در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیشب نزدیک یک ساعت با نجمه چت کردم...

سه ساعت تمام با الناز صحبت کردم....

امروز هم نزدیک نیم ساعت با مریم میحرفیدم!!

به رویا هم زنگ زدم گوشیش خاموش بود!!!

حالا هم هی دارم کانتکت هامو زیر و رو میکنم و غر میزنم که اه چرا من هیشکیو ندارم!!!! :/


گاهی آدم دلش میخواد با یه دوست حرف بزنه حرف بزنه و حرف بزنه !!!

حتی اگه این حرف زدن مصداق هم زدن لجن ته استخر باشه...

بازم دوست داره حرف بزنه و بشنوه!

از اون روزاست که بیشتر از چهل دفعه تلگراممو چک کردم به امید دیدن پیامی که بشه به بهانه ش چند ساعت فک زد!!!!!

نبود!!! فقط پیام تبریک عید بود... چی میشد بگم جز مرسی عید شمام مبارک؟!!! تهش چهار تا جمله دیگه چه خبر مربوط و نامربوط.... ته تهش ده دقیقه میشد...  من دلم یه عالمه حرف میخواست.... یه عالمه چرت و پرت گفتن!! که وا بشه این دل لعنتی...



  • ۱۰ نمایش
  • خاطره ها
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۹

دیروز محل کار آقای پدر یه اردوی خانوادگی برگزار کرده بود...

آخرای اردو که دیگه داشتیم آماده برگشت میشدیم یه نفر اومد بهم گفت خانم فلانی! همسر من میگه شما زمان راهنمایی همکلاسیش بودین!!!!

تا اینو گفت من بدو بدو رفتم سمت آلاچیقشون!!

همش منتظر بودم یه دوست قدیمی رو ببینم...

خیلیا رو تصور کردم که دلم میخواست ببینم اون لحظه!

البته زیاد وقت نداشتم که ببینم چی باید بهش بگم!!

ولی وقتی دیدمش اصلا نمیشناختمش!!!!!!!

اسمشم پرسیدم بازم یادم نیومد!!!

یعنی من ترکوندم با این حافظم!!! :))

هیچی دیگه ... کلی ماچ و قلب رد و بدل کردیم ولی من آخرش گفتم ببخشید دیگه، من شما رو به جا نمیارم ولی!!!! :))))

بعد اونقدر بی ذوق بودم که پسرشو هم ندیدم حتی!!!!

البته نه بی ذوق تر از خودش که از اول صبح میدونسته همکلاسی قدیمیش دوتا آلاچیق اونورتره و به روی خودش نیاورده!!! :/



  • ۱۴ نمایش
  • خاطره ها
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۸

زنگ زده بعد نیم ساعت وراجی میگه گندم میخوام یه خبری بهت بدم!!

بذار اول یه زنگ به مامانم بزنم بعد بهت میگم!!!

من که میدونم میخواست منو بکشه از فضولی !!!

بعد چقد هم با مامانش حرف زد!!!

بعد کلی وقت دوباره زنگ زده:

- حدس بزن!

+ کار پیدا کردی؟

- نه!

+ ازدواج کردی؟ !!

- نه!

+ ارشد قبول شدی؟ !!

- نه! میخوام برم حوزه!!

+ حوزه؟!!! تو؟!!

- آره ... فکرشو میکردی؟!!

+ نه!!! یعنی بعدش چیکاره میشی؟!!

- طلبه!!!

+ چند سال طول میکشه؟!!

- پنج سال.

+ لطفا بعد پنج سال دیگه به من زنگ نزن!!!! :/

- غلط کردی!!! گندم به کسی نگیا! !

+ نه نمیگم!! ولی بالاخره که چی؟!! آخرش که تشت رسواییت میافته!! :))

- زهر ماااار مگه دارم چیکار میکنم؟!!! :))))

+ میگم اینا تحقیق هم میکنن دیگه؟ یعنی اگه بفهمن تو قبلا تو کار حجاب مجاب نبودی چی میشه؟!!

- خودم گفتم بهشون!

+ عه یعنی من هیچ کاری برای نجاتت نمیتونم بکنم؟!!!

- نمیری گندم!! :)))))



خندیدیم!!! خیلی! اونقدر که لپم درد میکنه! اما اینکه یه دختر پر از آرزو و تلاش که مدرک مهندسی شو سه ساله گذاشته در کوزه، حالا یه دفعه راهشو عوض میکنه... نمیدونم چی بگم....

هیچی... دوست آخوند نداشتم که اونم داره گیرم میاد!!!! :))))) 

تصورش تو چادر. ..!!!! ^_____^



  • ۹ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۷

آقای برادر اومده میگه دوستم ایده کار داده!

یه زمین 2000 متری بخریم!!

بعد توش باشگاه بسازیم!!!!

بعد تبلیغ کنیم و مشتری جمع کنیم!!!

خیلی درآمد داره!!!!

:|

ایده دوستش منو کشت!!!!

برم بهش سیمرغ بلورین ایده برتر قرن اهدا کنم؟!!!


میگه دوستم گفته 40 میلیون هم که بشه زمین، 60 میلیون هم بسازیم...

نفری 50 میذاریم وسط!!!!!

تو پرت ترین جای شیراز هم 2000 متر زمین بالای یه میلیارد میشه!!!

و هزینه ساخت!!! با کائوچو میخواد بسازه یعنی؟!!!! :|||

یه تحقیق هم نکرده در مورد ساخت و ساز حتی!!!



  • ۴ نمایش
  • خاطره ها
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۰

مکالمه من و آبجی کوچیکه در حالی که تو بغلمه:
+ بزرگ هم که شدی باز میای تو بغلم؟
- آره میام.
+ پیر هم که شدی میای؟!
- اگه هنوز نمرده بودی آره!!!
+ :|
آقای برادر: اگه تا اون موقع هم زنده باشی آبجی بشینه تو بغلت میمیری دیگه!!!
+ :|


کوچیکتر که بود وقتی اذیتش میکردیم تهدیدش این بود: "وقتی مردی سر قبرت نمیام"!!!!! :/

حالا جالبه جفت مامان بزرگ و بابابزرگام زنده هستن هنوز! و بابابزرگ مامانم هم زنده س همچنان!!! مامان بزرگ مامانمم پارسال فوت شد!!
( به یکی از دوستام که اینو گفتم، گفت عمر نوح دارین شما؟!!! بمیرین دیگه!!!! :/ )
بعد این آبجی کوچیکه چرا فک میکنه ما قراره زودی بمیریم من نمیدونم!!!!
احتمالا تو زندگی قبلیش همه فک و فامیلش زود زود میمردن!!!!!! زندگی قبلی!!!!! :)))))



  • ۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴

یکی از پسرای فامیلمون نامزد کرد...

18 سالشه!!!!!!

تازه دو سال پیش رفته بوده خواستگاری بهش گفتن برو کنکور بده بعد بیا!!!!!!!!!!!

یعنی تو 16 سالگی به مامانش گفته زن میخوام!!!! :/


  • ۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۷

امروز هم مثل اکثریت مطلق روزای عمرم دندون پزشکی تشریف داشتم!!!!!!
یه خانومی قبل من بود...
یعنی عاااالی هاااا!!!! یعنی کم مونده بود صندلی یونیتو بشکونه!!!! :))))
کلا تو هپروت!!
وقتی میخواست بره خانم دکتر بهش گفت دیگه با من نوبت نگیر!!!
بعد که نوبت من شد و به خانم دکتر گفتم دندونای سمت راستمو قرار بوده درست کنید،
گفت امروز مریضام همه شون گیجن!!!! :/
و سوزنو فرو کرد سمت چپم!!!!
بعد که قشنگ بی حس شدم اومده میگه چرا نمیگی سمت راستت بوده؟!!!!!
:/
دستیارش تو دفترشون علامت چپ و راستو اشتباه زده بود!!!!
خلاصه سمت راستتم بی حس کرد!
اگه فک میکنید تا حالا سرویس شدن دهنتونو تجربه کردین، باید بگم برید بدین دو طرف دهنتونو بی حس کنن تا بفهمین سرویس شدن دهن دقیقا یعنی چی!!!!!!
این خانوم دکتر هم که کارش خوبه اینجوری بلا سر من میاره!!!!
یعنی اصلا اختیار زبون و لبامو نداشتم!!!!! وقتی میخواستم حرف بزنم انگار یه عالمه ماست تو دهنم نگه داشتم!!!!! :))))))
حالا هی همه هم آشنا بودن باید احوال پرسی میکردم!!!
خلاصه که اگه شرایط مشابه براتون پیش اومد کل دهنوتو هم زمان بی حس نکنید!!!
از تجربیات دندونی من استفاده کنین ^_____^


  • ۱۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۶

سختش بود بگه پول لازم داره...
وقتی مامان خانوم گفت حسابش خالی شده سر جریان خونه حس کردم خیلی ناراحت شد!
گفتم من هستم!!
اما معلوم بود روش نمیشه از من پول بگیره...
سریع صفحه اینترنت بانکو باز کردم و بهش گفتم شماره کارتتو بگو...
وقتی پرسیدم چقدر میخوای، همش میگفت هر چقدر کرمته!!
گفتم شما با کرم من چیکار دارید؟!!! چقد لازم دارید؟! موجودی من فلان قدره!!
گفت خب همون فلان قدرو بریز!
پولو انتقال دادم...
وقتی رفتن یادم افتاد قرار بوده پول روکش دندونامو خودم بدم این ماه و ماه بعد از بابا بگیرم!!!
حساب بابا که تقریبا با خرید یه سری لوازم ضروری خالی شده بود...
حتی اون کارت اضطراری رو هم خالی کرده بودیم!
حساب مامانم که خالی بود!!!
حالا نشستیم دو دو تا چارتا میکنیم که ببینیم پولمون میرسه واسه روکش یا نه!!!!
تازه اگه شانس بیارم و بیمه همه دندونامو تایید کنه!!!
دلم نمیخواد ته دلم پشیمونی حس کنم!
هر چند میدونم تو ماه گذشته یه مبلغی حدود همون چیزی که از من گرفته بود رو به شکل ولخرجانه ای ریخته دور!!!
اما اون چهره شرمنده ش.... آه!
این ماه بگذره...
به خیر بگذره...
بعدش دیگه مساله ای نیست!!!!


  • ۵ نمایش
  • خاطره ها
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۵

ترم چهار بودیم که دوست شدن...
حس میکردی جون پسره براش در میره!!!
از انجام پروژه ها و کمک تو پاس کردن درسا گرفته،
تا پر کردن جای خالی همه آدمای اطرافش،
هیچی واسش کم نمیذاشت...
ترم شیش که بودیم میگفت:
"بهم گفته ارشدمو بخونم،
سربازی برم،
یه کار مناسب پیدا کنم و یه پولی جمع کنم
بعد میام خواستگاریت"!!!
گفتم:
" میدونی میشه چند سال دیگه؟!!
یه سال داریم تا گرفتن لیسانس...
دو سال سربازی
دو سال ارشد
حداقل دو سال هم پروسه کار پیدا کردن و پول جمع کردن...
یعنی تو خوشبینانه ترین حالت ممکن میشه 7 سال!!!!
قبول دارم پسر خوبیه... ولی کی میدونه 7 سال دیگه چی میشه!"
اینکه میگن عشق آدمو کور میکنه درمورد جنس مونث کاملا صادقه!!!
گوش نکرد به حرفم!
پسره رفت ارشد...
بهش گفتم:
" چرا حداقل به خانواده ش نمیگه؟!!!
90 درصد خانواده ها انتخاب پسراشونو نمیپذیرن!!!!
این همه موردای مشابه دیدی تو دانشگاه!!!"
گفت:
"خانواده اون اگه بفهمن یکی رو میخواد فورا براش عقد میکنن!!!!
الانم گیر درسه، نمیشه!"
ارشدش تموم شد...
گفت حالا کنکور دکتری داره!!!
بعد کنکور دکتری خودشم خسته شده بود...
رابطه رو قطع کرد تا پسره تصمیمشو بگیره...
اومد خواستگاری...
مادر پسره نپسندیدش...
شروع کرد بهانه گرفتن...
پسرشو راضی کرد و نامزدی رو به هم زدن!!!!!
میگفت زنگ زده بهم گفته:
" اینکه تو 6 سل منتظر من شدی،
اینکه همه خواستگاراتو رد کردی،
دلیل نمیشه که بخوام باهات ازدواج کنم!!!!"
میگفت گفته:
" من دوسِت دارم ولی نه واسه ازدواج!"
نمیشد، دلش میشکست، وگرنه میگفتم بهش که،
خود کرده را تدبیر نیست!!!!


  • ۱۳ نمایش
  • خاطره ها
۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۴

پشه آبجی کوچیکه رو گزیده، اومده میگه خونم کم نشه یه وقت!!!! :/



  • ۶ نمایش
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۳