در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۴ ۲۹۲.
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۵۷ ۲۹۰
  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۸ ۲۸۸.
  • ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۱ دلار

۳۶ مطلب با موضوع «خاطره ها :: مستر جو» ثبت شده است

جو گفت امروز غیبتتو کردم!! بچه‌ها داشتن درمورد خرید رفتن زناشون میگفتن، منم گفتم همه جنسای مغازه‌ها رو میخواد نگا کنه، کمرم داشت میترکید ولی باز میخواست بره تو یه مغازه دیگه و...

عززززیزم!! متاهل شده قربونش برم!

بهش گفتم دوستات نگفتن بذار یه ماه از عروسیت بگذره بعد بیا نق بزن؟!! ^__^


+ بومیای اینجا یه نوع میوه‌ای مصرف میکنن که تا حالا ندیده بودم، همینطوری داشتم سعی میکردم میوه‌هه رو شناسایی کنم که یهو جو گفت "این دایره‌ها چیه اینا میخرن؟!!) :)))

  • ۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰

روزی که تو زندگیت یکیو داشتی که تو رو خط به خط حفظ بود...

روزی که یکی بود که ریز به ریز تغییرات حس و حالتو بفهمه...

کسی که کلمه به کلمه فکرتو بخونه...

کسی که بدونه کی بیشتر از همیشه منتظرشی... که بیاد... که زنگ بزنه...

اون روز تو خوشبخت‌ترین آدم رو زمینی!

شاید گاهی بگی آخ کاش نفهمیده بود...

ولی تهش میبینی که اتفاقا خوب شد فهمید.

اصلا به خاطر همین فهمیدنش بود که یه حس شیرین دوید زیر پوستت. 

به خاطر همین توجهش بود که همه دلتنگیات، همه دل‌گیریات چیکه چیکه چکیدن از دلت.

اون روز یادت باشه شکر کنی خدا رو ...

  • ۱۲۵ نمایش
  • مستر جو
۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۶ ۵ نظر
جدیدا یه قول معروفی هست که میگه اینجا اگه کسی زنده بمونه باس بهش تبریک گفت!!!!
حالا من زنده‌ام!!

۱. یه قانونی پیدا کرده این پروازای من و جو، که قضیه‌ش اینه:
اگر پرواز مربوطه به وصال بیانجامد، حتما با تاخیر بالای یک ساعت انجام خواهد شد. (فعلا هم رکورد دست پرواز خودمه با شیش ساعت تاخیر)
اما اگر پرواز مربوط به ایجاد فراق باشد، یک حس خارجی‌ای کل فرودگاه را فرا خواهد گرفت که بیا ببین!!! (صبح چنان رعد و برقایی میزد که من گفتم تاخیر که هیچی، پرواز کنسله کلا. ولی یه ساعت قبل پرواز همچین آسمون آفتابی شد قدرت خدا!.... و چنان سر ساعت و دقیقه و ثانیه پریدیم که اصن ژاپن زنگ زد رمز موفقیتمونو پرسید!!! )

۲. من تا همین اواخر فک میکردم به اون چیزی که ما میگیم پشه تهرونیا میگن مگس!!! بعد الان نه تنها فهمیدم این مشکلو شهرای دیگه هم دارن، بلکه حتی فهمیدم به اون چیزی که ما میگیم پشه کوره - و در برخی موارد پشه کورک - میگن پشه!!!!! ماذا فازا واقعا؟! :/
( خانم دوست جو خیلی تلاش کرد واسم تفاوتهای پشه و مگس رو روشن کنه، گفتم عزیزم همه این تفاوتا رو قبول داریم خب. به اونا میگیم پشه، به اون یکیا پشه کوره. ولی خب گاهی هم کلی صحبت میکنیم دیگه... مثلا من از پشه‌ها متنفرم! یعنی هم پشه‌ها و هم پشه کوره‌ها! ولی شما مجبوری بگی من از پشه‌ها و مگسا متنفرم! عه خب چه کاریه؟!!!)

۳. نیرو دریایی ارتش سنگ تموم گذاشت!! فریدون آسرایی رو آوردن واسه جشن خانواده‌ها برامون چندتا آهنگ اجرا کرد! واقعا دمش گرم! فک نمیکردم همچین کسی تا آخر دنیا بیاد واسه اجرای موسیقی!!
  • ۲۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۳ ۲۰ نظر

۱. زندگی متاهلی اونجا سخته که باید پیاز رنده کنی!


۲. اگه ماهی درست کردین و خیلی شور شد، با سیب‌زمینی و تخم‌مرغ به عنوان کتلت بازیافتش کنین!! (احتمالا واسه گوشت و مرغ هم جواب بده!)


۳. و اگه ژله درست کردین و دو سه روز بعد خواستین بخورین و دیدین خیلی سفت و لاستیکی شده، دو سه ساعت بیرون یخچال نگهش دارین، مث روز اول میشه.


۴. فردا برمیگردم شیراز. اگه هواپیمام سقوط کرد حلال کنید! (احساس امنیت بیداد میکنه لامصب!!)


۵. مستر جو حدود شیش ساله که رسما به عنوان یه مهندس داره کار میکنه، بعد دیروز که بهش تبریک میگم، میگه عه امروز روز مهندسه؟!!!! بعد ما سال دوم دبیرستان که رفتیم رشته ریاضی به همدیگه روز مهنرسو تبریک میگفتیم!!!! :)))


  • ۲۲۷ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۷ ۲۳ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
  • خیلی خصوصی
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۳

یلدا پیام داد که کجایی گندم؟!

گفتم این سر دنیا! 

گفت بابا عکس بگیر بذار تو وبلاگ!!! 

بفرمایید!! مستر جوی زرد پوش رو میبینید و یک عدد لوس آبی‌پوش که هر جا شن میبینه حرف اول اسم جو رو کنار حرف اول اسم خودش مینویسه و بعدم دورشو قلب قلبی میکنه :)) اون وسط مسطای تصویر هم یه نقطه قرمز میبینید که کیف منه!! جو میگه بندازش یه گوشه تو عکس نیوفته! ولی تو همه عکسا هس! :دی





یه جایی اون ته‌مه‌های ایران ما دو تا داریم تمرین زندگی میکنیم!!

یه مثقال برنج میشه غذای ظهرمون... اونقد کمه که خنده‌م میگیره!! واسه عروسکام بیشتر غذا درست میکردم! :))

دلخوشم به شمردن دقیقه و ثانیه تا ساعت دو بشه و جو بیاد خونه.

زندگیم شده عین همون رمانایی که میخوندم و میگفتم هووو چقد حادثه! بعد نگا میکردم به خودم که وسط یه تکرار بی انتها گیر افتاده بودم!

برعکس زندگی من، زندگی جو یه رمان پر حادثه‌س... که حالا من جفت پا پریدم وسط این حادثه‌ها و همش منتظرم ببینم بعدش چی میشه!

به معنای واقعی کلمه، دیگه از فردای خودم هم خبر ندارم!!


+ یه حادثه تلخ دیگه :(

فرمودن ناوگان هوایی اولویت نیس!!!

چی اولویته پس؟!!

+ هواپیما. سانچی. معدن. سعید طوسی!

+ لعنت


  • ۲۷۶ نمایش
  • خاطره ها
  • شاید سیاسی
  • مستر جو
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۵ ۲۲ نظر

آقای پدر گفت اوه اوه برف اومده پرواز کنسل میشه!

گفتم تهران برف اومده! چه ربطی به پرواز ما داره؟؟

آقای پدر: اوه اوه! مشهدم برف اومده! دیگه حتما کنسل میشه! :)))

من: عه!! چه ربطی داره خب.؟؟ :((


حالا هواپیمای مذکور قراره از تهران بیاد! :/

برفش واسه شماس و تاخیرش واسه ما :/

۴ ساعت تاخیر :(((( 


+ بعدا نوشت: شش ساعت و نیم تاخیر داشت!!!

باورم نمیشه بالاخره گذشت!!

  • ۱۵۶ نمایش
  • مستر جو
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۹

جو میگفت واسه ثبت‌نام خونه سازمانی خیلیا تقلب میکنن...

میگفت با زیرآبی امتیازاشونو میبرن بالا...

میگفت یکی دو نفر بهش گفتن میتونن واسش پارتی‌بازی کنن...

اما قرار گذاشتیم ما تقلب نکنیم.

فقط از خدا بخوایم و راضی باشیم به رضاش.

از غیر خدا، جز دعا، هیچی نخوایم.

تقسیم خونه‌ها عقب افتاد... عقب افتاد... عقب افتاد...

چند روز پیش که جو رفته بود مدارکو کامل کنه بهم زنگ زد...

گفت چند نفر که بعد من بودن توی این مدت بچه‌دار شدن، امتیازشون از من بیشتر شده...

گفت سی تا خونه‌س، من نفر چهل و هشتم‌ام!

گفت اگه تقلب کرده بودم الان قبل از سی بودیم...

شایدم همین نقطه، همینجا ... لحظه آزمایش ماست...

سخته عروسی کنی و خونه نداشته باشی...

این خونه نداشتن با خونه نداشتنای معمولی فرق داره‌ها...

این خونه نداشتن یعنی ۱۴۰۰ کیلومتر فاصله...

یعنی چی بشه جو بیاد مرخصی...

یعنی چی بشه یکی از همکاراش بره ماموریت طولانی یا مرخصی طولانی و اجازه بده از خونه‌ش استفاده کنیم...

سخته...

و مساله اینه که خدا امتحان آسون نمیگیره.

دعا کنید برامون... که دلمون نلغزه.

اول دعا کنید خونه گیرمون بیاد.

بعد دعا کنید که اگه نیومد خدا طاقتمونو زیاد کنه...



+ امشب مسافرم ^__^

  • ۲۷۰ نمایش
  • مستر جو
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۹ ۱۴ نظر

همیشه فک میکردم حکمت گواهینامه گرفتنم این بوده که تو بانک و سر جلسات امتحان به عنوان کارت شناسایی ازش استفاده کنم و از ارائه دادن کارت ملی و شناسنامه‌م با اون عکسای فاجعه در امان بمونم!!

اما جریان خیلی فراتر از این حرفا بوده!!

یعنی خب اگه گواهینامه نبود یا با هزار بار سرخ و سفید شدن همون کارت ملی‌مو میدادم. یا نهایتا اراده‌مو جمع میکردم و میرفتم ثبت احوال دو کورس پایین‌تر از خونمون و کارت ملی و شناسنامه‌مو عوض میکردم! اماااا...

اینکه دوشنبه بلیط هواپیما دارم و شناسنامه و کارت ملیم پیش جو جا مونده و یهویی وسط نماز یادم افتاد که کارت شناسایی ندارم و یهویی‌تر یاد گواهینامه‌م افتادم، جز حکمت خدا چی میتونه باشه؟؟ :دی


+ به جو میگم خوب شد گواهینامه گرفتمااااا ... نه؟؟

میگه کارت پایان خدمتم نداری! نه؟!!

:|


  • ۴۲۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۲ ۱۹ نظر

آقا من دیروز، تریپ ادبی و علم بهتر است از ثروت و اینا برداشتم و رفتم کتابخونه‌ها رو زیر و رو کردم دنبال کتاب قلندر و قلعه!!!! هیشکی نداشت! :/

بعد کلی تلاش و پیگیری و اینا، بالاخره یه کتابخونه پیدا کردم که داشت... دو ثانیه قبل از اینکه پولشو بدم دیدم جلدش یه کم پاره شده!! به خانومه گفتم ببخشید میشه یه سالمشو بدید؟؟ میخوام هدیه بدم آخه!

گفت فقط دو جلد داریم، اون یکی جلدش اونجاس... اون یکی جلدشم پاره بود :'(

به مامان اینا گفتم اون طرف خیابون لباس مردونه داره... بریم ببینیم.

رفتیم.

مامان گفت این تیشرته خوبه‌ها...

گفتم آخه سایزشو نمیدونم!

مامان گفت این صندلا هم خوبه...

گفتم آخه سایزشو نمیدونم!!

آبجی کوچیکه گفت: تو که سایز نمیدونی چرا اومدی اینجا؟!! :/

تو یکی از مغازه‌ها جوراب دیدم!! ^__^

گفتم وااای مامان جوراب بخرم براش!! سوپرایز باحالی میشه :دی

آبجی کوچیکه نذاشت!!!

گفت با کلی ذوق کادوشو باز میکنه ببینه جورابه حالش گرفته میشه!!

هر چی براش توضیح دادم که بابا، کادویی که اغلب واسه مردا میخرن جورابه، تو کتش نرفت!!! نذاشت بخرم :(

دیگه کاملا ناامید شده بودم و داشتیم برمیگشتیم خونه که چشمم خورد به یه اسباب‌بازی فروشی!!!

یه پک بیست تایی بازی!! که دو تاش منچ و مارپله بود!! :)))

هیچی دیگه... بالاخره کادومو خریدم ^__^

به غرغرای آبجی کوچیکه هم توجه نکردم :))

خو یه ماه اونجا حوصله‌م سر میرفت :پی

  • ۵۳۷ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۴۱ ۱۴ نظر

وقتی آدرس اینجا رو به مستر جو میدادم اصلا به این فک نمیکردم که ممکنه یه روز دلم بخواد غافلگیرش کنم و نیاز به هم‌فکری داشته باشم!!!

فک نمیکردم دلم بخواد واسش هدیه بخرم و ندونم چی!!!

چندین مناسبت در راهه و من نمیدونم چیکار کنم!!

  • ۶۰۶ نمایش
  • مستر جو
۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۵ ۲۸ نظر

آبجی کوچیکه خواب دیده معلمش یه ماه رفته مسافرت!

مامان خانوم بهش گفته حواست هست تو یه معلم دیگه هم داری؟!! :))

حالا نشسته غصه میخوره که چرا همچین خوابی دیده :))


+ قراره برم پیش جو

یه ماه پیشش میمونم، البته اگه خدا بخواد

  • ۳۱۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۰
مامانم بهم گفت اگه بچه ت دختر شد از همون اول بذارش کلاس رقص!!!!!
به نظرم کلا از من ناامید شده!!! :/

+ این روزا جو خیلی کاراش زیاده!!
بدجوری دلتنگش میشم و دسترسیم بهش کمه...
حوصله هیچی رو ندارم... :(

  • ۴۴۸ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۳ ۱۶ نظر
گاهی میشینیم فکر میکنیم که آخ اگه من فلان سال اون کارو نکرده بودم چه خوب میشد!
آخ اگه فلان رشته رو خونده بودم...
آخ اگه فلان کار جور شده بود...
اگه اون روز مریض نشده بودم...
اگه... اگه‌... اگه...
ولی میدونی، روزی که تو نقطه‌ای قرار بگیری که عمیقا احساس خوشبختی کنی، حتی سیاه‌ترین اشتباهات گذشته‌ت هم باعث نمیشه دلت بخواد به عقب برگردی و فرمون زندگیتو یه ور دیگه بچرخونی!!

+ داشتم برای یه دوست جدید تعریف میکردم که چی شد که گند زدم به کنکور ارشدم. گفت شاید اگه ارشد قبول میشدی با یه پسر دیگه آشنا میشدی و هیچ وقت با جو ملاقات نمیکردی...
من تمام راه‌های زندگیمو اومدم، همه صحیح و خطاها رو، تا برسم به اینجا... و واقعا دلم نمیخواست جایی جز اینجا بودم!

+ آرزو میکنم همه خیلی زود تو این نقطه از زندگیتون قرار بگیرید.

+ ساعت نزدیک دو و نیم بعد از نیمه شبه... و من بی خوابی زده به سرم!!
  • ۲۰۷ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۴ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴ ۸ نظر
بعد جلسه دوم خواستگاری، یه ماموریت دریا برای مستر جو پیش اومد.
دو ماه از اون ماموریت گذشته بود که اون ماجرا اتفاق افتاد...
ماجرای یه هفته بی خبری من از جو...
با اینکه میدونستم نمیتونه به من زنگ بزنه.
با اینکه بهم گفته بود ممکنه آنتن نداشته باشه...
اما قلبم تو دهنم بود.
پر از استرس و دلهره بودم.
با اینکه هنوز نسبتی نداشتیم...
با اینکه هیچ خاطره مشترکی با هم نداشتیم...
با اینکه همش دو هفته با هم چت کرده بودیم، یه ماه و نیم بعدش، یه روز در میون نهایتا سه دقیقه صحبت کرده بودیم...
اما اون یه هفته واقعا بهم سخت گذشت.
امروز همسر یکی از مهندسای اون کشتی نفت‌کش رو تو یه برنامه تلویزیونی دعوت کرده بودن.
یه هفته‌س میدونه کشتی‌ای که شوهرش توش بوده آتیش گرفته....
یه هفته‌س نمیدونه شوهرش زنده‌س یا مرده...
شوهری که ۱۴ سال باهاش زندگی کرده...
قلبم فشرده شده :(

  • ۱۷۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۷ ۶ نظر

این بار رفتن جو برام خیلی سخت بود!!

البته به قول جو، من هر بار همینو میگم!! اینکه این بار سخت‌تر از دفعه‌های قبل بود!

خب عادی هم هست... هر بار وابستگی عاطفی بیشتر میشه خب.

اما این بار علاوه بر وابستگی عاطفی، یهو خودمو وسط یه سری کار مربوط به عروسی تک و تنها دیدم!!

ذهنم یک ریز یه سری اطلاعاتو مرور میکرد:

قرارداد تالارو با کی برم امضا کنم؟؟ گفته فردا بیا... بابا فردا کلا کار داره، مامان پا درد داره، دفترش تو یه ساختمونه... نمیشه که تنها برم !!

آرایشگاهها رو با کی برم ببینم؟؟ نکنه دیر بشه! نکنه جا گیرم نیاد!!

آتلیه رو کی برم؟؟

کارت دعوتا!!

آرایشگاه دوماد و گل فروشی رو کی باید اقدام کنم؟؟ اصلا با کی برم؟؟

اوه!! لباسمم باید ببرم خیاطی زیپشو درست کنه...

وای مزونا!!

وای نوبتای تزریقم!!

جو چرا واسه وام اقدام نمیکنه؟؟ نکنه دیر بشه!!

وای نکنه قبل عروسیمون یکی از پیرمرد پیرزنای فامیل بمیره!! 😲

وبعد دوباره مغزم میرفت سراغ مورد اول!!

عصبی و بی حوصله بودم و با کوچیکترین اتفاقی قاط میزدم...

جو زنگ زد... گفت "خب تعریف کن"

گفتم ذهنم درگیر چیزاییه که میدونم الکیه، ولی دارن اذیتم میکنن!!

گفت خب بگو!

گفتم.

گفت اینا چیه بهش فک میکنی؟؟؟ بهش فک نکن!!

موندم تو بهت جمله‌ش!! خب چجوری فک نکنم؟؟ مگه دست خودمه خب؟؟ :(

یکی دو ساعت بعد دوباره زنگ زد.

گفت میدونم زنا اینجورین... تو حق داری!

آروم شدم.

گفت همه کاراتو بنویس تو کاغذ. و بنویس چه روزی و با کمک کی باید انجام بشن!

کاری که گفت رو انجام دادم.

انگار مغزم خیالش راحت شد که دیگه چیزی فراموش نمیشه!! دست از مرور کردن بی وقفه برداشت!

به نظر میاد خیلی آرومتر شدم!

روش خوبی بود.

  • ۲۷۰ نمایش
  • مستر جو
۱۷ دی ۹۶ ، ۱۱:۴۲ ۱۹ نظر

گاهی سرنوشت یه جوری رقم میخوره که همه خواسته ها و باورات عوض میشن

گاهی همه چی یه جوری پیش میره که یهو میبینی یه عمر اشتباه فکر کردی!

اما باید یه عمر اشتباه فکر میکردی تا برسی به اون نقطه ای که راه درستو بشناسی و با درست ترین انتخاب زندگیت مواجه بشی...

یه دوستی دارم که یه ازدواج ناموفق داشت و بعد جدایی و ازدواج مجدد حالا احساس خوشبختی میکنه.

میگفت تمام ویژگیای همسر فعلیم با همسر سابقم فرق داره!!!

راس میگه... خوب یادمه که دوس نداشت شوهرش پوست روشن داشته باشه، شوهر سابقش قد بلند و لاغر و سبزه و بداخلاق بود. همسر الانش قد کوتاه و تپلی و سفید و چشم روشنه... و البته خیلی خوش اخلاق و آروم. میگفت همسر الانم قبل ازدواج اولمم خواستگارم بود... اما من نمیخواستمش!!!

روزگار ما رو اونقدر میچرخونه تا بفهمیم که اون چیزی که ما میخواستیم شر بوده و اون چیزی که بهش رغبت نداشتیم خیر!!!

مستر جو یه بار اون اولا گفت چرا ما چهار سال پیش با هم آشنا نشدیم؟ گفتم چون اون موقع من زنت نمیشدم!!!!

چون اون موقع من جوجه مهندس تازه فارغ التحصیل شده ای بودم که فک میکردم میرم سر کار و پیشرفت میکنم و کله گنده و پولدار میشم!!!!

چون اون موقع من نازپرورده ای بودم که فک میکردم زندگی هر جایی جز شیراز غیر ممکنه.

لازم بود سالهایی بیان و برن و من بفهمم جایی که دارم زندگی میکنم واسه پیشرفت شغلی یه چیزایی بیشتر از مدرک تحصیلی و شوق و ذوق لازمه.

سالهایی بیان و برن و من یاد بگیرم که واسه زندگی کردن هر چند سایه مامان و بابا لازمه، ولی گاهی خوبه آدم خودش گلیمشو از آب بکشه.

لازم بود زمان صرف بشه تا بفهمم هیچ آدمی نمیتونه کاملا با خواسته های من منطبق باشه. پس بذار این عدم انطباق دوری راه باشه، نه اخلاق و فرهنگ.

این سالا گذشت و زندگی منو آماده کرد یه چیزایی رو بپذیرم...

فک میکردم قراره برم تو یه بیابون بی آب و علف زندگی کنم، فک میکردم دارم برای به دست آوردن یه جواهر قیمتی، از راحتی و امنیتم میگذرم.

اما میدونید...

گاهی خدا فقط میخواد میزان اعتمادمونو اندازه بگیره.

بعدش یه جوری پشتت در میاد که خودتم خودتو باور نمیکنی!!

دو هفته رو توی یکی از دور افتاده ترین شهرای ایران گذروندم... جایی که گاز کشی نبود و به خاطر استفاده از کپسول گاز همیشه آشپزخونه بوی گاز میداد...

جایی که وقتی شیر آبو باز کردم و خواستم آب بخورم شنیدم که آب تصفیه شده نیست! که مردمش از بچه دو ساله تا پیرمرد نود ساله لباسای یه شکل تنشون بود.

یه جایی ته ته دنیا...

اونجا پر از عشق و خوشبختی بود.

دلم تنگه براش...

  • ۳۷۵ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱۶ نظر

یه وقتایی حس میکنی همه درا بسته‌س... به هر دری میزنی به هیچ‌جا نمیرسی... به هر کی رو میزنی تحویلت نمیگیره... هر چی بیشتر تلاش میکنی کمتر میرسی...

این دقیقا همون لحظه‌ایه که باید اعتماد کنی... مطلق!!

هر طوری هم بشه با خودت بگی جز خدا دیگه از هیچ کس چیزی نمیخوام...

هزار بار بری تا یه قدمی خواستن از مخلوق، هزار بار تو فکرت بیاد که شاید الان باید فلانی رو واسطه کنم، ولی سفت وایسی سر اعتمادت. حتی اگه ته دلت خالی بشه... حتی اگه چند روز اولش اتفاقای ناگوار بیوفته... اعتماد که کردی، اونوقت معجزه‌س که پشت معجزه میبینی!!

لازم نیست زاهد باشیاااا ... همین آدم معمولی‌ای که هستی... یهو حس میکنی چقد خاص و ویژه شدی واسه خدا!! اگه فقط از خودش بخوای...

مثلا از شیراز تا شهر محل کار مستر جو ۲۰ ساعت راهه... اتوبوسش هم امن نیست... ولی از وقتی عقد کردیم خدا یه هواپیما فرستاد واسه‌مون!! که هفته‌ای یه بار از شیراز میره پیش مستر جو... ^__^

  • ۹۸ نمایش
  • مستر جو
۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۸:۲۸

این روزا خدا یه جوری دوسمداره که خودم تعجب میکنم!!! خدایا عاشقتم! خدایا شکرت!

خدایا مخلصتم به خودت قسم.

تو چقد خوبی!

نمیدونم این خوبیات به خاطر منه یا به خاطر جو... یا به خاطر دوتامون...

به هر دلیلی که هست خیلی خیلی ممنونم.

دلمو شاد کردی خدا جون.

ان شاءالله بتونم بنده خوبی باشم برات :**

  • ۵۲ نمایش
  • مستر جو
۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۱

جو گفت دوستم گفته عقد کنین جدایی واسه تون خیلی سخت تر میشه!

پیش خودم گفتم چه فرقی داره؟!!

ما که همون موقع هم محرم بودیم...

من که همون موقع هم خیلی دوسش داشتم...

فک میکردم اون موقع تو اوج دلتنگیم!

البته کلا من تو همه مراحل فک میکردم تو سخت ترین بخش زندگیمم!!

قصه زندگی من و جو از اولش با سختی شروع شد!

جو میگفت من عادت دارم به سختیا... ولی من عادت نداشتم!

این روزا خیلی بی تابم... خیلی دلتنگم...

دلتنگ تر از روزای نامزدی که دلم تنگ شده بود واسه گرمای دستاش...

دلتنگتر از روزای ماموریتش که دلم تنگ شده بود واسه خماری صداش...

دلم تنگه

دلم تنگه و هیشکی درکم نمیکنه! اینه که عذابم میده...

اینکه میگن ما که اینجوری نبودیم تو چرا اینجوری ای!!!! خب من اینجوریم حالا چیکار کنم؟؟

اینکه میگن ما هم عقد شدیم از این کارا نمیکردیم! خب آدما با هم فرق دارن! ندارن؟؟؟

دلم میگیره از درک نشدنا

دلم میگیره از این ...

همون بهتر سکوت کنم و از حس و حال این روزام با کسی حرف نزنم...

به هر حال که میگذره... هر چند دیر...


+ میشه یه دعای کوچولو برامون بکنید. که اسممون در بیاد واسه خونه سازمانی؟؟

  • ۳۷۳ نمایش
  • مستر جو
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۲ ۱۷ نظر