در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۴۶ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

مجرد که بودم فک میکردم زن خونه‌دار موفقی نمیشم!! از ظرف شستن بدم میومد. علاقه‌ای به آشپزی نداشتم. از جارو کردن متنفر بودم!! از گردگیری واقعا بدم میومد. از اتو کردن لباسا فراری بودم و...

تو دوره آشنایی با جو، بهم گفت از اینکه جایی نامنظم باشه خوشش نمیاد! و من پیش خودم گفتم "اوپس!! :/ چه سخت شد اوضاع!" جو میگفت چون سالها محل کارش دور از خونواده‌ش بوده و زندگی مجردی داشته یه سری کارا رو یاد گرفته، مثل آشپزی و باز من نگران‌تر از قبل میشدم!! ولی همچنان دست به سیاه و سفید نمیزدم!!! در واقع تو اون دوران میخواستم دست به سیاه و سفید بزنم... ولی خب کلا داشتم با جو چت میکردم، در نتیجه نمیشد اصلا!! :))

خلاصه گذشت و ما عروسی کردیم. پا که تو خونه خودم گذاشتم همه چی فرق کرد. از صبح که بیدار میشدم تا ظهر که جو بیاد خونه رو عین گلدسته تر و تمیز میکردم و غذاهای متنوع میپختم و خلاصه کلی تو نقش "زن خونه‌دار" غرق شده بودم...

اما خب همیشه یه روزایی هست که استثناست... این چند روز گذشته هم استثنای من بود. یه خستگی عمیقی تو تنم بود که هیچ توضیحی هم براش نداشتم! جو هم "کنار بیا ترین همسر دنیا"، گفت خب هیچ کاری نکن!! این "خب هیچ کاری نکن"ه باعث شد خونه تر و تمیز من روز به روز کر و کثیف‌تر بشه!! (شما هم میگین کر و کثیف؟ یا اصطلاحات شیرازیاس؟!! :)) )

دیشب خونه تو بدترین حالت کثیفی قرار داشت که گوشی جو زنگ خورد. یکی از دوستای خوبش اومده بود ته دنیا ماموریت! تو یکی دو روز گذشته هر چی دعوتش کرده بودیم گفته بود نمیتونه بیاد خونه‌مون. منم گفتم دیگه نمیاد پس... ولی خب زهی خیال باطل! زنگ بود بگه میخواد بیاد خونه‌مون شب نشینی!!!! ساعت ده شب تازه زنگ زده بود! حالا وضعیت خونه ما چی بود؟!! بالش و پتو و ظرفای میوه و چایی و... کف پذیرایی ولو بود چون داشتیم فیلم میدیدیم!! شلوارای جو روی مبل بود چون دکمه‌شو قرار بود هر وقت حوصله‌م شد بدوزم!! خرت و پرتای ترشی خونگی هم کف پذیرایی و آشپزخونه پخش و پلا بود چون گفتیم حالا که سرکه داریم پس ترشی بریزیم. ظرفا و کثیفی آشپزخونه رو که اصن نگو!!! :( و اینکه آشپزخونه ما اپن‌ه به معنای واقعی کلمه!!! یعنی بین آشپزخونه و پذیرایی هیچ دیوار و کابینت و خلاصه هیچی نیست و کاملا دید داشت!!! :/ خونه جارو نشده بود. گردگیری نشده بود. اون لحظه‌ای که دوستش زنگ زد من در حال شام پختن بودم، بوی تخم‌مرغ کل خونه رو برداشته بود!! یعنی دو تا سکته پشت هم زدم!! :/


+ دیشب به خیر گذشت... هر طوری بود خونه رو جمع و جور کردیم. ولی واقعا درس عبرتی شد برام که هیچ وقت نذارم خونه زیادی به هم ریخته بشه.

  • ۱۴۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۰ ۱۴ نظر

چرا جک و جونورا فک میکنن وقتی یه دری باز میشه یعنی اینا باید بیان تو؟! :/

  • ۱۵۲ نمایش
  • طنز
۱۳ آذر ۹۷ ، ۰۹:۵۹ ۱۵ نظر

اوایل ازدواجمون بود... همون روزا که هنوز خونه نداشتیم و دل تو دلمون نبود که تو کمیسیون بعدی هیچ خونه‌ای سهم ما میشه یا نه...

یه روز بحث غذای سالم و داستان همیشگی وضعیت ناجور کارخونه‌های مواد غذایی پیش اومد. حرف از سالم نبودن رب شد و جو که انتظار داشت خودمون رب گوجه درست کنیم! خیلی بهم برخورد!! اونقدر که به بهانه بردن ظرفا تو آشپزخونه برای چند ثانیه هم که شده اون فضا رو ترک کردم! یه چیزی درونم میگفت: "وا دیگه چی؟!! یعنی چی که انتظار داره من رب بپزم؟! :/"

اون روزا هیچ بحثی رو کش نمیدادیم. زودی یکی کوتاه میومد! اون روزم من خیلی زود برگشتم پیش جناب همسر. جو هم که فک کرده بود حالا من میخوام قهر کنم از برگشتنم خوشحال شد و سر و ته قضیه رو هم آورد و پرونده رب گوجه رو بستیم!!

حالا چهار پنج ماه از اون روز میگذره. من اینجام... تو خونه‌ای که بالاخره دادن بهمون. در حالیکه هر روز از رب گوجه خونگیمون تو غذاها میریزم! صبونه مربای خونگی میخورم. خیارشورای خونگیم تو اتاق کار به ردیف چیده شدن... دیروزم دیدم سس کچاپ‌مون تموم شده، در نتیجه ناهار دیروز با سس کچاپ خونگی خورده شد!! و حتی مرزهای خودکفایی رو درنوردیدم (:دی) و امروز طرز ساخت اره مویی برقی رو سرچ کردم!! :)))

و واقعا هیچ کدومش اونقدری که فک میکردم سخت نبود! ^__^

البته این وسط جو هم گاهی مرزهای پررویی رو درمینورده(!!) و حرف از نون پختن میزنه!! که انصافا اینو دیگه زیر بار نمیرم! دیگه چی؟!! چهار روز دیگه واسه گوشت و شیر سالم واسه آقا، باس برم گوسفند بچرونم لابد! :/ :))


+ چند وقتی بود افکارم خیلی آزارم میدادن. جو پیشنهاد داد یه لیست از فکرای خوب بنویسم و بذارم جلو چشمم، که هر وقت فکر بد خواست بیاد سراغم برم اون لیستو بخونم و خوشحال بشم. روی من تاثیر داشت این کار. شما هم امتحان کنید :)

  • ۱۵۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۹ ۱۷ نظر

میگذرم از این که آقای طب سنتی تو چشام نگا کرد و گفت کمرت درد میکنه!

کف دستم نگا کرد و گفت چشات درد میکنه!

نبضمو گرفت و گفت استرس داری!!

میگذرم از اینا...

بهش گفتم زیاد میرم دستشویی...

اونقدررررر جوشونده و دارو بهم داده که کلا یه پام تو دسشوییه دیگه! :/

دارم فک میکنم قبلا زیادم دسشویی نمیرفتم! ://

  • ۸۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۸

۱. میخواستیم بی خبر بیایم شیراز. آبجی کوچیکه زنگ زد، دید تو ماشینیم، فهمید! قرار بود لو نده که به قول خودش بقیه شگفت‌زده بشن! ^__^ از "تند تند تمیز کردن اتاقش" بقیه هم فهمیدن :))


۲. بچه خواهر جو دقیقا روز تولد من به دنیا اومد! گفتم این معلومه خیلی بچه خوبی میشه :)))


۳. خودشیفته بازی در نیاوردم و پست تولد ننوشتم واسه خودم :))) خیلی گذشته... بیشتر از دو هفته! اما سه روز دیگه تولد همسره! دوس داشتم روز تولدش خونه خودمون باشیم!


۴. راهنمایی که بودم شعر میگفتم. همیشه فک میکردم چندتا از شعرام شعرای خوبی بودن... دبیر ریاضی دبیرستانمون یه بار ازم خواسته بود چندتا از شعرامو براش ببرم که به یکی از دوستای شاعرش نشون بده، من همش نگران بودم اون دوست شاعرش شعرای منو سرقت ادبی کنه! :/

دفتر شعرمو پیدا کردم و خواستم مثلا جو رو سوپرایز کنم که ببین من چه استعدادهای نهفته‌ای دارم و اینا... شعرا فاجعه بودن :/ خیییلی افتضاح بودن :// دبیر ریاضیمون 😢😢😢


۵. ماشین پیچید جلومون. گفتم بسم‌الله! جو گفت ماشینه، جن که نیست با بسم‌الله فرار کنه! :/ :))


۶. یه روزی شیراز، شیراز من بود... یه روزی که دلم کنج یه خونه کوچولو، ته دنیا، جا نمونده بود!

دلتنگ خونه‌م ام!

  • ۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۰

۱. ابروهامو کات کرده بودم واسه عروسی. بعدشم خودم رو همون خط اصلاح دوباره تمیزش میکردم. یه مدت جو گیر داده بود بذار در بیاد ابروهات. امروز برگشته میگه آهاااا حالا خوب شدا. چی بود اون ابرو نصفه! ابرو دختر شیرازی باید کمون باشه! :)))))


۲. بعد دو روز دنبال کننده‌هاش شدن ۲۶ تا!! بهش میگم من چند ماه بود مینوشتم تازه دنبال کننده‌هام شده بودن ۲۶ تا! میگه خب من آدم مشهوریم! :)))


۳. واسه پستش کامنت گذاشته بودم بدون جواب تایید کرده بود. بهش گفتم خب برو جواب بده! اومد گفت واست جواب فرستادم! زودی پنلمو باز کردم دیدم خبری از جواب نیست!! گفتم جواب ندادی که! گفت خصوصی جواب دادم! رفتم پنلشو باز کردم میبینم آقا واسه خودش قربون صدقه فرستاده! :))) بهش میگم جواب کامنت خودتم بده! بگو منم همینطور! :)))) 


۴. بهش میگم دیگه امروز چیکار کردی که من پته‌تو بریزم رو آب؟ قشنگ نشسته فک میکنه ببینه چیکار کرده که بگه من بنویسم و پته‌شو بریزم رو آب! :)))

  • ۲۸۸ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۸ ۲۵ نظر

آقا یه شعری بود که من سالهاست اینطوری میخوندم:

مَن بعد حکایت نکنم تلخی هجران، کان میوه که از صبر برآمد شکری بود!

مث مامانا هست که میگن، من بعد نیام بگم فلان کارو کردی نتیجه‌ش شد اینااااا :)))

بعد چند روز پیش خیلی یهویی و بی دلیل فهمیدم این بوده:

مِن بعد حکایت نکنم تلخی هجران...!!!!

خب عربی شعر میگین همین میشه دیگه!!! :/

باید میگفت : زین پس حکایت نکنم تلخی هجران! :)

  • ۱۴۱ نمایش
  • طنز
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۱ ۱۴ نظر

چند وقت پیشا جو بهم گفت که وقتی یه پیام منفی به ناخودآگاهت میرسه، باید ۱۷ بار پیام مثبت به ناخودآگاهت بدی تا اون پیام منفی رو خنثی کنه.

شوخی شوخی بهم گفت "دوسِت ندارم"

مجبورش کردم ۱۷ بار بگه دوسم داره تا اثر اون پیامش حنثی شه!! 😆😆😆

حالا هر چی بهش میگم بگو دوسم نداری زیر بار نمیره :/

  • ۱۵۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۱۱ نظر

ترم یک، فیزیک یکو افتادم!!

فیزیک یک برای عمران درس مهمی نیست، پیش‌نیاز آزمایشگاه فیزیکه فقط.

ولی واقعا به طرز احمقانه‌ای افتادم!!

چند ترم بعد دوباره با همون استاد گرفتمش.

یکی از دخترای هم‌ورودیم هم اومد نشست کنارم و پرسید استاد خوبیه؟ *

گفتم: اصصصصصلا!! خیییلی بی‌سواده! اصلا بلد نیست برگه تصحیح کنه!** اصلا خوب درس نمیده! اصلا...

خلاصه حسابی استاده رو تخریب شخصیت کردم.

بعد...

استاد وارد کلاس شد.

قبل هر کاری، رو کرد به اون دختره و حال باباشو پرسید!!!! 😨😨


* نوبت دومی بود، فیزیکشون با یه استاد دیگه بود.

** خودش دید که واسه میان‌ترم، استاد به من گفت امتحانتو افتضاح دادی! بعد برگه‌مو که با خود استاد بررسی کردیم من ماکسیمم کلاس شدم!!

  • ۱۷۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۷ ۱۱ نظر
پسر یکی از اقوام، با دختر هم‌کلاسیش ازدواج کرده بود. دختره یه بار واسم تعریف کرد که چجوری تحقیق کرده بودن و حتی باباش سابقه پدرشوهرشو توی بیمه هم درآورده بوده که ببینه آدم خوش حسابی هست یا نه و...
خلاصه قرار شد ما هم بریم تحقیقات درمورد جو...
شهر محل زندگی جو اینا دو ساعت تا شیراز فاصله داشت. و خب تا قبل از اینکه بیام "ته دنیا" اونجا "دور" حساب میشد! :))
نشستیم گفتیم خب، ماه رمضونه و اگه از صبح بخوایم بریم اونجا روزه‌هامون خراب میشه، بعد از ظهرم که انصافا جون نمیمونه واسه آدم ... پس تحقیقات موکول شد به بعد ماه رمضون.
بعد جو هر روز زنگ میزد که "رفتین تحقیق؟؟؟" منم میگفتم "بعد ماه رمضون" و این مکالمه کل ماه رمضون، یه روز در میون تکرار میشد! ( چون جو اون موقع دریا بود و یه روز در میون میتونست تماس بگیره)
آقا ماه رمضون تموم شد و باز ما نشستیم گفتیم خب! جو اینا همشهری پدرزن عموی شماره ۲ هستن! و عموی شماره ۲ خیابونای اون شهرو خوب میشناسه. پس با عموی شماره ۲ بریم تحقیق!
 حالا عموی شماره ۲ یا سر کار بود یا ماموریت.
آقا خلاصه کنم یه کم!! تا ما رفتیم تحقیق خیلی طول کشید! جو هم همش حرص میخورد!
خلاصه که ما دو تا خونواده، به صرف پیکنیک و تحقیق، رفتیم شهر جو اینا!! :)
خلاصه رسیدیم و بند و بساط پیکنیکو پهن کردیم و بابا و عموی شماره ۲ و آقای برادر رفتن تحقیقات...
بعد یکی دو ساعت دیدیم در حال غش‌غش خنده دارن میان!!
حالا داستان چی بوده؟؟ ...
آقا اینا با کلی مکافات کوچه جو اینا رو پیدا میکنن، چون عموجان فقط سمتای خونه پدرزنش‌اینا رو بلد بوده! بعد میبینن یه خانومه داره میاد سمتشون. آقای پدر الکی میگه "این مادرشه!" عموی شماره ۲ باور میکنه. تا خانومه میرسه شروع میکنه احوال‌پرسی!! بعد خانومه هم از اون طرف شروع میکنه احوال‌پرسی!!! بعد آقای پدر که خیلی O_O بوده یهو میگه "عه حاج خانوم شمایید؟!!!!!!" بعد عمو O_o میشه و میگه مگه خودت نگفتی ایشون مادرشه؟!!!! و آقای پدر میگه من شوخی کردم!! :/
بعد برگشتن به مامان جو گفتن خب دیگه شما برید خونه! تا ما تحقیق کنیم!!!
هیچی دیگه، جونم براتون بگه که عصرشم پاشدیم دسته جمعی رفتیم خونه جو اینا!!!
و به قول معروف، نه چک زدن نه چونه عروس اومد تو خونه!


+ یه چند تا خاطره ننوشته هست، که یواش یواش میخوام بنویسمشون. :)
  • ۲۱۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۴ ۱۵ نظر

اینو واقعا روم نشد توی پست روز عروسی بنویسم!!

نمیدونم چقد برای شما خنده‌داره... ولی موقعیت خیلی ضایعی بود!! الان یادم میوفته هم خنده‌م میگیره، هم واقعا خجالت میکشم!! :)))


من واقعا دلم میخواست ماشین خودمون ماشین عروس بشه... ولی خب نظر همه این بود که ماشین عمومو گل بزنن... یکی دو بار هم رفتیم با ماشین عمو جان دور زدیم تا مثلا قلق‌ش بیاد دست جو.

اما روز عروسی...

خب مث همه عروس و دومادا... جو اومد جلوی آرایشگاه منو سوار کرد و رفتیم باغ واسه فیلم و عکس. وقتی خواستم از ماشین پیاده شم در باز نشد. جو ریموتو زد و درو باز کرد و خلاصه پیاده شدم.

بعدشم که باز مث همه عروس دومادا چند ساعتی تو شهر ول چرخیدیم تا فیلم‌بردار اجازه بده بریم تو سالن.

وارد حیاط تالار شدیم.

دوربین فیلم‌بردار روشن

همه مهمونا تو حیاط

جو از ماشین پیاده شد

مث همه دومادا اومد که درو واسه عروس باز کنه

در باز نشد!!!!

هی اشاره میکرد درو باز کن!!

هی من نمیدونستم قفلش چجوری باز میشه.

هی میگفت اون دکمه سیاهه کنار دستگیره رو بزن!!

من دکمه سیاه کنار دستگیره راننده رو میدیدم، ولی اینوریه رو نمیدیدم!! 🙈🙈

وای خیلی طول کشید تا پیاده شدم!! :))))

همه هم فهمیدن بلد نبودم درو وا کنم!! 😅😅


هر وقت یاد اون لحظه میوفتیم جو باز حرص میخوره! :)))) هر بار هر کاری رو نمیتونم انجام بدم میگه "تو همون عروسه نیستی که نمیتونست در ماشینو باز کنه؟!!" :)))

حالا جالبه داداش کوچیکه جو همیشه بهش میگفته زن خنگ نگیر!! بعد که میان خواستگاری من، بهش میگه این دختره مهندس عمرانه، پس خنگ نیس!  آخ آخ!! وقتی یادم میاد برادرشوهرمم اون شب تو حیاط بود... 🙈🙈🙈🙈🙈 :)))

  • ۲۳۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۱۳ نظر

میخواستم حلوا کاسه شیرازی درست کنم

یادم رفت روغن بریزم!!

حالا شبیه ماستی شده که مزه حلوا میده!! 😅😅😅😅😅

  • ۱۵۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ ۱۰ نظر

یه ماهه یه مارمولک تو دستشویی این خونه داره زندگی میکنه!!

شایدم بیشتر از یه ماه باشه... از وقتی ما اومدیم این اینجا بود.

کلا این خونه فک کنم رو سرزمین مارمولکا بنا شده... انواع مارمولکو من اینجا دیدم!!

کوچولو، بزرگ، چاق‌، لاغر، سیاه سوخته، شیشه‌ای!!

به جو میگم بیا اینا رو بکش!

میگه اینا چیکار به تو دارن؟!! مارمولک آدم میبینه فرار میکنه مث سوسک نیست که!!

بعد چند وقت پیش یه سوسک دیدم صداش کردم میگم بیا اینو بکش!

میگه گناه داره!! :/

میگم ای بابا این که دیگه سوسکه!! بکشش تو رو خدااااا!

سوسکه رو کشته، نچ‌نچ‌کنان سرشو تکون میده میگه ببین به خاطر تو یه موجود جون‌دارو بی‌جون کردم!! :||

بعد اون روز میگفت خرمشهر که بودم گربه‌های محله از آدما نمیترسیدن. منم چند بار بهشون سنگ زدم! دیگه هر وقت منو میدیدن فرار میکردن!!

گفتم پ فقط واسه من تریپ حمایت از حقوق جانوران برداشتی؟!! یه ماهه هر بار میرم سرویس با این مارمولکه چشم تو چشم میشم! :///

میگه دیگه توبه کردم آخه!


+ نشستم چندتا از سوتی‌های خودم و دوستامو واسه جو تعریف کنم، سوتیای دوستاشو که تعریف کرد اصلا غلاف کردم!!

چقد خشنن این پسراااااا !! O_O


++ دو سال پیش شاتل یه طرحی داد که بیست تومن میدادی، سیزده روز عید تا ۵۰۰۰ گیگ میتونستی دانلود کنی!!

حدود سیصد گیگ سریال کره‌ای دانلود کردم 🙈🙈🙈

حالا سلیقه‌م عوض شده! ولی زورم میاد پاکشون کنم!! کل عیدو داشتم دانلود میکردم ://

  • ۱۶۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۵ ۱۷ نظر
یه قانون دارن جو و خواهر برادراش به اسم گُتیسم. این قانون از این قراره که هر چی بزرگتر گفت کوچیکتر باید بگه چشم!! بعد همه‌شونم عمل میکنن به این قانون!!! یعنی مثلا در میزنن، هر کدوم به بچه بعد خودش میگه پاشو درو باز کن! دیگه بستگی داره اون لحظه کوچیکترین فرد موجود کی باشه! :))
جو میگفت یه سری داداش کوچیکه‌ش که تو یه شهر دیگه درس میخونده زنگ میزنه خونه میگه شارژرمو جا گذاشتم. فردا فلان رفیقم داره میاد اینجا بده بیاره. بعد از اینکه جو شارژرو میفرسته دوباره داداشش زنگ میزنه میگه گوشی من نوکیاس، چرا شارژر سامسونگ فرستادی؟!! جو میگه: هر چی بزرگترت فرستاده استفاده کن، اعتراضم نکن!!! :|
هارد اکسترنالامون پر شده. میگه این سری که رفتیم شیراز هارد داداشمو میگیرم هارد خودمو میدم بهش! میگم خب اون شاید خودش لازم داشته باشه! گناه داره بگیری ازش. میگه وقتی بزرگتر هارد لازم داره کوچیکتر باید بگه چشم!!! :|
دیکتاتوریه رسما! :)))
به جو میگم تو چرا وبلاگ نمینویسی؟ میگه حرفی واسه گفتن ندارم!!
عزیزم تو خود سوژه‌ای! ^__* :))


+ چند روزه میخوام اینو بنویسم هی یادم میره!!
چند روز پیش آبجی کوچیکه زنگ زده میگه "آجی رونالدو و نیمار و فلانی و فلانی حذف شدن!! همه‌شونم میخوان از تیم ملی خدافظی کنن!"
حالا من اصلا اون فلانی و فلانی رو نمیشناختم، اسماشونم یادم رفته!! گفتم "عه. رونالدو هم میخواد خدافظی کنه؟"
گفت "وای آره. حالا دارن باهاش صحبت میکنن منصرف بشه!!"
بعد اون روز جو به من میگه " فینالو میبینیم ولی!! .... اگه یادمون بود... اگه حسش بود"!!!
ما دوتا کلا دو تا و نصفی بازی دیدیم از جام جهانی!! اونم بازیای ایران بود! :))
اونم فقط اسم سردار آزمونو بلدم و بیران‌وند!
فک کنم جزو اقلیت‌های جهان باشیم ما دو تا :)))


+ دنبال دستور یه غذا میگشتم، وارد یه سایتی شدم، از اینایی که تاپیک میذارن ملت میان زیرش جواب میدن. یکی از تاپیکا در مورد بدترین سوتی زندگی بود!! بعضی از خاطره‌ها خیلی بامزه و خنده دار بود! پاشین یه چالش راه بندازین سوتیاتونو بگین! یکم از این فضای خمودی در بیایم :)
  • ۱۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۰ ۱۲ نظر

ایرانیا وحدت عملی ندارن اصلا

هر چی میخوای بیانیه صادر کن که آقا نخرین تا ارزون شه

همیشه یه عده‌ای هستن که عقیده دارن باس تا گرونتر نشده دست بجونبونن!!

ولی تا دلت بخواد وحدت کلامی دارن!

یعنی شما هر جای ایران بگی "زمان اون خدا بیامرز" همه میدونن کدوم خدا بیامرزو میگی! :)))

  • ۱۶۴ نمایش
  • طنز
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۶ ۱۳ نظر

۱. جو: روح ما خنگه‌ها!!! خب ما خوابیدیم تو هم بگیر بخواب دیگه!!! :/


۲. جو: رفیقم پرسید مهریه رو چقدر گرفتید؟ گفتم ۳۱۴ تا. گفت واااای خیلی زیاد گرفته، چرا راضی شدی و ... گفتم تو چند گرفتی مگه؟ میگه ۳۱۳ تا!!! :|


۳. به جو میگم پایه‌ای مهریه‌مو بذارم اجرا، پولشو بگیرم بریم خونه بخریم؟! ^__*


۴. همیشه اول پست بنویسید بعد کامنت بخونید!!!! باحال‌ترین مطلبو یادم رفته!!! :///

  • ۲۰۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۹ ۱۴ نظر

۱.دلم شروع کرده به تنگ شدن!! تا قبل عروسی انگار همه‌چی یه جور دیگه‌س! میدونی قراره برگردی، حتی اگه خیلی طول بکشه! ولی بعدش دیگه رفتی... شاید واسه همینه که دفعه قبل که اومدم اینجا و یه ماه و خورده‌ای موندم دلتنگ نشدم، ولی حالا بعد دو سه هفته...


۲. آبجی کوچیکه پرسپولیسی شده!! از اون دو آتیشه‌هاش!! از اونا که عکس پروفالشونو میزنن "پرسپولیسی‌ام" و میرن لباس پرسپولیسی میخرن!! و من حتی واسه دیدن جام جهانی برنامه‌ای ندارم!!! :/


۳.همکارای جو یه جوری دارن بچه‌دار میشن که انگار هر کی تا شهریور بچه‌دار نشه گیم‌اور میشه!! و در واقع همینطور هم هست!! هر یک سال خدمت تو منطقه خیلی محروم دو امتیاز داره، و بچه ۵ امتیاز!! و هر که امتیازش بیش، شانسش واسه خونه‌دار شدن بیشتر!!!


۴. عموم یه نقاشی واسم فرستاد، گفت خودم کشیدم. خب عموم نقاشیش خوبه، و اون تصویر اونقدررررر شبیه من بود که اصلا شک نکردم... بعد که گذاشتمش اینستا و به همه گفتم عمو کشیده، فهمیدم عمو باهام شوخی کرده بوده! :/ دیده بوده شبیه منه، واسم فرستاده... فک نمیکرده باور کنم خودش کشیده! :///


۵. ساحل اینجا، از ساحل تمام شهرای ایران قشنگتره!! اونقد قشنگه که هیچ ساحل دیگه‌ای برام قشنگی نداره!! بعد تازه خرچنگم داره ^__^

میدونستین خرچنگا بلدن رو به جلو هم حرکت کنن؟؟ ولی وقتی میخوان خیلی تند برن از بغل میدون!! و اگه بدوین دنبالشون خیلی تند میرن :))) موجودات با نمکی‌ان.

ساحل پر بود از خرچنگ اولش... ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم همه‌شون قایم شده بودن!! از بس دنبالشون دویده بودم! :دی


۶. نویسنده‌های "گیم آف ترونز" ذهن کثیف و وحشی‌ای دارن!!! کثیف و وحشی، اما به شدت خلاق!!!

به جو میگم حالا که من هم‌پای تو دارم گیم آف ترونز میبینم، بعدش تو هم با من هری پاتر ببین!! ^__^


۷. گشنه‌مه!! خریدا تموم شده و دیگه مسافر حساب نمیشم!

به جو میگم اگه نیت ده روز کنم و بخوام روزه بگیرم، دیگه نمازامو هم باید کامل بخونم!!! :(

میگه دیگه دوران خوشی تموم شد! :)))

  • ۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر

جو گفت امروز غیبتتو کردم!! بچه‌ها داشتن درمورد خرید رفتن زناشون میگفتن، منم گفتم همه جنسای مغازه‌ها رو میخواد نگا کنه، کمرم داشت میترکید ولی باز میخواست بره تو یه مغازه دیگه و...

عززززیزم!! متاهل شده قربونش برم!

بهش گفتم دوستات نگفتن بذار یه ماه از عروسیت بگذره بعد بیا نق بزن؟!! ^__^


+ بومیای اینجا یه نوع میوه‌ای مصرف میکنن که تا حالا ندیده بودم، همینطوری داشتم سعی میکردم میوه‌هه رو شناسایی کنم که یهو جو گفت "این دایره‌ها چیه اینا میخرن؟!!) :)))

  • ۱۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر

آبجی کوچیکه میگه " نگا داره تگرگ میادا... ولی تعطیل نمیکنن :/ "

  • ۱۷۲ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۵۱ ۸ نظر

جو یه خواهرزاده دو ساله و یه برادرزاده سه ساله داره که هر دو اسمشون علی‌ه...

هر دوشون اون یکی رو علی کوچولو صدا میکنن و هر دوشونم اصرار دارن که کوچولو نیستن!! :))

سوژه جدیدن :دی

هر بار یکیشون داره به اون یکی میگه که من علی کوچولو نیستم!!

علی کوچولو دو ساله‌هه با دختر یکی از اقوامشون که اونم دو ساله بوده دعواش شده، بهش گفته دیگه بوست نمیکنم ^__^

با علی کوچولو سه ساله‌هه تو ماشین بودیم. جو منو اذیت میکرد. علی حرص میخورد. ( این علی کوچولوعه خیلی منو دوس داره )

جو بهش گفت یا منو بوس کن یا گندمو اذیت میکنم. بوسش کرد، گفت حالا که بوست کردم تو هم گندمو بوس کن ^__^

حرصی شده بود از دست جو، بهم میگفت دیگه زنعموش نشو!! :))


  • ۱۸۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • علی کوچولو
۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۳ ۹ نظر