در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۶۷ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

اون لحظه‌ای که از " اِی ... بدک نیستم" میرسی به " وای خدا من چقد زشتم :( " ....

دقیقا همون لحظه‌ست که عاشق شدی!!!!! :|


+ نمیدونم چی بپوشم!!!!!

  • ۴۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۶ ۳۴ نظر

داریم فیلم دو سالگی آبجی کوچیکه رو میبینیم.

یه دامن چین چینی پوشیده، از هر طرف صدای "مهدیس بچرخ" به گوش میرسه...

و آبجی کوچیکه بهت‌زده فقط نگا میکنه!

یهو اون وسط دختر داییم میگه "مهدیس پِر بخور!"

و آبجی کوچیکه پِر میخوره ^__^

شیرازی را پاس بداریم انصافا :)))


+

اومده میگه آجی، پردیس یعنی زیبا همچون پر؟!!

(مهدیس یعنی زیبا همچون ماه)

  • ۱۶۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰ ۱۰ نظر

مامان خطاب به آبجی کوچیکه: پاشو فلان کارو انجام بده.

آبجی کوچیکه: آجی دم بخته، من باید کار کنم؟؟؟؟؟ ://

  • ۲۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱ ۲۵ نظر
داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/


  • ۳۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۲۶ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی


  • ۳۶۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۳۱ نظر
آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!
  • ۳۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۲۵ نظر
مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^
  • ۴۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۳ ۳۹ نظر

در آینده نزدیک بالاخره یکی از همین دندون‌پزشکا منو به فرزندخوندگی قبول میکنه!!!

یعنی اینقد که من تو بغل اینا بودم، تو بغل مامانم نبودم!! :///

  • ۲۶۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰ ۲۹ نظر

تصمیم گرفتم اون پستای مبهمو توی یه دفتر واسه خودم بنویسم که خاطرات اون روزا رو یادم نره!

دیدم نمیتونم!!!

شرطی شدم که تایپ کنم فقط!

آخرشم مجبور میشم بیام اعتراف کنم!! :/

  • ۲۳۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۱۶ نظر
یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!

  • ۳۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر

اون اولا که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، یا داشتم میرسیدم، خیلی تند تند نماز میخوندم!

بعد چند بار مامان‌اینا گیر دادن که این چه طرز نماز خوندنه و باید یواش بخونی و...

من همچنان همونطور تند میخوندم، ولی ذکرام با حرکات بدنم هماهنگ نبود!!!!

مثلا در حال سجده حمد میخوندم، ذکر سجده رو تو تشهد میخوندم و...!!

بدن در حالت رکعت دوم بود و من نمازم تموم میشد!! در ادامه بدن نماز میخوند و من تو فکرم بازی میکردم!!! :/

نمیدونم نمازام اون موقع اصلا قبول بود یا نه...

ولی شد یه تجربه که حالا به نمازای هول‌هولکی آبجی کوچیکه گیر ندم!!! :)


الان که فک میکنم میبینم من کلا اوایل سن تکلیفم خیلی معرکه‌وار عبادت میکردم!!

مثلا کلاس چهارم که بودم، تو ماه رمضون وقتی تشنه‌م میشد میرفتم دهنمو آب میکشیدم،

بعد بر اساس اینکه " آب دهنو قورت بدی روزه‌ت باطل نمیشه " آب مونده تو دهنمو قورت میدادم! با همین روش کل آب مورد نیاز بدنمو تامین میکردم! :))



بعدا نوشت: آقا من فک میکردم فقط خودم زاهد بودم!!! دوستان اصلا از زاهد رد بودن! عارف بودن حتی! ^__^

(کلیک)

اینم عابد و پارسای شماره ۲ !!! ^__^ (کلیک)

  • ۴۸۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۳۵ نظر

دیشب خونه دوست آقای پدر بودیم.

آقای پدر با یه لبخند عجیبی هی به دوستش میگفت: آخ کاش منم دکتر شده بودماااا

دوستش: کوتاه بیا آقای پدر!!!

خانم دوستش: جریان چیه؟!!

دوستش: یه پیرزنه...

آقای پدر: یه خااااانمه!

دوستش: ای بابا! پیرزنا هم خانمن خب!!

... اذان ...

دوستش: پاشین پاشین افطار کنین تا بحث عوض بشه!! :))

آقای پدر رفت وضو بگیره.

دوستش حول حولکی رو به خانمش: بذار من خودم زود بهت بگم تا شر نشده! یه پیرزنی رو دو سال پیش عمل کردم، عملشم خیلی خطرناک بود و احتمال مرگش زیاد بود. حالا هر بار میاد منو میبوسه!!!! :|

خانمش: هاااا همون که بهت میگه "بَبِه‌ی جونی"*؟!!! اون عیب نداره! :)))


+پیرزنا رووووو!!!! :)))

* یه چیزی تو مایه‌های "عزیز دلم" .... معمولا شیرازیا اینو به بچه‌ها یا نوه‌هاشون میگن.

  • ۴۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۲ ۴۲ نظر

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/

  • ۲۰۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۴ ۹ نظر

با یکی از رفقای بیانی درمورد عالم ذر صحبت میکردیم...

عالمی که آدما قبل به دنیا اومدنشون اون تو هستن...

بهش میگفتم این آدمایی رو که نمیشناسیم اما عجیب برامون آشنا و دوست‌داشتنی هستن رو شاید اونجا دیدیم!!! شاید حتی قرار بوده خواهر و برادرامون باشن و بعد یه دفعه یکی یهویی بچه‌دار شده و مسئولای اونجا هول کردن و یکیو خارج نوبت فرستادن و خلاصه قرار مدارا به هم خورده!!!

اون ولی عقیده‌ش یه چیز دیگه بود...

میگفت قرار بوده خودش تو آمریکا به دنیا بیاد و من تو کره!!!!! بعد پرونده‌ها که دست یه کارمند ناشی بوده میریزه و ما اشتباهی میایم تو ایران!!!! :/

الکی میگه با اون موهای سیاهش!!!!!

حالا باز منو بگی یه چیزی!!! ^__^

ولی خب منم نمیتونم آمریکایی بوده باشم!!!! به آمریکا احساس عِرق ملی نمیکنم اصلا!!!! :/

مثلا شاید فرانسوی یا آلمانی بوده باشم!!! :)


+ با تصرف و تلخیص!

++ حال میکنین چه بحثای علمی‌ای میکنیم؟!!! :)))))))

+++ عنوان: اونقدر بچه که بودم این جمله رو گفتم تا بالاخره چشمم زدن و رنگ موهام عوض شد! :/

  • ۳۷۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۲۸ نظر


یعنی این کاریکاتور تا حالا 60 میلیون کشته داده!!! :)))))))))))

خیلی باحال کشیده!!!! 

میز خندوانه رو!!! :)))))

قیافه ملت پشت سرشو!!!!



+ به نظر میرسه مشکل از هاردم نبود... خب حالا سیستم چه مشکلی میتونه داشته باشه؟!!

اتفاقا چند مدته فن ش خیلی صدا میده!

و سرعتش کم شده...

امیدوارم لازم نباشه ویندوز عوض کنم!


#ماهنامه_خط_خطی

#کیارش_زندی

  • ۳۰۱ نمایش
  • شاید سیاسی
  • طنز
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۳ ۱۹ نظر

یه فایل هول‌هولکی ضبط کردم!!!
این فایل در واقع حدود یه هفته پیش ضبط شده، و اگه اون موقع ضبط نمیشد دیگه فرصتش پیش نمیومد!
لطفا کاستی‌هاشو در نظر نگیرید!
نشد کمبوداشو اصلاح کنم!
دو سه نفر رو هم اذیت کردم تو این فایل که خب حقشون بوده!!! :))
همه‌تونو دوست دارم.
عیدتون مبارک
همه روزاتون شاد

 

 

 

 

 


از اینجا دانلود کنید! ^__^
حجم: 6.94 مگابایت

 

 

 

  • ۷۵۲ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۶۱ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

  • ۲۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶ ۱۴ نظر

۱. آیا بادیگارد فیلمیه که بشه با خانواده دید؟!!

#مار_گزیده!! :)) 


۲. چند روز دیگه خاله بازی جمعی شروع میشه!!

حالا اصن این خاله بازی هیچی...

این که هی اصرار میکنن حالا فقط خونه ما شیرینی بخور، با یه دونه که چاق نمیشی هم هیچی...

این که روزی ۱۸ بار هم باید جواب بدی که چرا مجردی هنوز هم هیچی...

من نمیدونم با اون مهمونایی که قبل ساعت ده صبح، یا بین ۲ تا ۴ ظهر میان عیدنی چیکار کنم؟!!!

و اینا دقیقا همونایی هستن که قبل اومدنشونم زنگ نمیزنن! :/

احتمالا با خودشون میگن آخه مگه اینا احمقن که این موقع رفته باشن عید دیدنی! پس صد در صد خونه هستن!! :/

@ همون مهمونا : د آخه پنج مین قبلش خبر بدین حداقل یه روسری بندازیم سرمون :|

@سناتور تد: قانون جاذبه؟! :))


۳. بیشتر از یه ساله که دارم جولیک رو جولینگ صدا میکنم!! و هیچ کس بهم نگفت داری اشتباه میزنی!!!! :/
از این به بعدم همون جولینگ صداش میکنم!!!! عادت کردم دیگه!!! :))


  • ۴۴۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۱ ۴۰ نظر

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

  • ۳۱۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۲۲ نظر

اواخر اسفند بود...

هوا خیلی سرد بود...

شاید برف میومد، شایدم نه. یادم نیست!

پالتومو دورم پیچیده بودم و بدو بدو به سمت خونه میرفتم.

- آخه میدونید که، من خیلی سرماییم!-

خلاصه تو همین بدو بدوها، جلوی در خونه یه چیزی گیر کرد به پام.

نگا کردم دیدم یه سبده که یه پیرمرد کچل توش خوابیده!!

و اینگونه بود که من آقاگل رو به فرزندی قبول کردم!! :)))))


خب من تا حالا واسه کسی پست تولد ننوشته بودم... اما بالاخره مادرخونده بودن یه وظایفی هم داره دیگه!!!! هر چند قدرتو ندونن!! :دی


تولدت مبارک پسرم! ^__^

+ بسه یا بیشتر سوپرازت کنم؟!! :)


  • ۳۰۱ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۲۳ نظر

یه زمانی تصمیم گرفتن یه چیزایی رو انکار کنن!

یه چیزایی رو "زشت" تلقی کنن!

یه چیزایی رو ندید بگیرن.

نمیدونم هدفشون چی بود اون موقع...

حیا؟

دوری از گناه؟

یا عمل به وصیت آغا محمد خان قاجار؟!!! :/

خلاصه که نگفتن دیگه...

اونقدر که عادت کردیم به نگفتن...

اونقدر که منم نمیخوام بگم البته!

کتابا سانسورشد،

نقاشیا سانسور شد،

آدما سانسور شدن،

مست کردن جومونگ اینا سانسور شد!

نمیدونم حیا همینه یا نه!

اما به هر حال بعد این جریانا یه سری واژه ها تو خانواده ممنوعه شد.

زدن بعضی حرفا تو خانواده غیر ممکن شد!

بزرگ میشی با این جَو

عادت میکنی به این حیا

بعد یه دفعه میشینی با خانواده فیلم ببینی...

فیلمه چیه؟!

هیس! دخترها فریاد نمیزنند!

فروشنده!

و حتی افسانه معمای شاه!!!!!

همچین هنگ میکنی که تا آخر فیلم تکون هم نمیخوری!

حق داری...

آخه ما عادت داشتیم به در پناه تو ها!

که دکتر از مریم بپرسه چرا فک کردی حامله ای؟

و مریم بگه چون حالت تهوع دارم! :/


تهشُ نمیدونم چجوری تموم کنم!!!

به افتخار اسکار اصغر آقا پایانشو باز میذارم! :دی


+ همساده پسر فرمودن یه متن طنز بنویسیم با اسم چند تا فیلم... دیگه تو این اوضاع روحی طنزتر از این از دستم برنیومد!!! ولی شما رفاقتی لبخند بزنید!!!! :)

  • ۴۱۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۲۶ نظر

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

  • ۲۷۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۱۶ نظر

خداوند انسان‌های بدخط رو آفرید تا دکتر بشن...

اما برای خوش‌تیپها "مهندسی" رو در نظر گرفت! ^__^


+این جمله کپیه!

++ تبریک به همه مهندسا

یک آشنا

لافکادیو

آقاگل

مهرناز

لوسی‌می

جولینگ

آووکادو

بق‌بقو

من ناشناس

محمدعلی (وبلاگ خاطره‌ها... که یه ساله به روز نشده!!)

جناب اعصاب

همساده پسر

حقیقت زندگی

علیـ ترین :)

لانتوری

خانوم حدیث :)

خانومی ...

شکیبا

۱ بنده‌ی خدا


کی دیگه مهندسه تو بیان؟؟

  • ۳۳۶ نمایش
  • کپی شده ها
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۵ ۲۶ نظر

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۶۳۹ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۵۲ نظر

مدیونه هر کی از اینا بخره! :/

  • ۴۸۵ نمایش
  • طنز
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۵ ۴۵ نظر

"شهر x به دلیل آلودگی هوا فردا تعطیل است"

"شهر y فردا را به دلیل بارش سنگین برف تعطیل اعلام کرد"

" مدارس و اداره‌های شهر z فردا به دلیل گرد و غبار تعطیل میباشند"


+ داداش فردا قراره شیراز بارون بیاد.

- ایول! بده زیرنویس کنن فردا تعطیله! مگه ما چی‌مون از بقیه ایرانیا کمتره؟!!!! :)))


  • ۲۵۳ نمایش
  • طنز
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۲۴ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۲۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۲۹۵ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

کاش بیان هم چندتا از ویژگی‌های تلگرامو داشت!!

مثلا وقتی واسه بعضیا کامنت میذاشتی سین میشد که بفهمی طرف زنده‌س!!! :))

  • ۳۵۶ نمایش
  • طنز
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۷ ۲۳ نظر

تو شیراز یه خیابون هست که رو نقشه اسمش شهید رجایی‌ه، در واقع همه تابلوها هم نوشته شهید رجایی، ولی ما بهش میگیم فرهنگ‌شهر!!!

یه خیابون دیگه هم هست که تو نقشه نصفشو نوشته پاسداران و اون نصفه دیگه‌شم نصفی از بلوار استقلال‌ه... که ما بهش میگیم زرهی!

اون نصفه دیگه بلوار استقلالو هم میگیم هوابرد!

و یه خیابون دیگه هم هست که دوستان شهرداری خیلی دوس دارن که ما بهش بگیم انقلاب اسلامی! ولی خب واسه ما همون خیابون نادره!

و یه خیابونم هست که چهار راه شاهزاده قاسم رو به شاهچراغ وصل میکنه، اسمشو گذاشتن حضرتی، که البته همون سر دِزَک خودمونه!!!

و حتی یه بیمارستان هست که سر درش زده شهید فقیهی ولی همه بهش میگن بیمارستان سعدی!!! :/

و احتمالا یه عالمه خیابون و ساختمون دیگه که من یا یادم نیست الان‌، یا در جریانشون نیستم!!


ولی کلا نمیدونم هدفشون چیه!!! یعنی من خودم یه بار فلکه احسان بودم میخواستم برم فرهنگ‌شهر، گیج شده بودم... مجبور شدم بپرسم!! چون اصلا نمیدونستم این شهید رجایی همون فرهنگ‌شهره!! :/

این اسمای پیشنهادی‌تونو رو خیابونای جدید بذارین خب!!! چه کاریه آخه!!!

عادت هم نمیکنیم!! نشون به اون نشون که هنوز بعد سی و چند سال خیابون نادر، خیابون نادره واسمون!!!


+ علی ترین! چرا هیچ راه ارتباطی نذاشتی؟؟؟ :/

  • ۳۶۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۳۹ نظر