در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۱۹ مطلب با موضوع «خاطره ها :: مستر جو» ثبت شده است

یه وقتایی حس میکنی همه درا بسته‌س... به هر دری میزنی به هیچ‌جا نمیرسی... به هر کی رو میزنی تحویلت نمیگیره... هر چی بیشتر تلاش میکنی کمتر میرسی...

این دقیقا همون لحظه‌ایه که باید اعتماد کنی... مطلق!!

هر طوری هم بشه با خودت بگی جز خدا دیگه از هیچ کس چیزی نمیخوام...

هزار بار بری تا یه قدمی خواستن از مخلوق، هزار بار تو فکرت بیاد که شاید الان باید فلانی رو واسطه کنم، ولی سفت وایسی سر اعتمادت. حتی اگه ته دلت خالی بشه... حتی اگه چند روز اولش اتفاقای ناگوار بیوفته... اعتماد که کردی، اونوقت معجزه‌س که پشت معجزه میبینی!!

لازم نیست زاهد باشیاااا ... همین آدم معمولی‌ای که هستی... یهو حس میکنی چقد خاص و ویژه شدی واسه خدا!! اگه فقط از خودش بخوای...

مثلا از شیراز تا شهر محل کار مستر جو ۲۰ ساعت راهه... اتوبوسش هم امن نیست... ولی از وقتی عقد کردیم خدا یه هواپیما فرستاد واسه‌مون!! که هفته‌ای یه بار از شیراز میره پیش مستر جو... ^__^

  • ۲۹ نمایش
  • مستر جو
۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۸:۲۸

این روزا خدا یه جوری دوسمداره که خودم تعجب میکنم!!! خدایا عاشقتم! خدایا شکرت!

خدایا مخلصتم به خودت قسم.

تو چقد خوبی!

نمیدونم این خوبیات به خاطر منه یا به خاطر جو... یا به خاطر دوتامون...

به هر دلیلی که هست خیلی خیلی ممنونم.

دلمو شاد کردی خدا جون.

ان شاءالله بتونم بنده خوبی باشم برات :**

  • ۵ نمایش
  • مستر جو
۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۱

جو گفت دوستم گفته عقد کنین جدایی واسه تون خیلی سخت تر میشه!

پیش خودم گفتم چه فرقی داره؟!!

ما که همون موقع هم محرم بودیم...

من که همون موقع هم خیلی دوسش داشتم...

فک میکردم اون موقع تو اوج دلتنگیم!

البته کلا من تو همه مراحل فک میکردم تو سخت ترین بخش زندگیمم!!

قصه زندگی من و جو از اولش با سختی شروع شد!

جو میگفت من عادت دارم به سختیا... ولی من عادت نداشتم!

این روزا خیلی بی تابم... خیلی دلتنگم...

دلتنگ تر از روزای نامزدی که دلم تنگ شده بود واسه گرمای دستاش...

دلتنگتر از روزای ماموریتش که دلم تنگ شده بود واسه خماری صداش...

دلم تنگه

دلم تنگه و هیشکی درکم نمیکنه! اینه که عذابم میده...

اینکه میگن ما که اینجوری نبودیم تو چرا اینجوری ای!!!! خب من اینجوریم حالا چیکار کنم؟؟

اینکه میگن ما هم عقد شدیم از این کارا نمیکردیم! خب آدما با هم فرق دارن! ندارن؟؟؟

دلم میگیره از درک نشدنا

دلم میگیره از این ...

همون بهتر سکوت کنم و از حس و حال این روزام با کسی حرف نزنم...

به هر حال که میگذره... هر چند دیر...


+ میشه یه دعای کوچولو برامون بکنید. که اسممون در بیاد واسه خونه سازمانی؟؟

  • ۲۲۹ نمایش
  • مستر جو
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۲ ۱۷ نظر
آبان... ماهی که من متولد شدم...
آبان.... ماهی که مستر جو متولد شد...
و آبان... ماهی که زندگی دو نفره ما متولد شد!

بعد جالبیش اینه که من متولد آبان 69 هستم و زندگیم متولد آبان 96 !!!! :)
اینو امروز که میخواستم وام ازدواج ثبت نام کنم فهمیدم! ^__^
راستی تازگی کسی وام ازدواج ثبت نام کرده؟ چرا نمیشه؟؟؟

نوشتن یادم رفته! :))
روز یک آبان عقد کردیم... با وجود همه حرف وحدیثا.
تحمل دوری سخت تر شد بعد عقد!!!
روز تولدم کنارش بودم... روز تولدش کنارم نیست! :(
دلتنگشم...
  • ۲۶۲ نمایش
  • مستر جو
۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۵ ۳۱ نظر

یه خاله خرسه‌ای بود قدیما... که با یه آدمیزادی دوست شده بود. یه روز وقتی آدمیزاد خواب بود، یه مگس اومد نشست رو صورتش.

خب میدونید ... خاله خرسه آدمیزادو خیلی دوست داشت. دلش نمیخواست مگسه بیدارش کنه. پس چیکار کرد؟؟ یه سنگ بزرگ برداشت و محکم کوبید رو مگسه!!! محکممممم


حال این روزای منه!!! اسمش خیرخواهیه... اسمش دوست داشتنه... ولی رسما دارم به فنا میرم!

نمیدونم حکم "حروم کردن حلال خدا" چیه...

ولی میدونم تو اسلام هر کاری که ضرری برسونه به کسی حرومه... معده‌م داغونه، اعصابم داغونه،  روحیه‌م داغونه!

روزای خدا به ذاته نحس نیستن... آدما نحسشون میکنن!

مامان بزرگم معتقد بود اگر کسی دسته کلیدو دور دستش بچرخونه دعوا میشه. هر وقت تو خونه‌شون یکی کلید چرخوند دعوا شد. خود مامان بزرگم باهاش دعواش میشد. موضوع دعوا هم این بود که چرا کلید میچرخونی!!!

بچه‌تر که بودم میرفتم یواشکی جایی که کسی نبینه کلید میچرخوندم! دعوا نمیشد!!!


فردا قراره عقد کنیم... اگه بذارن!!!

دارم فک میکنم چی میشد اگه خوشحال میشدن، اگه میگفتن مبارک باشه، اگه میگفتن خوشبخت باشید...

ولی....

  • ۷۶ نمایش
  • مستر جو
۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۹

کلا یه آب خوش از گلوم پایین نرفته این مدت ...

یه ریز فکر و ترس و نگرانی...

کل حس خوشحالیم با یه جمله پر کشید!!

میدونم از روی خیرخواهیه... هر چند اینجور تعصبا رو نمیفهمم.

نمیفهمم محضر رفتن و خطبه عقد دائم خوندنتو ماه صفر دقیقا چه کراهتی داره!

انتظار داشتم اجبارمون درک بشه...

به هر حال...

حالا امیدوارم همه چی درست بشه.

  • ۶۰ نمایش
  • مستر جو
۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۰

تو هر قدمی که به سمت تاهل برمیدارم یه مشکل جدید پیدا میشه...

میدونم خدا داره امتحانم میکنه...

میدونم میخواد قدر عافیتو بدونم...

شکر

ولی کاش یه کوچولو صبوری هم میذاشتی تو وجودم!!!



+ این کتابای باربارا دی انجلس رو شدیدا پیشنهاد میکنم بخونید!

رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند

و

رازهایی درباره زنان که هرمردی باید بداند

هر دوشو بخونید! مطمئنم مث من تعجب میکنید!

حتی اگه مجردین بخشای شناختیشو بخونید.

حتی تو برخوردای معمولی خانوادگی هم به درد میخوره!

هیچ وقت فک نمیکردم این همه فرق باشه بین مرد و زن!!

  • ۶۵ نمایش
  • مستر جو
۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲

خدا جون شکرت... خیلی زیاااااد ♡♡♡♡



  • ۶۶ نمایش
  • مستر جو
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۷

شاید اون روزی که جو رو وارد زندگیم کردی به اندازه کافی شکر نکردم، شاید دیدی اونقدر خوبه که واسه داشتنش باید خیلی سختیا رو پشت سر بذارم.

ماموریت سه ماهه

فشارای بابا

رفتن از شیراز

دلتنگیا

نگرانیا

همه و همه رو به جون خریدم خدا

بگو دیگه چیکار کنم که به دلم قرار بدی؟


+ آزمایش خون‌مون تکمیلی خورده :(((((

خیلی التماس دعا





  • ۵۲ نمایش
  • مستر جو
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۵

اون لحظه‌ای که از " اِی ... بدک نیستم" میرسی به " وای خدا من چقد زشتم :( " ....

دقیقا همون لحظه‌ست که عاشق شدی!!!!! :|


+ نمیدونم چی بپوشم!!!!!



  • ۵۱ نمایش
  • مستر جو
۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۳۵

بالاخره جو زنگ زد!

بعد یه هفته!

آرومم... آرومم...




  • ۵۶ نمایش
  • مستر جو
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۹

هی خواهرش بهم پیام میده جو بهت زنگ نزد؟؟

منم میگم نه ... به تو زنگ نزد؟؟

میگه نه! نگرانشم!

میگم نگران نباش، روز آخر گفت امکان تماس محدودتر از قبل میشه.

آروم میشه چون فک میکنه راست گفتم.

آروم نیستم. چون میدونم دروغ گفتم :((((

خدایا خوب باشه حالش...


  • ۵۸ نمایش
  • مستر جو
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰

مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^



  • ۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۵

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی



  • ۲۹ نمایش
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۳

داستان از این قراره که "مستر جو" الان ماموریته!

قرار بود ۷۰ روز باشه... که برن تا عمان و برگردن...

بهش گفتم "ملت تو ۸۰ روز دور دنیا رو میگردن، بعد شما ۷۰ روز طول میکشه فقط برید عمان و برگردید؟!!"

:))

بیشتر طول میکشه ولی!

حسمو نمیفهمم...

از یه طرف چیزی تو زندگیم کم نیست! روال قبله! انگار که اتفاقی نیوفتاده!

کلاس معرق و ورزش.

دندون‌پزشکی.

آبجی‌کوچیکه.

همه‌چی عادیه...

ولی اینا دلیل نمیشه یه جای خالی رو حس نکنم!!!

جایی که هنوز درکش نکردم!



  • ۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۳

چند وقت پیش یه وویس از دکتر هولاکویی شنیدم که کلا قضیه جذب رو رد کرد و فیلم راز رو یه دروغ بزرگ دونست!

ولی میدونید، ماجرا اینه که وقتی تو به یه چیزی خیلی فکر کنی، وقتی دقیقا بدونی که چی میخوای، وقتی موقعیت مورد نظرت برات پیش میاد از دستش نمیدی. اون لحظه‌ای که قلب و عقلت شروع میکنن به جنگیدن، یه دونه میزنی تو سر قلبت و میگی "این همونیه که همیشه میخواستم! پس دخالت نکن!!" 

نمیدونم دقیقا چی باید بگم!

یه عده که همون اول فهمیدن!! یعنی انصافا برید تو انجمن نوابغ عضو بشین شماها!!! :))

و اینکه این وسط یه عذرخواهی بکنم از اونایی که فهمیدن و من پیچوندمشون!!!!

البته خب هنوزم قطعی نشده... ولی خب، یه ۶۰-۷۰ درصد قطعیه!!!

تا خدا چی بخواد.



  • ۴۳ نمایش
  • مستر جو
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۲

یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!



  • ۲۵ نمایش
  • مستر جو
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶

۱. به اینکه ته دلش قرصه حسودیم میشه!!!! :|

پس من چرا این همه دو دلم؟!!!! 


۲. میگه زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم و شرایطمو گفتم، بهم گفته هم روزه بگیر هم قضاشو بگیر! هم نمازای کامل بخون هم شکسته!!!

گفتم ایشون میخواسته معنویتو توی زندگیت به اوج برسونه!!


۳. اینکه یه آدمی اصلا عادت نداشته باشه تو چت‌ش از ایموجی استفاده کنه و بعد یه هفته عادت کنه، دلیلش میتونه تاثیر مستقیم یک عدد گندم باشه!!



  • ۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۸

۱.

آبجی کوچیکه: آجیییی! الان وقت خواستگار اومدنه؟؟!

من: پس کی وقتشه؟

آبجی کوچیکه: هیچ وقت!

:/


۲.

من: وای استرس دارم!

آبجی کوچیکه: استرس واسه چی؟ یه دقیقه میان میشینن، میگی نه میرن! .... نکنه بگی آره‌ها!

من: تو هم همیشه مجرد میمونی تا پیش هم بمونیم؟!

آبجی کوچیکه: نه من میرم! تو بمون پیش مامان و بابا!!!!

:/ 


۳.

دو ساعت خونمون بودن...

حدود یه ربع بیست دقیقه در مورد شغل و تحصیلات و محل ‌کار و ... صحبت شد

و مابقی بحث سیاسی!!!! :/

آبجی کوچیکه میگفت انگار اومدیم مناظره!!!

دیگه چهار روز قبل انتخابات همچین چیزایی هم داره :/



  • ۴۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۴