در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ ۳۱۰.
  • ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۴ ۳۰۶.
  • ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۳ ۳۰۵.

۴۷ مطلب با موضوع «خاطره ها :: مستر جو» ثبت شده است

چند وقت پیشا جو بهم گفت که وقتی یه پیام منفی به ناخودآگاهت میرسه، باید ۱۷ بار پیام مثبت به ناخودآگاهت بدی تا اون پیام منفی رو خنثی کنه.

شوخی شوخی بهم گفت "دوسِت ندارم"

مجبورش کردم ۱۷ بار بگه دوسم داره تا اثر اون پیامش حنثی شه!! 😆😆😆

حالا هر چی بهش میگم بگو دوسم نداری زیر بار نمیره :/

  • ۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۹ ۰ نظر
پسر یکی از اقوام، با دختر هم‌کلاسیش ازدواج کرده بود. دختره یه بار واسم تعریف کرد که چجوری تحقیق کرده بودن و حتی باباش سابقه پدرشوهرشو توی بیمه هم درآورده بوده که ببینه آدم خوش حسابی هست یا نه و...
خلاصه قرار شد ما هم بریم تحقیقات درمورد جو...
شهر محل زندگی جو اینا دو ساعت تا شیراز فاصله داشت. و خب تا قبل از اینکه بیام "ته دنیا" اونجا "دور" حساب میشد! :))
نشستیم گفتیم خب، ماه رمضونه و اگه از صبح بخوایم بریم اونجا روزه‌هامون خراب میشه، بعد از ظهرم که انصافا جون نمیمونه واسه آدم ... پس تحقیقات موکول شد به بعد ماه رمضون.
بعد جو هر روز زنگ میزد که "رفتین تحقیق؟؟؟" منم میگفتم "بعد ماه رمضون" و این مکالمه کل ماه رمضون، یه روز در میون تکرار میشد! ( چون جو اون موقع دریا بود و یه روز در میون میتونست تماس بگیره)
آقا ماه رمضون تموم شد و باز ما نشستیم گفتیم خب! جو اینا همشهری پدرزن عموی شماره ۲ هستن! و عموی شماره ۲ خیابونای اون شهرو خوب میشناسه. پس با عموی شماره ۲ بریم تحقیق!
 حالا عموی شماره ۲ یا سر کار بود یا ماموریت.
آقا خلاصه کنم یه کم!! تا ما رفتیم تحقیق خیلی طول کشید! جو هم همش حرص میخورد!
خلاصه که ما دو تا خونواده، به صرف پیکنیک و تحقیق، رفتیم شهر جو اینا!! :)
خلاصه رسیدیم و بند و بساط پیکنیکو پهن کردیم و بابا و عموی شماره ۲ و آقای برادر رفتن تحقیقات...
بعد یکی دو ساعت دیدیم در حال غش‌غش خنده دارن میان!!
حالا داستان چی بوده؟؟ ...
آقا اینا با کلی مکافات کوچه جو اینا رو پیدا میکنن، چون عموجان فقط سمتای خونه پدرزنش‌اینا رو بلد بوده! بعد میبینن یه خانومه داره میاد سمتشون. آقای پدر الکی میگه "این مادرشه!" عموی شماره ۲ باور میکنه. تا خانومه میرسه شروع میکنه احوال‌پرسی!! بعد خانومه هم از اون طرف شروع میکنه احوال‌پرسی!!! بعد آقای پدر که خیلی O_O بوده یهو میگه "عه حاج خانوم شمایید؟!!!!!!" بعد عمو O_o میشه و میگه مگه خودت نگفتی ایشون مادرشه؟!!!! و آقای پدر میگه من شوخی کردم!! :/
بعد برگشتن به مامان جو گفتن خب دیگه شما برید خونه! تا ما تحقیق کنیم!!!
هیچی دیگه، جونم براتون بگه که عصرشم پاشدیم دسته جمعی رفتیم خونه جو اینا!!!
و به قول معروف، نه چک زدن نه چونه عروس اومد تو خونه!


+ یه چند تا خاطره ننوشته هست، که یواش یواش میخوام بنویسمشون. :)
  • ۱۳۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۴ ۱۵ نظر

اینو واقعا روم نشد توی پست روز عروسی بنویسم!!

نمیدونم چقد برای شما خنده‌داره... ولی موقعیت خیلی ضایعی بود!! الان یادم میوفته هم خنده‌م میگیره، هم واقعا خجالت میکشم!! :)))


من واقعا دلم میخواست ماشین خودمون ماشین عروس بشه... ولی خب نظر همه این بود که ماشین عمومو گل بزنن... یکی دو بار هم رفتیم با ماشین عمو جان دور زدیم تا مثلا قلق‌ش بیاد دست جو.

اما روز عروسی...

خب مث همه عروس و دومادا... جو اومد جلوی آرایشگاه منو سوار کرد و رفتیم باغ واسه فیلم و عکس. وقتی خواستم از ماشین پیاده شم در باز نشد. جو ریموتو زد و درو باز کرد و خلاصه پیاده شدم.

بعدشم که باز مث همه عروس دومادا چند ساعتی تو شهر ول چرخیدیم تا فیلم‌بردار اجازه بده بریم تو سالن.

وارد حیاط تالار شدیم.

دوربین فیلم‌بردار روشن

همه مهمونا تو حیاط

جو از ماشین پیاده شد

مث همه دومادا اومد که درو واسه عروس باز کنه

در باز نشد!!!!

هی اشاره میکرد درو باز کن!!

هی من نمیدونستم قفلش چجوری باز میشه.

هی میگفت اون دکمه سیاهه کنار دستگیره رو بزن!!

من دکمه سیاه کنار دستگیره راننده رو میدیدم، ولی اینوریه رو نمیدیدم!! 🙈🙈

وای خیلی طول کشید تا پیاده شدم!! :))))

همه هم فهمیدن بلد نبودم درو وا کنم!! 😅😅


هر وقت یاد اون لحظه میوفتیم جو باز حرص میخوره! :)))) هر بار هر کاری رو نمیتونم انجام بدم میگه "تو همون عروسه نیستی که نمیتونست در ماشینو باز کنه؟!!" :)))

حالا جالبه داداش کوچیکه جو همیشه بهش میگفته زن خنگ نگیر!! بعد که میان خواستگاری من، بهش میگه این دختره مهندس عمرانه، پس خنگ نیس!  آخ آخ!! وقتی یادم میاد برادرشوهرمم اون شب تو حیاط بود... 🙈🙈🙈🙈🙈 :)))

  • ۱۵۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۰ ۱۲ نظر

یه ماهه یه مارمولک تو دستشویی این خونه داره زندگی میکنه!!

شایدم بیشتر از یه ماه باشه... از وقتی ما اومدیم این اینجا بود.

کلا این خونه فک کنم رو سرزمین مارمولکا بنا شده... انواع مارمولکو من اینجا دیدم!!

کوچولو، بزرگ، چاق‌، لاغر، سیاه سوخته، شیشه‌ای!!

به جو میگم بیا اینا رو بکش!

میگه اینا چیکار به تو دارن؟!! مارمولک آدم میبینه فرار میکنه مث سوسک نیست که!!

بعد چند وقت پیش یه سوسک دیدم صداش کردم میگم بیا اینو بکش!

میگه گناه داره!! :/

میگم ای بابا این که دیگه سوسکه!! بکشش تو رو خدااااا!

سوسکه رو کشته، نچ‌نچ‌کنان سرشو تکون میده میگه ببین به خاطر تو یه موجود جون‌دارو بی‌جون کردم!! :||

بعد اون روز میگفت خرمشهر که بودم گربه‌های محله از آدما نمیترسیدن. منم چند بار بهشون سنگ زدم! دیگه هر وقت منو میدیدن فرار میکردن!!

گفتم پ فقط واسه من تریپ حمایت از حقوق جانوران برداشتی؟!! یه ماهه هر بار میرم سرویس با این مارمولکه چشم تو چشم میشم! :///

میگه دیگه توبه کردم آخه!


+ نشستم چندتا از سوتی‌های خودم و دوستامو واسه جو تعریف کنم، سوتیای دوستاشو که تعریف کرد اصلا غلاف کردم!!

چقد خشنن این پسراااااا !! O_O


++ دو سال پیش شاتل یه طرحی داد که بیست تومن میدادی، سیزده روز عید تا ۵۰۰۰ گیگ میتونستی دانلود کنی!!

حدود سیصد گیگ سریال کره‌ای دانلود کردم 🙈🙈🙈

حالا سلیقه‌م عوض شده! ولی زورم میاد پاکشون کنم!! کل عیدو داشتم دانلود میکردم ://

  • ۱۲۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۵ ۱۲ نظر
یه قانون دارن جو و خواهر برادراش به اسم گُتیسم. این قانون از این قراره که هر چی بزرگتر گفت کوچیکتر باید بگه چشم!! بعد همه‌شونم عمل میکنن به این قانون!!! یعنی مثلا در میزنن، هر کدوم به بچه بعد خودش میگه پاشو درو باز کن! دیگه بستگی داره اون لحظه کوچیکترین فرد موجود کی باشه! :))
جو میگفت یه سری داداش کوچیکه‌ش که تو یه شهر دیگه درس میخونده زنگ میزنه خونه میگه شارژرمو جا گذاشتم. فردا فلان رفیقم داره میاد اینجا بده بیاره. بعد از اینکه جو شارژرو میفرسته دوباره داداشش زنگ میزنه میگه گوشی من نوکیاس، چرا شارژر سامسونگ فرستادی؟!! جو میگه: هر چی بزرگترت فرستاده استفاده کن، اعتراضم نکن!!! :|
هارد اکسترنالامون پر شده. میگه این سری که رفتیم شیراز هارد داداشمو میگیرم هارد خودمو میدم بهش! میگم خب اون شاید خودش لازم داشته باشه! گناه داره بگیری ازش. میگه وقتی بزرگتر هارد لازم داره کوچیکتر باید بگه چشم!!! :|
دیکتاتوریه رسما! :)))
به جو میگم تو چرا وبلاگ نمینویسی؟ میگه حرفی واسه گفتن ندارم!!
عزیزم تو خود سوژه‌ای! ^__* :))


+ چند روزه میخوام اینو بنویسم هی یادم میره!!
چند روز پیش آبجی کوچیکه زنگ زده میگه "آجی رونالدو و نیمار و فلانی و فلانی حذف شدن!! همه‌شونم میخوان از تیم ملی خدافظی کنن!"
حالا من اصلا اون فلانی و فلانی رو نمیشناختم، اسماشونم یادم رفته!! گفتم "عه. رونالدو هم میخواد خدافظی کنه؟"
گفت "وای آره. حالا دارن باهاش صحبت میکنن منصرف بشه!!"
بعد اون روز جو به من میگه " فینالو میبینیم ولی!! .... اگه یادمون بود... اگه حسش بود"!!!
ما دوتا کلا دو تا و نصفی بازی دیدیم از جام جهانی!! اونم بازیای ایران بود! :))
اونم فقط اسم سردار آزمونو بلدم و بیران‌وند!
فک کنم جزو اقلیت‌های جهان باشیم ما دو تا :)))


+ دنبال دستور یه غذا میگشتم، وارد یه سایتی شدم، از اینایی که تاپیک میذارن ملت میان زیرش جواب میدن. یکی از تاپیکا در مورد بدترین سوتی زندگی بود!! بعضی از خاطره‌ها خیلی بامزه و خنده دار بود! پاشین یه چالش راه بندازین سوتیاتونو بگین! یکم از این فضای خمودی در بیایم :)
  • ۱۵۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۰ ۱۲ نظر

باربارا دی انجلس، تو کتاب "رازهایی درباره مردان..." میگه که وقتی یه مرد میگه ده دقیقه دیگه اونجام، منتظر نباشید که راس ده دقیقه اونجا باشه!! مردا حساب و کتاب زمانی دقیقی ندارن. شاید بگن ده دقیقه، و یک ساعت بعد اونجا باشن، و فک کنن که دیر نکردن حتی!!

همین لیدی باربارا، تو کتاب "رازهایی درباره زنان..." میگه که، زمان برای زنان ده برابر طولانی‌تر میگذره. یعنی اگه شما بری مسافرت یک روزه، همسرت حس میکنه ده روزه که ندیده‌تت!!!


جو گفت "امروز دو سه ساعت دیرتر میام"

هر روز دو میومد.

ساعت پنج دقیقه به نه شده!!!

هوای خونه سنگینه!!

  • ۱۹۵ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۵ ۱۶ نظر

چند سال پیش با دوستای دبیرستانم دور هم جمع شده بودیم.

یکیشون که متاهل بود و خارج از کشور زندگی میکرد جمله‌ای گفت که خب اون موقع واسه من قابل درک نبود...

گفت " تا مجردین با دوستاتون برید سفر، برید بیرون، برید کلاس، فیلم ببینید، هر کاری که دوست دارید بکنید... چون بعد ازدواج هیچی بدون همسر دلچسب نیست!!"

یه خواستگار داشتم که شغلش اینجوری بود که بیست روز میرفت عسلویه و بیست روز خونه بود. یادمه اون موقع فک میکردم که عه چه خوب... بیست روز میتونم پیش خونواده خودم باشم!!!

یا وقتی دیدم جو ماموریتای چند هفته‌ای و دریاهای چند ماهه داره، فک میکردم این یه موقعیت خوبه که میتونم یه مدت خونه باشم...

امروز جو قراره دو سه ساعت دیرتر بیاد خونه؛ نشستم فیلم ببینم، ولی فقط فولدرا رو باز کردم و بستم. آخرشم لپ‌تاپمو خاموش کردم!

گفتم تا بیاد لباسا رو اتو میکنم، ولی تنها کاری که تا الان کردم زل زدن به اتو و میز اتو بوده!!

و ایضا زل زدن به لباسای نشسته‌ای که میخواستم امروز بشورم!!

و فک کردن به اینکه " چه خوبه اگه پاشم اون خربزه تو یخچالو قاچ کنم که پای فوتبال با هم بخوریم"

و هییییییی زل زدن به ساعت و عقربه‌های سفیدش!

اسمشو رد کردن واسه دریای شهریور... از همین الان، قلبم زیر فشار دلتنگیه!!! چجوری تاب بیارم؟!

  • ۱۳۳ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۹ ۹ نظر

۱. جو: روح ما خنگه‌ها!!! خب ما خوابیدیم تو هم بگیر بخواب دیگه!!! :/


۲. جو: رفیقم پرسید مهریه رو چقدر گرفتید؟ گفتم ۳۱۴ تا. گفت واااای خیلی زیاد گرفته، چرا راضی شدی و ... گفتم تو چند گرفتی مگه؟ میگه ۳۱۳ تا!!! :|


۳. به جو میگم پایه‌ای مهریه‌مو بذارم اجرا، پولشو بگیرم بریم خونه بخریم؟! ^__*


۴. همیشه اول پست بنویسید بعد کامنت بخونید!!!! باحال‌ترین مطلبو یادم رفته!!! :///

  • ۱۸۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۹ ۱۴ نظر

در جام جهانی چشمان تو... من ایرانم در برابر اسپانیا


دعوت از لافکادیو و جولیک :)

  • ۳۷۳ نمایش
  • چالش
  • مستر جو
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۱۵ نظر

۱.دلم شروع کرده به تنگ شدن!! تا قبل عروسی انگار همه‌چی یه جور دیگه‌س! میدونی قراره برگردی، حتی اگه خیلی طول بکشه! ولی بعدش دیگه رفتی... شاید واسه همینه که دفعه قبل که اومدم اینجا و یه ماه و خورده‌ای موندم دلتنگ نشدم، ولی حالا بعد دو سه هفته...


۲. آبجی کوچیکه پرسپولیسی شده!! از اون دو آتیشه‌هاش!! از اونا که عکس پروفالشونو میزنن "پرسپولیسی‌ام" و میرن لباس پرسپولیسی میخرن!! و من حتی واسه دیدن جام جهانی برنامه‌ای ندارم!!! :/


۳.همکارای جو یه جوری دارن بچه‌دار میشن که انگار هر کی تا شهریور بچه‌دار نشه گیم‌اور میشه!! و در واقع همینطور هم هست!! هر یک سال خدمت تو منطقه خیلی محروم دو امتیاز داره، و بچه ۵ امتیاز!! و هر که امتیازش بیش، شانسش واسه خونه‌دار شدن بیشتر!!!


۴. عموم یه نقاشی واسم فرستاد، گفت خودم کشیدم. خب عموم نقاشیش خوبه، و اون تصویر اونقدررررر شبیه من بود که اصلا شک نکردم... بعد که گذاشتمش اینستا و به همه گفتم عمو کشیده، فهمیدم عمو باهام شوخی کرده بوده! :/ دیده بوده شبیه منه، واسم فرستاده... فک نمیکرده باور کنم خودش کشیده! :///


۵. ساحل اینجا، از ساحل تمام شهرای ایران قشنگتره!! اونقد قشنگه که هیچ ساحل دیگه‌ای برام قشنگی نداره!! بعد تازه خرچنگم داره ^__^

میدونستین خرچنگا بلدن رو به جلو هم حرکت کنن؟؟ ولی وقتی میخوان خیلی تند برن از بغل میدون!! و اگه بدوین دنبالشون خیلی تند میرن :))) موجودات با نمکی‌ان.

ساحل پر بود از خرچنگ اولش... ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم همه‌شون قایم شده بودن!! از بس دنبالشون دویده بودم! :دی


۶. نویسنده‌های "گیم آف ترونز" ذهن کثیف و وحشی‌ای دارن!!! کثیف و وحشی، اما به شدت خلاق!!!

به جو میگم حالا که من هم‌پای تو دارم گیم آف ترونز میبینم، بعدش تو هم با من هری پاتر ببین!! ^__^


۷. گشنه‌مه!! خریدا تموم شده و دیگه مسافر حساب نمیشم!

به جو میگم اگه نیت ده روز کنم و بخوام روزه بگیرم، دیگه نمازامو هم باید کامل بخونم!!! :(

میگه دیگه دوران خوشی تموم شد! :)))

  • ۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • مستر جو
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر

یک ماه گذشت!! چه باور نکردنی!

و من دقیقا یک ماهه که میخوام از اون شب بنویسم!!

میدونین... من همیشه اعتقاد داشتم که عروسی گرفتن اشتباهه!! و این اعتقاد تا دم در تالار با من بود!! 

نه خب... یه کمی قبل‌تر از دم تالار!!! تا اونجایی که هنوز ماشینا با دیدن ماشین گل‌کاری شده‌مون بوق نزده بودن!! (واسه ماشین عروسا بوق بزنید!! به عروس و دوماد خیلی حس خوبی میده! ^__^ )

جو رانندگی میکرد و من تند تند بادکنک باد میکردم!!! :))) خودمم وقتی یه عروسو در حال بادکنک باد کردن تصور میکنم خنده‌م میگیره!! :دی

باورم نمیشه یه ماه گذشته از اون شب... گاهی فیلمای اون شبو میذاریم و با یه عالمه حس خوب از اون شب یاد میکنیم. جو میگفت بهترین شب زندگیم بود :) 


+ ماه عسلو هم میخوام بنویسم!! به زودی :))

++ شب عروسیتون یه ژلوفن بخورید و بدون پا درد برقصید!

+++ عروسیایی که عروس و دومادش کم میرقصن خوش نمیگذره!!!

  • ۱۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۱۴ نظر

جو گفت امروز غیبتتو کردم!! بچه‌ها داشتن درمورد خرید رفتن زناشون میگفتن، منم گفتم همه جنسای مغازه‌ها رو میخواد نگا کنه، کمرم داشت میترکید ولی باز میخواست بره تو یه مغازه دیگه و...

عززززیزم!! متاهل شده قربونش برم!

بهش گفتم دوستات نگفتن بذار یه ماه از عروسیت بگذره بعد بیا نق بزن؟!! ^__^


+ بومیای اینجا یه نوع میوه‌ای مصرف میکنن که تا حالا ندیده بودم، همینطوری داشتم سعی میکردم میوه‌هه رو شناسایی کنم که یهو جو گفت "این دایره‌ها چیه اینا میخرن؟!!) :)))

  • ۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر

روزی که تو زندگیت یکیو داشتی که تو رو خط به خط حفظ بود...

روزی که یکی بود که ریز به ریز تغییرات حس و حالتو بفهمه...

کسی که کلمه به کلمه فکرتو بخونه...

کسی که بدونه کی بیشتر از همیشه منتظرشی... که بیاد... که زنگ بزنه...

اون روز تو خوشبخت‌ترین آدم رو زمینی!

شاید گاهی بگی آخ کاش نفهمیده بود...

ولی تهش میبینی که اتفاقا خوب شد فهمید.

اصلا به خاطر همین فهمیدنش بود که یه حس شیرین دوید زیر پوستت. 

به خاطر همین توجهش بود که همه دلتنگیات، همه دل‌گیریات چیکه چیکه چکیدن از دلت.

اون روز یادت باشه شکر کنی خدا رو ...

  • ۱۴۰ نمایش
  • مستر جو
۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۶ ۵ نظر
جدیدا یه قول معروفی هست که میگه اینجا اگه کسی زنده بمونه باس بهش تبریک گفت!!!!
حالا من زنده‌ام!!

۱. یه قانونی پیدا کرده این پروازای من و جو، که قضیه‌ش اینه:
اگر پرواز مربوطه به وصال بیانجامد، حتما با تاخیر بالای یک ساعت انجام خواهد شد. (فعلا هم رکورد دست پرواز خودمه با شیش ساعت تاخیر)
اما اگر پرواز مربوط به ایجاد فراق باشد، یک حس خارجی‌ای کل فرودگاه را فرا خواهد گرفت که بیا ببین!!! (صبح چنان رعد و برقایی میزد که من گفتم تاخیر که هیچی، پرواز کنسله کلا. ولی یه ساعت قبل پرواز همچین آسمون آفتابی شد قدرت خدا!.... و چنان سر ساعت و دقیقه و ثانیه پریدیم که اصن ژاپن زنگ زد رمز موفقیتمونو پرسید!!! )

۲. من تا همین اواخر فک میکردم به اون چیزی که ما میگیم پشه تهرونیا میگن مگس!!! بعد الان نه تنها فهمیدم این مشکلو شهرای دیگه هم دارن، بلکه حتی فهمیدم به اون چیزی که ما میگیم پشه کوره - و در برخی موارد پشه کورک - میگن پشه!!!!! ماذا فازا واقعا؟! :/
( خانم دوست جو خیلی تلاش کرد واسم تفاوتهای پشه و مگس رو روشن کنه، گفتم عزیزم همه این تفاوتا رو قبول داریم خب. به اونا میگیم پشه، به اون یکیا پشه کوره. ولی خب گاهی هم کلی صحبت میکنیم دیگه... مثلا من از پشه‌ها متنفرم! یعنی هم پشه‌ها و هم پشه کوره‌ها! ولی شما مجبوری بگی من از پشه‌ها و مگسا متنفرم! عه خب چه کاریه؟!!!)

۳. نیرو دریایی ارتش سنگ تموم گذاشت!! فریدون آسرایی رو آوردن واسه جشن خانواده‌ها برامون چندتا آهنگ اجرا کرد! واقعا دمش گرم! فک نمیکردم همچین کسی تا آخر دنیا بیاد واسه اجرای موسیقی!!
  • ۲۷۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۳ ۲۰ نظر

۱. زندگی متاهلی اونجا سخته که باید پیاز رنده کنی!


۲. اگه ماهی درست کردین و خیلی شور شد، با سیب‌زمینی و تخم‌مرغ به عنوان کتلت بازیافتش کنین!! (احتمالا واسه گوشت و مرغ هم جواب بده!)


۳. و اگه ژله درست کردین و دو سه روز بعد خواستین بخورین و دیدین خیلی سفت و لاستیکی شده، دو سه ساعت بیرون یخچال نگهش دارین، مث روز اول میشه.


۴. فردا برمیگردم شیراز. اگه هواپیمام سقوط کرد حلال کنید! (احساس امنیت بیداد میکنه لامصب!!)


۵. مستر جو حدود شیش ساله که رسما به عنوان یه مهندس داره کار میکنه، بعد دیروز که بهش تبریک میگم، میگه عه امروز روز مهندسه؟!!!! بعد ما سال دوم دبیرستان که رفتیم رشته ریاضی به همدیگه روز مهنرسو تبریک میگفتیم!!!! :)))


  • ۲۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۷ ۲۳ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۹۱ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
  • خیلی خصوصی
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۳

یلدا پیام داد که کجایی گندم؟!

گفتم این سر دنیا! 

گفت بابا عکس بگیر بذار تو وبلاگ!!! 

بفرمایید!! مستر جوی زرد پوش رو میبینید و یک عدد لوس آبی‌پوش که هر جا شن میبینه حرف اول اسم جو رو کنار حرف اول اسم خودش مینویسه و بعدم دورشو قلب قلبی میکنه :)) اون وسط مسطای تصویر هم یه نقطه قرمز میبینید که کیف منه!! جو میگه بندازش یه گوشه تو عکس نیوفته! ولی تو همه عکسا هس! :دی





یه جایی اون ته‌مه‌های ایران ما دو تا داریم تمرین زندگی میکنیم!!

یه مثقال برنج میشه غذای ظهرمون... اونقد کمه که خنده‌م میگیره!! واسه عروسکام بیشتر غذا درست میکردم! :))

دلخوشم به شمردن دقیقه و ثانیه تا ساعت دو بشه و جو بیاد خونه.

زندگیم شده عین همون رمانایی که میخوندم و میگفتم هووو چقد حادثه! بعد نگا میکردم به خودم که وسط یه تکرار بی انتها گیر افتاده بودم!

برعکس زندگی من، زندگی جو یه رمان پر حادثه‌س... که حالا من جفت پا پریدم وسط این حادثه‌ها و همش منتظرم ببینم بعدش چی میشه!

به معنای واقعی کلمه، دیگه از فردای خودم هم خبر ندارم!!


+ یه حادثه تلخ دیگه :(

فرمودن ناوگان هوایی اولویت نیس!!!

چی اولویته پس؟!!

+ هواپیما. سانچی. معدن. سعید طوسی!

+ لعنت


  • ۳۰۸ نمایش
  • خاطره ها
  • شاید سیاسی
  • مستر جو
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۵ ۲۲ نظر

آقای پدر گفت اوه اوه برف اومده پرواز کنسل میشه!

گفتم تهران برف اومده! چه ربطی به پرواز ما داره؟؟

آقای پدر: اوه اوه! مشهدم برف اومده! دیگه حتما کنسل میشه! :)))

من: عه!! چه ربطی داره خب.؟؟ :((


حالا هواپیمای مذکور قراره از تهران بیاد! :/

برفش واسه شماس و تاخیرش واسه ما :/

۴ ساعت تاخیر :(((( 


+ بعدا نوشت: شش ساعت و نیم تاخیر داشت!!!

باورم نمیشه بالاخره گذشت!!

  • ۱۷۸ نمایش
  • مستر جو
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۹

جو میگفت واسه ثبت‌نام خونه سازمانی خیلیا تقلب میکنن...

میگفت با زیرآبی امتیازاشونو میبرن بالا...

میگفت یکی دو نفر بهش گفتن میتونن واسش پارتی‌بازی کنن...

اما قرار گذاشتیم ما تقلب نکنیم.

فقط از خدا بخوایم و راضی باشیم به رضاش.

از غیر خدا، جز دعا، هیچی نخوایم.

تقسیم خونه‌ها عقب افتاد... عقب افتاد... عقب افتاد...

چند روز پیش که جو رفته بود مدارکو کامل کنه بهم زنگ زد...

گفت چند نفر که بعد من بودن توی این مدت بچه‌دار شدن، امتیازشون از من بیشتر شده...

گفت سی تا خونه‌س، من نفر چهل و هشتم‌ام!

گفت اگه تقلب کرده بودم الان قبل از سی بودیم...

شایدم همین نقطه، همینجا ... لحظه آزمایش ماست...

سخته عروسی کنی و خونه نداشته باشی...

این خونه نداشتن با خونه نداشتنای معمولی فرق داره‌ها...

این خونه نداشتن یعنی ۱۴۰۰ کیلومتر فاصله...

یعنی چی بشه جو بیاد مرخصی...

یعنی چی بشه یکی از همکاراش بره ماموریت طولانی یا مرخصی طولانی و اجازه بده از خونه‌ش استفاده کنیم...

سخته...

و مساله اینه که خدا امتحان آسون نمیگیره.

دعا کنید برامون... که دلمون نلغزه.

اول دعا کنید خونه گیرمون بیاد.

بعد دعا کنید که اگه نیومد خدا طاقتمونو زیاد کنه...



+ امشب مسافرم ^__^

  • ۳۰۲ نمایش
  • مستر جو
۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۹ ۱۴ نظر

همیشه فک میکردم حکمت گواهینامه گرفتنم این بوده که تو بانک و سر جلسات امتحان به عنوان کارت شناسایی ازش استفاده کنم و از ارائه دادن کارت ملی و شناسنامه‌م با اون عکسای فاجعه در امان بمونم!!

اما جریان خیلی فراتر از این حرفا بوده!!

یعنی خب اگه گواهینامه نبود یا با هزار بار سرخ و سفید شدن همون کارت ملی‌مو میدادم. یا نهایتا اراده‌مو جمع میکردم و میرفتم ثبت احوال دو کورس پایین‌تر از خونمون و کارت ملی و شناسنامه‌مو عوض میکردم! اماااا...

اینکه دوشنبه بلیط هواپیما دارم و شناسنامه و کارت ملیم پیش جو جا مونده و یهویی وسط نماز یادم افتاد که کارت شناسایی ندارم و یهویی‌تر یاد گواهینامه‌م افتادم، جز حکمت خدا چی میتونه باشه؟؟ :دی


+ به جو میگم خوب شد گواهینامه گرفتمااااا ... نه؟؟

میگه کارت پایان خدمتم نداری! نه؟!!

:|


  • ۴۵۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۲ ۱۹ نظر