در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۲۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

آبجی کوچیکه بغض کرده!!! 

میگه چرا هیچکس با اسم من آواز نخونده؟!؟!! 

یه ساعت نشستم واسش هر آهنگی با اسم دختر میشناختم خوندم تا انتخاب کنه اسمشو باید چی میذاشتیم !!!! 

( خداییش واسه آواز خوندن آفریده نشدم :دی) 

هیچ کدومو نپسندید!!! 

دیگه به انتخاب خودم تصمیم گرفتم "زینو" صداش کنم!!!!!! :))) 

الان قیافه ش شبیه سکته ای ها شده!!!! :)))))) 



  • ۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۳۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۸

تازه فارغ التحصیل شده بودم. تو خونه همش بحث عوض کردن یا بازسازی خونمون بود.

یه روز توی تلویزیون داشت یکی از اون خونه خفنا نشون میداد.

آبجی کوچیکه: آجی برامون خونه این شکلی درست میکنی؟!!!!

مامان خانوم: این خیلی پول میخواد.

آبجی کوچیکه: آجی مهربونه! ازمون پول نمیگیره!!!!

بعدشم عین گربه شرک زل زد بهم!!!!!!

و من تمام مدت این شکلی بودم :|


+ این خاطره مربوط به سال 92 ، یعنی 6 سالگی آبجی کوچیکه ست.



  • ۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۵

آبجی کوچیکه یه بار پنج شیش ساله که بود تو فروشگاه ستاره گم شد...

خیلی شیک رفت به یه خانومه گفت من گم شدم

خانومه هم بردش پیش انتظامات فروشگاه و تو بلند گو صدامون کردن و رفتیم گرفتیمش...


آقای برادر یه بار پنج شیش ساله که بود تو شاهچراغ گم شد....

خیلی شیک رفته بود پیش یه سرباز و گفته بود آقای پلیس من گم شدم...

و همونجا مونده بود تا مامان اینا پیداش کردن...


من یه بار پنج شیش ساله که بودم گم شدم...

یعنی تا فهمیدم گم شدم دهنمو تا حد ممکن باز کردم و با تمام قدرت شروع کردم جیغ زدن و دویدن!!!

در حدی که مامان خانوم کفشاشو در آورده بوده و دنبالم میدویده و صدام میکرده اما من نمیشنیدم!!!!

تا بالاخره یه مغازه دار نگهم میداره و میگه اینجا بمون تا مامانت پیدات کنه!!!!

یه همچین کولی ای بودم من!!!!!!!! :/


 
  • ۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۳

آبجی کوچیکه داره جدول ضرب حفظ میکنه!!!!!

داستانی شده تو خونه ما!!!!!

گفتم : زمان ما هم این همه مصیبت داشتین؟؟!!!!

آقای پدر : تو رو نمیدونم... ولی من خیلی زجر کشیدم!!!! اون موقع ها کسی نبود بهم بگه بخون! منم نمیخوندم میرفتم مدرسه کتک میخوردم!!!!! :/

+ فهمیدم آبجی کوچیکه به کی رفته!!!!


++ فلسطین هم باهامون قطع رابطه کرده!!!! دیگه جدی جدی باید سرمو بکوبم به دیوار!!! این یکی از جیبوتی هم بدتره!!!!

++ مگه نمیگن وقتی کسی میمیره باید سریع دفن بشه وگرنه عذاب میکشه؟؟؟ مگه نمیگن نبش قبر گناهه چون روح بهش فشار میاد و عذاب میکشه؟؟؟؟ داستان این شهیدایی که چند روزه دارن تو استان فارس میچرخوننشون چیه؟؟!!!! این احترامه که جسدشونو واسه تماشا همه جا میبرن؟؟؟؟؟ :(



  • ۲۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
  • شاید سیاسی
۲۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۱

یکی یه دیوار بتنی سفت بیاره که من سرمو بکوبم توش!!!!!!

قبر یه میلیارد؟؟؟!!!!

قبــــــــــــــــــــــــــــــر؟؟؟؟؟؟

ای خدا!!!!

یه عمری تو دنیا هر چیزی رو با پول خریدن، حالا میخوان بهشتو هم بخرن؟؟؟؟

خدا رو هم میخوان بخرن؟؟؟!!!!!!

با خاک شدن تو امام زاده ها؟؟

اینطوری میشه رفت بهشت؟؟؟؟

تو رو خدا یه دیوار بیارین من سرمو بکوبم توش!!!!!! :/


+ عنوان مصراعی از شعر احسان افتخاری

+ فقط همین یه مصراعش خوب بود البته!!!



  • ۶ نمایش
  • شاید سیاسی
۲۴ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۰

چی میشه که یه آدم به درجه ای میرسه که حاضر میشه بمیره که دیگران راحت تر زندگی کنن؟

به چی فک میکنه؟

به زنش که بعد از اون چه زندگی ای داره؟

به بچه هاش که چطوری بزرگ میشن؟

اصن به اینا فک میکنه؟

گاهی فک میکنم اگه من مرد بودم و زمان جنگ وجود داشتم میرفتم جبهه؟؟!!!

یا همین الان...

اگه مرد بودم میرفتم سوریه؟!!!

اگه با همین باورا و همین طرز فکر مرد بودم نمیرفتم!!!!

من واقعا به اون درجه از ایثار نرسیدم!

من هنوز دلم گیر این دنیاست!!!!

.

.

.

یه عده دیگه ای هم هستن یه جور دیگه میمیرن...

با عملیاتای انتحاری و تروریستی...

خوب شاید اونام باور دارن که کار درست اینه.

شاید فک میکنن اینطوری به خدا میرسن...

اونی که خودشو آتیش زد تا به نمیدونم چی چی اعتراض کنه چی؟!!!!!

اون به چی فک میکرد؟

.

.

.

چی میشه که یه آدم تصمیم میگیره نباشه تا دنیا جای بهتری باشه؟؟؟؟!!!!!



  • ۸ نمایش
  • حرفای دلم
۲۳ دی ۹۴ ، ۱۲:۰۹

یه سایتی تاسیس شده به نام سایت همسان گزینی تبیان. یه جورایی سایت همسریابی زیر نظر وزارت نمیدونم چی چی!!!! ( وزارت خوبی بود!!!:دی ) کلا منظورم اینه از این سایتای غیر مجاز نیست!
حالا سوال من اینه، آیا ما واقعا به این حد از فرهنگ رسیدیم که اینطوری ازدواج کنیم؟
بعدها دعواهای زن و شوهرا چجوری میشه؟
شخصیت دخترایی که با این روش ازدواج میکنن حفظ میشه؟ یا دائما باید سرکوفت بشنون که توی همچین سایتی ثبت نام کردن؟؟!!!

+ ایشالا که همه جوونا خوشبخت شن....


  • ۱۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۲ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۸

آقای پدر وقتی نوشابه میخره

نه به قندش فک میکنه

نه رنگش

نه به همه ضررهایی که برای معده داره

نه اینکه باعث پوکی استخوان میشه...

ولی فقط کافیه من بخوام آب‌میوه بخرم!!!! :/



  • ۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۱ دی ۹۴ ، ۱۰:۵۷

روایت اول:

در زمان آغا محمد خان قاجار روغن فروشی بود که روغن نا مرغوب میداد به مردم. آغا محمد خان توی تابه ای از روغن سرخش کرد!! تا دیگه کسی جرات نکنه جنس بد دست مردم بده.


روایت دوم:

در دوره شاه نمیدونم چی چی (ممنون میشم اگه کسی یادشه این کدوم شاه بوده بهم بگه! من یادم رفته متاسفانه ) شاه متوجه میشه که ماست فروشی توی ماستش آب میریزه، از پا آویزونش کرد و ماست ریخت توی لباسش و دستور داد که تا زمانی که کل آب از ماست خارج نشده همونطور نگهش دارن!

( از همون دوره ماست چکیده باب شد )

+ جناب امید میگن این روایت از شاه عباس صفوی بوده.


روایت سوم:

در یک دوران بسیار تاریخی(!) جناب تامین قطعات تضمین خدمات برای سود بیشتر با یه کارخونه چینی قرارداد بست و به خاطر قطعات نامرغوب یه عالمه ماشین ترکید!

درست همون روزی که تو اخبار اعلام کردن تو لبنیات روغن پالم بوده که باعث سرطان میشه قیمت لبنیات میره بالا!

گوشی های چینی مونتاژ ایرانی رو باب میکنن که تنها مزیتش اینه که راحت از جیب درمیاد!

و هزاران اتفاق دیگه...

و برنامه پشت برنامه میسازن که چرا جنس ایرانی نمیخرید؟!!

خوب بهتر نیست سر این پیکان اتهامو به جای مصرف کننده به سمت تولید کننده بگیرید؟؟؟

بهتر نیست یه ذره نظارت و سخت گیری بیشتر بشه؟؟؟؟

که همون تعداد افرادی هم که دلشون میخواد اجناس ایرانی بخرن پشت دستشونو داغ نکنن؟؟؟

بهتر نیست اون ماشینی رو که به کشورهای عربی 6 میلیون میفروشین به خودی ها 26 میلیون نفروشین؟؟؟

تا یکم اعتماد کنیم بهتون؟؟؟!!!!



  • ۷ نمایش
  • شاید سیاسی
۲۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۶

باید با نویسنده و کارگردان خوابایی که میبینم یه صحبت اساسی داشته باشم!!

عملا دیگه دارن چرت و پرت پخش میکنن!!!! :/


+ آبجی کوچیکه هیچی واسه امتحانش نخونده بود، دست به دامن خانواده شده که سر نمازاتون دعا کنید برام!!! درس خوندنش به من نرفته!! :/



  • ۴ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۰ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۵

چند وقت پیش تلویزیون یه تبلیغ میذاشت (هنوزم میذاره البته!) که یه پک آموزشی ویندوز و فتوشاپ و تری دی مکس و... رو معرفی میکرد و اینا.
به خاطر آموزش تری دی مکس و مایا یه اس ام اس به اون شماره ای که اعلام کرد فرستادم و منتظر بودم که یه اس ام اس برام بیاد که شرایطو بگه و ... اما چند روز بعد زنگ زدن دیگه منم گردن گیر شدم و آدرس دادم که بفرستن.
بسته که رسید دونه دونه دیسک ها رو امتحان کردم و از شانس گل و بلبل دیسک تری دی مکس و مایا خراب بود!
پشت بسته تحت عنوان گارانتی، یه شماره ای رو داده بود که اگه دیسکا خرابه فلان عددو به این شماره پیامک کنید...
پی گیری نشد.
زنگ زدم به شماره پشتیبانی که روی بسته پستی بود.
خانومه یه شماره موبایل (که اونم روی بسته بود البته) بهم داد و گفت به این اس ام اس بده.
بازم پی گیری نشد.
دیگه هر چی زنگ زدم به اون دو تا شماره کسی جواب نمیداد!!! گفتم ای دل غافل!!! گولم زدن!!!
تا اینکه بعد یه مدت دوباره اون تبلیغو دیدم.
دوباره به عنوان خریدار اس ام اس فرستادم و سه سوت زنگ زدن!
منم یه عالمه گله کردم که این چه وضعیه؟!!! جنس خراب فرستادین و پی گیری نکردین و ...!
هر چی خانومه میگفت من مسئول فروشم، باید زنگ بزنی پشتیبانی ... من میگفتم نه خیر پشتیبانی جواب نمیده!!!
خلاصه بلایی به روزشون آوردم که بالاخره اون دیسکو فرستادن برام!!!!
بعله... به من میگن گندم!!!! :)َ



  • ۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۹ دی ۹۴ ، ۱۲:۲۳

آبجی کوچیکه پنج ساله بود.

من سال آخر دانشگاه بودم و خونه نبودم، آقای برادر هم باشگاه بود.

مامان تعریف میکرد که تو خونه نشسته بودن که یه دفعه یه مرد سیاه پوش وارد خونه میشه! مامان و بابا اول فک میکنن داداشمه، گویا هم قد و هیکل داداشم بوده، تا اینکه تفنگ در میاره و میذاره رو شقیقه آقای پدر!!! هنوز مامان فک میکرده داداشمه که میخواد اذیت کنه!!!!! تا اینکه سرشو بلند میکنه و میبینه طرف صورتشو پوشونده! بابام فقط تو اون لحظه ازش میخواد که خواهر کوچیکه رو نترسونه و بهش بگه ما داریم فیلم بازی میکنیم!

نمیدونم، شاید دزدای با وجدانی بودن!!! به مامانم اجازه میدن چادر سر کنه، و وقتی میخوان دست و پای مامان و بابا رو ببندن مامان ازشون خواهش میکنه روی موهای خواهر کوچیکه چسب نزنن! ( چشم و دهنشونو با چسب میبستن ) اونام قبول میکنن!

وقتی آبجی کوچیکه شروع میکنه به گریه کردن یکی از آقایون دزد (چهار نفر بودن، یکیشون بیرون کشیک میداده ) بهش میگه: عمو جون ما اومدیم فیلم بازی کنیم!

آبجی کوچیکه میگه : داری دروغ میگی!!! دزدا تو فیلما صورتشون معلومه!!! ... من میخوام بزرگ شدم پلیس بشم! میام دستگیرتون میکنم!!!

آقای دزد : آفرین عمو!!!!!!

آبجی کوچیکه: شما خدا رو دوس دارین یا شیطونو؟؟؟

آقای دزد: خدا رو عمو جون!!!

آبجی کوچیکه: ولی دزدی کار شیطونه! خدا دوستون نداره!!!!

خلاصه کلی دیالوگ رد و بدل کرده بودن!!!!! چند مدت بعد که گیر پلیس افتاده بودن تو اعترافاتشون حرفای آبجی کوچیکه رو هم گفته بودن!!!!

حتی خواهر کوچیکه جعبه اسباب بازیشو که توش پولاشو گذاشته بوده بهشون داده بود! وقتی ازش پرسیده بودن چرا، گفته بود میخواستم زودتر برن و کاری به مامان و بابا نداشته باشن!!!!

+ بابا تا مدتی دچار یه سری حسای بد بود... میگفت خیلی بده یه مرد تو موقعیتی قرار بگیره که نتونه هیچ کاری برای دفاع از زن و بچه ش انجام بده!!!


+ با خوندن این پست یادم افتاد این جریانو بنویسم!!! :)

+این جریان به هیچ وجه خیالی نیست



  • ۱۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۹ دی ۹۴ ، ۰۹:۵۴

گاهی فک میکنم اونی که منو دنیا آورده ماما نبوده... دندون پزشک بوده!!!! :/

البته این بار خیلی خوب بود.

آقای دکتر مهربان، خوش اخلاق و کار بلد بود :)

موقع کار هم زیر لب یه آهنگ زمزمه میکرد :)

آخرشم برگشته بهم میگه خوبی؟

منم که دهنم پر از تجهیزات بود یه پلک زدم که یعنی آره.

بعد میگه خانواده خوبن؟!!! :))))

بعدشم که تجهیزات کامل از دهنم در اومده برگشته میگه به خانواده سلام برسون!

دوسش داشتم :)

دیگه نمیخوام از دندونام مراقبت کنم :))))))



  • ۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۸ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۲

یک روز یک دندون پزشک ناشی دندون منو عصب کشی کرد...

با وجود مراقبت های زیاد یک قسمت از دندونم شکست!

رفتم پیش متخصص روکش گفت احتمالا نشه دندونتو نگه داریم و باید بکشیش!

اگه بکشی دو راه داری

1. ایمپلنت که یعنی کاشت دندون که دو میلیون در میاد!

2. بریدج که یعنی پل زدن که باعث تراشیدن دندونای کناری میشه و دویست تومن در میاد!

و باید حداقل یک ماه و نیم از زمان کشیدن دندون بگذره تا جاش خوب بشه!

یعنی باید یک ماه و نیم بی دندون میموندم!!!!

وقتی جناب دکتر اصرار منو برای نگه داشتن دندون میبینه پیشنهاد میکنه با متخصص لثه هم مشورت کنم.

متخصص لثه هم میگه احتمالا نشه نگهش داشت!

فعلا تیکه شکسته شده رو بکش تا ببینم چی میشه...

بعد از کشیدن تیکه شکسته شده خدا رو شکر معلوم میشه که میشه دندونمو نگه دارم.

جراحی لثه میکنم.

بعد میرم پیش متخصص روکش که وقت بگیرم واسه ترمیم.

جناب دکتر با دیدن عکس دندونم میگن که لازمه دندونم عصب کشی مجدد بشه!

و  بعد یه وقت هم برای اول بهمن بهم میدن که بعد از انجام عصب کشی مجدد برم برای مرحله اول ترمیم.

و احتمالا تا چهار مرحله طول میکشه تا دندونم کامل ترمیم بشه...


فلاش بک:

یه دندون پزشک خوب دندون منو عصب کشی میکنه.

و من تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی میکنم!!!!!


+ فردا وقت عصب کشی مجدد دارم.

+ اگه به اون دندون پزشک ناشی فحش های بد بد بدم گناه کردم آیا؟؟!!!!! :/



  • ۷ نمایش
  • خاطره ها
۱۶ دی ۹۴ ، ۱۸:۵۱

کلی دلیل وجود داره واسه داشتن یه عالمه حس خوب...

داشتن یه منوی خوب نوشت خیلی خوشکل ( توجهتونو به زیر هدر جلب میکنم! )

عوض کردن عنوان وبلاگ 

و...

اما من پر از حس بدم!!! :(

دلم گرفته و اصلا نمیدونم چرا!!!! :(


+ رفیقان یک به یک رفتند  :(  {کلیک}


+ عنوان وبلاگ برگرفته از یکی از شعرای فریدونه.

قسمتی از این شعر:

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست میکند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب!



  • ۱۰ نمایش
  • حرفای همینجوری
۱۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۱

عاشق شدم!!

نه الان...

وقتی که ده ساله بودم!!!

با خوندن یه شعر...

توی روزنامه خبر!

شعر ی که به مناسبت مرگش چاپ شده بود!!!!

فریدون مشیری، کسی که وقتی باهاش آشنا شدم که دیگه نبود...


- گفتم عاشق فریدونم

- گفت فریدون مشیری؟ همونی که میگه نمیخواهم بمیرم مگر زور است؟؟

- گفتم آره، همونی که میگه:


مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست


جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردیست


نمیخواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافروزم بیفروزم

خرد را، مهر را، تا جاودان بر تخت بنشانم


چه فردایی! چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است


نمیخواهم بمیرم ای خدا... ای آسمان... ای شب!

نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم...

مگر زور است؟!



  • ۵ نمایش
  • حرفای دلم
۱۵ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۷

دیدین آقای حســـ ـن از وبلاگ افکار نا گفته چه حرفای دلنشینی میزنه؟

دیدین چه قشنگ دعا میکنه؟ :)

به قول خودش واسه همه خیر همراه با عافیت میخواد.

دلیل این دعاشو واسم اینطور توضیح داد:


" در قرآن داریم وقتی یوسف در مکر زلیخا گیر کرد و درها بسته بود گفت خدایا زندان برای من بهتر از اینجاست

بعد که یوسف میافته زندان بخدا میگه خدایا من که بیگناه بودم چرا افتادم زندان 
خدا میگه خودت گفتی

در داستان حضرت موسی در قرآن داریم که وقتی موسی از دست فرعونیان فرار میکنه و میزنه به بیابان وقتی مسافتی رو طی میکنه و تشنه و گرسنه میشه میره زیر یه سایه ای میشینه و در قرآن داریم که ازخدا طلب خیر میکنه (اکثر مفسرا گفتن منظور موسی از خیر آب و غذا بوده چون مسافت زیادی رو طی کرده بوده) بعد خدا میاد سر راهش دختران شعیب رو قرار میده یعنی موسی از خدا آب و غذا باطنا میخواست ولی بخاطر دعای خوبش خدا علاوه بر آب و غذا بهش کار، همسر، خونه و استاد (حضرت شعیب) داد. "

و در ادامه توضیح داد که :

" حالا که این رو میگی و از خدا خیر میخوای در دعاهات خیر همراه با عافیت بخواه
چرا؟
ممکنه یه جریانی آخر و عاقبتش خیر باشه اما اجراش با سختی و مشقته مثل همون داستان حضرت یعقوب و یوسف
آخرش خیر بود ولی یعقوب 30-40 سال فراغت و سختی و کوری رو کشید "

+ برای همه تون خیر همراه با عافیت آرزومندم :)

+ آقا حســ ـن میگن که اینم اضافه کنم که بخش اول رو از قول آقای قرائتی گفتن و بخش دوم رو دوستشون به نام توحید گفتن :)
    گفتن بگم که هم ریا نشه و هم ...
    هم شکسته نفسی میکنن همیشه :)))


  • ۱۰ نمایش
  • دوستانه ها
  • پستای ثواب دار!
۱۲ دی ۹۴ ، ۱۰:۰۶

یادتونه گفتم من و خواهرم خیلی شبیهیم؟

یعنی در حدی که نگاش میکنم یادم میاد بچه بودم تو آینه چی میدیدم!!!!!


دچار هیجانات احساسی شده بودم داشتم بهش میگفتم:

وااای تو چقد خوشکلی!!! چقد دوس داشتنی هستی!!!

خیلی ریلکس جواب داد:

تو هم قبلا همینطوری بودی!!!!

من: :/


+ یعنی قیافه شو موقع گفتن این جمله فقط میتونم با قیافه شتر موقع قدم زدن تو بیابون مقایسه کنم!!! اینقد بی تفاوت یعنی!!!!

+ الان نیاین بگین منظورت اینه خودت خوشکلیاااا... سوسکم قربون دست و پای بلوری بچه ش میره!!!! والا!! ( حق مادری دارم گردن آبجی کوچیکه :دی )



  • ۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۱ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۳

بخشی از مصاحبه با افسر ارشد عراقی در دوران جنگ تحمیلی����

��سلام
��علیک سلام

��انگیزه اصلی شما از حمله به ایران چی بود؟
��ما از طریق جاسوسهامون مطلع شده بودیم که چندتا شمش طلا تو ماشین فردی بنام فرخ در خرمشهر جاسازی شده؛ صدام حسین به محض شنیدن این خبر دستور حمله رو صادر کرد!

��چرا اشغال خرمشهر توسط شما اینقدر طول کشید؟
��اونجایه دختری بود به نام کیمیا! ما هر نقشه ای می ریختیم که وارد شهر بشیم، کیمیا نقشه هامون رو نقش بر آب می کرد! کیمیا و ما أدراک ما کیمیا...

��چرا همه نیروهای مقاومت خرمشهر رو کشتید اما برادر کیمیا رو 10 نفری اسیر کردید؟
��ببینید! توی جنگ بدست آوردن دو نفر برای ما بسیار مهم بود:
یکی محمدجواد تندگویان وزیر نفت، یکی هم کیوان پارسا برادر کیمیا! رئیس صدام حسین دستور داده بود حتما کیوان رو زنده بگیریم...

��سوال آخر؛ چی شد که دوباره خرمشهر رو ازتون پس گرفتن؟
��طی اون چند سال ما هر چی کشیدیم از کیمیا بود؛ رئیس صدام حسین بعد از پس دادن خرمشهر به ایرانیها اعلام کرد: خرمشهر را کیمیا آزاد کرد...
��


  • ۱۴ نمایش
  • طنز
  • حرف من نیست
۱۱ دی ۹۴ ، ۱۰:۲۱

یه مدل عجیبی دارم که خودمم توش موندم!!

( البته من مدلای عجیب زیاد دارم!! این یکیشونه!! )

بعضی وقتا چند ماه میگذره و هیشکی یه زنگ نمیزنه بگه خونه شما دختر دم بخت داره عایا؟؟؟!!!!

یه موقع هم میشه یهو چندتا چندتا با هم!!!!

و نمیدونم چرا این ترس لامصب من نمیریزه از این جریان خواستگاری!!!

یعنی تا هزار سال دیگه هم که بگذره (البته اگه تا اون سن هنوز خواستگار داشته باشم!!!) باز من دست و پام میلرزه، هول میشم و حرف زدن یادم میره، دهنم خشک میشه و مهمتر از همه، همچنان با معضل "نمیدونم چی بپوشم" مواجهم!!!!!

یکیشون قراره یکشنبه بیاد!! ( اصولا باید پنجشنبه ای جمعه ای چیزی بیان، ولی خوب حتما خیلی خارجکی هستن!!!)

اون یکی هم به یه واسطه گفته قصد دارن تو هفته دیگه خانومونه* بیان...

و من مسترسم!!!!!! 


* خانومونه حالتیست که مادر و خواهر آقای داماد اول میان برای آشنایی و این صوبتا!



  • ۱۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۸:۴۶