در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ 248

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

یه وقتایی حس میکنی همه درا بسته‌س... به هر دری میزنی به هیچ‌جا نمیرسی... به هر کی رو میزنی تحویلت نمیگیره... هر چی بیشتر تلاش میکنی کمتر میرسی...

این دقیقا همون لحظه‌ایه که باید اعتماد کنی... مطلق!!

هر طوری هم بشه با خودت بگی جز خدا دیگه از هیچ کس چیزی نمیخوام...

هزار بار بری تا یه قدمی خواستن از مخلوق، هزار بار تو فکرت بیاد که شاید الان باید فلانی رو واسطه کنم، ولی سفت وایسی سر اعتمادت. حتی اگه ته دلت خالی بشه... حتی اگه چند روز اولش اتفاقای ناگوار بیوفته... اعتماد که کردی، اونوقت معجزه‌س که پشت معجزه میبینی!!

لازم نیست زاهد باشیاااا ... همین آدم معمولی‌ای که هستی... یهو حس میکنی چقد خاص و ویژه شدی واسه خدا!! اگه فقط از خودش بخوای...

مثلا از شیراز تا شهر محل کار مستر جو ۲۰ ساعت راهه... اتوبوسش هم امن نیست... ولی از وقتی عقد کردیم خدا یه هواپیما فرستاد واسه‌مون!! که هفته‌ای یه بار از شیراز میره پیش مستر جو... ^__^

  • ۶۳ نمایش
  • مستر جو
۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۸:۲۸

این روزا خدا یه جوری دوسمداره که خودم تعجب میکنم!!! خدایا عاشقتم! خدایا شکرت!

خدایا مخلصتم به خودت قسم.

تو چقد خوبی!

نمیدونم این خوبیات به خاطر منه یا به خاطر جو... یا به خاطر دوتامون...

به هر دلیلی که هست خیلی خیلی ممنونم.

دلمو شاد کردی خدا جون.

ان شاءالله بتونم بنده خوبی باشم برات :**

  • ۱۸ نمایش
  • مستر جو
۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۱

جو گفت دوستم گفته عقد کنین جدایی واسه تون خیلی سخت تر میشه!

پیش خودم گفتم چه فرقی داره؟!!

ما که همون موقع هم محرم بودیم...

من که همون موقع هم خیلی دوسش داشتم...

فک میکردم اون موقع تو اوج دلتنگیم!

البته کلا من تو همه مراحل فک میکردم تو سخت ترین بخش زندگیمم!!

قصه زندگی من و جو از اولش با سختی شروع شد!

جو میگفت من عادت دارم به سختیا... ولی من عادت نداشتم!

این روزا خیلی بی تابم... خیلی دلتنگم...

دلتنگ تر از روزای نامزدی که دلم تنگ شده بود واسه گرمای دستاش...

دلتنگتر از روزای ماموریتش که دلم تنگ شده بود واسه خماری صداش...

دلم تنگه

دلم تنگه و هیشکی درکم نمیکنه! اینه که عذابم میده...

اینکه میگن ما که اینجوری نبودیم تو چرا اینجوری ای!!!! خب من اینجوریم حالا چیکار کنم؟؟

اینکه میگن ما هم عقد شدیم از این کارا نمیکردیم! خب آدما با هم فرق دارن! ندارن؟؟؟

دلم میگیره از درک نشدنا

دلم میگیره از این ...

همون بهتر سکوت کنم و از حس و حال این روزام با کسی حرف نزنم...

به هر حال که میگذره... هر چند دیر...


+ میشه یه دعای کوچولو برامون بکنید. که اسممون در بیاد واسه خونه سازمانی؟؟

  • ۲۷۴ نمایش
  • مستر جو
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۲ ۱۷ نظر
آبان... ماهی که من متولد شدم...
آبان.... ماهی که مستر جو متولد شد...
و آبان... ماهی که زندگی دو نفره ما متولد شد!

بعد جالبیش اینه که من متولد آبان 69 هستم و زندگیم متولد آبان 96 !!!! :)
اینو امروز که میخواستم وام ازدواج ثبت نام کنم فهمیدم! ^__^
راستی تازگی کسی وام ازدواج ثبت نام کرده؟ چرا نمیشه؟؟؟

نوشتن یادم رفته! :))
روز یک آبان عقد کردیم... با وجود همه حرف وحدیثا.
تحمل دوری سخت تر شد بعد عقد!!!
روز تولدم کنارش بودم... روز تولدش کنارم نیست! :(
دلتنگشم...
  • ۲۹۲ نمایش
  • مستر جو
۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۵ ۳۱ نظر