در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ 345.
  • ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۳۴۴.

۵۵ مطلب با موضوع «خاطره ها :: مستر جو» ثبت شده است

۱. مهمونام دیروز صبح زود رفتن. به محض رفتنشون رفتم خوابیدم تا ظهر!! انگار تو خونه بمب انداختن! انگار خودمم با این بمب منفجر شدم!!!! کلا مهمونی دادن آدمو خسته میکنه، اما مهمونی که چند روز میمونه خیلی فرق میکنه، حتی اگه مامان و بابای آدم باشن! آره من دوره مجردیم صبح تا هر وقت دوس داشتم میخوابیدم، شب هم هر وقت خوابم میگرفت میرفتم بخوابم، اما حالا دیگه نمیشد!

با اینکه بیشتر کارا رو هم خودشون کردن، ولی همینکه صبح مجبور بودم به جای هفت، شیش بیدار بشم و هر روز بیرون بریم خیلی برام خسته کننده بود.


۲. همیشه با مامانم سر "نوع چیدمان کمد" اختلاف سلیقه داشتیم. مامان همه چیزو میچپوند تو کمد و تا خرخره کمدو پر میکرد و هر بار یه چیزی میخواست باید کل طبقه رو خالی میکرد تا وسیله مورد نیازشو برداره و دوباره همه چیزو بچینه سر جاش. من ولی باید وسایلمو جوری جا میدادم که هر چیزی به سرعت قابل دسترسی باشه، حتی اگه بخش زیادی از کمد خالی بمونه، حتی اگه شدیدا دچار معضل "بی جایی" میشدم.

حالا این سری که اومده بودن چیدمان کابینتم به چشم مامان اومده بود. چون تعدادشون یه کم زیاد بود و ظرف و ظروفا رو مجبور بودم دم دست‌تر بذارم و زودم خسته میشدم و نمیشد تند تند ظرفا رو بذارم سر جاش یه کم اوضاع قاطی پاتی شد. و حالا مکالمه من و مامان:

روز اول:

- اگه وسایلاتو درست جا بدی همه‌چی تو کابینتا جا میشه!

+ همه‌چی رو جا داده بودم. الان یه ذره به هم ریخته شد.

چند ساعت بعد:

- میخوای خودم برات کابینتا رو بچینم؟

+ نه ممنون. خودم مرتبش میکنم بعدا.

- میخوام همه‌چی رو برات جا بدم!

+ O_o همه چی رو جا داده بودم. الان یه ذره قاطی پاتی شده فقط.

شاید فرداش:

- ظرفای مربوط به مهمونی رو از ظرفای خودتون جدا کن!

رو به زنعموم: + به خدا خونه‌م مرتب بود!! وسایلامم جدا بود! :/

زنعموم: کلا آدم وقتی براش مهمون میاد وسایلاش یه کم به هم میریزه!

- منم این همه برام مهمون میاد ولی همه‌چی سر جاشه!

تو دلم: + مهمونای تو واسه یه وعده میان عزیز من!!

چند ساعت بعدش:

- دیس‌هاتو بچین اینور بشقاباتو بچین اونور!!!

خیلی ناراحت شده بودم از این همه اصرار به اینکه من هیچی بلد نیستم! خیلی بهم فشار اومد و با ناراحتی گفتم دوس ندارم! گفتم حالا شاید ناراحت بشه ولی لااقل دیگه تموم میشه این حرفاش! ولی...

روز آخر:

- ظرفای خودتو بچین تو این کابینت، مال مهمونا رو بچین تو اون کابینت!

+ :/



۳. به عموم میگم جو گفته صبح زود برید دریا بیشتر حال میده. عموم گفت اون‌وقت دریا میگه عامو شیرازیا ای موقع؟!!! اییییول! :)))


۴. خوش گذشت.


۵. از استدلالش خوشم اومد. گفتم الان مینویسمش تو وبلاگ! گفت خودم مینویسم!!! :/  در واقع با بلاگر شدن جو نصف سوژه‌های من پرید! :)))

بذا ببینم میشه بدون کپی پیست لینک گذاشت؟!

لینک


۶. اون دلخوشیه بود، که گفتم آنتن مرکزی خیلی اوکیه. اون کنسله!!! بابااینا هر چی زور زدن اخبار ببینن نشد! گفتن پس خودتون چیکار میکنید؟! گفتم مگه ما تلویزیون نگا میکنیم اصن؟! :))

  • ۱۵۴ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۳ ۱۷ نظر

۱. ابروهامو کات کرده بودم واسه عروسی. بعدشم خودم رو همون خط اصلاح دوباره تمیزش میکردم. یه مدت جو گیر داده بود بذار در بیاد ابروهات. امروز برگشته میگه آهاااا حالا خوب شدا. چی بود اون ابرو نصفه! ابرو دختر شیرازی باید کمون باشه! :)))))


۲. بعد دو روز دنبال کننده‌هاش شدن ۲۶ تا!! بهش میگم من چند ماه بود مینوشتم تازه دنبال کننده‌هام شده بودن ۲۶ تا! میگه خب من آدم مشهوریم! :)))


۳. واسه پستش کامنت گذاشته بودم بدون جواب تایید کرده بود. بهش گفتم خب برو جواب بده! اومد گفت واست جواب فرستادم! زودی پنلمو باز کردم دیدم خبری از جواب نیست!! گفتم جواب ندادی که! گفت خصوصی جواب دادم! رفتم پنلشو باز کردم میبینم آقا واسه خودش قربون صدقه فرستاده! :))) بهش میگم جواب کامنت خودتم بده! بگو منم همینطور! :)))) 


۴. بهش میگم دیگه امروز چیکار کردی که من پته‌تو بریزم رو آب؟ قشنگ نشسته فک میکنه ببینه چیکار کرده که بگه من بنویسم و پته‌شو بریزم رو آب! :)))

  • ۲۴۲ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۸ ۲۵ نظر

با ذوووق میگه یه پست گذاشتم تو وبلاگم!

میگم چی نوشتییییی؟!

میگه خودت برو بخون! مث تو که نمیگفتی چی نوشتی، منم نمیگم!!! :))))))))


+ آقا گوشی من کپی پیست نداره!!! آدرس وب همسر جان:

irinavy.blog.ir

  • ۱۹۳ نمایش
  • مستر جو
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۹ ۲۱ نظر

یه چیزایی هست تو ساختمون، بهش میگن داکت... یه اتاقک کوچولوعه که لوله‌ها و سیم‌کشی‌ها و کانال کولر و... رو ازش رد میکنن و جلوش دیوار میچینن، فقط یه دریچه کوچولو بعضی جاها میذارن که اگه مشکلی پیش اومد بشه حلش کرد...

بعد من یه مدت تو یه ساختمونی کار میکردم، (زمان بلاگفای مرحوم!). اون موقع یکی از همین داکت‌ها توی یکی از اتاق‌خوابای طبقه هم‌کف بود، که همه لوله‌های توالت و سیفون از توش رد میشد!!! یادمه سرپرست کارگاه به طراح گفت: "بیچاره اونی که این واحدو بخره!" و طراح گفت: "بده؟ بعضی وقتا فقط صدای آبشار میشنوه!!" ...

این روزا هر بار که تو آشپزخونه صدای آبشار میشنوم با اون بنده خدا که اون واحدو خرید همزاد پنداری میکنم :/

ولی خداییش شبیه آبشار نیست صداش!!! :/


+ تقریبا دو هفته‌س خونه رو تحویل گرفتیم و هنووووز قابل سکونت نیست! :))) بعد مامانم اصرار داشت با بابا بیان کمک! خبر نداشت اینجا هر روز یه چالش جدید داریم! بعد فک کن یه درصد آقای پدر حوصله همچین چالشایی رو داشته باشه :دی


++ به جو گفتم بیا تو وبلاگ خودم مطلب بنویس. گفت نه من میخوام خودم وبلاگ داشته باشم!! حالا چند روزه دنبال آواتار میگرده! یعنی حساسیتشو تو انتخاب این چیزا که میبینم، یهویی ناخوداگاه کمرم صاف میشه و گردن و دماغ و اینا همش با زاویه ۴۵ درجه به سمت سقف قرار میگیره! حس میکنم خیلی خفن بودم که منو انتخاب کرده آخه :)))))))))

  • ۱۴۳ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۱۶ نظر

جو گفت امروز شیشِ شیشِ نود و هفته.

گفتم کاش شیشِ شیشِ نود و شیش بود! ^__^


امروز یه مناسب مهمه ^__^

خدا رو شکر ❤

  • ۶۵ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۱ نظر

گفته بودم فعلا قصد ندارم به کسی بگم خونه گرفتیم، تا از زیر سوال جوابا در برم و با آرامش وسایلمو جا بدم... دیروز جو در حالی که روی مبل خونه رفیقش لم داده بود، گفت پیام دادم به مامانت تشکر کردم بابت جهیزیه!! ○_○

الانم برگشته میگه یادم باشه فردا از مامانت تشکر کنم بابت کلم‌پلو!!! :/ کلم‌پلو؟!!! بعد دو مااااه؟!!!! خییییلی خودشیرینی جو! خجالت بکش! ://

  • ۱۳۳ نمایش
  • مستر جو
۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۸ ۱۲ نظر

۱. خونه‌دار شدیم (ذووووق!!)

البته هنوز نه کاملا!! فقط میدونیم یه خونه‌ای بهمون دادن.

وقتی خونه رو دادن خییییلی ذوق کردم.

ولی دیروز وقتی بیرونشو دیدم یه کم تو ذوقم خورد! :/

ولی بعدش دوباره ذوق کردم ^__^

البته تو اون برهه که تو ذوقم خورد جو از دستم ناراحت شد!!

گفت اگه خیلی ناراحتی بریم شهرک هوایی خونه بگیریم!!

انصافا خونه‌های شهرک هوایی دیگه خیلی داغونه!! بهش میگن غزه! :)))

گفتم بابا، احساسات جزو اولین حقوق انسانیه! خب بیرونش زشت بود!

ولی اعتراف میکنم که حتی به خونه‌های هوایی هم راضی بودم!

شما نمیدونید اوضاع اینجا چجوریه!!

نهایت امکانات خونه‌های اینجا برق‌شه!

بعد همین خونه‌ها رو ماهی نهصد تومن اجاره میدن!!

و تاااازه، اگه همین خونه‌ها گیرت بیاد!

که اونقد که تقاضا هست، خونه نیست!!!!

در نتیجه.... واقعا خدا رو شکر :)



۲. همیشه برام سوال بود که چرا خانما بعد ازدواجشون چاق میشن؟!!

به نظرم دلیل کارشناسانه‌ش اینه که "خب چون همش همون غذاهایی که خودشون دوس دارن رو میپزن!" ^__^


۳. دارم به جو معرق یاد میدم.

بهش میگم بریدن خط راست سخت‌ترین بخششه.

میگه کلا راست رفتن تو همه چی سخته! واسه همین ما همش وسوسه میشیم چپ بریم :/

  • ۲۱۱ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸ ۳۵ نظر

چند روزیه جو مرخصی گرفته و اومدیم شیراز.

خیلی کارا داشتیم که باید انجام میدادیم، به یه مقادیریش رسیدیم و به یه مقادیریش هم نه... اما در کل سرمون خیلی شلوغ بود. اونقد که چند دقیقه وقت خالی هم که پیدا میکردیم یه گوشه خوابمون میبرد!!

اینا باعث شده یه کم دور بشیم از هم! کمتر وقت بگذرونیم با هم... کمتر حرف بزنیم با هم...

اینا باعث شده دلتنگ بشم برای "ته دنیا" و خلوتای دو نفره‌مون!!

اینجا، وسط جمع، خیلی بیشتر احساس تنهایی میکنم ...

  • ۱۴۲ نمایش
  • مستر جو
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۰ ۱۱ نظر

چند وقت پیشا جو بهم گفت که وقتی یه پیام منفی به ناخودآگاهت میرسه، باید ۱۷ بار پیام مثبت به ناخودآگاهت بدی تا اون پیام منفی رو خنثی کنه.

شوخی شوخی بهم گفت "دوسِت ندارم"

مجبورش کردم ۱۷ بار بگه دوسم داره تا اثر اون پیامش حنثی شه!! 😆😆😆

حالا هر چی بهش میگم بگو دوسم نداری زیر بار نمیره :/

  • ۱۴۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۱۱ نظر
پسر یکی از اقوام، با دختر هم‌کلاسیش ازدواج کرده بود. دختره یه بار واسم تعریف کرد که چجوری تحقیق کرده بودن و حتی باباش سابقه پدرشوهرشو توی بیمه هم درآورده بوده که ببینه آدم خوش حسابی هست یا نه و...
خلاصه قرار شد ما هم بریم تحقیقات درمورد جو...
شهر محل زندگی جو اینا دو ساعت تا شیراز فاصله داشت. و خب تا قبل از اینکه بیام "ته دنیا" اونجا "دور" حساب میشد! :))
نشستیم گفتیم خب، ماه رمضونه و اگه از صبح بخوایم بریم اونجا روزه‌هامون خراب میشه، بعد از ظهرم که انصافا جون نمیمونه واسه آدم ... پس تحقیقات موکول شد به بعد ماه رمضون.
بعد جو هر روز زنگ میزد که "رفتین تحقیق؟؟؟" منم میگفتم "بعد ماه رمضون" و این مکالمه کل ماه رمضون، یه روز در میون تکرار میشد! ( چون جو اون موقع دریا بود و یه روز در میون میتونست تماس بگیره)
آقا ماه رمضون تموم شد و باز ما نشستیم گفتیم خب! جو اینا همشهری پدرزن عموی شماره ۲ هستن! و عموی شماره ۲ خیابونای اون شهرو خوب میشناسه. پس با عموی شماره ۲ بریم تحقیق!
 حالا عموی شماره ۲ یا سر کار بود یا ماموریت.
آقا خلاصه کنم یه کم!! تا ما رفتیم تحقیق خیلی طول کشید! جو هم همش حرص میخورد!
خلاصه که ما دو تا خونواده، به صرف پیکنیک و تحقیق، رفتیم شهر جو اینا!! :)
خلاصه رسیدیم و بند و بساط پیکنیکو پهن کردیم و بابا و عموی شماره ۲ و آقای برادر رفتن تحقیقات...
بعد یکی دو ساعت دیدیم در حال غش‌غش خنده دارن میان!!
حالا داستان چی بوده؟؟ ...
آقا اینا با کلی مکافات کوچه جو اینا رو پیدا میکنن، چون عموجان فقط سمتای خونه پدرزنش‌اینا رو بلد بوده! بعد میبینن یه خانومه داره میاد سمتشون. آقای پدر الکی میگه "این مادرشه!" عموی شماره ۲ باور میکنه. تا خانومه میرسه شروع میکنه احوال‌پرسی!! بعد خانومه هم از اون طرف شروع میکنه احوال‌پرسی!!! بعد آقای پدر که خیلی O_O بوده یهو میگه "عه حاج خانوم شمایید؟!!!!!!" بعد عمو O_o میشه و میگه مگه خودت نگفتی ایشون مادرشه؟!!!! و آقای پدر میگه من شوخی کردم!! :/
بعد برگشتن به مامان جو گفتن خب دیگه شما برید خونه! تا ما تحقیق کنیم!!!
هیچی دیگه، جونم براتون بگه که عصرشم پاشدیم دسته جمعی رفتیم خونه جو اینا!!!
و به قول معروف، نه چک زدن نه چونه عروس اومد تو خونه!


+ یه چند تا خاطره ننوشته هست، که یواش یواش میخوام بنویسمشون. :)
  • ۱۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۴ ۱۵ نظر

اینو واقعا روم نشد توی پست روز عروسی بنویسم!!

نمیدونم چقد برای شما خنده‌داره... ولی موقعیت خیلی ضایعی بود!! الان یادم میوفته هم خنده‌م میگیره، هم واقعا خجالت میکشم!! :)))


من واقعا دلم میخواست ماشین خودمون ماشین عروس بشه... ولی خب نظر همه این بود که ماشین عمومو گل بزنن... یکی دو بار هم رفتیم با ماشین عمو جان دور زدیم تا مثلا قلق‌ش بیاد دست جو.

اما روز عروسی...

خب مث همه عروس و دومادا... جو اومد جلوی آرایشگاه منو سوار کرد و رفتیم باغ واسه فیلم و عکس. وقتی خواستم از ماشین پیاده شم در باز نشد. جو ریموتو زد و درو باز کرد و خلاصه پیاده شدم.

بعدشم که باز مث همه عروس دومادا چند ساعتی تو شهر ول چرخیدیم تا فیلم‌بردار اجازه بده بریم تو سالن.

وارد حیاط تالار شدیم.

دوربین فیلم‌بردار روشن

همه مهمونا تو حیاط

جو از ماشین پیاده شد

مث همه دومادا اومد که درو واسه عروس باز کنه

در باز نشد!!!!

هی اشاره میکرد درو باز کن!!

هی من نمیدونستم قفلش چجوری باز میشه.

هی میگفت اون دکمه سیاهه کنار دستگیره رو بزن!!

من دکمه سیاه کنار دستگیره راننده رو میدیدم، ولی اینوریه رو نمیدیدم!! 🙈🙈

وای خیلی طول کشید تا پیاده شدم!! :))))

همه هم فهمیدن بلد نبودم درو وا کنم!! 😅😅


هر وقت یاد اون لحظه میوفتیم جو باز حرص میخوره! :)))) هر بار هر کاری رو نمیتونم انجام بدم میگه "تو همون عروسه نیستی که نمیتونست در ماشینو باز کنه؟!!" :)))

حالا جالبه داداش کوچیکه جو همیشه بهش میگفته زن خنگ نگیر!! بعد که میان خواستگاری من، بهش میگه این دختره مهندس عمرانه، پس خنگ نیس!  آخ آخ!! وقتی یادم میاد برادرشوهرمم اون شب تو حیاط بود... 🙈🙈🙈🙈🙈 :)))

  • ۱۹۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۱۳ نظر

یه ماهه یه مارمولک تو دستشویی این خونه داره زندگی میکنه!!

شایدم بیشتر از یه ماه باشه... از وقتی ما اومدیم این اینجا بود.

کلا این خونه فک کنم رو سرزمین مارمولکا بنا شده... انواع مارمولکو من اینجا دیدم!!

کوچولو، بزرگ، چاق‌، لاغر، سیاه سوخته، شیشه‌ای!!

به جو میگم بیا اینا رو بکش!

میگه اینا چیکار به تو دارن؟!! مارمولک آدم میبینه فرار میکنه مث سوسک نیست که!!

بعد چند وقت پیش یه سوسک دیدم صداش کردم میگم بیا اینو بکش!

میگه گناه داره!! :/

میگم ای بابا این که دیگه سوسکه!! بکشش تو رو خدااااا!

سوسکه رو کشته، نچ‌نچ‌کنان سرشو تکون میده میگه ببین به خاطر تو یه موجود جون‌دارو بی‌جون کردم!! :||

بعد اون روز میگفت خرمشهر که بودم گربه‌های محله از آدما نمیترسیدن. منم چند بار بهشون سنگ زدم! دیگه هر وقت منو میدیدن فرار میکردن!!

گفتم پ فقط واسه من تریپ حمایت از حقوق جانوران برداشتی؟!! یه ماهه هر بار میرم سرویس با این مارمولکه چشم تو چشم میشم! :///

میگه دیگه توبه کردم آخه!


+ نشستم چندتا از سوتی‌های خودم و دوستامو واسه جو تعریف کنم، سوتیای دوستاشو که تعریف کرد اصلا غلاف کردم!!

چقد خشنن این پسراااااا !! O_O


++ دو سال پیش شاتل یه طرحی داد که بیست تومن میدادی، سیزده روز عید تا ۵۰۰۰ گیگ میتونستی دانلود کنی!!

حدود سیصد گیگ سریال کره‌ای دانلود کردم 🙈🙈🙈

حالا سلیقه‌م عوض شده! ولی زورم میاد پاکشون کنم!! کل عیدو داشتم دانلود میکردم ://

  • ۱۴۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۵ ۱۷ نظر
یه قانون دارن جو و خواهر برادراش به اسم گُتیسم. این قانون از این قراره که هر چی بزرگتر گفت کوچیکتر باید بگه چشم!! بعد همه‌شونم عمل میکنن به این قانون!!! یعنی مثلا در میزنن، هر کدوم به بچه بعد خودش میگه پاشو درو باز کن! دیگه بستگی داره اون لحظه کوچیکترین فرد موجود کی باشه! :))
جو میگفت یه سری داداش کوچیکه‌ش که تو یه شهر دیگه درس میخونده زنگ میزنه خونه میگه شارژرمو جا گذاشتم. فردا فلان رفیقم داره میاد اینجا بده بیاره. بعد از اینکه جو شارژرو میفرسته دوباره داداشش زنگ میزنه میگه گوشی من نوکیاس، چرا شارژر سامسونگ فرستادی؟!! جو میگه: هر چی بزرگترت فرستاده استفاده کن، اعتراضم نکن!!! :|
هارد اکسترنالامون پر شده. میگه این سری که رفتیم شیراز هارد داداشمو میگیرم هارد خودمو میدم بهش! میگم خب اون شاید خودش لازم داشته باشه! گناه داره بگیری ازش. میگه وقتی بزرگتر هارد لازم داره کوچیکتر باید بگه چشم!!! :|
دیکتاتوریه رسما! :)))
به جو میگم تو چرا وبلاگ نمینویسی؟ میگه حرفی واسه گفتن ندارم!!
عزیزم تو خود سوژه‌ای! ^__* :))


+ چند روزه میخوام اینو بنویسم هی یادم میره!!
چند روز پیش آبجی کوچیکه زنگ زده میگه "آجی رونالدو و نیمار و فلانی و فلانی حذف شدن!! همه‌شونم میخوان از تیم ملی خدافظی کنن!"
حالا من اصلا اون فلانی و فلانی رو نمیشناختم، اسماشونم یادم رفته!! گفتم "عه. رونالدو هم میخواد خدافظی کنه؟"
گفت "وای آره. حالا دارن باهاش صحبت میکنن منصرف بشه!!"
بعد اون روز جو به من میگه " فینالو میبینیم ولی!! .... اگه یادمون بود... اگه حسش بود"!!!
ما دوتا کلا دو تا و نصفی بازی دیدیم از جام جهانی!! اونم بازیای ایران بود! :))
اونم فقط اسم سردار آزمونو بلدم و بیران‌وند!
فک کنم جزو اقلیت‌های جهان باشیم ما دو تا :)))


+ دنبال دستور یه غذا میگشتم، وارد یه سایتی شدم، از اینایی که تاپیک میذارن ملت میان زیرش جواب میدن. یکی از تاپیکا در مورد بدترین سوتی زندگی بود!! بعضی از خاطره‌ها خیلی بامزه و خنده دار بود! پاشین یه چالش راه بندازین سوتیاتونو بگین! یکم از این فضای خمودی در بیایم :)
  • ۱۷۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۰ ۱۲ نظر

باربارا دی انجلس، تو کتاب "رازهایی درباره مردان..." میگه که وقتی یه مرد میگه ده دقیقه دیگه اونجام، منتظر نباشید که راس ده دقیقه اونجا باشه!! مردا حساب و کتاب زمانی دقیقی ندارن. شاید بگن ده دقیقه، و یک ساعت بعد اونجا باشن، و فک کنن که دیر نکردن حتی!!

همین لیدی باربارا، تو کتاب "رازهایی درباره زنان..." میگه که، زمان برای زنان ده برابر طولانی‌تر میگذره. یعنی اگه شما بری مسافرت یک روزه، همسرت حس میکنه ده روزه که ندیده‌تت!!!


جو گفت "امروز دو سه ساعت دیرتر میام"

هر روز دو میومد.

ساعت پنج دقیقه به نه شده!!!

هوای خونه سنگینه!!

  • ۲۰۲ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۵ ۱۶ نظر

چند سال پیش با دوستای دبیرستانم دور هم جمع شده بودیم.

یکیشون که متاهل بود و خارج از کشور زندگی میکرد جمله‌ای گفت که خب اون موقع واسه من قابل درک نبود...

گفت " تا مجردین با دوستاتون برید سفر، برید بیرون، برید کلاس، فیلم ببینید، هر کاری که دوست دارید بکنید... چون بعد ازدواج هیچی بدون همسر دلچسب نیست!!"

یه خواستگار داشتم که شغلش اینجوری بود که بیست روز میرفت عسلویه و بیست روز خونه بود. یادمه اون موقع فک میکردم که عه چه خوب... بیست روز میتونم پیش خونواده خودم باشم!!!

یا وقتی دیدم جو ماموریتای چند هفته‌ای و دریاهای چند ماهه داره، فک میکردم این یه موقعیت خوبه که میتونم یه مدت خونه باشم...

امروز جو قراره دو سه ساعت دیرتر بیاد خونه؛ نشستم فیلم ببینم، ولی فقط فولدرا رو باز کردم و بستم. آخرشم لپ‌تاپمو خاموش کردم!

گفتم تا بیاد لباسا رو اتو میکنم، ولی تنها کاری که تا الان کردم زل زدن به اتو و میز اتو بوده!!

و ایضا زل زدن به لباسای نشسته‌ای که میخواستم امروز بشورم!!

و فک کردن به اینکه " چه خوبه اگه پاشم اون خربزه تو یخچالو قاچ کنم که پای فوتبال با هم بخوریم"

و هییییییی زل زدن به ساعت و عقربه‌های سفیدش!

اسمشو رد کردن واسه دریای شهریور... از همین الان، قلبم زیر فشار دلتنگیه!!! چجوری تاب بیارم؟!

  • ۱۳۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۹ ۹ نظر

۱. جو: روح ما خنگه‌ها!!! خب ما خوابیدیم تو هم بگیر بخواب دیگه!!! :/


۲. جو: رفیقم پرسید مهریه رو چقدر گرفتید؟ گفتم ۳۱۴ تا. گفت واااای خیلی زیاد گرفته، چرا راضی شدی و ... گفتم تو چند گرفتی مگه؟ میگه ۳۱۳ تا!!! :|


۳. به جو میگم پایه‌ای مهریه‌مو بذارم اجرا، پولشو بگیرم بریم خونه بخریم؟! ^__*


۴. همیشه اول پست بنویسید بعد کامنت بخونید!!!! باحال‌ترین مطلبو یادم رفته!!! :///

  • ۱۹۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۹ ۱۴ نظر

در جام جهانی چشمان تو... من ایرانم در برابر اسپانیا


دعوت از لافکادیو و جولیک :)

  • ۴۴۴ نمایش
  • چالش
  • مستر جو
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۱۵ نظر

۱.دلم شروع کرده به تنگ شدن!! تا قبل عروسی انگار همه‌چی یه جور دیگه‌س! میدونی قراره برگردی، حتی اگه خیلی طول بکشه! ولی بعدش دیگه رفتی... شاید واسه همینه که دفعه قبل که اومدم اینجا و یه ماه و خورده‌ای موندم دلتنگ نشدم، ولی حالا بعد دو سه هفته...


۲. آبجی کوچیکه پرسپولیسی شده!! از اون دو آتیشه‌هاش!! از اونا که عکس پروفالشونو میزنن "پرسپولیسی‌ام" و میرن لباس پرسپولیسی میخرن!! و من حتی واسه دیدن جام جهانی برنامه‌ای ندارم!!! :/


۳.همکارای جو یه جوری دارن بچه‌دار میشن که انگار هر کی تا شهریور بچه‌دار نشه گیم‌اور میشه!! و در واقع همینطور هم هست!! هر یک سال خدمت تو منطقه خیلی محروم دو امتیاز داره، و بچه ۵ امتیاز!! و هر که امتیازش بیش، شانسش واسه خونه‌دار شدن بیشتر!!!


۴. عموم یه نقاشی واسم فرستاد، گفت خودم کشیدم. خب عموم نقاشیش خوبه، و اون تصویر اونقدررررر شبیه من بود که اصلا شک نکردم... بعد که گذاشتمش اینستا و به همه گفتم عمو کشیده، فهمیدم عمو باهام شوخی کرده بوده! :/ دیده بوده شبیه منه، واسم فرستاده... فک نمیکرده باور کنم خودش کشیده! :///


۵. ساحل اینجا، از ساحل تمام شهرای ایران قشنگتره!! اونقد قشنگه که هیچ ساحل دیگه‌ای برام قشنگی نداره!! بعد تازه خرچنگم داره ^__^

میدونستین خرچنگا بلدن رو به جلو هم حرکت کنن؟؟ ولی وقتی میخوان خیلی تند برن از بغل میدون!! و اگه بدوین دنبالشون خیلی تند میرن :))) موجودات با نمکی‌ان.

ساحل پر بود از خرچنگ اولش... ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم همه‌شون قایم شده بودن!! از بس دنبالشون دویده بودم! :دی


۶. نویسنده‌های "گیم آف ترونز" ذهن کثیف و وحشی‌ای دارن!!! کثیف و وحشی، اما به شدت خلاق!!!

به جو میگم حالا که من هم‌پای تو دارم گیم آف ترونز میبینم، بعدش تو هم با من هری پاتر ببین!! ^__^


۷. گشنه‌مه!! خریدا تموم شده و دیگه مسافر حساب نمیشم!

به جو میگم اگه نیت ده روز کنم و بخوام روزه بگیرم، دیگه نمازامو هم باید کامل بخونم!!! :(

میگه دیگه دوران خوشی تموم شد! :)))

  • ۸۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر

یک ماه گذشت!! چه باور نکردنی!

و من دقیقا یک ماهه که میخوام از اون شب بنویسم!!

میدونین... من همیشه اعتقاد داشتم که عروسی گرفتن اشتباهه!! و این اعتقاد تا دم در تالار با من بود!! 

نه خب... یه کمی قبل‌تر از دم تالار!!! تا اونجایی که هنوز ماشینا با دیدن ماشین گل‌کاری شده‌مون بوق نزده بودن!! (واسه ماشین عروسا بوق بزنید!! به عروس و دوماد خیلی حس خوبی میده! ^__^ )

جو رانندگی میکرد و من تند تند بادکنک باد میکردم!!! :))) خودمم وقتی یه عروسو در حال بادکنک باد کردن تصور میکنم خنده‌م میگیره!! :دی

باورم نمیشه یه ماه گذشته از اون شب... گاهی فیلمای اون شبو میذاریم و با یه عالمه حس خوب از اون شب یاد میکنیم. جو میگفت بهترین شب زندگیم بود :) 


+ ماه عسلو هم میخوام بنویسم!! به زودی :))

++ شب عروسیتون یه ژلوفن بخورید و بدون پا درد برقصید!

+++ عروسیایی که عروس و دومادش کم میرقصن خوش نمیگذره!!!

  • ۱۸۷ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۱۴ نظر

جو گفت امروز غیبتتو کردم!! بچه‌ها داشتن درمورد خرید رفتن زناشون میگفتن، منم گفتم همه جنسای مغازه‌ها رو میخواد نگا کنه، کمرم داشت میترکید ولی باز میخواست بره تو یه مغازه دیگه و...

عززززیزم!! متاهل شده قربونش برم!

بهش گفتم دوستات نگفتن بذار یه ماه از عروسیت بگذره بعد بیا نق بزن؟!! ^__^


+ بومیای اینجا یه نوع میوه‌ای مصرف میکنن که تا حالا ندیده بودم، همینطوری داشتم سعی میکردم میوه‌هه رو شناسایی کنم که یهو جو گفت "این دایره‌ها چیه اینا میخرن؟!!) :)))

  • ۹۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر