در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

یه فایل هول‌هولکی ضبط کردم!!!
این فایل در واقع حدود یه هفته پیش ضبط شده، و اگه اون موقع ضبط نمیشد دیگه فرصتش پیش نمیومد!
لطفا کاستی‌هاشو در نظر نگیرید!
نشد کمبوداشو اصلاح کنم!
دو سه نفر رو هم اذیت کردم تو این فایل که خب حقشون بوده!!! :))
همه‌تونو دوست دارم.
عیدتون مبارک
همه روزاتون شاد

 

 

 

 

 


از اینجا دانلود کنید! ^__^
حجم: 6.94 مگابایت

 

 

 

  • ۴۰۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۶۰ نظر

سناتور تد دعوتمون کرده به یه چالش بامزه .

یه پست صوتی واسه شب عید...

توضیحات بیشترشو تو وب خودش بخونید!

به نظرم حرکت دوست داشتنی ایه! :)

لطفا شرکت کنید.

یه نرم افزار ضبط صدا هم تو همون پستش گذاشته، نرم افزار خوبیه، من امتحان کردم.

فقط حواستون باشه، روش که کلیک میکنید شروع میکنه دانلود شدن، مث من دوبار دانلود نکنید یه موقع!

  • ۲۲۰ نمایش
  • چالش
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۶ ۲۰ نظر

میرم تو انباری
هواش سرده! منم که سرمایی!! دستامو بغل میکنم و تند تند بین قفسه‌ها و لابه‌لای خنزر پنزرای مامان خانم دنبالش میگردم!!
آ ایناهاش!
صندوقچه دوست‌داشتنی دوران کودکیم!
صندوقچه آهنی زشت هیچی نداری که من واقعا نمیدونم چرا تو بچگی عاشقش بودم!!
صندوقچه‌ای که پر بود از یادگاریای ریز و درشت بچگی، که تو دوران بچگی آبجی کوچیکه همه‌شون سر به نیست شدن! :/
در صندوقو باز میکنم و یهو بوی عید میپیچه تو دماغم!
عود چند ساله نسوخته‌مونو برمیدارم و بو میکشم. به خاطر حساسیت مامان خانم هیچ وقت روشنش نکردیم... ولی همینجوریم پر از بوی عیده!
صندوقچه پره از وسایل هفت‌سین‌ه... هر سال همین موقع‌ها بازش میکنیم تا ببینیم وضعیت چجوریه و چی داریم و چی نداریم...
واسه هفت سین امسال حسابی خودمو خسته کردم! ظرفای هفت سین امسالمون کاردستی‌ان!! اما اینکه چی هستن و چجوری‌ان بماند واسه پست شب عید!!
شمع داشتیم! یادم نبود، یه جفت هم امسال خریدم! عیب نداره... این جدیدا به طراحی سفره بیشتر میاد به نظرم!
از بین فنجونای هفت سین پارسال دستمو رد میکنم و دنبال ماهی‌های پلاستیکی‌مون میگردم!
یکی دو تا از فنجونا از نعلبکی‌شون جدا میشن!! عیب نداره! هر وقت خواستیم دوباره این هفت‌سینو استفاده کنیم میچسبونمش!
سیب و سیرای کائوچویی کوچولویی که از بازار وکیل خریدمو هم میارم. یه لحظه خنده‌م میگیره! یاد آبجی کوچیکه افتادم که به بازار وکیل میگه خیابون دیاگون!!!!
سیب و سیر و سبزه... سبزه رو مامان خانوم با برگای کریستالی درست کرده.
سمنو... با اکراه چند قاشق سمنو میریزم تو ظرف هفت سین، سمنویی که تمام مدت داره بهم چشمک میزنه!! هی میگه بیا منو بخور!!! :/
تمام مدتی که تو ظرف سمنو میریزم به اسرا فک میکنم!! حتی تمام موقع‌هایی که سمنو میخریدم یا داشتم سمنو میخوردم هم یاد اسرا بودم!! میدونید... در واقع من تو یه ماه گذشته خیلی به اسرا فک کردم!!
ظرف هفت‌سین سمنو دار رو میذارم یه گوشه تا سمنوی توش خشک بشه! اوف! چه حیف!! :/
سنجدای پلاسیده پارسال و یه کم سماق و امممم شد چند تا سین؟؟!
یه نگاهی به دونه‌های اسپند رنگی رنگی میندازم، خب اینا رو اگه بخوایم بذاریم تو سفره باید سپند صداشون کنیم!!
ای بابا!! این تخم مرغ‌های پلاستیکی و چوبی هم که پارسال و پارسال‌تر! رنگ کردیم هیچ کدوم به سفره جدیدمون نمیان که!!
یه گوشه ذهنمو میذارم واسه فکر به اینکه حالا تخم‌مرغو چیکار کنم؟!
تنگ ماهی رو آب میکنم و ماهی پلاستیکی حباب‌دارو میندازم توش.
به سفره چیده نشده‌م خیره میشم...
به ماهی و سبزه پلاستیکی... به سیب و سیر کائوچویی... به سمنوی خشک و سنجد پلاسیده! باز خدا رو شکر سماقم تازه بود!!
انگشتمو تو تنگ ماهی میکنم و سعی میکنم ماهی رو تکونش بدم... مامان خانم همیشه میگه نباید ماهی گلی بخریم، گناه دارن. ولی همیشه هم آبجی کوچیکه یه عالمه نق میزنه تا مجبور بشیم بخریم!
سبزه کریستالی‌مونو لمس میکنم، مامان میگه حیفه گندم سبز کنیم، گندم نعمته، گندم برکته! (۱۰۰ مرتبه! ^__^) اما خب معمولا یه چیز دیگه‌ای واسه سبز کردن پیدا میکنه... یه چیزی که خوراکی نباشه... و خب تو ظرفای امسال نمیشد سبزه سبز کرد.
و یه عالمه توجیه واسه واقعی نبودن یا تازه نبودن بقیه اجزای سفره ...
...
دونه دونه ظرفا رو میذارم تو کمد دیواری و در جعبه عیدی رو میبندم. جعبه جان هم منتظر میمونه تا بعد تعطیلات وسایل هفت سین امسال رو هم تو خودش جا بده و دوباره بره توی دل انباری واسه یه خواب طولانی دیگه تا سال بعد...

+ در پاسخ به فراخوان رادیو بلاگی‌ها و دعوت آقاگل جان :)
++ فکر خوبیه این دعوت، نه؟؟ یه جورایی آدمو مقید میکنه به نوشتن!!
خب منم دعوت میکنم از بانو ف جان، یک آشنای عزیز و حریر جان مهربون.
به رسم آقا گل که سه نفرو انتخاب کرد.
لطفا هرمی ادامه بدین! ^__^

  • ۲۲۱ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۶ ۲۰ نظر

یه زمانی تصمیم گرفتن یه چیزایی رو انکار کنن!

یه چیزایی رو "زشت" تلقی کنن!

یه چیزایی رو ندید بگیرن.

نمیدونم هدفشون چی بود اون موقع...

حیا؟

دوری از گناه؟

یا عمل به وصیت آغا محمد خان قاجار؟!!! :/

خلاصه که نگفتن دیگه...

اونقدر که عادت کردیم به نگفتن...

اونقدر که منم نمیخوام بگم البته!

کتابا سانسورشد،

نقاشیا سانسور شد،

آدما سانسور شدن،

مست کردن جومونگ اینا سانسور شد!

نمیدونم حیا همینه یا نه!

اما به هر حال بعد این جریانا یه سری واژه ها تو خانواده ممنوعه شد.

زدن بعضی حرفا تو خانواده غیر ممکن شد!

بزرگ میشی با این جَو

عادت میکنی به این حیا

بعد یه دفعه میشینی با خانواده فیلم ببینی...

فیلمه چیه؟!

هیس! دخترها فریاد نمیزنند!

فروشنده!

و حتی افسانه معمای شاه!!!!!

همچین هنگ میکنی که تا آخر فیلم تکون هم نمیخوری!

حق داری...

آخه ما عادت داشتیم به در پناه تو ها!

که دکتر از مریم بپرسه چرا فک کردی حامله ای؟

و مریم بگه چون حالت تهوع دارم! :/


تهشُ نمیدونم چجوری تموم کنم!!!

به افتخار اسکار اصغر آقا پایانشو باز میذارم! :دی


+ همساده پسر فرمودن یه متن طنز بنویسیم با اسم چند تا فیلم... دیگه تو این اوضاع روحی طنزتر از این از دستم برنیومد!!! ولی شما رفاقتی لبخند بزنید!!!! :)

  • ۲۷۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۲۶ نظر

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۵۰۴ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۵۲ نظر

در راستای این پست سناتور تد! (چه تحویلش گرفتم! ^__^ همون تد خودمونو میگم! :))) )


مامانم قبل مدرسه بهم خوندن و نوشتن یاد داده بود...

به علاوه اینکه من از اون دست بچه‌هایی بودم که کل رشدمو تو دبستان انجام دادم!!! :/

یعنی الان یه صندل دارم مال عروسی داییم، چهارم بودم... هنوز اندازمه!!!

اصن وقتی میگم دوران دبستان از دوران طلایی زندگیم بود‌، جای تعجب نداره!!!

حس خفن خوش قد و قامت بودن که فقط تو همون دوران دبستان داشتمش، واقعا حس خوبی بود!!! ^__^

امممم خب از اصل داستان دور شدیم!!

داشتم میگفتم که من کاملا با سواد بودم وقتی رفتم اول...

در واقع هر چی سعی کردیم جهشی برم دوم موفق نشدیم.

خلاصه روز اول مدرسه‌ها، معلم اومد سر کلاس و من اصلا یادم نیست چی گفت و چی پای تخته نوشت و چیکار کرد!!!! نمیدونم حواسم کجا بود!!

فقط یه کلمه شنیدم که گفت به خودتون سرمشق بدین!

منم تند تند اون کلمه‌هایی که مامانم همیشه بهم سرمشق میداد رو نوشتم!!!!!

بعد دیدم همه بچه‌ها یه عالمه اااااا نوشتن تو دفتراشون!!!! :/

معلممون تا مدتها فک میکرد من ردی‌ام!! :))

میدونم خیلی خاطره ماستی بود! ^__^

  • ۲۷۰ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶ ۲۵ نظر
  • ۱۶۲ نمایش
  • چالش
۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۱

به نام خدا

با عرض سلام خدمت شما امام عزیز!

حالتان خوبست ان شاءالله؟

غرض از مزاحمت اینکه داشتم نشانه های ظهور را پیش خودم تکرار میکردم و با وضع فعلی تظابق میدادم...

جسارتا آقا جان! فکر نمیکنید که این روزها عجیب شبیه همان روزهاییست که به عنوان آخرالزمان از آن یاد کرده اند؟!!

البته خب خدا بهتر میداند، بله... بلاشک.

ولی میشود شما بی زحمت یک پا در میانی کنید؟!

به خدا که تا همین جا هم تحمل زمین بسیار سخت شده است...

این زمین تشنه منجی ست آقا... میدانید که!

این زمین شما را میخواهد!

آقا جان... شما از طرف ما به خدا بگویید، که انتظار کشنده است به خودش سوگند!

که خب پس کی وقتش میشود؟؟؟

تا کی با حسرت بگوییم "شاید این جمعه بیاید ... شاید"؟!


+ پاسخ به دعوت جناب لانتوری



++ این یکی دو روز فقط چند بیت شعر تو ذهنم میچرخه... حرفی ندارم به جز اینا!


نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کز او ماند سرای زر نگار


سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند


...

  • ۲۰۸ نمایش
  • حرفای دلم
  • چالش
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۹ ۱۵ نظر

وقتی خیلی یهویی یه چالش بامزه راه میوفته! ^__^

قسمت اول رو که مدیون تصورات پرتقال جان میباشیم!

قسمت دوم رو انار جان زحمتشو کشیده!

قسمت سوم رو یکتا جان ترکونده! ^___^

قسمت بعدی هم کار منه که هنوز منتشر نشده! :)

منتشر شد همینجا لینکش میکنم! (لینک قسمت چهارم)

قسمتای بعدی رو هم خودتون اگه دوس داشتین دنبال کنین :)


خلاصه که هر شب ساعت 00:00 منتظر قسمت جدیدی از این چالش خیلی بامزه در وبلاگ لافکادیو باشید! :)

تخمه و پفیلا فراموش نشه! :))

+ انصافا زمانش خیلی دیر موقع ست آقا معلم!!! مگه تو فرداش نمیخوای بری مدرسه خب؟!!! :))

+ فک کنم این اولین چالش سریالیه!

  • ۴۷۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۳۷ نظر
وقتی کارمو گذاشتم کنار، انگار تو یه خلاء رها شدم!
روزا تو اتاقم مینشستم و به عمری که تباه شد فک میکردم...
کم کم دیدم قرار نیست چیزی عوض بشه.
حداقل فعلا
کم کم در اتاقمو باز کردم
کم کم رفتم بیرون
کم کم با خودم گفتم برم کمک مامانی!
اگه داره ظرف میشوره خب من آب بکشم...
اگه داره غذا میپزه خب من بادمجونا رو سرخ میکنم!!
کم کم گفتم مامانی بیا غذاهای جدیدو هم امتحان کنیم!
مامانی بیا شیرینی هم بپزیم!
کم کم مامانم هم گفت گندم بیا این کانالای نمدسازی رو ببین!
گندم برم نمد بخرم واسم الگوی اینا رو میکشی؟!
کم کم حرف زدیم با هم
کم کم درد دل کردیم با هم
کم کم تازه فهمیدم مادر داشتن یعنی چی!!
منی که درد دل نکن ترین دختر دنیا بودم!
کم کم دیدم میشه با مامانی یه دنیا بار دل سبک کنم!
مامانی هم بیشتر همیشه منو شناخت...
فهمید یه روزایی هم هست که من حرف نمیزنم!
به جاش میزنه به سرم!
به جاش عصبی میشم!
بداخلاق میشم!
میدونست وقتی نگفتم، یعنی قرار نیست بگم!
میدونست وقتی اینجور موقع ها با آّجی کوچیکه دعوام میشه نباید بازخواستم کنه!!!
میدونست باید بره به آبجی کوچیکه بگه آجی گندم حالش بده!
جولینگ جانم گفته یک روز کاملتان را بگذارید برای مادرتان...
من همه روزامو گذاشتم واسه مامانم...
نه به خاطر مامان...
به خاطر خودم!
  • ۳۵۲ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲۵ نظر
"یک بلاگر که نمیخواست نام او فاش شود"!! این نقاشیا رو فرستاده واسه من :)
  • ۴۷۹ نمایش
  • چالش
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۵ ۴۶ نظر

1. این پست رو مطالعه کنید و اگه دوست داشتین به کمپینشون بپیوندین :)


2. نقاشیا منتشر شدنا :)

اینجا میتونید نقاشیا رو ببینید.

بابا پاشین همه تون شرکت کنید... یعنی چی هی میگین نقاشیمون خوب نیست!!! برین ببینید آقاگل منو چجوری کشیده! :دی

یه "چشم چشم دو ابرو" ئه دیگه!! همراه بشین با دوستان :)

  • ۲۴۹ نمایش
  • چالش
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۹ ۲۲ نظر

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!! (که البته اونم آواتار تلگرامش بود! ) هر چند چشمم به جمالش هم روشن شده ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!! من که کلا عکس هر کسو که دیدم برام تازگی داشت و خارج از تصور بود... ولی هر کی عکس منو دید گفت عه همونطوری که تصورت کرده بودم هستی!!! :/  بسکه من یه رنگ و صاف و صادقم!!! (دلداری بدم خودمو!!!! :دی)

به استثناء یکی از بلاگرا که یه موقعی گفت تصورت از منو نقاشی کن! ... منم کشیدم... البته خیلی با اون چیزی که من تصور میکردم فرق داشت اما گویا شبیه بلاگر مذکور در اومده بود! ^__^

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:

  • ۵۴۹ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
  • چالش
۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲ ۴۳ نظر
پلاستیک لپ تاپ

باز خوبه لبخنــــツ ـــد جان این آخریا اومد تا من احساس تنهایی نکنم!!! :))))))
  • ۲۶۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۷ ۲۶ نظر

آشنای عزیز ما رو به شرکت تو چالش میز کار دعوت کرده....

نه اینکه من خیلی کار میکنم! تو این چالش شرکت کردم!!!  :)))

  • ۶۶۲ نمایش
  • حرفای همین طوری!
  • چالش
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۴ ۴۷ نظر

همینطوری یهویی تصمیم گرفتم توی چالش بلاگفان شرکت کنم!!!!

هنوز دو دلم البته!!!! واسه کلمه به کلمه ای که میخوام امروز بنویسم دو دلم!!!!

همینطوری الکی الکی!!!

  • ۴۷۶ نمایش
  • حرفای همین طوری!
  • چالش
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۵ ۵۱ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۴۵ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۶