در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

گاو


دبیرمون وقتی میخواست درس گاو رو برامون توضیح بده،

گفت "یه ظرف تا وقتی پر باشه جایی برای چیز دیگه نداره، باید اول خالیش کرد تا بشه توش یه ماده جدید بریزیم..."

گفت " مشدی حسن هم اول خالی شد...یواش یواش خودشو فراموش کرد ... وقتی حسابی از خودش خالی شده بود، گاوش مرد!"

این روزا احساس میکنم داریم خالی میشیم!

دارن خالی مون میکنن!

درسته که خیلی وقته متناسب با پیشرفت و تکنولوژیای جدید فرهنگسازی نشده،

درسته که ظرف فرهنگمون پر نیست...

درسته که خیلی جاها بدوی تر از اجداد دو هزار سال پیشمون عمل میکنیم!

اما این همه اصرار برای اینکه ما باور کنیم خالی هستیم عجیب نیست؟؟

این حجم از جوک ها و پستا و هشتگ ها برای نشون دادن بیشعوری ایرانیا سوال برانگیز نیست؟!!

نمیپرسم کی داره سعی میکنه ما رو از باورها و فرهنگمون خالی کنه...

چون سوال مهمتر اینه که میخوان از چی پرمون کنن؟!!!

قراره چی بشیم؟!

گاو؟

گوسفند؟!

چی؟؟؟

  • ۱۷۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۰ ۲۰ نظر

1. خودمو گذاشتم جای یکی از فروشنده های پلاسکو!

پدری که خانواده شو لای پر قو نگه داشته

یهو میبینه مغازه چند میلیاردیش داره میسوزه!

به علاوه همه پولای توی گاوصندوقش...

به علاوه همه جنسای شب عیدش که با چک خریده بوده و قرار بوده بعد فروش پولشو بده...

به اضافه همه چک و سفته هایی که احتمالا مبلغای بالایی داشتن...

به چشم میبینه که داره از عرش به فرش میاد!

حاصل عمرش داره نابود میشه...

من اگه همچین پدری بودم حتما تو اون لحظه سعی میکردم برگردم و چند برگ از زندگیمو نجات بدم!

+ نمیدونم دبستان بودم یا راهنمایی... شیراز سیل اومد. هیچ مغازه ای تخریب نشد، اما جنساشون از بین رفت... خیلیا سکته کردن! :(

حق بدیم بهشون!

خدا همه مردم و اون آتش نشانای عزیز رو رحمت کنه.


2. چرا ما فکر میکنیم باید روی شماره های رند پستای خاص تر بنویسیم؟!!! :/

خب من الان پست خاصم نمیاد!!


3. وبلاگ من کودکانه ست، درست!

ولی شده تا حالا من به کسی بگم چرا وب من نمیای؟؟؟؟؟

تا حالا از کسی پرسیدم چرا کامنت نمیذاری یا دنبالم نمیکنی؟!!!

واقعا هیچ اجباری برای خوندن این وبلاگ کودکانه ندارید!

اینکه لطف میکنید و منو میخونید برام یه دنیا میارزه و از همه تون ممنونم.

ولی اگه این خوندن باعث میشه انتظار متقابلی از من داشته باشید، لطف کنید و قطع دنبال بزنید!

این برام خیلی قابل درک تر از اینه که بهم توهین کنید!


4. بعضیام هستن وقتی بهشون میگی یه روز قبل برگشتنت خبرم کن تا واست پست بزنم، همچین پا میچسبونن و میگن چشم که... ولی بعد دو روز میبینی خیلی خوشحال پست گذاشتن!!! :/

میخواستم کلی تحویلت بگیرماااا ... ولی تقصیر خودت شد!

" کچل خان وارد میشود " :دی

  • ۲۰۹ نمایش
  • حرفای دلم
  • معرفی وبلاگ های خووب
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۰ ۲۹ نظر

دلم یه دنیا نق زدن میخواد!

یه عالمه غر و لند...

یه عالمه ناله!!

حیف که با لوسی‌می خیلی موافقم!!!



  • ۸۸ نمایش
  • حرفای دلم
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۸

انصافا فروشنده فیلمی نبود که بشینیم با مامان و بابا و خواهر و برادر ببینیم!!!

یعنی یه نفر تو دست‌ اندر کاران این فیلم نبود که حواسش باشه خانواده اینجا نشسته؟! :/

ترانه جان حالا میخوای حوادث رو تعریف نکنی؟!!!! یا حداقل نگی کجا بودی؟!!!! :/ 


+ درک نمیکنم زنی رو که تو این موقعیت قرار بگیره و نخواد شکایت کنه!

+ درک نمیکنم زنی رو که نگران آبروی همچین آدمایی باشه!!!


++ با اونی که یه بار پست گذاشت و گفت بهترین دیالوگ فیلم، همونیه که من تو عنوان نوشتم ، موافقم! ^__^

  • ۲۰۷ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۹ ۳۱ نظر

امروز داشتم فایلای اضافی لپتاپمو حذف میکردم... یه دفعه به این فایل صوتی برخوردم!


صدای آبجی کوچیکه ست! سه سال و نیمه! :)

  • ۲۸۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۳۴ نظر

تو خونه ما قانون اینه که مودم شبا خاموش باشه! یعنی دستور آقای پدره! و آقای پدر برای اینکه ثابت کنه که هر چی میگه به صلاح ماست و خیر ما رو میخواد روزی شونصدتا پیام تو تلگرام واسه همه‌مون میفرستاد که ببینید... فرکانس‌های مودم سرطان‌زاست! و اگه شبا روشن باشه سرطان میگیرین میمیرین! و این دانلود رایگان شبانه همش نقشه دشمنه و... که دیگه ما گفتیم اوکی دَد! خاموش میکنیم!

بعد آقای پدر گوشی‌های موبایل رو نشونه گرفت! گوشیا مث مودم دم دستش نبود که اول قانونو اجرا کنه بعد ما رو راضی کنه! :) خلاصه که دیدیم فیلم پشت فیلم، کلیپ پشت کلیپ، پی‌ام پشت پی‌ام... که چی؟! امواج گوشی سرطان‌زاست! و این نقشه دشمنه که اینو نمیگن تا ما سرطان بگیریم بمیریم!!! و ما بالاخره گفتیم چشم! موقع خواب آنتنو قطع میکنیم!

اما قبل از اینکه آقای پدر بتونه یه نفس راحت بکشه با پارازیت‌هایی مواجه شد که تشعشعات سرطان‌زا داشتن!!!! که هر دوشنبه مردم شیرازو جمع میکنه جلو استانداری!!!! که....

که انگار قسمت همینه که ما سرطان بگیریم و بمیریم!!!! :)))

  • ۱۹۱ نمایش
  • حرفای دلم
  • شاید سیاسی
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۲۸ نظر

یه دفترچه خاطرات کوچولو بود که گهگاهی اون اولا خاطرات آبجی کوچیکه رو مینوشتم توش...

ولی خب دو سال اول که درگیر مدرسه و کنکور بودم و بعدشم دیگه دانشگاه شهر دیگه و...

خاطره‌ها دیر به دیر نوشته شدن و از یه جایی کلا قطع شده...

دیروز میگفت بیا بازم خاطراتمو بنویس.

گفتم خب خودت بنویس... خاطرات تو هستن... من چی بنویسم آخه؟!!

میگه تو که یه جایی خاطرات منو مینویسی، همونا رو واسه منم بنویس!!!!!

:/

از کجا فهمیده؟!!!!!!

  • ۲۹۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۰۲ ۳۵ نظر
  • ۱۱۴ نمایش
  • چالش
۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۱
میگفت کاش آدما رو هم تولید میکردن!
مث کارخونه‌های ماست و شیر...
کاش کارخونه تولید آدم هم داشتیم!
کاش اصلا ازدواج نبود... که کسی از پیشمون بره!

+ از فرمایشات آبجی کوچیکه!


:: این پست آووکادو جان رو حتما بخونید :)
  • ۱۴۹ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۲ ۱۴ نظر

خیلی وقته میخوام این پست رو بذارم! هی قسمت نمیشه!

آبجی کوچیکه کلاس سوم بود... آخرای سال تحصیلی...

یه مبحثی تو ریاضی داشتن که من فک میکردم با روش من حل کنه زودتر به جواب میرسه و جوابش درست‌تره!

یکی دو ماه پیش برگه تمرین اون روزو نشونم داد...

بعد تمرین نشسته خودش و منو کشیده!!!

منو در حالی که داره دود از سرم بلند میشه،

و خودشو در حالی که همچنان از توضیحات من چیزی نفهمیده!!!! ^__^

حتی لباسا رو هم مث لباسای همون روز کشیده!!!


ضرب تو پرانتز!

  • ۳۶۶ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۹ ۳۸ نظر