در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۷۳.

به نظرم لازم بود تو پست قبلی بگم که اون دعوت یه سازمان بود نه شخص!!!

که خب اگه شخص بود که خودم میرفتم تو آشپزخونه‌شون اصن!!!! ://


فرصت نبود کامنتا رو جواب بدم

فرصت نیست فعلا که سر بزنم

این مدت که روزه بودیم کلا از خیلی کارا زدیم... یه سفر احتمالی یه روزه البته، یه عالمه صله رحم و یه عالمه‌تر کار واسه جلسه بعد معرق دارم. به چندتا از دوستام قول دادم بهد ماه رمضون ببینیم همو و مقادیری خرید کالاهای هنری و ... !!

تو این مدت که نیستم مواظب همدیگه باشین ^__^ ♡♡

عیدتونم پیش پیش مبارک

  • ۱۴۳ نمایش
  • حرفای همین طوری!
۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۶ ۱۳ نظر

اینکه بعد اذون اول نماز بخونی و بعد افطار کنی، نمیدونم مستحبه یا نه... ولی مطمئنم واجب نیست!

پس خواهشا اگه همچین عادتی دارید یا افطاری ندید، یا به این فک کنین که شاید مهمونتون این عادتو نداشته باشه!!!

الان جواب بیست دقیقه بیشتر گشنه موندن منو کی میده؟؟؟؟ :/

  • ۲۸۹ نمایش
  • خاطره ها
۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۱ نظر
یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!

  • ۲۵۶ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر
چه کرد ایران!!!! ♡♡♡

+ عنوان جمله‌ای بود که یه آقای پاسدار تو اخبار گفت!

  • ۲۷۱ نمایش
  • شاید سیاسی
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۲ ۲۳ نظر

جناب غمی دعوتمون کردن به یه چالش.

منم که اصلا مقام اول پایه‌ترین بلاگر شرکت کننده تو چالشا رو دارم اصن!!! :دی

خب این شما و این بخشی از مساحت زیست من! :) 


مساحت زیست


میخواستم شارژر لپ‌تاپمو نذارماااااا ... دیدم نمیشه!!! :دی

خیلی هدف‌دار لپ‌تاپمو بستم این بار! ^__^

خب... آنچه در تصویر میبینید،

لپ‌تاپم و متعلقاتش.

دفترچه‌ای که بعضی پستای اینجا رو توش مینویسم که اگه سونامی بلاگفا تکرار شد خدای نکرده، خاطره‌های دوست‌داشتنیمو از دست ندم! :)

کمون اره، دریل دستی، و بخش کوچیکی از چوبام.

و خب صد البته که جای گوشیم خالیه!

و دیگه ایده‌ای نداشتم که چه چیزای دیگه‌ای باید جزو مساحت زیست حساب بشن!!!

  • ۲۰۱ نمایش
  • چالش
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۴ ۲۲ نظر

اون اولا که تازه به سن تکلیف رسیده بودم، یا داشتم میرسیدم، خیلی تند تند نماز میخوندم!

بعد چند بار مامان‌اینا گیر دادن که این چه طرز نماز خوندنه و باید یواش بخونی و...

من همچنان همونطور تند میخوندم، ولی ذکرام با حرکات بدنم هماهنگ نبود!!!!

مثلا در حال سجده حمد میخوندم، ذکر سجده رو تو تشهد میخوندم و...!!

بدن در حالت رکعت دوم بود و من نمازم تموم میشد!! در ادامه بدن نماز میخوند و من تو فکرم بازی میکردم!!! :/

نمیدونم نمازام اون موقع اصلا قبول بود یا نه...

ولی شد یه تجربه که حالا به نمازای هول‌هولکی آبجی کوچیکه گیر ندم!!! :)


الان که فک میکنم میبینم من کلا اوایل سن تکلیفم خیلی معرکه‌وار عبادت میکردم!!

مثلا کلاس چهارم که بودم، تو ماه رمضون وقتی تشنه‌م میشد میرفتم دهنمو آب میکشیدم،

بعد بر اساس اینکه " آب دهنو قورت بدی روزه‌ت باطل نمیشه " آب مونده تو دهنمو قورت میدادم! با همین روش کل آب مورد نیاز بدنمو تامین میکردم! :))



بعدا نوشت: آقا من فک میکردم فقط خودم زاهد بودم!!! دوستان اصلا از زاهد رد بودن! عارف بودن حتی! ^__^

(کلیک)

اینم عابد و پارسای شماره ۲ !!! ^__^ (کلیک)

  • ۳۴۲ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۳۵ نظر

۱. به اینکه ته دلش قرصه حسودیم میشه!!!! :|

پس من چرا این همه دو دلم؟!!!! 


۲. میگه زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم و شرایطمو گفتم، بهم گفته هم روزه بگیر هم قضاشو بگیر! هم نمازای کامل بخون هم شکسته!!!

گفتم ایشون میخواسته معنویتو توی زندگیت به اوج برسونه!!


۳. اینکه یه آدمی اصلا عادت نداشته باشه تو چت‌ش از ایموجی استفاده کنه و بعد یه هفته عادت کنه، دلیلش میتونه تاثیر مستقیم یک عدد گندم باشه!!


  • ۲۱۲ نمایش
  • خاطره ها
  • مبهمی‌جات!!!
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۱۳ نظر

دیشب خونه دوست آقای پدر بودیم.

آقای پدر با یه لبخند عجیبی هی به دوستش میگفت: آخ کاش منم دکتر شده بودماااا

دوستش: کوتاه بیا آقای پدر!!!

خانم دوستش: جریان چیه؟!!

دوستش: یه پیرزنه...

آقای پدر: یه خااااانمه!

دوستش: ای بابا! پیرزنا هم خانمن خب!!

... اذان ...

دوستش: پاشین پاشین افطار کنین تا بحث عوض بشه!! :))

آقای پدر رفت وضو بگیره.

دوستش حول حولکی رو به خانمش: بذار من خودم زود بهت بگم تا شر نشده! یه پیرزنی رو دو سال پیش عمل کردم، عملشم خیلی خطرناک بود و احتمال مرگش زیاد بود. حالا هر بار میاد منو میبوسه!!!! :|

خانمش: هاااا همون که بهت میگه "بَبِه‌ی جونی"*؟!!! اون عیب نداره! :)))


+پیرزنا رووووو!!!! :)))

* یه چیزی تو مایه‌های "عزیز دلم" .... معمولا شیرازیا اینو به بچه‌ها یا نوه‌هاشون میگن.

  • ۳۵۸ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۲ ۴۲ نظر

در یک اقدام خودکشانه! بالاخره تابلو "و ان یکاد" رو تموم کردم!

ولی خب مچ دستم نابود شد! :/

ولی اونقدر اونقدر عاشقش بودم که تحمل نداشتم!!

کلا از روز اول دلم میخواست اینو درست کنم!

ولی بهم گفتن واسه کار اول سخته!

بعدشم چون طرح زیاد بود و بعضی کلمه‌ها طویل بودن نیاز به یه چوب پهن بزرگ داشتم!

یه چوب افرا هم که خریده بودم و پهن بود تاب برداشته بود و عملیات صاف سازی! هر بار با شکست مواجه میشد!!!

خلاصه که بالاخره درست شد ^__^


+ عکس بقیه طرحا رو گذاشتم تو یه کانال به آدرس moarragh_s

چون تو اینستا هم میذارمشون دیگه بخوام اینجا هم بذارم خیلی تکراری میشه :)


معرق ان یکاد

  • ۴۳۹ نمایش
  • خاطره ها
  • بانوانه های گندم!
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۴ ۵۳ نظر



الان؟؟؟؟؟

الان که لپ‌تاپم خرابه؟؟؟

الان که خیلی چیزا رو فراموش کردم؟؟؟

الان که قیدشو هم زدم حتی؟!!!! :/

اونم تا فردا؟!!! :/

من همون دو سال پیش هم چهار پنج روز وقت لازم داشتم حداقل!!!!

جایی برای حسرت خوردن نیست!!!

نیست...

اه!

  • ۲۴۴ نمایش
  • خاطره ها
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۶ ۱۹ نظر