در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸ 270
  • ۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۷ ۲۶۵
شتر صندلی داغ در وبلاگ من نشسته!!!! :)
میتونید سوالاتونو اینجا بپرسید!

درمورد نفر بعد هم من هر چی فک کردم به نتیجه نرسیدم!
لطفا همین جا پیشنهاداتونو در مورد اینکه بعدی کی باشه بنویسید.
هر کس بیشتر رای آورد معرفیش میکنم واسه نفر بعد...
کامنت خصوصیا تو شمارش آرا به حساب نمیان.
کامنتا هم بدون تایید نمایش داده میشن!

+ بعدا نوشت: رای گیری تا جمعه بازه ... شنبه هر موقع بیام بیان کامنتای اینجا رو میبندم :)
+ من خودم کسیو پیشنهاد ندادم، اما از بین پیشنهادات دوستان هر کدوم نظر خودمم بود رای دادم
________________________________
نتایج تا الان:


واران : 5 (یکیش رای خودمه! )
22 فوریه : 3
آووکادو : 3 (یکیش رای خودمه)
اسی : 8
بای پولار: 2
بهار پاتریکیان : 9 (یکیش رای خودمه!)
نسیم : 3
اسپریچو : 2 (یکیش رای خودمه )
میم : 2 (یکیش خودم)
خانومی : 1
گمشده : 1
ویار تکلم : 1
بانوچه : 1
شباهنگ : 1
زیزیگولو : 1
مردی به نام شقایق : 1
لافکادیو : 2 (یکیش رای خودمه )
یک مترسک : 2 (یکیش رای خودمه!)

  • ۴۷۸ نمایش
  • حرفای همین طوری!
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۰۹ ۵۷ نظر
"یک بلاگر که نمیخواست نام او فاش شود"!! این نقاشیا رو فرستاده واسه من :)
  • ۳۵۷ نمایش
  • چالش
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۵ ۴۱ نظر

1. این پست رو مطالعه کنید و اگه دوست داشتین به کمپینشون بپیوندین :)


2. نقاشیا منتشر شدنا :)

اینجا میتونید نقاشیا رو ببینید.

بابا پاشین همه تون شرکت کنید... یعنی چی هی میگین نقاشیمون خوب نیست!!! برین ببینید آقاگل منو چجوری کشیده! :دی

یه "چشم چشم دو ابرو" ئه دیگه!! همراه بشین با دوستان :)

  • ۱۹۷ نمایش
  • چالش
۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۹ ۲۲ نظر


+ کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن...

  • ۱۵۱ نمایش
  • حرفای دلم
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸ ۲۳ نظر

امروز معلم عربی راهنماییمو دیدم... تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد!

میدونید... دبستان که بودم وضعیت به طرز وحشتناکی عالی بود! از سال سوم و چهارم تقریبا دیگه کل مدرسه منو میشناختن. همه قبولم داشتن... حتی اون معلمایی که هیچ وقت شاگردشون نبودم. تمام مراسمای صبحگاه و نماز و عید و عزا تو دستای من بود! اون روزا دلم نمیخواست تو کنکورای سمپاد شرکت کنم! فک میکردم اگه جایی برم که همه درسشون خوب باشه همه این امتیازامو از دست میدم!

راهنمایی که رفتم یهو تنها شدم. هیچ کدوم از همکلاسیای دبستانم نیومده بودن اون مدرسه. و فاجعه بزرگتر این بود که سه چهار نفر بودن که معدل پنجمشون از من بالاتر بود!

از همون لحظه شروع کردم درس خوندن. فعالیتای غیر درسیمو به صفر رسوندم و فقط هدفم شد اول شدن! سال اول که تموم شد تو کلاس خودمون رتبه یک شدم و سال دوم تو کل مدرسه.

سال سوم راهنمایی روز اول که اسم منو به عنوان رتبه یک خوندن انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم :دی

یکی دو ماهی از شروع سال تحصیلی میگذشت که یه دانش آموز جدید وارد مدرسه ما شد. دختر دفتردار مدرسه مون بود که نمونه دولتی میرفت! که یه دفعه اومد مدرسه ما و کلاس ما!! میگفتن خیلی استرس داشته نتونسته تحمل کنه. در واقع آورده بونش کلاس ما که بهش نشون بدن میتونه از همه بچه هایی که مدرسه معمولی میرن بهتر باشه!

همون روز اول به یکی از بچه ها کلاس گفته بود اومدم شاگرد اولتون بشم! اونم اومد صاف گذاشت کف دست من!! منم که جایگاهمو تو خطر میدیدم تلاشمو چندین برابر کردم! خیلی سعی میکرد برتریشو به رخم بکشه. خیلی سعی میکرد خودشو خیلی باهوش نشون بده. هر روز کتابای کمک درسیشو میاورد و از من میخواست سوالا رو حل کنم. خب منم که اصلا همچون سوالایی ندیده بودم... نمیشد، نمیتونستم. بعد با یه حالت تمسخر آمیزی میگفت اینجوری حل میشه، به همین آسونی! پا گذاشته بود رو غرورم! ولی حداقل باعث شد بفهمم اون سوالا زیادم سخت نیستن!! :دی

یه مدت که گذشت دیگه حل سوالای سختو نداشت! تبدیل شد به یه دانش آموز معمولی! جنگ تازه یه ذره داشت منصفانه میشد!

اون روزا من دقیقا وسط یه جنگ بودم! حریفمم نه فقط سحر، بلکه کل کادر مدرسه بودن. دقیقا تبدیل شده بودن به دشمنم!!

خلاصه که ترم اول گذشت و معدل من 20 شد. ولی سحر 20 نشد! خب مامانش دبیرا رو راضی کرد که نمره شو عوض کنن!!

همون روزا بود که سحر شروع کرد گفتن از دبیرستان نمونه دولتی. و اینکه من چون راهنمایی هم نمونه بودم قبول میشم و تو نمیشی و این حرفا! منم که عملا تو اون مدرسه هیچ امتیازی بابت رتبه بودنم نداشتم و با خودم میگفتم شاید دبیرستانم همین جوری باشه ، تصمیم گرفتم تمام تلاشمو بکنم.

خیلی اتفاقا افتاد ... خیلی زیاد... متن داره زیادی طولانی میشه نمینویسم دیگه! ولی همین قدر بگم که من قبول شدم و سحر نشد!

هر چند مامانش تو نمره های من دست برد تا دخترش رتبه یک بشه!

هر چند کل کادر مدرسه با من بد شده بودن و بهم فشار روحی وارد میکردن.

هر چند دبیر پرورشیمون عوض روحیه دادن بهم میگفت واسه چی تلاش میکنی؟ مدرسه ما سابقه نداشته تا حالا قبولی بده!

(اون زمان تو شیراز فقط یه تیزهوشان بود و یه نمونه دولتی. واسه همین قبول شدنش خیلی سخت بود!)

اما من قبول شدم!

مامان سحر خیلی اشتباه کرد! خیلی! یادش رفته بود که بار کج به منزل نمیرسه! یادش رفته بود که به خاطر عزیز خودش نباید بقیه رو قربونی کنه!! یادش رفته بود نباید غرور کسی رو بشکونه!!


+ تموم مدتی که این پستو مینوشتم داشتم به خودم میگفتم پس پی شد اون روحیه جنگنده من؟!! چی شد که حالا اینقدر راحت قید همه هدفا و خواسته هامو میزنم؟!!


++ متر یه پست مهمان جدید گذاشته!

  • ۱۹۸ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۶ ۲۴ نظر

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/


+ تو چالش فان کشون شرکت کنید! بامزه س :)


  • ۱۸۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۰ ۲۸ نظر

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!! (که البته اونم آواتار تلگرامش بود! ) هر چند چشمم به جمالش هم روشن شده ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!! من که کلا عکس هر کسو که دیدم برام تازگی داشت و خارج از تصور بود... ولی هر کی عکس منو دید گفت عه همونطوری که تصورت کرده بودم هستی!!! :/  بسکه من یه رنگ و صاف و صادقم!!! (دلداری بدم خودمو!!!! :دی)

به استثناء یکی از بلاگرا که یه موقعی گفت تصورت از منو نقاشی کن! ... منم کشیدم... البته خیلی با اون چیزی که من تصور میکردم فرق داشت اما گویا شبیه بلاگر مذکور در اومده بود! ^__^

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:

  • ۴۳۷ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
  • طنز
  • چالش
۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۲ ۴۱ نظر

همین طوری که داشتم وسط این سرمای ناجوانمرد توی خیابون قدم می‌زدم و به موضوعی که برای نوشتن تو وبلاگ گندم بانو انتخاب کرده بودم، فکر می‌کردم (الان متوجه شدید من خودش نیستم یا بیش‌تر توضیح بدم؟) سرِ در گریبانم رو بالا آوردم و هر چند، سوز هوا سیلی می‌خورد تو صورتم اما به جاش خیره شدم تو چهره‌هایی که از کنارم می‌گذشتن، زن، مرد، پیر، جوان، سالم، بیمار، ثروتمند، متوسط (به قولی «هشت گرو نُه») یا حتی زیر خط فقر و... اما تنها وضعیت مشترک بین همه، همین فکر کردن بود؛

به این نتیجه رسیدم سرمای هوا اجازه هیچ کاری نمیده جز این‌که دست‌ها توی جیب فرو برن، سرها طوری پایین بیان که جز دو قدم جلوتر رو نشه دید و نهایتاً فکر کردن و فکر کردن؛ نمی‌دونم شاید بین همه اینایی که دیدم، یکی یا دو تا یا نمی‌دونم چند تا نویسنده هم بود، نویسنده کتاب یا خبرنگار یا وبلاگ‌نویس یا حتی کامنت‌نویسی که شاید به نظر خودش نویسنده نباشه اما جملاتش برای مخاطبش خیلی باارزشه؛

از بحث منحرف نشیم، داشتم می‌گفتم که شاید بین این همه متفکر چند تا نویسنده هم بودن که داشتن اون لحظه به فصل تازه کتابشون، به پست آینده وبلاگشون، به مقاله جدید نشریه‌شون و به کامنتشون برای وبلاگ مورد علاقه‌شون فکر می‌کردن؛ مثل من که داشتم فکر می‌کردم برای گندم بانوی بامرام چی بنویسم؛ اصلاً شاید یکی یا چند تا از رهگذرهایی که دیدم، همین الان بین شما باشه، بعید هم نیست، دنیا کوچیک‌تر از این حرفاست؛ راستی از چی می‌خواستم بنویسم؟ یادم رفت!

روز خوبی داشته باشید، ضمناً نظرات رو خود گندم تأیید می‌کنه.

  • ۴۰۹ نمایش
  • مهمون
  • مترسک ‌‌
۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۸ ۵۱ نظر

وقتی خیلی منتظرانه هی وبلاگتو رفرش کنی....!!

+ کامنتا بدون تایید نمایش داده میشن...

  • ۸۷ نمایش
  • حرفای همین طوری!
۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۷ ۶ نظر

مثلا وقتی بعد این همه رفتن ها و رفتن ها، یکی از دوست جونا برمیگرده ^___^


+ بانو ف تک نقطه عزیزم به "جیغ صورتی" برگشته :)

  • ۲۸۹ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۶ ۲۶ نظر