در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۳۴ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر

وقتی خیلی یهویی یه چالش بامزه راه میوفته! ^__^

قسمت اول رو که مدیون تصورات پرتقال جان میباشیم!

قسمت دوم رو انار جان زحمتشو کشیده!

قسمت سوم رو یکتا جان ترکونده! ^___^

قسمت بعدی هم کار منه که هنوز منتشر نشده! :)

منتشر شد همینجا لینکش میکنم! (لینک قسمت چهارم)

قسمتای بعدی رو هم خودتون اگه دوس داشتین دنبال کنین :)


خلاصه که هر شب ساعت 00:00 منتظر قسمت جدیدی از این چالش خیلی بامزه در وبلاگ لافکادیو باشید! :)

تخمه و پفیلا فراموش نشه! :))

+ انصافا زمانش خیلی دیر موقع ست آقا معلم!!! مگه تو فرداش نمیخوای بری مدرسه خب؟!!! :))

+ فک کنم این اولین چالش سریالیه!

  • ۴۲۹ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۳۷ نظر




این عکس قدیمیه ...

خیلی قدیمی...

ولی هر بار میبینمش خنده‌م میگیره!!! :)))

  • ۲۳۵ نمایش
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۳۱ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر

همانا بدترین دوست تو کسی ست که یه جوری پست بذاره که تو حسودیت بشه!!!! :/

دِ آخه برادر من!!! ظلمه اینقدر خوب نوشتن!!! باور کن!!! :)))


+ اگه پست دایناسورهایِ نمیدونم چی چیِ لافکادیو رو نخوندین اینجا رو یه نگاه بندازین! :)

+ من هنوز سر این حرفم که گفتم کسی نباید مزاحم آرامش دیگران بشه هستماا! پست لافکادیو هم مغایرتی با این حرف من نداره البته :))

  • ۳۳۰ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۳ ۳۱ نظر
اگه بخوام یه سریال کارتونی جدید رو بهتون معرفی کنم،
باید بگم بشینین "بابا لنگ دراز" زیرنویس فارسی و سانسور نشده رو ببینین!!!
قصه ش کاملا جدیده!! :))

+ یه بار دیگه آفرین بگم به هنر ایرانیا!! ^__^
  • ۲۹۵ نمایش
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۰۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

  • ۱۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰ ۸ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۸۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!! (که البته اونم آواتار تلگرامش بود! ) هر چند چشمم به جمالش هم روشن شده ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!! من که کلا عکس هر کسو که دیدم برام تازگی داشت و خارج از تصور بود... ولی هر کی عکس منو دید گفت عه همونطوری که تصورت کرده بودم هستی!!! :/  بسکه من یه رنگ و صاف و صادقم!!! (دلداری بدم خودمو!!!! :دی)

به استثناء یکی از بلاگرا که یه موقعی گفت تصورت از منو نقاشی کن! ... منم کشیدم... البته خیلی با اون چیزی که من تصور میکردم فرق داشت اما گویا شبیه بلاگر مذکور در اومده بود! ^__^

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:

  • ۵۰۷ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
  • چالش
۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲ ۴۳ نظر
پلاستیک لپ تاپ

باز خوبه لبخنــــツ ـــد جان این آخریا اومد تا من احساس تنهایی نکنم!!! :))))))
  • ۲۴۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۷ ۲۶ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۱۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|

  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۲۸ نظر

آقای پدر: پول تو جیبیت رو بریزم به حساب یا نقد میخوای؟

گندم: نه دیگه با هدیه تولدم بریزیدش به حساب!!

آقای پدر: o_O

گندم: ^____^



بعضیا هستن خیلی براشون مهمه بقیه تولدشون یادشون بمونه... بعد اگه کسی فراموش کرد ناراحت میشن. .. من ولی اینطوری نیستم ... خودم یادآوری میکنم!!! ^___^ تو این مورد پر رو هستم :))))


  • ۳۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۵ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه که به دنیا اومد به مامانم گفتم:

آبجی خاله ریزه میشه و من خاله پیرزن!!!! ^____^

همه چی داره جوری پیش میره که آبجی، خاله ریزه نشه...

و حتی شاید در آینده اتفاقاتی بیافته که منم خاله پیرزن نشم حتی!!!! :/

:)))


+ واسه مو خوره باید چیکار کرد؟!!!

یعنی به جز سرکه چیز دیگه ای سراغ دارید؟؟؟؟؟

  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۱ ۲۷ نظر

کل تعطیلاتو داشتم واسه آبجی کوچیکه کاردستی درست میکردم!!!

عکساشو میتونید اینجا ببینید! :)

البته انتظار داشتم بهتر از این بشه... نشد ولی!!! :)

فقط یه تابلوی عکس خانوادگی کشیدم که خودم عاشقش شدم!!! ^___^

نشد دوباره بکشمش!!

یعنی کشیدم ولی مث اولی نشد!!!

  • ۳۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۰ ۴۷ نظر

یه لطیفه ای هست که میگه:

اگه وسط اقیانوس بودی و یه کوسه گذاشت دنبالت چیکار میکنی؟!

میگه از درخت میرم بالا!

میگه وسط اقیانوس درخت کجا بود؟!!

میگه: مجبورم! میفهمی؟!! مجبووورم!

حالا شده جریان این پست لافکادیو!!!! :))


و در رابطه با این یکی پستش هم باید بگم:

ما را ز سر بریده میترسانی؟!!! :/

(بقیه شم نمینویسم که منکراتی نشه!! :دی)

بعد اصن فک کن یه نفر اینجا باشه که ندونه کدوم عکس کار منه!!!! :)))

اینکه ملت دیگه عشقشون واقعی نیست و واسه عشقشون هیچ کار نمیکنن مشکل منه آخه؟!!!!!

عای عم یک عدد عاشق اساطیری!!! :))))

بعد اصن شما از کجا میدونید من قهرمان پرش با نیزه نیستم؟!! :)))

  • ۲۱۲ نمایش
  • طنز
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر

من: (با ریتم بخونید!)

سرمو بذاااااار رو شونه هاات خوابم بگیــــــــــره...*


آبجی کوچیکه: داری از طرف دختره میخونی؟!! :)))))


* سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره!!!  ... نمیدونم خواننده ش کیه! :/ اشتباه خونده ولی... نه؟!!!!




+ وقتی همچین کامنتی میاد:


گند


اسممو عوض کنم! نه؟!!!! :/

  • ۲۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۲۶ نظر

1. رانندگی کردن جزو آرزوهام نبود...

واسه همین مث خیلیای دیگه به محض 18 ساله شدن زودی نرفتم گواهی نامه بگیرم!!!


2. آقای برادر که 18 ساله شد دوتایی با هم رفتیم اسم نوشتیم...

آموزشو با یه آقا برداشتیم، چون مث همیشه مرد بودنو دلیل برتر بودن تصور میکردیم!!!

اول من باید رانندگی میکردم و آقای برادر عقب مینشست و تا وقتی که ساعت کلاس من تموم بشه با مربیِ به رانندگی من میخندیدن! :/

بعدم منو خونه پیاده میکردن و آقای برادر تنها آموزش میدید (قانون بود دخترا اگه با مربی مرد کلاس بگیرن باید همراه داشته باشن!)

بعدم که میومد خونه تازه شروع میکرد سوتی های منو واسه خانواده تعریف کردن! :/

ولی خبر نداشت که "مسخره کنندگان سخت کیفر میشوند!" :دی

دو جلسه آخرو با یه خانم گرفتم و صد بار به خودم فحش دادم که چرا از اول با این خانمه نگرفته بودم!!!

آیین نامه رو بدون غلط پاس کردم و شهری رو دفعه اول قبول شدم :)

آقای برادر هم یه بار آیین نامه رد شد و دو بار شهری!!!

تا یاد بگیره دیگه به کسی نخنده!! :دی


3. عکس کارت ملی و شناسنامه م دقیقا زشت ترین عکسی بود که تمام عمرم گرفته بودم!!!

یعنی وقتی دیدم مامان واسه عکس دار کردن شناسنامم و گرفتن کارت ملی اون عکسو برده داشتم سکته میکردم!

بعد گرفتن گواهی نامه، این بحران حل شد! :)))

یعنی دقیقا تمام استفاده م از گواهی نامه همین بود... کارت شناسایی :))


4. جزو اون گروهی بودیم که گواهی نامه شون 5 ساله بود.

دیروز رفته بودم تمدید کنم... :))))

  • ۲۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۵ ۲۶ نظر
انصافا چرا بچه های این دوره این همه از درس فراری هستن؟!!!!
من که همیشه عاشق درس و مدرسه بودم که!!!
اونقدری دلم میخواست برگردم به دوران تحصیل که تصمیم گرفتم بشینم از اول کارشناسی کنکور بدم!!!
گفتم تا سرد نشدم تو تصمیم زودی برم چندتا کتاب بخرم!!
عمومیا رو خریدم، دسته دوم تازه، عربی هم نخریدم، ادبیات پیش هم گیرم نیومد... شد 50 هزار تومن!!! :/
گفتم همینا رو ببرم فعلا استارت بزنم تا بعد!!
همه رو یادم رفته بود!!!
گفتم اوضاع ادبیات که اینه دیگه ببین درسای تخصصی چجوریه!!
دیگه دیدم شانس قبولیم منفی هیژدهه بی خیال شدم! :))
اما نکته جالب قضیه ...
اون اردوعه بود اون روز گفتم...
یه مسابقه داشت،
یه جزوه میخوندی به سوالاش جواب میدادی...
بین 300 نفر به 6 نفر جایزه میدادن...
اسم من در اومد
حالا خوبه جایزه ش چی باشه؟!!!
50 هزار تومن!!! :))))
  • ۲۳۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۱ ۳۰ نظر

یادمه اولین باری که چک اولین حقوقمو گرفتم یه جوری خوشحال و ذوق زده بودم که هر کی منو میدید فک میکرد گنج پیدا کردم!! :))))

چکه رو حتی تا نکردم!! با نهایت دقت صاف گذاشتم توی کیفم یه جوری که خش نیافته!!! :)))

بعد که دادم آقای پدر ببره نقد کنه شونصدتا تا زد چپوند تو جیبش :))))


بیشتر از یه ساله که کارمو ول کردم!

به نظر خودم شخصیت و سلامت جسمیم مهم تر بود خب!

حالا یه تصمیمات عجیب غریبی گرفتم!

البته درآمد چندانی نداره... ولی خب بهتر از بی کاریه!!


یعنی تبلیغاتم قبل همه خودمو کشته!!! :)))

تو اینستا که همه فک میکردن در راه خداست!!! :))))

خب البته در راه غیر خدا هم نیست!! :)))

ولی در کل این لینک بیزینس منه!!!! ^____^

اینم نمونه کارا!

  • ۳۱۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • بانوانه های گندم!
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۰ ۳۷ نظر

زنگ زده بعد نیم ساعت وراجی میگه گندم میخوام یه خبری بهت بدم!!

بذار اول یه زنگ به مامانم بزنم بعد بهت میگم!!!

من که میدونم میخواست منو بکشه از فضولی !!!

بعد چقد هم با مامانش حرف زد!!!

بعد کلی وقت دوباره زنگ زده:

- حدس بزن!

+ کار پیدا کردی؟

- نه!

+ ازدواج کردی؟ !!

- نه!

+ ارشد قبول شدی؟ !!

- نه! میخوام برم حوزه!!

+ حوزه؟!!! تو؟!!

- آره ... فکرشو میکردی؟!!

+ نه!!! یعنی بعدش چیکاره میشی؟!!

- طلبه!!!

+ چند سال طول میکشه؟!!

- پنج سال.

+ لطفا بعد پنج سال دیگه به من زنگ نزن!!!! :/

- غلط کردی!!! گندم به کسی نگیا! !

+ نه نمیگم!! ولی بالاخره که چی؟!! آخرش که تشت رسواییت میافته!! :))

- زهر ماااار مگه دارم چیکار میکنم؟!!! :))))

+ میگم اینا تحقیق هم میکنن دیگه؟ یعنی اگه بفهمن تو قبلا تو کار حجاب مجاب نبودی چی میشه؟!!

- خودم گفتم بهشون!

+ عه یعنی من هیچ کاری برای نجاتت نمیتونم بکنم؟!!!

- نمیری گندم!! :)))))



خندیدیم!!! خیلی! اونقدر که لپم درد میکنه! اما اینکه یه دختر پر از آرزو و تلاش که مدرک مهندسی شو سه ساله گذاشته در کوزه، حالا یه دفعه راهشو عوض میکنه... نمیدونم چی بگم....

هیچی... دوست آخوند نداشتم که اونم داره گیرم میاد!!!! :))))) 

تصورش تو چادر. ..!!!! ^_____^




  • ۳۲۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۶ ۳۰ نظر
مکالمه من و آبجی کوچیکه در حالی که تو بغلمه:
+ بزرگ هم که شدی باز میای تو بغلم؟
- آره میام.
+ پیر هم که شدی میای؟!
- اگه هنوز نمرده بودی آره!!!
+ :|
آقای برادر: اگه تا اون موقع هم زنده باشی آبجی بشینه تو بغلت میمیری دیگه!!!
+ :|


کوچیکتر که بود وقتی اذیتش میکردیم تهدیدش این بود: "وقتی مردی سر قبرت نمیام"!!!!! :/

حالا جالبه جفت مامان بزرگ و بابابزرگام زنده هستن هنوز! و بابابزرگ مامانم هم زنده س همچنان!!! مامان بزرگ مامانمم پارسال فوت شد!!
( به یکی از دوستام که اینو گفتم، گفت عمر نوح دارین شما؟!!! بمیرین دیگه!!!! :/ )
بعد این آبجی کوچیکه چرا فک میکنه ما قراره زودی بمیریم من نمیدونم!!!!
احتمالا تو زندگی قبلیش همه فک و فامیلش زود زود میمردن!!!!!! زندگی قبلی!!!!! :)))))
  • ۲۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲۰ نظر
امروز هم مثل اکثریت مطلق روزای عمرم دندون پزشکی تشریف داشتم!!!!!!
یه خانومی قبل من بود...
یعنی عاااالی هاااا!!!! یعنی کم مونده بود صندلی یونیتو بشکونه!!!! :))))
کلا تو هپروت!!
وقتی میخواست بره خانم دکتر بهش گفت دیگه با من نوبت نگیر!!!
بعد که نوبت من شد و به خانم دکتر گفتم دندونای سمت راستمو قرار بوده درست کنید،
گفت امروز مریضام همه شون گیجن!!!! :/
و سوزنو فرو کرد سمت چپم!!!!
بعد که قشنگ بی حس شدم اومده میگه چرا نمیگی سمت راستت بوده؟!!!!!
:/
دستیارش تو دفترشون علامت چپ و راستو اشتباه زده بود!!!!
خلاصه سمت راستتم بی حس کرد!
اگه فک میکنید تا حالا سرویس شدن دهنتونو تجربه کردین، باید بگم برید بدین دو طرف دهنتونو بی حس کنن تا بفهمین سرویس شدن دهن دقیقا یعنی چی!!!!!!
این خانوم دکتر هم که کارش خوبه اینجوری بلا سر من میاره!!!!
یعنی اصلا اختیار زبون و لبامو نداشتم!!!!! وقتی میخواستم حرف بزنم انگار یه عالمه ماست تو دهنم نگه داشتم!!!!! :))))))
حالا هی همه هم آشنا بودن باید احوال پرسی میکردم!!!
خلاصه که اگه شرایط مشابه براتون پیش اومد کل دهنوتو هم زمان بی حس نکنید!!!
از تجربیات دندونی من استفاده کنین ^_____^

  • ۱۹۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۵ ۲۱ نظر

پشه آبجی کوچیکه رو گزیده، اومده میگه خونم کم نشه یه وقت!!!! :/

  • ۲۰۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ ۲۶ نظر

شنیدین میگن پول پول میاره؟!!!!

حالا اینم بشنوین که دندون پزشکی، دندون پزشکی میاره!!!!!

پروسه دندون پزشکی رفتنای من شروع شد باز!!!!!

تو سومین مرتبه ای که رفتم، یعنی امروز،

خانم دکتر فرمودن که باید سه تا از دندوناتو روکش کنی!

و آیا لازمه که توضیح بدم نیشم شل شد؟!!!! :))))

دکتر خوبه ^_____^   1  2  3 

اصن بهم الهام شده بود که امروز میبینمشاااا

تا رفتم یونیتش منو شناخت! بعد پنج ماه! این همه مریض میره پیشش!!

گفت: گندم؟!!!

^___^


+ یکی از بر و بچ دبیرستان دندون پزشکی خونده... شوهرشم دندون پزشکه! برگشته میگه حلالت نمیکنم میری پیش غریبه!!!! عزیزم یه درصد فک کن من به جای دکتر خوبه بیام پیش شوهر تو!!!!!! :)))))

  • ۲۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۰ ۲۶ نظر

مکالمه من و آبجی کوچیکه:

- خیلی به هم وابسته شدیم، خوب نیست!!!

+ خوب تو اصلا ازدواج نکن تا همیشه پیش هم بمونیم!

- یعنی تو هم ازدواج نمیکنی؟

+ حالا شاید تا اون موقع با هم بد شده بودیم!!!!!

- :|

  • ۲۷۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۲۷ نظر