در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

امروز آخرین روز سال اسب هستش ...

تا سال اسب بعدی 12 سال فاصله ست...

من متولد سال اسب هستم...

سال تولدمو دوست داشتم،

هرچند انتظاراتم از سال تولدم برآورده نشد...

اما سال خوبی بود.

ایشالا بقیه انتظاراتم در سال بز برآورده بشه!!!

(چقدر من متولدین سال 70 رو بابت به دنیا اومدن تو سال بز مسخره کردم!!!! امیدوارم حلالم کنن !!! :) )



  • ۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • طنز
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۰:۰۷
رفتم شرکت

بهشون اعلام کردم که دیگه نمیخوام باهاشون همکاری کنم!!

همه شون کلی ابراز تاسف کردن !!!!

و یه عالمه صفات نیکو برام برشمردن!!!

مثلا اینکه من خیلی متانت دارم...

و وجودم سرشار از یه آرامش خاص هست!!!!! :)

رییس جان عقیده داشت که

با وجود من میشه به هم نسلان من امیدوار بود!!!!!!

( البته تا قبل از اینکه بگم میخوام برم اصلا اینطوری نبودا!!!

من همیشه متهم ردیف اول بودم تو تمام مشکلات کارگاه !!!)

هیچی دیگه تصمیم گرفتم هی از همه جا برم!!!

خیلی کیف میده از آدم تعریف کنن!!!



  • ۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۵ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۱۹

دیشب ماشین بابام خراب شد...

یه جایی بودیم در حد بیابون بی آب و علف!!!

خیلی اذیت شدیم تا جرثقیل اومد و ...

بعد از چند ساعت که رسیدیم خونه 

بابا و مامانم همش ناراحت بودن .

طی یک فرایند شیمیایی مغزی فرمودم :

خدا رو شکر که ماشین تصادفی نبردیم گاراژ !!!!

و خانواده کلی از نبوغ ذهنی اینجانب تعجب نموده،

و موجبات مسرت ایشان فراهم گردید !!!! :)

 

+شب خوبی نبود ، ولی میتونست بدتر باشه....


21 اسفند 93



  • ۳ نمایش
  • خاطره ها
۲۱ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۳۳

امروز یه روز خوب بود

متفاوت با همه روزهای قبلی...

که به خاطر دختر بودن، دانشجو بودن، دانش آموز بودن یا قبل تر ها به خاطر کودک بودن بهم تبریک گفته بودن....

امروز روزی بود که سالها براش زحمت کشیده بودم...

روز مهندس...

خیلی کیف داشت!!!!!



  • ۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۴۵

مکالمه من و خواهرم:

من : من میخوام ازدواج کنم برم یه شهر دیگه... نه اصلا یه کشور دیگه!!!

خواهرم : منم تو ساکت قایم میشم میام!

من : ساک نمیبرم. شوهرم همونجا همه چیز برام میخره!!

خواهرم : گم بشه شوهرت!!!!


  • ۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۴۶