارم که دو نصف شب اومده. ولی خب پاشه بره تو خود مرقد زیارتشو بکنه دیگه!!! تو پارکینگ چه غلطی میکنه :/
به لطف حنجره هم‌وطنان زائر ساعت سه خوابیدیم تا پنج فقط! من صبح همش نگران بودم! یعنی خب من اون عقب خواب خواب بودم! بابام چجوری رانندگی کرد؟؟
خلاصه که صبحش در حالی که من واسه بانو ف و مهرناز و لافکادیو و سایرین بای‌بای میکردم راه افتادیم سمت کرج. بعدم که جاده چالوس...
جاده چالوس رو اونقدر معروف کردن که آدم یه سری انتظارات ازش داره که خب فراتر از توان جاده چالوسه!!
ظهر رسیدیم نمک‌آبرود.
آقااااا چقد این شمالیا خوش به حالشونه!!! یعنی اصلا تو خود خارج دارن زندگی میکنن!!! خونه‌های سقف‌شیرونی رنگی رنگی، با اون طبیعت فوق‌العاده... خیلی خوش به حالشونه واقعا!!!
عصر همونطور که واسه حریر دست تکون میدادم رفتیم لب دریا. (حریر مازنی بودی دیگه؟!!^__^)
زنعمو جان گفت بریم پلاژ. اصلا تو پلاژ رسما انقلاب نشده!!!! تا جایی پرده کشیدن، از یه جایی به بعد آزادی! تازه تا قبل اون یه جایی به بعد هم اینایی که با جت اسکی میچرخن میبینن به گمونم!!!
بعد اینکه ملت چجوری تو دریا شنا میکنن؟؟؟ نمیشه که!!!! یعنی جاتون خالی، یه قلپ بزرگ آب دریا خوردم!!! آب دریا چیه، آب لجن مطلق!!!! :///// یکی نیست بگه خب تو که تو استخر لیتر لیتر آب میخوری همیشه، وضعیت آبو هم داری میبینی، چه کار احمقانه‌ایه شنا کردن؟!!! :///
قرار بود سه روز بمونیم نمک آبرود. ولی یه کاری پیش اومد که سفرمونو کوتاهتر کرد. پس روز دوم از نمک‌آبرود زدیم بیرون.
آقاااااااا رامسر چقدرررررررررررر قشنگه!!!! حسودیم شد اصلا!!! رامسریا برن واسه شهرشون اسفند دود کنن! کلی هم حسرت خوردیم که رامسرو تو برنامه نذاشته بودیم. ایشالا فرصتای بعد...
بعدم که رفتیم سمت گیلان. یه دستی هم واسه مستر مرادی تکون دادم و تو دلم گفتم یعنی انصافا داری تو این بهشت زندگی میکنی بعد همش نق هم میزنی!!!! :/
گیلان عااالی، گیلان فوق‌العاده. گیلان اصلا یه چیز دیگه بود! و باز حیف که ما تو برنامه گیلانو هم نداشتیم!
بعد حالا یه سوال، آقا این شمالیا از کجا میفهمن هر شهری کجا شروع میشه کجا تموم میشه؟؟؟ سمت ما بین هر شهر چند کیلومتر برهوته، اینا بانک اینور میدون شعبه شهر الف‌ه، اونور میدون ب!!
بعد اینکه اصلا مهم نیست شما تو سفرتون برنامه لاهیجان دارید یا نه، از واجباته کلا که کلوچه لاهیجان باید بخرید!! حتی از اوجب واجبات!!!
نمیدونم اسالم مال کدوم استانه، ولی دقیقا تصور منو از جاده چالوس براورده میکنه!!! حتی فراتر از تصور منه!!!! چقدر زیباست مسیر این شهر!!
وای طولانی شد!!!! :)))
آقا رسیدیم آستارا. آستارا هم خوشکله هم آدمای خوشکلی داره!!! البته خب بازم باید بگم بازارش اصلا انتظاراتو براورده نمیکنه! قیمتاش با اینجا فرق نداشت، فقط یهو یه چیزی میدیدی که تو شهر خودت نبود مثلا...
بعدم که رفتیم سرعین. وای وای!! گردنه حیران بی‌نهایت بود اصلا!!! فقط اینکه یه چنجه بو گندو خوردیم اونجا احوالاتمون به هم ریخت! :))))
سرعینم خوشکل بود. و آدمای خوشکل داشت!!! :)
دیگه نشد بریم سمت تبریز، همون دورا دور واسه اسرا بوس فرستادم.
و روز بازگشت فرارسید....
روز اول خیلی بد بود. یعنی خیییلی بد بود!! همش از کمربندیا اومدیم و مدت طولانی تو ماشین بودیم. اسکلتم داشت متلاشی میشد. تنها نکته‌ای که توی روز دوم نظرمو جلب کرد قزوین بود!! وای من نمیدونستم قزوین اینقدر قشنگه!!! البته ما از کناره‌هاش رد شدیم ولی خیلی طبیعت قشنگی داشت... و خب خونه‌های سقف‌شیرونی!!!! ^__^
الان سوالی که برای من پیش اومده اینه که حالا که من سقف شیروونه میبینم ذوق میکنم، آیا ساکنین خونه‌های سقف شیروونی هم از دیدن خونه‌های سقف صاف ما ذوق میکنن؟!!! [آیکن تفکر!]
خلاصه له و لورده رسیدیم میمه. و به آقایون راننده اعلام کردیم که اگه شما جون دارید هنوز، ما دیگه نداریم و حاضر نیستیم حتی یه متر دیگه جلوتر بریم!!! (میخواستن برونن تا شیراز! :/)
خلاصه وقتی دیدیم میمه جایی واسه موندن مسافرای خانوادگی نداره مجبور شدیم باز چادر بزنیم!!! اینجاست که میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!! یعنی اگه اصرار پسرعموها نبود و ما چادر نبرده بودیم چیکار میکردیم؟!!!
اصفهان برعکس تهران خیلی خنک بود... حتی سرد بود! کسی هم سر و صدا نکرد! بنابراین خوب خوابیدیم :))
و از اونجایی که بازم مهم نیست که اصفهان میرید یا نه، خرید گز و سوهان از اوجب واجباته، یه عالمه گز و سوهان خریدیم و دیگه برگشتیم شیراز و واسه یلدا بای‌بای کردیم و قصه تموم شد!
ولی واقعا اگه من اصفهانی بودم الان ۵۰۰ کیلو بیشتر بودم!!!! چجوری با وسوسه خوردن گز و سوهان مقابله میکنید؟؟؟؟؟؟؟
  • ۳۷۳ نمایش
  • خاطره ها
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۹ ۳۸ نظر

بالاخره جو زنگ زد!

بعد یه هفته!

آرومم... آرومم...


+ قراره بریم مسافرت، جای همه‌تون خالی :)

  • ۳۸۵ نمایش
  • مستر جو
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۹ ۳۲ نظر

هی خواهرش بهم پیام میده جو بهت زنگ نزد؟؟

منم میگم نه ... به تو زنگ نزد؟؟

میگه نه! نگرانشم!

میگم نگران نباش، روز آخر گفت امکان تماس محدودتر از قبل میشه.

آروم میشه چون فک میکنه راست گفتم.

آروم نیستم. چون میدونم دروغ گفتم :((((

خدایا خوب باشه حالش...

  • ۴۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱ ۲۵ نظر

مامان خطاب به آبجی کوچیکه: پاشو فلان کارو انجام بده.

آبجی کوچیکه: آجی دم بخته، من باید کار کنم؟؟؟؟؟ ://

  • ۲۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱ ۲۵ نظر

چهل قانون عشق


روزی که خوندن این کتابو شروع کردم همش با خودم میگفتم وقتی تموم شد تو وبم معرفیش میکنم!!

بذار همه بدونن منم بلدم کتاب بخونم! :دی

همه کتابای دنیا رو که فقط واسه آووکادو ننوشتن که!

خلاصه یه مداد دستم بود و جمله‌های قشنگشو علامت میزدم!! اماااااا ...

توی پرانتز یه توضیح درمورد کتاب میدم و بعدش "اما" رو میگم!

( این کتاب درمورد اتفاقاتیه که بین شمس تبریزی و مولانا افتاده. و قوانین عشق، عشق به خداست)

خب دلم نمیخواد داستانو براتون لو بدم!

البته یه چیزایی رو همگی میدونیم دیگه!

اینکه شمس تبریزی درویشی بود که با مولانا آشنا شد. مولانا خیلی دوسش داشت. بعد یهو شمس غیبش زد و همین.

خب اونایی که میخوان کتابو بخونن بقیه پستو نخونن!!

اماااا آخر کتاب به شدت رو مخه!!!

یعنی روح نداشته فمنیستم چنان به جوش و خروش اومده که نگو!!!! :/

اصن باید با یکی درد و دل کنم واقعا!

البته زیاد نمیشه اطمینان داشت که داستان واقعیه! ( و منکر این هم نمیشم که در مجموع کتاب خوبی بود)

ولییی هم مولانا و هم شمس هییییچ ارزشی برای زن قائل نیستن!!!

با اینکه هر دو عارفن و به زعم خودشون خیلی از پله‌های تزکیه نفس رو هم طی کردن!

اما بذارید بهتون بگم که اگه شمس و مولانا همین شمس و مولانای توی کتاب باشن، هر دوشون آدمای مزخرفی بودن! :/

اول از مولانا میگم.

یه دانشمند معروف بوده توی شهرشون. که سخنرانیای زیادی در مورد خدا میکرده و مردم دوسش داشتن. اما همین آدم، به همسرش که کتابا رو دوس داشته و دلش میخواسته علم یاد بگیره حتی اجازه نمیده وارد کتابخونه‌ش بشه و به کتاباش دست بزنه!!!

بعد که شمس وارد خونه‌ش میشه و به دخترش علاقمند میشه با ازدواجشون موافقت میکنه، در حالی که دختره توی دو راهی اطاعت یا مرگ بوده (جمله خود کتاب)!!

بعد شرایط چی بوده!! شمس شصت ساله! با دختر مولانا که شاید حتی بیست سالش هم نبوده! خود مولانا ۴۰ ساله بوده!!!!! یعنی دو زار واسه دختر بدبخت حق قائل نمیشه!

بعد اینا عروسی میکنن و مثلا شمس خیلی عاشق دختره بوده، در حدی که حتی به خانواده‌ش هم حسودی میکرده که ببینن دختره رو!!! به دختره اجازه نمیداده بره خونه‌شون!

بعد یه بار که دختره بی اجازه شمس همراه مامانش و بقیه زنای خونه باباش میرن باغ، چنان دختره رو میزنه که میمیره!!!!!! :////////

(کسی که چنان مراحل عرفان و تزکیه نفس رو طی کرده که با نگاه به چشم آدما گذشته و آینده‌شونو میبینه!!!)

بعد مولانا!!! خدای من مولانا!!!! نه شمس رو مجازات میکنه و نه هیچ واکنشی!!! حتی بعد قتل دخترش، بازم اجازه میده شمس تو خونه‌ش زندگی کنه!!!!! ://///

چند فصل آخرو باید آتیش بزنم!

و حتی نویسنده چقد ساده از مرگ دختر مولانا میگذره!!! :|||


  • ۵۲۰ نمایش
  • خاطره ها
۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۷ ۵۴ نظر
داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/


  • ۳۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۲۶ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی


  • ۳۶۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۳۱ نظر
آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!
  • ۳۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۲۵ نظر
مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^
  • ۴۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۳ ۳۹ نظر

داستان از این قراره که "مستر جو" الان ماموریته!

قرار بود ۷۰ روز باشه... که برن تا عمان و برگردن...

بهش گفتم "ملت تو ۸۰ روز دور دنیا رو میگردن، بعد شما ۷۰ روز طول میکشه فقط برید عمان و برگردید؟!!"

:))

بیشتر طول میکشه ولی!

حسمو نمیفهمم...

از یه طرف چیزی تو زندگیم کم نیست! روال قبله! انگار که اتفاقی نیوفتاده!

کلاس معرق و ورزش.

دندون‌پزشکی.

آبجی‌کوچیکه.

همه‌چی عادیه...

ولی اینا دلیل نمیشه یه جای خالی رو حس نکنم!!!

جایی که هنوز درکش نکردم!

  • ۴۵۵ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۴۰ نظر

چند وقت پیش یه وویس از دکتر هولاکویی شنیدم که کلا قضیه جذب رو رد کرد و فیلم راز رو یه دروغ بزرگ دونست!

ولی میدونید، ماجرا اینه که وقتی تو به یه چیزی خیلی فکر کنی، وقتی دقیقا بدونی که چی میخوای، وقتی موقعیت مورد نظرت برات پیش میاد از دستش نمیدی. اون لحظه‌ای که قلب و عقلت شروع میکنن به جنگیدن، یه دونه میزنی تو سر قلبت و میگی "این همونیه که همیشه میخواستم! پس دخالت نکن!!" 

نمیدونم دقیقا چی باید بگم!

یه عده که همون اول فهمیدن!! یعنی انصافا برید تو انجمن نوابغ عضو بشین شماها!!! :))

و اینکه این وسط یه عذرخواهی بکنم از اونایی که فهمیدن و من پیچوندمشون!!!!

البته خب هنوزم قطعی نشده... ولی خب، یه ۶۰-۷۰ درصد قطعیه!!!

تا خدا چی بخواد.

  • ۴۴۱ نمایش
  • مستر جو
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۲ ۴۱ نظر

در آینده نزدیک بالاخره یکی از همین دندون‌پزشکا منو به فرزندخوندگی قبول میکنه!!!

یعنی اینقد که من تو بغل اینا بودم، تو بغل مامانم نبودم!! :///

  • ۲۶۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰ ۲۹ نظر

تصمیم گرفتم اون پستای مبهمو توی یه دفتر واسه خودم بنویسم که خاطرات اون روزا رو یادم نره!

دیدم نمیتونم!!!

شرطی شدم که تایپ کنم فقط!

آخرشم مجبور میشم بیام اعتراف کنم!! :/

  • ۲۳۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۱۶ نظر

اینکه بعد اذون اول نماز بخونی و بعد افطار کنی، نمیدونم مستحبه یا نه... ولی مطمئنم واجب نیست!

پس خواهشا اگه همچین عادتی دارید یا افطاری ندید، یا به این فک کنین که شاید مهمونتون این عادتو نداشته باشه!!!

الان جواب بیست دقیقه بیشتر گشنه موندن منو کی میده؟؟؟؟ :/

  • ۴۵۱ نمایش
  • خاطره ها
۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۳ نظر
یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!

  • ۳۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر

اون اولا که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، یا داشتم میرسیدم، خیلی تند تند نماز میخوندم!

بعد چند بار مامان‌اینا گیر دادن که این چه طرز نماز خوندنه و باید یواش بخونی و...

من همچنان همونطور تند میخوندم، ولی ذکرام با حرکات بدنم هماهنگ نبود!!!!

مثلا در حال سجده حمد میخوندم، ذکر سجده رو تو تشهد میخوندم و...!!

بدن در حالت رکعت دوم بود و من نمازم تموم میشد!! در ادامه بدن نماز میخوند و من تو فکرم بازی میکردم!!! :/

نمیدونم نمازام اون موقع اصلا قبول بود یا نه...

ولی شد یه تجربه که حالا به نمازای هول‌هولکی آبجی کوچیکه گیر ندم!!! :)


الان که فک میکنم میبینم من کلا اوایل سن تکلیفم خیلی معرکه‌وار عبادت میکردم!!

مثلا کلاس چهارم که بودم، تو ماه رمضون وقتی تشنه‌م میشد میرفتم دهنمو آب میکشیدم،

بعد بر اساس اینکه " آب دهنو قورت بدی روزه‌ت باطل نمیشه " آب مونده تو دهنمو قورت میدادم! با همین روش کل آب مورد نیاز بدنمو تامین میکردم! :))



بعدا نوشت: آقا من فک میکردم فقط خودم زاهد بودم!!! دوستان اصلا از زاهد رد بودن! عارف بودن حتی! ^__^

(کلیک)

اینم عابد و پارسای شماره ۲ !!! ^__^ (کلیک)

  • ۴۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۳۵ نظر

۱. به اینکه ته دلش قرصه حسودیم میشه!!!! :|

پس من چرا این همه دو دلم؟!!!! 


۲. میگه زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم و شرایطمو گفتم، بهم گفته هم روزه بگیر هم قضاشو بگیر! هم نمازای کامل بخون هم شکسته!!!

گفتم ایشون میخواسته معنویتو توی زندگیت به اوج برسونه!!


۳. اینکه یه آدمی اصلا عادت نداشته باشه تو چت‌ش از ایموجی استفاده کنه و بعد یه هفته عادت کنه، دلیلش میتونه تاثیر مستقیم یک عدد گندم باشه!!


  • ۳۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۱۳ نظر

دیشب خونه دوست آقای پدر بودیم.

آقای پدر با یه لبخند عجیبی هی به دوستش میگفت: آخ کاش منم دکتر شده بودماااا

دوستش: کوتاه بیا آقای پدر!!!

خانم دوستش: جریان چیه؟!!

دوستش: یه پیرزنه...

آقای پدر: یه خااااانمه!

دوستش: ای بابا! پیرزنا هم خانمن خب!!

... اذان ...

دوستش: پاشین پاشین افطار کنین تا بحث عوض بشه!! :))

آقای پدر رفت وضو بگیره.

دوستش حول حولکی رو به خانمش: بذار من خودم زود بهت بگم تا شر نشده! یه پیرزنی رو دو سال پیش عمل کردم، عملشم خیلی خطرناک بود و احتمال مرگش زیاد بود. حالا هر بار میاد منو میبوسه!!!! :|

خانمش: هاااا همون که بهت میگه "بَبِه‌ی جونی"*؟!!! اون عیب نداره! :)))


+پیرزنا رووووو!!!! :)))

* یه چیزی تو مایه‌های "عزیز دلم" .... معمولا شیرازیا اینو به بچه‌ها یا نوه‌هاشون میگن.

  • ۴۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۲ ۴۲ نظر

در یک اقدام خودکشانه! بالاخره تابلو "و ان یکاد" رو تموم کردم!

ولی خب مچ دستم نابود شد! :/

ولی اونقدر اونقدر عاشقش بودم که تحمل نداشتم!!

کلا از روز اول دلم میخواست اینو درست کنم!

ولی بهم گفتن واسه کار اول سخته!

بعدشم چون طرح زیاد بود و بعضی کلمه‌ها طویل بودن نیاز به یه چوب پهن بزرگ داشتم!

یه چوب افرا هم که خریده بودم و پهن بود تاب برداشته بود و عملیات صاف سازی! هر بار با شکست مواجه میشد!!!

خلاصه که بالاخره درست شد ^__^


+ عکس بقیه طرحا رو گذاشتم تو یه کانال به آدرس moarragh_s

چون تو اینستا هم میذارمشون دیگه بخوام اینجا هم بذارم خیلی تکراری میشه :)


معرق ان یکاد

  • ۵۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • بانوانه های گندم!
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴ ۵۴ نظر



الان؟؟؟؟؟

الان که لپ‌تاپم خرابه؟؟؟

الان که خیلی چیزا رو فراموش کردم؟؟؟

الان که قیدشو هم زدم حتی؟!!!! :/

اونم تا فردا؟!!! :/

من همون دو سال پیش هم چهار پنج روز وقت لازم داشتم حداقل!!!!

جایی برای حسرت خوردن نیست!!!

نیست...

اه!

  • ۳۲۹ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۱۹ نظر

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/

  • ۲۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۴ ۹ نظر
گاهی دنیا تصمیم میگیره که تو رو از بعضی چیزا محروم کنه...
مثلا شغلی در راستای مدرکت...
حالا تو هی برو بست بشین تو خونه... هی بگو من چهار سال تو دبیرستان جون کندم تا برم دانشگاه، چهار سال تو دانشگاه، تو اون شهر پوست انداختم، یه سال و چند ماه با جون و دل کار کردم... حالا چرا وضعم اینه...
حالا هی بشین بگو من همه آزمایشگاهها و کارگاهها رو خودم انجام دادم، نگفتم وای سیمان واسه پوست بده، وای خاکی میشم... ولم میکردن بیل هم میزدم! بعد الناز که همیشه یه گوشه وایساده بود و میگفت پسرا انجام بدن من نتیجه رو یادداشت کنم حالا سر کاره و من... :|
دنیا همینه دیگه... گوش نمیده به نق و نوق هات!!
وقتی هم پشت کنی بهش و قهر شی باهاش... خب اون بی ادب تر از اونیه که بخوام بهتون بگم برخوردش چیه!!!! :/
وقتی هم تلاش میکنی تغییر ایجاد کنی نمیدونی دقیقا باید چیکار کنی...
ولی باید یه کاری بکنی...
یه کاری کردم!!!
همین طوری بی هدف و بی علاقه کلاس معرق اسم نوشتم!
وقتی رفتم وسایلشو بخرم انگار تازه فهمیدم داره چی میشه!!
همین که کمون اره قرمز و گوشتی صورتی خریدم خودش شد انگیزه!!! ^__*
افتادم به جون حجم نت و تا تونستم عکس معرق سرچ کردم!!!
کم کم انگیزه و علاقه تو وجودم ریشه دووند!
اولین جلسه که رفتم تصمیم گرفتم گندم باشم!!!!
همین گندم تو بیان!
نه اون خود واقعی خجالتیم!!!
چهار پنج نفر بیشتر نیومده بودن...
هر کی میومد به مربی سلام میکرد... منم به اونا سلام میکردم!!! :))
برام یه جوری بود... عادت نداشتم به اینقدر زود آشنا شدن...
ولی خوب شد!
جو صمیمی شد!
دوست پیدا کردم...
علاقه پیدا کردم...
دل مشغولی پیدا کردم!
حالا فکرم همش درگیره...
که واسه طرح " تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی " حوضچه رو چجوری درست کنم...
که بعدش چیا یاد میگیرم...
که افرا سفیده گردو قهوه ای، نارنج زرد کمرنگ عناب قرمز...
که اون چوب زرده زرشک بود! یادم باشه بپرسم میشه از چوب زرشک استفاده کرد؟!
که توت و سنجد نخرم یه وقت!!
که حالم خوبه این روزا..
که شکر... :)
فردا جلسه دومه ^__^
  • ۳۷۷ نمایش
  • خاطره ها
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۵ ۲۳ نظر

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم...

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن...

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود...

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! :)


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

  • ۳۷۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۲۸ نظر

امروز دو تا از بهترین دوستای دانشگاهمو دیدم....

یکیو بعد شیش ماه، یکیو بعد چهار سال!!

دیدنشون خیلی حالمو خوب کرد...

ولی از حرفاشون دلم گرفت!!

اینکه یه ریز از رفتن میگفتن...

از کشورا و دانشگاههایی که اپلای کرده بودن...

اینکه ...

یکی یکی دارن میرن...

و منِ تنها، روز به روز تنهاتر میشم :(

آره چهار سال بود ندیده بودمش، ولی بود... تو همین کشور، همین شهر،

میگفت کارش واسه آمریکا اوکی شده بوده،

ولی ترامپ اومده و همه‌چی به هم ریخته!!

اگه ترامپ نیومده بود این چهار سال میشد چند سال؟!!!

مرسی ترامپ!!!!!! (یه همچین دوست نامردی هستم!!!)

دلم تنگ شد واسه دانشگاه!!!! با همه بدیاش!!! دلم تنگ شد براش!!!


+ عنوان اسم جاییه که رفتیم!! چون یکی از صاحباش از دوستانم به حساب میاد خواستم تبلیغ شه براش!!!!

آدرسشم ستارخان، روبه‌روی خیابون ولیعصر یه چند تا مغازه میای پایین به سمت عفیف‌آباد!!! (به دوستم گفته بودم روبه‌رو ولیعصر، رفته بود روبه‌رو ولیعصر وایساده بود میگفت نیست!!!! یه ذره اینورترم نگا کن خب!!! :/ )


+ @پرتقال : کو جای کامنت گذاشتن؟!!!!!!

  • ۲۱۷ نمایش
  • خاطره ها
۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۴ ۱۴ نظر
  • ۴۲۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۷ ۲۱ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

  • ۲۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶ ۱۴ نظر