در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۲۲ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

به آبجی کوچیکه میگم پاشو برو تو اتاق مشق بنویس، میخوام برقصم!

میگه تو برقص آبجی ما چشم پاکیم!!!! :|

  • ۱۷۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۱۶ نظر

به آبجی کوچیکه میگم پاشو برو تو اتاق درس بخون، میخوام آهنگ بذارم برقصیم!!

میگه چرا منو تو شادیاتون شریک نمیکنید، ولی تو غماتون با آغوش باز میپذیرید؟!!! :/


+امتحان داره خب!

  • ۸۷ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۲ دی ۹۶ ، ۰۹:۴۸

آبجی کوچیکه امتحان دیکته داره امروز.

میگه تو نماز ظهرت واسه من دعا کن. بذار یکی از دعاهات واسه من باشه! هی نشین دعا کن که جو بیاد بیاد بیاد!!!! :/

اعصاب نداره جدیدا!!!

  • ۱۸۸ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ۱۹ نظر

دارم واسه آبجی کوچیکه صفت و موصوف رو توضیح میدم.

میگم صفت کلمه‌ایه که در مورد یه کلمه دیگه توضیحی میده...

مثلا مرد خوب. دختر زیبا.

آبجی کوچیکه: گندمِ هی برو!!

:|


+ جو قراره بیاد شیراز ^__^

و خب قراره من همراهش برم خونه مامانش‌اینا.

گندمِ هی برو... :)))

  • ۲۶۲ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۷ ۱۹ نظر

داریم فیلم دو سالگی آبجی کوچیکه رو میبینیم.

یه دامن چین چینی پوشیده، از هر طرف صدای "مهدیس بچرخ" به گوش میرسه...

و آبجی کوچیکه بهت‌زده فقط نگا میکنه!

یهو اون وسط دختر داییم میگه "مهدیس پِر بخور!"

و آبجی کوچیکه پِر میخوره ^__^

شیرازی را پاس بداریم انصافا :)))


+

اومده میگه آجی، پردیس یعنی زیبا همچون پر؟!!

(مهدیس یعنی زیبا همچون ماه)



  • ۱۱۹ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۲ ۰ نظر

مامان خطاب به آبجی کوچیکه: پاشو فلان کارو انجام بده.

آبجی کوچیکه: آجی دم بخته، من باید کار کنم؟؟؟؟؟ ://



  • ۷۳ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۹ ۰ نظر

داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/



  • ۶۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر

مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^



  • ۱۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۵ ۰ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی



  • ۵۳ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۳ ۰ نظر

آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!



  • ۴۶ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۰ نظر

در آینده نزدیک بالاخره یکی از همین دندون‌پزشکا منو به فرزندخوندگی قبول میکنه!!!

یعنی اینقد که من تو بغل اینا بودم، تو بغل مامانم نبودم!! :///



  • ۱۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۱ ۰ نظر

اون اولا که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، یا داشتم میرسیدم، خیلی تند تند نماز میخوندم!

بعد چند بار مامان‌اینا گیر دادن که این چه طرز نماز خوندنه و باید یواش بخونی و...

من همچنان همونطور تند میخوندم، ولی ذکرام با حرکات بدنم هماهنگ نبود!!!!

مثلا در حال سجده حمد میخوندم، ذکر سجده رو تو تشهد میخوندم و...!!

بدن در حالت رکعت دوم بود و من نمازم تموم میشد!! در ادامه بدن نماز میخوند و من تو فکرم بازی میکردم!!! :/

نمیدونم نمازام اون موقع اصلا قبول بود یا نه...

ولی شد یه تجربه که حالا به نمازای هول‌هولکی آبجی کوچیکه گیر ندم!!! :)


الان که فک میکنم میبینم من کلا اوایل سن تکلیفم خیلی معرکه‌وار عبادت میکردم!!

مثلا کلاس چهارم که بودم، تو ماه رمضون وقتی تشنه‌م میشد میرفتم دهنمو آب میکشیدم،

بعد بر اساس اینکه " آب دهنو قورت بدی روزه‌ت باطل نمیشه " آب مونده تو دهنمو قورت میدادم! با همین روش کل آب مورد نیاز بدنمو تامین میکردم! :))



بعدا نوشت: آقا من فک میکردم فقط خودم زاهد بودم!!! دوستان اصلا از زاهد رد بودن! عارف بودن حتی! ^__^

(کلیک)

اینم عابد و پارسای شماره ۲ !!! ^__^ (کلیک)



  • ۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۱ ۰ نظر

دیشب خونه دوست آقای پدر بودیم.

آقای پدر با یه لبخند عجیبی هی به دوستش میگفت: آخ کاش منم دکتر شده بودماااا

دوستش: کوتاه بیا آقای پدر!!!

خانم دوستش: جریان چیه؟!!

دوستش: یه پیرزنه...

آقای پدر: یه خااااانمه!

دوستش: ای بابا! پیرزنا هم خانمن خب!!

... اذان ...

دوستش: پاشین پاشین افطار کنین تا بحث عوض بشه!! :))

آقای پدر رفت وضو بگیره.

دوستش حول حولکی رو به خانمش: بذار من خودم زود بهت بگم تا شر نشده! یه پیرزنی رو دو سال پیش عمل کردم، عملشم خیلی خطرناک بود و احتمال مرگش زیاد بود. حالا هر بار میاد منو میبوسه!!!! :|

خانمش: هاااا همون که بهت میگه "بَبِه‌ی جونی"*؟!!! اون عیب نداره! :)))


+پیرزنا رووووو!!!! :)))

* یه چیزی تو مایه‌های "عزیز دلم" .... معمولا شیرازیا اینو به بچه‌ها یا نوه‌هاشون میگن.



  • ۳۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۶ ۰ نظر

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/



  • ۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۴ ۰ نظر


یعنی این کاریکاتور تا حالا 60 میلیون کشته داده!!! :)))))))))))

خیلی باحال کشیده!!!! 

میز خندوانه رو!!! :)))))

قیافه ملت پشت سرشو!!!!




#ماهنامه_خط_خطی

#کیارش_زندی



  • ۲۶ نمایش
  • طنز
  • شاید سیاسی
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۰ ۰ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))



  • ۹۱ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۴۲ ۰ نظر

چند روز دیگه خاله بازی جمعی شروع میشه!!

حالا اصن این خاله بازی هیچی...

این که هی اصرار میکنن حالا فقط خونه ما شیرینی بخور، با یه دونه که چاق نمیشی هم هیچی...

این که روزی ۱۸ بار هم باید جواب بدی که چرا مجردی هنوز هم هیچی...

من نمیدونم با اون مهمونایی که قبل ساعت ده صبح، یا بین ۲ تا ۴ ظهر میان عیدنی چیکار کنم؟!!!

و اینا دقیقا همونایی هستن که قبل اومدنشونم زنگ نمیزنن! :/

احتمالا با خودشون میگن آخه مگه اینا احمقن که این موقع رفته باشن عید دیدنی! پس صد در صد خونه هستن!! :/

@ همون مهمونا : د آخه پنج مین قبلش خبر بدین حداقل یه روسری بندازیم سرمون :|



  • ۴۸ نمایش
  • طنز
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۱ ۰ نظر

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!



  • ۴۹ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۵ ۰ نظر

مدیونه هر کی از اینا بخره! :/



  • ۴۶ نمایش
  • طنز
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۵ ۰ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^



  • ۳۹ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۰ نظر