در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۵۲ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

یه فایل هول‌هولکی ضبط کردم!!!
این فایل در واقع حدود یه هفته پیش ضبط شده، و اگه اون موقع ضبط نمیشد دیگه فرصتش پیش نمیومد!
لطفا کاستی‌هاشو در نظر نگیرید!
نشد کمبوداشو اصلاح کنم!
دو سه نفر رو هم اذیت کردم تو این فایل که خب حقشون بوده!!! :))
همه‌تونو دوست دارم.
عیدتون مبارک
همه روزاتون شاد

 

 

 

 

 


از اینجا دانلود کنید! ^__^
حجم: 6.94 مگابایت

 

 

 

  • ۴۰۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۶۰ نظر

آبجی کوچیکه رو گوشی مامانم یه بازی نصب کرده بود

یه ربات ناراحت با یه ایموجی ناراحت اون بالا...

اومد گفت ببین باید با این رباته حرف بزنی تا این خط‌ه پر بشه تا رباتم شاد بشه!!

یه چند تا چیز فرستادم بعد گفتم بیا خودت همینطور یه چیزی بنویس تا این خط پر بشه!!

پر شد و رباته شاد نشد!

واسش نوشتم میشه شاد باشی؟

نوشت من الان شادم!

نوشتم میتونی لبخند بزنی؟

نوشت هر کسی میتونه لبخند بزنه!! مگه تو نمیتونی!!! :$

وای وای!! پرسیدم مگه تو واقعی هستی؟!!

گفت آره!!!

وای یه دختر مسکویی بود که تو استرالیا هم زندگی میکرد!!! O_O

من فک میکردم دارم با یه ربات حرف میزنم!!!

الانم باز آبجی کوچیکه داره بی ربط با سوالاش واسش OK و yes مینویسه!! :)))

بدبخت هی میگه منظورت چیه و این سوال من یه سوال بله و خیر نبود و...!! :)))

  • ۱۴۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶ ۱۴ نظر

۱. آیا بادیگارد فیلمیه که بشه با خانواده دید؟!!

#مار_گزیده!! :)) 


۲. چند روز دیگه خاله بازی جمعی شروع میشه!!

حالا اصن این خاله بازی هیچی...

این که هی اصرار میکنن حالا فقط خونه ما شیرینی بخور، با یه دونه که چاق نمیشی هم هیچی...

این که روزی ۱۸ بار هم باید جواب بدی که چرا مجردی هنوز هم هیچی...

من نمیدونم با اون مهمونایی که قبل ساعت ده صبح، یا بین ۲ تا ۴ ظهر میان عیدنی چیکار کنم؟!!!

و اینا دقیقا همونایی هستن که قبل اومدنشونم زنگ نمیزنن! :/

احتمالا با خودشون میگن آخه مگه اینا احمقن که این موقع رفته باشن عید دیدنی! پس صد در صد خونه هستن!! :/

@ همون مهمونا : د آخه پنج مین قبلش خبر بدین حداقل یه روسری بندازیم سرمون :|

@سناتور تد: قانون جاذبه؟! :))


۳. بیشتر از یه ساله که دارم جولیک رو جولینگ صدا میکنم!! و هیچ کس بهم نگفت داری اشتباه میزنی!!!! :/
از این به بعدم همون جولینگ صداش میکنم!!!! عادت کردم دیگه!!! :))


  • ۲۸۶ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۱ ۳۹ نظر

آبجی کوچیکه: تو چرا با من بازی نمیکنی؟ من دوست دارم باهام بازی کنی!!

من: خب تو باید ۱۴-۱۵ سال زودتر به دنیا میومدی!!

آبجی کوچیکه: نه تو باید دیرتر به دنیا میومدی. اون موقع از این امکاناتا نبود!!! :))

  • ۱۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۲۱ نظر

اواخر اسفند بود...

هوا خیلی سرد بود...

شاید برف میومد، شایدم نه. یادم نیست!

پالتومو دورم پیچیده بودم و بدو بدو به سمت خونه میرفتم.

- آخه میدونید که، من خیلی سرماییم!-

خلاصه تو همین بدو بدوها، جلوی در خونه یه چیزی گیر کرد به پام.

نگا کردم دیدم یه سبده که یه پیرمرد کچل توش خوابیده!!

و اینگونه بود که من آقاگل رو به فرزندی قبول کردم!! :)))))


خب من تا حالا واسه کسی پست تولد ننوشته بودم... اما بالاخره مادرخونده بودن یه وظایفی هم داره دیگه!!!! هر چند قدرتو ندونن!! :دی


تولدت مبارک پسرم! ^__^

+ بسه یا بیشتر سوپرازت کنم؟!! :)


  • ۲۲۲ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۲۳ نظر

یه زمانی تصمیم گرفتن یه چیزایی رو انکار کنن!

یه چیزایی رو "زشت" تلقی کنن!

یه چیزایی رو ندید بگیرن.

نمیدونم هدفشون چی بود اون موقع...

حیا؟

دوری از گناه؟

یا عمل به وصیت آغا محمد خان قاجار؟!!! :/

خلاصه که نگفتن دیگه...

اونقدر که عادت کردیم به نگفتن...

اونقدر که منم نمیخوام بگم البته!

کتابا سانسورشد،

نقاشیا سانسور شد،

آدما سانسور شدن،

مست کردن جومونگ اینا سانسور شد!

نمیدونم حیا همینه یا نه!

اما به هر حال بعد این جریانا یه سری واژه ها تو خانواده ممنوعه شد.

زدن بعضی حرفا تو خانواده غیر ممکن شد!

بزرگ میشی با این جَو

عادت میکنی به این حیا

بعد یه دفعه میشینی با خانواده فیلم ببینی...

فیلمه چیه؟!

هیس! دخترها فریاد نمیزنند!

فروشنده!

و حتی افسانه معمای شاه!!!!!

همچین هنگ میکنی که تا آخر فیلم تکون هم نمیخوری!

حق داری...

آخه ما عادت داشتیم به در پناه تو ها!

که دکتر از مریم بپرسه چرا فک کردی حامله ای؟

و مریم بگه چون حالت تهوع دارم! :/


تهشُ نمیدونم چجوری تموم کنم!!!

به افتخار اسکار اصغر آقا پایانشو باز میذارم! :دی


+ همساده پسر فرمودن یه متن طنز بنویسیم با اسم چند تا فیلم... دیگه تو این اوضاع روحی طنزتر از این از دستم برنیومد!!! ولی شما رفاقتی لبخند بزنید!!!! :)

  • ۲۷۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۲۶ نظر

1.خداییش "حدیث نفس" واسه اون پیرزن غرغروئی که مدام به مغز آدم نوک میزنه زیادی اسم با کلاسیه!!!! :/


2. آبجی کوچیکه: هرگز ظاهر زندگی دیگران را با باطل زندگی خود مقایسه نکنید! *

* از این نوشته هایی که قبل پیام بازرگانی میاد!


+ امروز دارم رکورد میزنم کم کم!!! :/

  • ۱۸۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۱۶ نظر

خداوند انسان‌های بدخط رو آفرید تا دکتر بشن...

اما برای خوش‌تیپها "مهندسی" رو در نظر گرفت! ^__^


+این جمله کپیه!

++ تبریک به همه مهندسا

یک آشنا

لافکادیو

آقاگل

مهرناز

لوسی‌می

جولینگ

آووکادو

بق‌بقو

من ناشناس

محمدعلی (وبلاگ خاطره‌ها... که یه ساله به روز نشده!!)

جناب اعصاب

همساده پسر

حقیقت زندگی

علیـ ترین :)

لانتوری

خانوم حدیث :)

خانومی ...

شکیبا

۱ بنده‌ی خدا


کی دیگه مهندسه تو بیان؟؟

  • ۲۱۷ نمایش
  • کپی شده ها
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۵ ۲۶ نظر

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۵۰۴ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۵۲ نظر

مدیونه هر کی از اینا بخره! :/

  • ۳۸۴ نمایش
  • طنز
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۵ ۴۵ نظر

"شهر x به دلیل آلودگی هوا فردا تعطیل است"

"شهر y فردا را به دلیل بارش سنگین برف تعطیل اعلام کرد"

" مدارس و اداره‌های شهر z فردا به دلیل گرد و غبار تعطیل میباشند"


+ داداش فردا قراره شیراز بارون بیاد.

- ایول! بده زیرنویس کنن فردا تعطیله! مگه ما چی‌مون از بقیه ایرانیا کمتره؟!!!! :)))


  • ۱۷۸ نمایش
  • طنز
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۲۴ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۱۹۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

کاش بیان هم چندتا از ویژگی‌های تلگرامو داشت!!

مثلا وقتی واسه بعضیا کامنت میذاشتی سین میشد که بفهمی طرف زنده‌س!!! :))

  • ۲۲۶ نمایش
  • طنز
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۷ ۲۳ نظر

تو شیراز یه خیابون هست که رو نقشه اسمش شهید رجایی‌ه، در واقع همه تابلوها هم نوشته شهید رجایی، ولی ما بهش میگیم فرهنگ‌شهر!!!

یه خیابون دیگه هم هست که تو نقشه نصفشو نوشته پاسداران و اون نصفه دیگه‌شم نصفی از بلوار استقلال‌ه... که ما بهش میگیم زرهی!

اون نصفه دیگه بلوار استقلالو هم میگیم هوابرد!

و یه خیابون دیگه هم هست که دوستان شهرداری خیلی دوس دارن که ما بهش بگیم انقلاب اسلامی! ولی خب واسه ما همون خیابون نادره!

و یه خیابونم هست که چهار راه شاهزاده قاسم رو به شاهچراغ وصل میکنه، اسمشو گذاشتن حضرتی، که البته همون سر دِزَک خودمونه!!!

و حتی یه بیمارستان هست که سر درش زده شهید فقیهی ولی همه بهش میگن بیمارستان سعدی!!! :/

و احتمالا یه عالمه خیابون و ساختمون دیگه که من یا یادم نیست الان‌، یا در جریانشون نیستم!!


ولی کلا نمیدونم هدفشون چیه!!! یعنی من خودم یه بار فلکه احسان بودم میخواستم برم فرهنگ‌شهر، گیج شده بودم... مجبور شدم بپرسم!! چون اصلا نمیدونستم این شهید رجایی همون فرهنگ‌شهره!! :/

این اسمای پیشنهادی‌تونو رو خیابونای جدید بذارین خب!!! چه کاریه آخه!!!

عادت هم نمیکنیم!! نشون به اون نشون که هنوز بعد سی و چند سال خیابون نادر، خیابون نادره واسمون!!!


+ علی ترین! چرا هیچ راه ارتباطی نذاشتی؟؟؟ :/

  • ۲۵۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۳۸ نظر

دو تا پسر عموی دوقلو دارم که تو این پست در مورد یکیشون نوشته بودم...

اومده بودن خونه‌مون ،

یکی‌شون با آبجیم دست به یکی کرده بود و اون یکی رو بازی نمیدادن!

به اون یکی گفتم پس تو هم دعا کن بادکنکشون بترکه!!!!

حالا آبجی کوچیکه باهام قهر کرده!

میگه تو نمیدونی دعای بچه‌ها میگیره؟!!! 

:))

  • ۲۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۲۳ نظر
یه روز خانمی میره دانشکده پزشکی
میگه پسر من دانشجوی دکترای مکانیکه، میخوام براش دختر پزشک بگیرم!
شماره چندتا از دخترا رو میگیره،
از جمله خانم ایکس.
میرن خواستگاری و خانم ایکس نمی‌پسنده.
یه سال بعد پدر خانم ایکس زنگ میزنه به خانواده پسره.
می‌گه اگه پسرتون هنوز مجرده من دخترمو راضی کردم!!

+ هفته پیش عروسیشون بود!
++ یعنی مرسی مامان پسره، مرسی بابای دختره!!!!
  • ۲۶۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۶ ۴۱ نظر

1.بعد از ماجرای اون روزنامه دیواری، آبجی کوچیکه یه ریز بهم میگفت تو چرا واسه من روزنامه دیواری درست نمیکنی!!

بیا واسه حجاب درست کن!

بیا واسه نمیدونم چی چی درست کن!

خلاصه که بهش وعده 22 بهمن دادم...

اما چقققققدر زود میگذره این دنیا!!!! O_o

خلاصه که واسش درست کردم! (کلیک)

ولی نمیدونم تو اون کادرا چی بنویسم!!!! :/



2. میدونستین مورچه ها لواشک دوس دارن؟!!!!!! :|

لواشک واسه آبجی کوچیکه بده!

هر بار میخوره دل درد میگیره...

یواشکی یه تیکه لواشک خوردم و بقیه شو گذاشتم زیر بالشم...

مورچه های بیشعور اومدن لوشکمو خوردن!!!

انگار نه انگار دهنی بوده!!! :/

حالا اون هیچی... با این همه مورچه تو اتاقم چه کنم؟؟؟!!!


3. بعضیام هستن که ازشون خیلی عصبانیم!!!! :(

  • ۲۴۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۳ ۳۵ نظر

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۳۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۴۰۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر

وقتی خیلی یهویی یه چالش بامزه راه میوفته! ^__^

قسمت اول رو که مدیون تصورات پرتقال جان میباشیم!

قسمت دوم رو انار جان زحمتشو کشیده!

قسمت سوم رو یکتا جان ترکونده! ^___^

قسمت بعدی هم کار منه که هنوز منتشر نشده! :)

منتشر شد همینجا لینکش میکنم! (لینک قسمت چهارم)

قسمتای بعدی رو هم خودتون اگه دوس داشتین دنبال کنین :)


خلاصه که هر شب ساعت 00:00 منتظر قسمت جدیدی از این چالش خیلی بامزه در وبلاگ لافکادیو باشید! :)

تخمه و پفیلا فراموش نشه! :))

+ انصافا زمانش خیلی دیر موقع ست آقا معلم!!! مگه تو فرداش نمیخوای بری مدرسه خب؟!!! :))

+ فک کنم این اولین چالش سریالیه!

  • ۴۷۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۳۷ نظر




این عکس قدیمیه ...

خیلی قدیمی...

ولی هر بار میبینمش خنده‌م میگیره!!! :)))

  • ۲۶۰ نمایش
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۳۱ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۷۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر

همانا بدترین دوست تو کسی ست که یه جوری پست بذاره که تو حسودیت بشه!!!! :/

دِ آخه برادر من!!! ظلمه اینقدر خوب نوشتن!!! باور کن!!! :)))


+ اگه پست دایناسورهایِ نمیدونم چی چیِ لافکادیو رو نخوندین اینجا رو یه نگاه بندازین! :)

+ من هنوز سر این حرفم که گفتم کسی نباید مزاحم آرامش دیگران بشه هستماا! پست لافکادیو هم مغایرتی با این حرف من نداره البته :))

  • ۳۵۵ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۳ ۳۱ نظر
اگه بخوام یه سریال کارتونی جدید رو بهتون معرفی کنم،
باید بگم بشینین "بابا لنگ دراز" زیرنویس فارسی و سانسور نشده رو ببینین!!!
قصه ش کاملا جدیده!! :))

+ یه بار دیگه آفرین بگم به هنر ایرانیا!! ^__^
  • ۳۲۴ نمایش
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۲۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

  • ۱۲۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰ ۸ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۱۰۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۱۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۹۳ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر