در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

۱۴۴ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۳۳۷ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۴۱ نظر

مدیونه هر کی از اینا بخره! :/

  • ۳۵۸ نمایش
  • طنز
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۵ ۴۵ نظر

"شهر x به دلیل آلودگی هوا فردا تعطیل است"

"شهر y فردا را به دلیل بارش سنگین برف تعطیل اعلام کرد"

" مدارس و اداره‌های شهر z فردا به دلیل گرد و غبار تعطیل میباشند"


+ داداش فردا قراره شیراز بارون بیاد.

- ایول! بده زیرنویس کنن فردا تعطیله! مگه ما چی‌مون از بقیه ایرانیا کمتره؟!!!! :)))


  • ۱۶۵ نمایش
  • طنز
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۲۴ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۱۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

کاش بیان هم چندتا از ویژگی‌های تلگرامو داشت!!

مثلا وقتی واسه بعضیا کامنت میذاشتی سین میشد که بفهمی طرف زنده‌س!!! :))

  • ۲۱۱ نمایش
  • طنز
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۷ ۲۳ نظر

تو شیراز یه خیابون هست که رو نقشه اسمش شهید رجایی‌ه، در واقع همه تابلوها هم نوشته شهید رجایی، ولی ما بهش میگیم فرهنگ‌شهر!!!

یه خیابون دیگه هم هست که تو نقشه نصفشو نوشته پاسداران و اون نصفه دیگه‌شم نصفی از بلوار استقلال‌ه... که ما بهش میگیم زرهی!

اون نصفه دیگه بلوار استقلالو هم میگیم هوابرد!

و یه خیابون دیگه هم هست که دوستان شهرداری خیلی دوس دارن که ما بهش بگیم انقلاب اسلامی! ولی خب واسه ما همون خیابون نادره!

و یه خیابونم هست که چهار راه شاهزاده قاسم رو به شاهچراغ وصل میکنه، اسمشو گذاشتن حضرتی، که البته همون سر دِزَک خودمونه!!!

و حتی یه بیمارستان هست که سر درش زده شهید فقیهی ولی همه بهش میگن بیمارستان سعدی!!! :/

و احتمالا یه عالمه خیابون و ساختمون دیگه که من یا یادم نیست الان‌، یا در جریانشون نیستم!!


ولی کلا نمیدونم هدفشون چیه!!! یعنی من خودم یه بار فلکه احسان بودم میخواستم برم فرهنگ‌شهر، گیج شده بودم... مجبور شدم بپرسم!! چون اصلا نمیدونستم این شهید رجایی همون فرهنگ‌شهره!! :/

این اسمای پیشنهادی‌تونو رو خیابونای جدید بذارین خب!!! چه کاریه آخه!!!

عادت هم نمیکنیم!! نشون به اون نشون که هنوز بعد سی و چند سال خیابون نادر، خیابون نادره واسمون!!!


+ علی ترین! چرا هیچ راه ارتباطی نذاشتی؟؟؟ :/

  • ۲۴۲ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۳۸ نظر

دو تا پسر عموی دوقلو دارم که تو این پست در مورد یکیشون نوشته بودم...

اومده بودن خونه‌مون ،

یکی‌شون با آبجیم دست به یکی کرده بود و اون یکی رو بازی نمیدادن!

به اون یکی گفتم پس تو هم دعا کن بادکنکشون بترکه!!!!

حالا آبجی کوچیکه باهام قهر کرده!

میگه تو نمیدونی دعای بچه‌ها میگیره؟!!! 

:))

  • ۱۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ ۲۳ نظر
یه روز خانمی میره دانشکده پزشکی
میگه پسر من دانشجوی دکترای مکانیکه، میخوام براش دختر پزشک بگیرم!
شماره چندتا از دخترا رو میگیره،
از جمله خانم ایکس.
میرن خواستگاری و خانم ایکس نمی‌پسنده.
یه سال بعد پدر خانم ایکس زنگ میزنه به خانواده پسره.
می‌گه اگه پسرتون هنوز مجرده من دخترمو راضی کردم!!

+ هفته پیش عروسیشون بود!
++ یعنی مرسی مامان پسره، مرسی بابای دختره!!!!
  • ۲۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۶ ۴۱ نظر

1.بعد از ماجرای اون روزنامه دیواری، آبجی کوچیکه یه ریز بهم میگفت تو چرا واسه من روزنامه دیواری درست نمیکنی!!

بیا واسه حجاب درست کن!

بیا واسه نمیدونم چی چی درست کن!

خلاصه که بهش وعده 22 بهمن دادم...

اما چقققققدر زود میگذره این دنیا!!!! O_o

خلاصه که واسش درست کردم! (کلیک)

ولی نمیدونم تو اون کادرا چی بنویسم!!!! :/



2. میدونستین مورچه ها لواشک دوس دارن؟!!!!!! :|

لواشک واسه آبجی کوچیکه بده!

هر بار میخوره دل درد میگیره...

یواشکی یه تیکه لواشک خوردم و بقیه شو گذاشتم زیر بالشم...

مورچه های بیشعور اومدن لوشکمو خوردن!!!

انگار نه انگار دهنی بوده!!! :/

حالا اون هیچی... با این همه مورچه تو اتاقم چه کنم؟؟؟!!!


3. بعضیام هستن که ازشون خیلی عصبانیم!!!! :(

  • ۲۳۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۳ ۳۵ نظر

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۲۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر

وقتی خیلی یهویی یه چالش بامزه راه میوفته! ^__^

قسمت اول رو که مدیون تصورات پرتقال جان میباشیم!

قسمت دوم رو انار جان زحمتشو کشیده!

قسمت سوم رو یکتا جان ترکونده! ^___^

قسمت بعدی هم کار منه که هنوز منتشر نشده! :)

منتشر شد همینجا لینکش میکنم! (لینک قسمت چهارم)

قسمتای بعدی رو هم خودتون اگه دوس داشتین دنبال کنین :)


خلاصه که هر شب ساعت 00:00 منتظر قسمت جدیدی از این چالش خیلی بامزه در وبلاگ لافکادیو باشید! :)

تخمه و پفیلا فراموش نشه! :))

+ انصافا زمانش خیلی دیر موقع ست آقا معلم!!! مگه تو فرداش نمیخوای بری مدرسه خب؟!!! :))

+ فک کنم این اولین چالش سریالیه!

  • ۴۵۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۳۷ نظر




این عکس قدیمیه ...

خیلی قدیمی...

ولی هر بار میبینمش خنده‌م میگیره!!! :)))

  • ۲۵۲ نمایش
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۲ ۳۱ نظر
- من فقط تا لیسانس میخونم! دیگه حوصلم نمیشه تا فوق لیسانس و دکتری برم!!! میخوام مث آبجی زودی درسم تموم بشه برم تو خیابونا ولگردی!!! :)

+ نامرد من کجا میرم ولگردی؟!! :)))
+ همین نیم ساعت پیش یهویی!
  • ۲۶۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۳ ۳۵ نظر

همانا بدترین دوست تو کسی ست که یه جوری پست بذاره که تو حسودیت بشه!!!! :/

دِ آخه برادر من!!! ظلمه اینقدر خوب نوشتن!!! باور کن!!! :)))


+ اگه پست دایناسورهایِ نمیدونم چی چیِ لافکادیو رو نخوندین اینجا رو یه نگاه بندازین! :)

+ من هنوز سر این حرفم که گفتم کسی نباید مزاحم آرامش دیگران بشه هستماا! پست لافکادیو هم مغایرتی با این حرف من نداره البته :))

  • ۳۴۰ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۳ ۳۱ نظر
اگه بخوام یه سریال کارتونی جدید رو بهتون معرفی کنم،
باید بگم بشینین "بابا لنگ دراز" زیرنویس فارسی و سانسور نشده رو ببینین!!!
قصه ش کاملا جدیده!! :))

+ یه بار دیگه آفرین بگم به هنر ایرانیا!! ^__^
  • ۳۱۱ نمایش
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه به شدددت از نوشتن بدش میاد!!!

یعنی یه کلمه اضافه تر بخواد بنویسه جونش میخواد در بیاد!!!!

تو شورای مدرسه که انتخاب شد مسئول نوشتن برنامه ها و گزارشای شورا شد!!!!

داشت میمرد یعنی!!!!


  • ۱۱۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۵۷ ۷ نظر

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))

  • ۱۱۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۰ ۸ نظر

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!

  • ۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۴ ۵ نظر

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))

  • ۹۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۳ ۷ نظر
امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))
  • ۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۱ ۲ نظر

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!! (که البته اونم آواتار تلگرامش بود! ) هر چند چشمم به جمالش هم روشن شده ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!! من که کلا عکس هر کسو که دیدم برام تازگی داشت و خارج از تصور بود... ولی هر کی عکس منو دید گفت عه همونطوری که تصورت کرده بودم هستی!!! :/  بسکه من یه رنگ و صاف و صادقم!!! (دلداری بدم خودمو!!!! :دی)

به استثناء یکی از بلاگرا که یه موقعی گفت تصورت از منو نقاشی کن! ... منم کشیدم... البته خیلی با اون چیزی که من تصور میکردم فرق داشت اما گویا شبیه بلاگر مذکور در اومده بود! ^__^

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:

  • ۵۳۱ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
  • چالش
۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲ ۴۳ نظر
پلاستیک لپ تاپ

باز خوبه لبخنــــツ ـــد جان این آخریا اومد تا من احساس تنهایی نکنم!!! :))))))
  • ۲۵۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۷ ۲۶ نظر

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!

  • ۳۲۸ نمایش
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۰ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|

  • ۲۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۰۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴ ۲۸ نظر

آقای پدر: پول تو جیبیت رو بریزم به حساب یا نقد میخوای؟

گندم: نه دیگه با هدیه تولدم بریزیدش به حساب!!

آقای پدر: o_O

گندم: ^____^



بعضیا هستن خیلی براشون مهمه بقیه تولدشون یادشون بمونه... بعد اگه کسی فراموش کرد ناراحت میشن. .. من ولی اینطوری نیستم ... خودم یادآوری میکنم!!! ^___^ تو این مورد پر رو هستم :))))


  • ۳۸۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۵ ۴۶ نظر

آبجی کوچیکه که به دنیا اومد به مامانم گفتم:

آبجی خاله ریزه میشه و من خاله پیرزن!!!! ^____^

همه چی داره جوری پیش میره که آبجی، خاله ریزه نشه...

و حتی شاید در آینده اتفاقاتی بیافته که منم خاله پیرزن نشم حتی!!!! :/

:)))


+ واسه مو خوره باید چیکار کرد؟!!!

یعنی به جز سرکه چیز دیگه ای سراغ دارید؟؟؟؟؟

  • ۲۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۱ ۲۷ نظر

کل تعطیلاتو داشتم واسه آبجی کوچیکه کاردستی درست میکردم!!!

عکساشو میتونید اینجا ببینید! :)

البته انتظار داشتم بهتر از این بشه... نشد ولی!!! :)

فقط یه تابلوی عکس خانوادگی کشیدم که خودم عاشقش شدم!!! ^___^

نشد دوباره بکشمش!!

یعنی کشیدم ولی مث اولی نشد!!!

  • ۳۱۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۰ ۴۷ نظر

یه لطیفه ای هست که میگه:

اگه وسط اقیانوس بودی و یه کوسه گذاشت دنبالت چیکار میکنی؟!

میگه از درخت میرم بالا!

میگه وسط اقیانوس درخت کجا بود؟!!

میگه: مجبورم! میفهمی؟!! مجبووورم!

حالا شده جریان این پست لافکادیو!!!! :))


و در رابطه با این یکی پستش هم باید بگم:

ما را ز سر بریده میترسانی؟!!! :/

(بقیه شم نمینویسم که منکراتی نشه!! :دی)

بعد اصن فک کن یه نفر اینجا باشه که ندونه کدوم عکس کار منه!!!! :)))

اینکه ملت دیگه عشقشون واقعی نیست و واسه عشقشون هیچ کار نمیکنن مشکل منه آخه؟!!!!!

عای عم یک عدد عاشق اساطیری!!! :))))

بعد اصن شما از کجا میدونید من قهرمان پرش با نیزه نیستم؟!! :)))

  • ۲۲۰ نمایش
  • طنز
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر