در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

۱۳ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۳۳۷ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۴۱ نظر

در راستای این پست سناتور تد! (چه تحویلش گرفتم! ^__^ همون تد خودمونو میگم! :))) )


مامانم قبل مدرسه بهم خوندن و نوشتن یاد داده بود...

به علاوه اینکه من از اون دست بچه‌هایی بودم که کل رشدمو تو دبستان انجام دادم!!! :/

یعنی الان یه صندل دارم مال عروسی داییم، چهارم بودم... هنوز اندازمه!!!

اصن وقتی میگم دوران دبستان از دوران طلایی زندگیم بود‌، جای تعجب نداره!!!

حس خفن خوش قد و قامت بودن که فقط تو همون دوران دبستان داشتمش، واقعا حس خوبی بود!!! ^__^

امممم خب از اصل داستان دور شدیم!!

داشتم میگفتم که من کاملا با سواد بودم وقتی رفتم اول...

در واقع هر چی سعی کردیم جهشی برم دوم موفق نشدیم.

خلاصه روز اول مدرسه‌ها، معلم اومد سر کلاس و من اصلا یادم نیست چی گفت و چی پای تخته نوشت و چیکار کرد!!!! نمیدونم حواسم کجا بود!!

فقط یه کلمه شنیدم که گفت به خودتون سرمشق بدین!

منم تند تند اون کلمه‌هایی که مامانم همیشه بهم سرمشق میداد رو نوشتم!!!!!

بعد دیدم همه بچه‌ها یه عالمه اااااا نوشتن تو دفتراشون!!!! :/

معلممون تا مدتها فک میکرد من ردی‌ام!! :))

میدونم خیلی خاطره ماستی بود! ^__^

  • ۲۵۰ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۶ ۲۵ نظر
  • ۱۴۳ نمایش
  • چالش
۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۱

به نام خدا

با عرض سلام خدمت شما امام عزیز!

حالتان خوبست ان شاءالله؟

غرض از مزاحمت اینکه داشتم نشانه های ظهور را پیش خودم تکرار میکردم و با وضع فعلی تظابق میدادم...

جسارتا آقا جان! فکر نمیکنید که این روزها عجیب شبیه همان روزهاییست که به عنوان آخرالزمان از آن یاد کرده اند؟!!

البته خب خدا بهتر میداند، بله... بلاشک.

ولی میشود شما بی زحمت یک پا در میانی کنید؟!

به خدا که تا همین جا هم تحمل زمین بسیار سخت شده است...

این زمین تشنه منجی ست آقا... میدانید که!

این زمین شما را میخواهد!

آقا جان... شما از طرف ما به خدا بگویید، که انتظار کشنده است به خودش سوگند!

که خب پس کی وقتش میشود؟؟؟

تا کی با حسرت بگوییم "شاید این جمعه بیاید ... شاید"؟!


+ پاسخ به دعوت جناب لانتوری



++ این یکی دو روز فقط چند بیت شعر تو ذهنم میچرخه... حرفی ندارم به جز اینا!


نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کز او ماند سرای زر نگار


سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند


...

  • ۲۰۰ نمایش
  • حرفای دلم
  • چالش
۲۱ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۹ ۱۵ نظر

وقتی خیلی یهویی یه چالش بامزه راه میوفته! ^__^

قسمت اول رو که مدیون تصورات پرتقال جان میباشیم!

قسمت دوم رو انار جان زحمتشو کشیده!

قسمت سوم رو یکتا جان ترکونده! ^___^

قسمت بعدی هم کار منه که هنوز منتشر نشده! :)

منتشر شد همینجا لینکش میکنم! (لینک قسمت چهارم)

قسمتای بعدی رو هم خودتون اگه دوس داشتین دنبال کنین :)


خلاصه که هر شب ساعت 00:00 منتظر قسمت جدیدی از این چالش خیلی بامزه در وبلاگ لافکادیو باشید! :)

تخمه و پفیلا فراموش نشه! :))

+ انصافا زمانش خیلی دیر موقع ست آقا معلم!!! مگه تو فرداش نمیخوای بری مدرسه خب؟!!! :))

+ فک کنم این اولین چالش سریالیه!

  • ۴۵۰ نمایش
  • طنز
  • چالش
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۳۷ نظر
وقتی کارمو گذاشتم کنار، انگار تو یه خلاء رها شدم!
روزا تو اتاقم مینشستم و به عمری که تباه شد فک میکردم...
کم کم دیدم قرار نیست چیزی عوض بشه.
حداقل فعلا
کم کم در اتاقمو باز کردم
کم کم رفتم بیرون
کم کم با خودم گفتم برم کمک مامانی!
اگه داره ظرف میشوره خب من آب بکشم...
اگه داره غذا میپزه خب من بادمجونا رو سرخ میکنم!!
کم کم گفتم مامانی بیا غذاهای جدیدو هم امتحان کنیم!
مامانی بیا شیرینی هم بپزیم!
کم کم مامانم هم گفت گندم بیا این کانالای نمدسازی رو ببین!
گندم برم نمد بخرم واسم الگوی اینا رو میکشی؟!
کم کم حرف زدیم با هم
کم کم درد دل کردیم با هم
کم کم تازه فهمیدم مادر داشتن یعنی چی!!
منی که درد دل نکن ترین دختر دنیا بودم!
کم کم دیدم میشه با مامانی یه دنیا بار دل سبک کنم!
مامانی هم بیشتر همیشه منو شناخت...
فهمید یه روزایی هم هست که من حرف نمیزنم!
به جاش میزنه به سرم!
به جاش عصبی میشم!
بداخلاق میشم!
میدونست وقتی نگفتم، یعنی قرار نیست بگم!
میدونست وقتی اینجور موقع ها با آّجی کوچیکه دعوام میشه نباید بازخواستم کنه!!!
میدونست باید بره به آبجی کوچیکه بگه آجی گندم حالش بده!
جولینگ جانم گفته یک روز کاملتان را بگذارید برای مادرتان...
من همه روزامو گذاشتم واسه مامانم...
نه به خاطر مامان...
به خاطر خودم!
  • ۳۳۷ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۴ ۲۵ نظر
"یک بلاگر که نمیخواست نام او فاش شود"!! این نقاشیا رو فرستاده واسه من :)
  • ۴۶۴ نمایش
  • چالش
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۵ ۴۶ نظر

1. این پست رو مطالعه کنید و اگه دوست داشتین به کمپینشون بپیوندین :)


2. نقاشیا منتشر شدنا :)

اینجا میتونید نقاشیا رو ببینید.

بابا پاشین همه تون شرکت کنید... یعنی چی هی میگین نقاشیمون خوب نیست!!! برین ببینید آقاگل منو چجوری کشیده! :دی

یه "چشم چشم دو ابرو" ئه دیگه!! همراه بشین با دوستان :)

  • ۲۳۷ نمایش
  • چالش
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۹ ۲۲ نظر

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!! (که البته اونم آواتار تلگرامش بود! ) هر چند چشمم به جمالش هم روشن شده ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!! من که کلا عکس هر کسو که دیدم برام تازگی داشت و خارج از تصور بود... ولی هر کی عکس منو دید گفت عه همونطوری که تصورت کرده بودم هستی!!! :/  بسکه من یه رنگ و صاف و صادقم!!! (دلداری بدم خودمو!!!! :دی)

به استثناء یکی از بلاگرا که یه موقعی گفت تصورت از منو نقاشی کن! ... منم کشیدم... البته خیلی با اون چیزی که من تصور میکردم فرق داشت اما گویا شبیه بلاگر مذکور در اومده بود! ^__^

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:

  • ۵۳۱ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
  • چالش
۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲ ۴۳ نظر
پلاستیک لپ تاپ

باز خوبه لبخنــــツ ـــد جان این آخریا اومد تا من احساس تنهایی نکنم!!! :))))))
  • ۲۵۱ نمایش
  • طنز
  • چالش
۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۷ ۲۶ نظر

آشنای عزیز ما رو به شرکت تو چالش میز کار دعوت کرده....

نه اینکه من خیلی کار میکنم! تو این چالش شرکت کردم!!!  :)))

  • ۶۴۲ نمایش
  • حرفای همین طوری!
  • چالش
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۴ ۴۷ نظر

همینطوری یهویی تصمیم گرفتم توی چالش بلاگفان شرکت کنم!!!!

هنوز دو دلم البته!!!! واسه کلمه به کلمه ای که میخوام امروز بنویسم دو دلم!!!!

همینطوری الکی الکی!!!

  • ۴۵۹ نمایش
  • حرفای همین طوری!
  • چالش
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۵ ۵۱ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۲۷ نمایش
  • خاطره ها
  • چالش
۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۶