در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۵۹ ۳۴۸.
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۹ 345.
  • ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۰ ۳۴۴.

۳۳۳. من به جای تو

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۱۳ ب.ظ

این چند روز تو هر وبی پا میذارم یکی داره جای یکی دیگه مینویسه!!! و هی من کف میکنم که چجوری آخه؟!!! :/ سخته که!!! سخته انتخاب کنی جای کی بنویسی... و سخته فک کنی که اون چجوری فک میکرد!! در نتیجه اینجانب تصمیم گرفتم چالشو دست‌کاری نموده و به شیوه خودم اجرا بُنمایم!!! :))

لیست وبلاگایی که دنبال میکنم رو باز کردم و از آخر شروع کردم به یاد کردن از وبلاگای مرده!!!!!!


لحظه اندکی بعد خاطره است... آخرین به روز رسانی: ۵ اسفند ۹۴

محمدعلی بود اسمش؟؟ مهندس عمران بود... قالبش خیلی منحصر به فرد بود. تو هر مناسبتی با اسم هر کدوم از دوستای وبلاگیش یه عکس نوشته خوشکل درست میکرد! من هنوز منتظرم یه روز برگرده و وبلاگشو به روز کنه!


قالب بلاگ بیان... آخرین به روز رسانی: ۱۵ مرداد ۹۵

عرفان بود اسمش. چقد کمک کرد که بیان جای قشنگتری باشه. اون روزای اولی که هیچ‌جا قالب واسه بیان پیدا نمیشد و همه مجبور بودن از قالبای خود بیان استفاده کنن، یهو کلی فضای بیانو متحول کرد! هنوزم قالباش جزو بهتریناس!

امیدوارم حالش خوب باشه.


مهرناز... ۹ تیر ۹۶

مهرناز یکی از مهربونترین بلاگراییه که میتونید تصور کنید حتی!! این دختر بی نظیره! چقد دلم تنگ شده برا قصه‌های قشنگش. آخرشم نفهمیدیم نهال واسه خودش فرهاد پیدا کرد یا نه؟!!

من واقعا منتظرم بازم چراغ وبلاگش روشن بشه و برامون بنویسه از اون کافه‌ای که کیفشو توش جا گذاشته بود...


نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد... ۲۹ مرداد ۹۶

منصوره. این دختر خیلی خیلی دوست داشتنیِ خیلی خیلی مهربون. اونقد یواش یواش رفت که رفتنشو نفهمیدم! اون همه احساس و اون همه مینیمالای عاشقانه خوشکل و اون همه نامه‌هایی واسه دخترم‌هاشو حالا کجا مینویسه؟؟؟

یعنی واقعا میشه یه بار دیگه چراغ وبش روشن بشه؟؟


پلاک ۷ ... ۶ شهریور ۹۶

اصن عمدیا!!! شیش شیش نود و شیش آخرین به روز رسانیش بوده!!! قدرت خدا! :)))

آقاااا... پلاک ۷ ، بابای بیان، نویسنده کد اون گردالیای بالای قالب من! آخه واسه چی دیگه به روز نمیکنه؟!!!! پلاک ۷، در جریانید پوشک بچه شده ۵۰ هزار تومن؟؟ :)) هر چند، پسر کوچولوی شما الان دیگه خیلی بزرگ شده... دیگه اگه بیاین باید از قیمت ماشین کنترلی و این جور چیزا برامون بنویسید...

واقعا بلاگستان پلاک ۷ رو کم داره :( 



سرو شو از بند خود آزاد باش (سرو روان)... ۲۲ مهر ۹۶

نگاااار. نگار از قدیمیای بلاگستان بود. یادمه یه بار نوشته بود من ۲۶ تا دنبال‌کننده مخفی دارم. بعد من اون موقع کلا ۲۶ تا دنبال‌کننده داشتم فقط! :)))

آخ نگار نگار! چقد دلم تنگ شده برای چراغ روشن وبلاگش! واسه عکس غذاهای خوشمزه‌ش، واسه خاطرات دانشگاهیش، واسه عکس ناخنای لاک‌زده‌ش و حتی واسه حرص خوردناش از کامنتای فحشی که میگرفت :) کجایی دختر؟؟ تو که اهل رفتن نبودی آخه :(


منَقَّش ... ۱۶ دی ۹۶

مستر مرادی. کارگاه بلاگستان!! یعنی این بچه یه رگش میخورد به پوآرو! یه دونه از این ذره‌بین گنده‌ها دستش بود تو کوچه پس کوچه‌های بلاگستان راه میرفت! :)  از دستش آسایش نداشتیم! نمیشد یه پست مبهم بنویسی!! ولی خودش تا دلت بخواد مبهم مینوشت!!

نمیدونم رفته سر درس و مشقش، یا یه جای دیگه داره مینویسه... ولی من هنوز منتظرم چراغ وبلاگش روشن بشه.


ذهن زیبای من... ۲۹ اسفند ۹۶

یلدااااااااا !! حواست هست پنج شیش ماهه هیچی ننوشتی؟؟؟؟ گفتن آب و هوای شسراز خواب آوره، ولی فقط بهار!!! کجایی تو؟!! :/ بدو به روز کن :) 


یک مترسک ... ۳۰ فروردین ۹۷

یعنی واقعا از کسی که به بهونه تعمیرات همه رو گول زد و وبشو تعطیل کرد نمیتونم تعریف خوب بکنم!!!! :/

#مثل_مترسک_بی‌معرفت_نباشید!!! :/


زندگی به سبک ام‌اس... ۴ تیر ۹۷

ام‌اسی خوشبخت عزیزمون، با اون همه انرژی و حس مثبت، خاطره‌های خانم پرستار مهربون و عکسای خوشکلش، جاش همیشه توی بلاگستان خالی میمونه.

امیدوارم نظرش عوض بشه و بازم چراغ وبلاگشو روشن کنه .



+ تو تمام مدتی که داشتم این پستو مینوشتم احساس دلتنگی شدید میکردم!! تازه دارم میفهمم چرا این همه رونق از بلاگستان رفته!


۹۷/۰۶/۰۹

نظرات (۲۳)

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۱ بهارنارنج :)
منصوره و مترسک میشناختم فقط:)

منصوره..نمیدونم را رفت یا اگه رفت چرا بعدش دیگه جواب گوشیم نداد:)ادم عجیبیه،و به شدت مهربون و حساس

مترسکم که حسابی حاش خالی



دلم خواست مثل توبنویسم میشه؟:))
گندم بانو:
منصوره از تو اینستا هم یهو غیبش زد!!!


چرا نشه؟! ^__^

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
فاطیما کیان رو نمی‌خوندی؟! جاش تو لیستت خالیه!
منم هیچ وقت قطع دنبال نمی‌زنم!
گندم بانو:
نه نمیشناسمش.
هیچ کس رو قطع دنبال نمیزنی؟!! :)
من خیلیا رو قطع زدم! :)))) اینا رو ولی دوس داشتم! منتظرم برگردن
مردن تو فضای مجازی شبیه مردن تو فضای واقعیه
نه میشه کسی رو به زور نگه‌داشت نه میشه به زور برگردوند
یه اتفاق طبیعیه که باید باهاش کنار بیایم
گندم بانو:
آقا دفاع نکن!!! این حرفا توجیح‌تون نمیکنه! :/
این چالشایی که یهو اینجوری راه میوفته نشون میده جای اونایی که
رفتن همیشه خالی میمونه...
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
منظورم به اونایی هست که دنبالشون می‌کردم و الان نیستند. دلم نمیاد قطع دنبال بزنم.
گندم بانو:
آهااا
آره منم همینطور.
دشمنی ویژه‌ای هم دارم با اونایی که صفحه سفید میذارن!!! :/
آخ .. پلاک هفت یعنی همه اونجا جمع میشدیم هاا ، چقد دلم تنگ شده برای اون فعالیت و انرژی قدیم...اذیت میکردیم ... با اون شکلکا مخصوصشون ..هعی خدا

مهرناز :( نمیدونم کجا رفته اصلاً نیست .
گندم بانو:
وای پلاک هفت خیلی خوب بود!! مث خونه بابابزرگا بود! :)
حیف واقعا :(

مهرناز تو اینستا گه گداری پست میذاره.
ولی اینستا کی میشه مث وبلاگ؟!! :(
و چقدر جالبه که همه رو میشناختم :/
یعنی الان ما شدیم فسیل های بلاگستان
چه روزگاریه ، همه یه روز میریم و میریم فقط دیر و زود داره
ای کاش اگه یه روز رفتیم ، به خوبی یادمون کنن
دل تنگ شدم منم
گندم بانو:
ما قدیمی‌ترا مث یه خونواده بودیم! دور همی بودیم با هم!
وقتی تاریخ آخرین به روزرسانی‌ها رو مینوشتم میدیدم هوووو چقد
گذشته از اون روزا! خب معلومه آدم این همه سال یه عده رو بشناسه
بعد یهو برن دلتنگ میشه ...
منم دلم واسه نگار و مترسک و ام اسی خوشبخت تنگ شده. :-(
گندم بانو:
کاش ترک وبلاگ، پیگرد قانونی داشت!!!! :(
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۷ عاشق بارون ...
امان ازون وبلاگ‌های تهِ‌ لیست...
گندم بانو:
همه‌شونم جزو دوس داشتنیا بودن که بعد سالها
هنوز ته لیست باقی موندن!! ... همینه که
غم‌انگیزترش میکنه
کاش منم رفته بودم در رسای منم می‌نوشتی :d
گندم بانو:
دیگه عنایات منو به متر که دیدی!!!
یه چیزی تو همون مایه‌ها واسه خودت متصور شو! :)))
فقط اینکه نمیدونم باید به کی میگفتم بزنه لهت کنه! 🤔🤔
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۶ پرتقالِ دیوآنه
منم هنوز منتظرم عرفان بیاد قالب جدید بذاره. انقدر امیدوارم. 😂😂
گندم بانو:
واقعا عرفان واسه چی غیب شد؟! :/
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۷ پرتقالِ دیوآنه
یکم دیرتر دوباره میومدم اسم منم تو لیست بودا. :دی
گندم بانو:
خدا رو شکر که اومدی :)
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۲ جولیک ‌‌‌‌‌
شب جمعه ای یادی هم از غایبای جمع کردی :))
گندم بانو:
:))))))
اصن فاتحه مع صلوات :)))
اِ! پرتقال دیوانه. پرتقال دیوانه. پرتقال دیوانه.
اصلاً همین نامبرده هم می‌تونست اسمش جزء همینایی که نام بردی باشه. :))
گندم بانو:
خودشم گفت :)))
آقا من لازم می‌دونم به نمایندگی از صفحه‌سفیدا یه دفاعی بکنم از این پدیده
اون روز که من آرشیومو از دسترس مخاطب خارج کردم، بیشتر دلم می‌خواست یه مدت دیده نشم، نباشم، خونده نشم. وگرنه می‌تونستم رها کنم وبلاگو، یه مدت برم پی کارم. صفحه‌ی سفید چه فرقی با رها کردن وبلاگ به حال خودش داره؟ الان میگم. قبلا به چند نفر از دوستان هم گفتم. اینکه دیر به دیر پست گذاشتم، ولی تعداد بازدیدا تکون نخورد، اینکه هی هر روز خوانندهٔ جدید به تیم خواننده‌ها پیوست و رفت همهٔ ۱۲۰۰ تا پستو خوند، اینکه یه وقتایی ده نفر تو اون صفحه سفید آنلاینن، همهٔ اینا خوبه، این محبت دوستام رو نشون میده، این شاید اینو نشون میده که من بلاگر موفقی بودم و سلطان قلب‌هام اصلا :| ولی تهِ دلم، چیزی که دلخواهمه اینه که یه مدت کسی آرشیومو نخونه. وقتی آمار وبلاگو چک می‌کنم می‌بینم دارن آرشیوو می‌خونن انگار اون روزا دوباره دارن برام تکرار میشن و این در شرایط فعلی اذیتم می‌کنه
اون روز برای یکی از وبلاگ‌ها این کامنتو گذاشته بودم، دوست دارم اینجا تکرارش کنم:
وبلاگ مثل آلبوم عکسه. می‌تونی ورق بزنی و قد کشیدن روحتو ببینی. ولی وقتی این دفترو مرور می‌کنی، ورق می‌زنی و بهشون فکر می‌کنی به یه صفحاتی می‌رسی که قلبتو به درد میارن، به آدمایی می‌رسی که دیگه نیستن، روزایی که دیگه برنمی‌گردن و آرزوها و رویاهایی که کم‌کم فراموششون کردی، یا سعی کردی فراموششون کنی اما ثبت شده تو این دفتر لعنتی. بعضیا به اینجا که می‌رسن، میرن پنل مدیریت و حذف وبلاگ. انگار که بخوان اون آینه رو بشکنن یا دفتره رو آتیش بزنن. بعضیام مثل من دلِ کندن ندارن و درد می‌کشن. مرورشون درد داره که اگه نداشت از دسترس مخاطب خارج نمی‌کردم وبلاگمو. وقتایی که می‌دیدم کسی داره آرشیومو می‌خونه، انگار دوباره داشتم اون روزا رو تجربه می‌کردم. خوب یا بد، مرورشون درد داشت برام.
گندم بانو:
میدونی، میفهمم چی میگی... ولی منم میگم وقتی چند سال یه جا خونه داشتی
و با یه عده دوست بودی، وقتی خیلیا عادت کردن بهت و دوستت داشتن حتی،
انصاف نیست این "یهو بستن و رفتن" !!
من خودم گاهی چند روز ننوشتم و یهو یکی اومده کامنت گذاشته که خوبی؟ این
یعنی واسه یه عده مهمی!
من مطمئنم خودتم زیاد مرگ وبلاگی دیدی، و قطعا تا قبل رفتن خودت اینقدر زیاد
بهشون حق نمیدادی :)
ما هم که دوس نداریم دوستامونو ناراحت کنیم یا واردارشون کنیم چیزایی که دوست
ندارنو به یاد بیارن... ولی دلتنگ میشیم. نگران میشیم. دوس داریم دوستامون کنارمون
باشن :)
@آقاگل
رثا درسته
ببین چند وقت بود غلط نگرفته بودم...
گندم بانو:
تو هنوز از آقاگل ناامید نشدی؟!  :دی
سلام
سرو روان (نگار جان )
منقش (مستر مرادی)
جناب مترسک
این سه نفر رو بیشتر از همه میخوندم و دنبال میکردم.
ولی ام اسی خوشبخت چیزی که میدونم نمی نویسه ولی تو برخی از وبلاگ ها معمولا کامنتشون رو می بینم


امیدوارم همه اون دوستانی که اسمشون رو بردین هر جا هستند دلشون شاد و لبشون خندان باشه و روزگار بر وفق مرادشون.


گندم کار خوبی کردی اسمشون رو این شکلی بردی:)
دستت درد نکنه🤗
گندم بانو:
جای همه شون خیلی خالیه

:)
٩ تیر ٩٦
دقیقا روز تولد پارسال من و داداشم :)
به محض اینکه پیامتو دریافت کردم با جت پریدم اینجا. الهی قربون خودت و اون دل مهربونت برم.
واقعا خوشحالم که یه مدت اینجا بودم و دوستای مهربونی مثل شما پیدا کردم
دست و دلم به نوشتن اینجا نمیره دیگه ولی وقتی یکی مثل تو ازم میخواد نمیتونم بهش نه بگم
نمی تونم وقتی می دونم واقعا خوشحالت میکنه، اون چراغو برات روشن نکنم
حداقل ماهی چند بار. سعی مو که می تونم بکنم
مرسی از که هنوز یادم میکنی و به یادمی
واقعا از ته دلم دوستت دارم دختر. الهی خوشبخت و سلامت باشی همیشه❤️
گندم بانو:
فدای تو عزیزم
مگه میشه به یاد بهترین دوستام نباشم آخه؟؟
منم دوست دارم دختر مهربون :**
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۷ ام اسی خوشبخت
ممنون گندم بانوی مهربانم که منم یاد کردی, من هستم, وبلاگمم هنوز زنده است, فقط دیگه حرفی نداشتم بنویسم. همونطور که تو وبلاگم نوشتم همیشه برای جوابگویی به سوالات دوستان هستم :)
ممنون از دوستان که به یادم هستن, همیشه به داشتنتون افتخار کردم :)
گندم بانو:
عزیز دلم، منم به داشتن دوست خوبی مثل تو افتخار میکنم :**
خط خطی های یک شاعر تنهاا
زی زیگلوو
...😣😳
گندم بانو:
عه! زیزیگولو هم رفته؟!! خبر نداشتم!
منم بودم! (آیکون اشک ریزان!)
من واقعا نمیدونم چی بگم.. مرسی که به یادم بودی.
حالا که اینطور شد همی الان مینویسم.
گندم بانو:
پنج شیش ماهه آپ نکردی واقعا! :/
اف بر تو *__^
بدو زود بنویس :)
نوشتم نوشتم!
گندم بانو:
آفرین آفرین ^__^
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۷ عینکی عینکی
اره واقعا... وای گندم چه خاطراتی رو زنده کردی...
گندم بانو:
آخ که چه خوب بود اون روزا ...
آلبرت کبیر نیز!
گندم بانو:
عه! اونم رفت؟؟ نمیدونستم :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.