در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱ ۳۸۶.
آقا من تو این مسافرت به این نتیجه رسیدم که کلا آدم باس +۱۸ سفر کنه!!!! یعنی این بچه مچه‌ها رو نبره با خودش!!! :)))

به خاطر اصرار شدید دو تا پسر عموهای -۱۰ قرار شد شب اول مسافرتو توی چادر بخوابیم!! حالا من نمیدونم این چادر واسه این بچه مچه‌ها چه جذابتی داره دقیقا!!! خلاصه که صبح خیلی زود راه افتادیم و پس از پرداخت عوارض‌های متعدد از استان اصفهان گذشتیم، ( که من واقعا برام سواله که واقعا چرا؟!! یعنی خب همین کارا رو میکنید که... هیچی ولش کن!!! ) خلاصه شیش و هفت عصر رسیدیم تهران. سر راه هم کلی واسه پرتقال و آقاگل و سایر اصفهانیون! بای‌بای کردم!
خلاصه گفتن حالا که قراره شب چادر بزنیم بریم مرقد امام که هم امنه و هم امکانات رفاهی داره. که خب امنیتشو که نگم دیگه جریان داعشو، امکانات رفاهی هم که دقیقا مقصود سرویس بهداشتیه، که اکثر ردیفای سرویس بهداشتی رو بسته بودن و شیرای آب هم یکی دو تاش بیشتر کار نمیکرد!!! بعدم چقددد گرم بود!!! من همش تو ماه رمضون میگفتم اگه اذون تهران نیم ساعت بعد ما میگه عوضش اونجا خنک‌تره!! نبود ولی!!!
به آقای پدر گفتم بیاین بریم یه چرخی هم تو تهران بزنیم حالا که اینجاییم. گفت اوه تهران؟! شلوووغه! ترافیییکه! نه نمیشه! گفتم خب با مترو بریم! عمو گفت اوه تهران؟! آلووووده‌س! جدول مندلیفه!!! :/
خب پس فردا به من گفتن پایتخت مملکتت چه شکلیه من چی بگم؟؟!!! هیچی دیگه، سالهاست به دل من مونده تهرانو ببینم!! همیشه از بغلش رد میشیم جوری که پرمون به پرش نگیره حتی!!!
بگذریم، آقا خیلی بد گذشت شب اول! هوای گرم و چادر یه طرف، بعضی آدمای وراج هم یه طرف. یعنی خب من اصلا کاری ندارم که طرف اومده اونجا زیارت! اصلا هم کاری ندارم که دو نصف شب اومده. ولی خب پاشه بره تو خود مرقد زیارتشو بکنه دیگه!!! تو پارکینگ چه غلطی میکنه :/
به لطف حنجره هم‌وطنان زائر ساعت سه خوابیدیم تا پنج فقط! من صبح همش نگران بودم! یعنی خب من اون عقب خواب خواب بودم! بابام چجوری رانندگی کرد؟؟
خلاصه که صبحش در حالی که من واسه بانو ف و مهرناز و لافکادیو و سایرین بای‌بای میکردم راه افتادیم سمت کرج. بعدم که جاده چالوس...
جاده چالوس رو اونقدر معروف کردن که آدم یه سری انتظارات ازش داره که خب فراتر از توان جاده چالوسه!!
ظهر رسیدیم نمک‌آبرود.
آقااااا چقد این شمالیا خوش به حالشونه!!! یعنی اصلا تو خود خارج دارن زندگی میکنن!!! خونه‌های سقف‌شیرونی رنگی رنگی، با اون طبیعت فوق‌العاده... خیلی خوش به حالشونه واقعا!!!
عصر همونطور که واسه حریر دست تکون میدادم رفتیم لب دریا. (حریر مازنی بودی دیگه؟!!^__^)
زنعمو جان گفت بریم پلاژ. اصلا تو پلاژ رسما انقلاب نشده!!!! تا جایی پرده کشیدن، از یه جایی به بعد آزادی! تازه تا قبل اون یه جایی به بعد هم اینایی که با جت اسکی میچرخن میبینن به گمونم!!!
بعد اینکه ملت چجوری تو دریا شنا میکنن؟؟؟ نمیشه که!!!! یعنی جاتون خالی، یه قلپ بزرگ آب دریا خوردم!!! آب دریا چیه، آب لجن مطلق!!!! :///// یکی نیست بگه خب تو که تو استخر لیتر لیتر آب میخوری همیشه، وضعیت آبو هم داری میبینی، چه کار احمقانه‌ایه شنا کردن؟!!! :///
قرار بود سه روز بمونیم نمک آبرود. ولی یه کاری پیش اومد که سفرمونو کوتاهتر کرد. پس روز دوم از نمک‌آبرود زدیم بیرون.
آقاااااااا رامسر چقدرررررررررررر قشنگه!!!! حسودیم شد اصلا!!! رامسریا برن واسه شهرشون اسفند دود کنن! کلی هم حسرت خوردیم که رامسرو تو برنامه نذاشته بودیم. ایشالا فرصتای بعد...
بعدم که رفتیم سمت گیلان. یه دستی هم واسه مستر مرادی تکون دادم و تو دلم گفتم یعنی انصافا داری تو این بهشت زندگی میکنی بعد همش نق هم میزنی!!!! :/
گیلان عااالی، گیلان فوق‌العاده. گیلان اصلا یه چیز دیگه بود! و باز حیف که ما تو برنامه گیلانو هم نداشتیم!
بعد حالا یه سوال، آقا این شمالیا از کجا میفهمن هر شهری کجا شروع میشه کجا تموم میشه؟؟؟ سمت ما بین هر شهر چند کیلومتر برهوته، اینا بانک اینور میدون شعبه شهر الف‌ه، اونور میدون ب!!
بعد اینکه اصلا مهم نیست شما تو سفرتون برنامه لاهیجان دارید یا نه، از واجباته کلا که کلوچه لاهیجان باید بخرید!! حتی از اوجب واجبات!!!
نمیدونم اسالم مال کدوم استانه، ولی دقیقا تصور منو از جاده چالوس براورده میکنه!!! حتی فراتر از تصور منه!!!! چقدر زیباست مسیر این شهر!!
وای طولانی شد!!!! :)))
آقا رسیدیم آستارا. آستارا هم خوشکله هم آدمای خوشکلی داره!!! البته خب بازم باید بگم بازارش اصلا انتظاراتو براورده نمیکنه! قیمتاش با اینجا فرق نداشت، فقط یهو یه چیزی میدیدی که تو شهر خودت نبود مثلا...
بعدم که رفتیم سرعین. وای وای!! گردنه حیران بی‌نهایت بود اصلا!!! فقط اینکه یه چنجه بو گندو خوردیم اونجا احوالاتمون به هم ریخت! :))))
سرعینم خوشکل بود. و آدمای خوشکل داشت!!! :)
دیگه نشد بریم سمت تبریز، همون دورا دور واسه اسرا بوس فرستادم.
و روز بازگشت فرارسید....
روز اول خیلی بد بود. یعنی خیییلی بد بود!! همش از کمربندیا اومدیم و مدت طولانی تو ماشین بودیم. اسکلتم داشت متلاشی میشد. تنها نکته‌ای که توی روز دوم نظرمو جلب کرد قزوین بود!! وای من نمیدونستم قزوین اینقدر قشنگه!!! البته ما از کناره‌هاش رد شدیم ولی خیلی طبیعت قشنگی داشت... و خب خونه‌های سقف‌شیرونی!!!! ^__^
الان سوالی که برای من پیش اومده اینه که حالا که من سقف شیروونه میبینم ذوق میکنم، آیا ساکنین خونه‌های سقف شیروونی هم از دیدن خونه‌های سقف صاف ما ذوق میکنن؟!!! [آیکن تفکر!]
خلاصه له و لورده رسیدیم میمه. و به آقایون راننده اعلام کردیم که اگه شما جون دارید هنوز، ما دیگه نداریم و حاضر نیستیم حتی یه متر دیگه جلوتر بریم!!! (میخواستن برونن تا شیراز! :/)
خلاصه وقتی دیدیم میمه جایی واسه موندن مسافرای خانوادگی نداره مجبور شدیم باز چادر بزنیم!!! اینجاست که میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!! یعنی اگه اصرار پسرعموها نبود و ما چادر نبرده بودیم چیکار میکردیم؟!!!
اصفهان برعکس تهران خیلی خنک بود... حتی سرد بود! کسی هم سر و صدا نکرد! بنابراین خوب خوابیدیم :))
و از اونجایی که بازم مهم نیست که اصفهان میرید یا نه، خرید گز و سوهان از اوجب واجباته، یه عالمه گز و سوهان خریدیم و دیگه برگشتیم شیراز و واسه یلدا بای‌بای کردیم و قصه تموم شد!
ولی واقعا اگه من اصفهانی بودم الان ۵۰۰ کیلو بیشتر بودم!!!! چجوری با وسوسه خوردن گز و سوهان مقابله میکنید؟؟؟؟؟؟؟
  • ۱۱۴ نمایش
  • خاطره ها
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۹ ۱۹ نظر

بالاخره جو زنگ زد!

بعد یه هفته!

آرومم... آرومم...


+ قراره بریم مسافرت، جای همه‌تون خالی :)

  • ۳۲۹ نمایش
  • مستر جو
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۹ ۳۲ نظر

هی خواهرش بهم پیام میده جو بهت زنگ نزد؟؟

منم میگم نه ... به تو زنگ نزد؟؟

میگه نه! نگرانشم!

میگم نگران نباش، روز آخر گفت امکان تماس محدودتر از قبل میشه.

آروم میشه چون فک میکنه راست گفتم.

آروم نیستم. چون میدونم دروغ گفتم :((((

خدایا خوب باشه حالش...

  • ۳۶۲ نمایش
  • خاطره ها
  • مستر جو
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱ ۲۴ نظر

مامان خطاب به آبجی کوچیکه: پاشو فلان کارو انجام بده.

آبجی کوچیکه: آجی دم بخته، من باید کار کنم؟؟؟؟؟ ://

  • ۲۳۴ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱ ۲۴ نظر

دوستمون، سوشیانت، پیشنهاد کردن پست قبلو جمع‌بندی کنیم. 

پس یه جمع‌بندی کوچولو میکنیم اینجا!


قضیه این بود که من کتابی خوندم در مورد مولوی و شمس که نمیدونم چقدر حقیقت داره. اما اگه حقیقت داشته باشه، مولانا و شمس (با وجود طی کردن مراتب بالای عرفان) ارزشی برای زن قائل نبودن!

بعضی از دوستان اومدن و از زن‌ستیزی بعضی دیگه از شاعرا گفتن و چند تا نمونه هم ذکر کردن.

بعد بعضی دوستان اومدن و گفتن که با یه بیت در مورد کل شعر قضاوت نکنین و... که کاملا راست میگفتن.

و نتیجه تا اینجا این بود که بعضیاشون زن‌ستیز بودن و بعضیا هم نبودن .


اما قصه اصلی از جایی شروع شد که آقاگل اومد گفت ادبیات غنایی، ادبیات هم‌جنس‌گرایی بوده!!

و کتابی رو معرفی کرد که حاصل تحقیقات آقاییه که دکترای ادبیات داره و... و چند بیت شعر هم مثال زد.

بعد دوستان اومدن و گفتن که تو زمان قدیم شعرا حرف زدن از زن رو دور از ادب میدونستن و واسه همین از مرد میگفتن. یا اینکه شاعر لزوما در مورد خودش ننوشته و فضای حاکم اون زمانو گفته. و باز اینکه گاهی بعضی شاعرایی که وزن شعرشون به شاعر خاصی نزدیک بوده ابیاتشونو تو دیوان شاعر مورد نظر وارد میکردن!!!

بعد خیلی اتفاقی اسم "محمود غزنوی و ایاز" به میون اومد و من یه سرچ زدم و دری به دنیای جدیدی به روم باز شد! :/

این دو جناب که تو جریاناتشون تقریبا شکی نیست، پیش شعرای عارف جایگاه بلندی دارن!!!! و نماد عاشق و معشوق، و طالب و مطلوب هستن!!!

خب اینجا من به این نتیجه رسیدم که عارفا انگار کلا با این مساله موافق بودن!!! (چندشا!!!! ://///)


در نهایت اینو بگم که تمام این مطالب براساس کامنتای دوستان بود.

اینجانب هیچگونه اطلاعاتی درمورد اینگونه مسائل نداشته، و هرگونه نمیدونم چی‌چی را تکذیب میکنم!!!! (نمیدونم چی رو باید تکذیب کنم!!! :)))) )


+ برای اینکه کاملتر در جریان قرار بگیرید پست قبل و کامنتاشو بخونید! (البته اگه حوصله‌تون میشه!!!)

  • ۳۶۲ نمایش
۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۹ ۳۰ نظر

چهل قانون عشق


روزی که خوندن این کتابو شروع کردم همش با خودم میگفتم وقتی تموم شد تو وبم معرفیش میکنم!!

بذار همه بدونن منم بلدم کتاب بخونم! :دی

همه کتابای دنیا رو که فقط واسه آووکادو ننوشتن که!

خلاصه یه مداد دستم بود و جمله‌های قشنگشو علامت میزدم!! اماااااا ...

توی پرانتز یه توضیح درمورد کتاب میدم و بعدش "اما" رو میگم!

( این کتاب درمورد اتفاقاتیه که بین شمس تبریزی و مولانا افتاده. و قوانین عشق، عشق به خداست)

خب دلم نمیخواد داستانو براتون لو بدم!

البته یه چیزایی رو همگی میدونیم دیگه!

اینکه شمس تبریزی درویشی بود که با مولانا آشنا شد. مولانا خیلی دوسش داشت. بعد یهو شمس غیبش زد و همین.

خب اونایی که میخوان کتابو بخونن بقیه پستو نخونن!!

اماااا آخر کتاب به شدت رو مخه!!!

یعنی روح نداشته فمنیستم چنان به جوش و خروش اومده که نگو!!!! :/

اصن باید با یکی درد و دل کنم واقعا!

البته زیاد نمیشه اطمینان داشت که داستان واقعیه! ( و منکر این هم نمیشم که در مجموع کتاب خوبی بود)

ولییی هم مولانا و هم شمس هییییچ ارزشی برای زن قائل نیستن!!!

با اینکه هر دو عارفن و به زعم خودشون خیلی از پله‌های تزکیه نفس رو هم طی کردن!

اما بذارید بهتون بگم که اگه شمس و مولانا همین شمس و مولانای توی کتاب باشن، هر دوشون آدمای مزخرفی بودن! :/

اول از مولانا میگم.

یه دانشمند معروف بوده توی شهرشون. که سخنرانیای زیادی در مورد خدا میکرده و مردم دوسش داشتن. اما همین آدم، به همسرش که کتابا رو دوس داشته و دلش میخواسته علم یاد بگیره حتی اجازه نمیده وارد کتابخونه‌ش بشه و به کتاباش دست بزنه!!!

بعد که شمس وارد خونه‌ش میشه و به دخترش علاقمند میشه با ازدواجشون موافقت میکنه، در حالی که دختره توی دو راهی اطاعت یا مرگ بوده (جمله خود کتاب)!!

بعد شرایط چی بوده!! شمس شصت ساله! با دختر مولانا که شاید حتی بیست سالش هم نبوده! خود مولانا ۴۰ ساله بوده!!!!! یعنی دو زار واسه دختر بدبخت حق قائل نمیشه!

بعد اینا عروسی میکنن و مثلا شمس خیلی عاشق دختره بوده، در حدی که حتی به خانواده‌ش هم حسودی میکرده که ببینن دختره رو!!! به دختره اجازه نمیداده بره خونه‌شون!

بعد یه بار که دختره بی اجازه شمس همراه مامانش و بقیه زنای خونه باباش میرن باغ، چنان دختره رو میزنه که میمیره!!!!!! :////////

(کسی که چنان مراحل عرفان و تزکیه نفس رو طی کرده که با نگاه به چشم آدما گذشته و آینده‌شونو میبینه!!!)

بعد مولانا!!! خدای من مولانا!!!! نه شمس رو مجازات میکنه و نه هیچ واکنشی!!! حتی بعد قتل دخترش، بازم اجازه میده شمس تو خونه‌ش زندگی کنه!!!!! ://///

چند فصل آخرو باید آتیش بزنم!

و حتی نویسنده چقد ساده از مرگ دختر مولانا میگذره!!! :|||


  • ۴۸۱ نمایش
  • خاطره ها
۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۷ ۵۴ نظر
داشتم اسما و فامیلیای تیتراژ خندوانه رو میخوندم، که فامیلی "لوءلوءیی" رو دیدم.
داشتم فک میکردم که مثلا اگه بخواد فامیلیشو جایی تایپ کنه که کیبوردش همزه نداشته باشه چه بد میشه!!
بعد یاد یکی از استادامون افتادم که اسم منو اشتباه تلفظ میکرد، بعد یاد بقیه خاطراتم با اون استاده افتادم!! دیدم باحاله گفتم واسه شمام تعریف کنم :)


زمان دانشجویی یه استاد پیر و فرتوتی داشتیم به اسم استاد پ. به حدی ایشون بی‌سواد بود که من نمیدونم چجوری دکترای عمران، اونم از منچستر، گرفته بود!!!!!
اما جالبی این استاد به خاطر بی‌سوادیش نبود! به خاطر حرفایی بود که میزد!!

۱. مثلا میگفت بچه‌ها هر سوالی دارین از من بپرسین. بعد یکی از بچه‌ها مثلا میگفت سیمان نوع یک با نوع دو چه فرقی داره، استاد میگفت سوالای درسی رو بیاین تو دفترم بپرسین! اینجا سوالای شرعی‌تونو بپرسین!!!!

۲. ترم دو که بودیم میگفت: پسرا با هر کدوم از این دخترا که میخواین ازدواج کنین بیاین به من بگین تا باهاشون صحبت کنم!
ترم شیش که بودیم میگفت: پسرا این دخترا هیچ‌کدومشون زن شما نمیشن الکی زور نزنین!!

۳. یهو تو یه حالت جوگیرانه‌ای خیلی حماسی‌طور میگفت: پسرا موز نخورین!!!!

۴. باز همون ترم دو بودیم، برگشت گفت دخترا، شما که تا حالا ازدواج نکردین واسه اینه که بختتونو بستن! برین پیش دعانویس!
بهش گفتم ما به این چیزا اعتقاد نداریم!
ترش کرد و گفت خیلی براتون متاسفم که به دعا اعتقاد ندارین!
گفتم استاد خیلی فرق هست بین دعا و خرافات!!!
تا روزی که نمره‌ها اومد استرس افتادن داشتم! :))) 

۵. اسممو سر یکی از کلاسا همیشه اشتباه تلفظ میکرد. منم برام مهم نبود، فقط دستمو بلند میکردم که حاضری بزنه. یه روز یکی از پسرا گفت استاد اسمش اینه، نه اونی که شما میگین.
یهو با یه خنده خیلی خاصی گفت اون خودش هیچی نمیگه تو چرا اعتراض میکنی؟!! هان؟؟؟ چیکارش داری مگه؟! :/

۶. یه کلاسی باهاش داشتم، چهار تا دختر بودیم و سی و یکی پسر!
بعد میخواست ببره اردوی علمی.
دو تا از دخترا اون روز یه درس مهم داشتن و گفتن نمیایم. منم که شیراز کلاس نرم‌افزار داشتم. اون یکی دختره هم گفت پس منم نمیام.
استاد که شدیدا مایل بود دختر پسرا با هم ازدواج کنن (!!) خیلی بهش برخورد و در صدد انتقام برآمد! :))
فقط تصور کنین سوال زیر، سوال امتحان پایان‌ترم یه درس مهندسی عمران، از یه دانشگاه سراسریه:
" سد ... را نقاشی کنید" !!!!!!! :/


  • ۲۶۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۲۶ نظر

+ دلت برام تنگ شده؟

- نه خیر!!

+ اتفاقا دل به دل راه داره! منم نه خیر!!! :دی


  • ۳۳۴ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۳ ۳۱ نظر
آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!
  • ۲۸۲ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۲۵ نظر
مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^
  • ۴۶۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مستر جو
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۳ ۳۹ نظر