در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ 321 .

فرزند خونده م ما رو به یه چالش دعوت کرده!

توضیحاتشو برین تو پست خودش بخونین!

چهار کلوم شیرازی حرف زدم کل حال و حوصلم دود شده!! :دی

شیرازی به نظرم لهجه ایه که همه میتونن متوجه بشن، مخصوصا که منم زیاد واژه های شیرازی رو بلد نیستم متاسفانه، و به کار هم نبردم...

پس فک نکنم زیرنویس و اینا بخواد.

+ از همه شیرازیا هم پیشاپیش عذر میخوام!! میدونم لهجه م خوب نیست! :)

++ با اندکی تصرف و تفصیل!!! ^__^

چون خیالم راحت بود که متوجه میشین کلی چرت و پرت قاطی‌ش کردم! :)))





از اینجا دانلود کنید! ^__^

  • ۳۳۷ نمایش
  • طنز
  • چالش
۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۴ ۴۱ نظر

یکی از رفقای آقای پدر طب سنتی خونده بود. یه بار که منو دیده بود به آقای پدر گفته بود دخترت حرفاشو به کسی نمیگه! همه رو میریزه تو خودش!!!! :|

آخه این حرف نزدن دقیقا چه نمود ظاهری ای داره که این آقا فهمید؟!!!! :/ ( نیم فاصله رو چجوری میشه باسیستم تایپ کرد اینجا؟! :| )

اوه اوه!!!! دیگه چه چیزایی از ظاهر معلومه؟!!!!!! O_o


راس میگفت... قبلا هم گفته بودم که من در واقع یکی از درددل نکن ترین دخترای دنیام!

سه سال پیش بود حدودا ... وقتی دقیقا یه ماه قبل کنکور ارشد یه سردرد فاجعه اومد سراغم و تا لحظه کنکور منو افقی کرده بود!!!

هزار جور دکتر و آزمایش رفتم و آخرش فهمیدم که حاصل فکرای به هم ریخته و اعصاب داغونم بوده.

کنکورم خراب شد... گند زد به همه برنامه هام!!

گوشیمو خاموش کردم! کل اسفند و تموم عید گوشیم خاموش بود!!

دوس نداشتم به کسی توضیح بدم که چی شد و چیکار کردم!!


حالا بعد سه سال هر بار با دوستام حرف میزنم، هر بار اونا درددل میکنن و من میشنوم، میگن تو هم اگه اون سال گوشیت خاموش نبود ما هم همین کارو واسه تو میکردیم!!! ما هم سنگ صبورت میشدیم!!

این روزا وقتی بعضی بلاگرا همه راههای ارتباطی شونو میبندن یاد خودم و گوشی خاموشم میوفتم!!

ولی نه حق میدم به اون بلاگرا و نه دوستای خودمو درک میکنم!!

که من اگه گوشیم خاموش بود، دوستام شماره خونمونو داشتن، شماره بابا و مامانمو داشتن، ایمیلمو داشتن، اصن آدرس خونمونو داشتن!!

که اگه یکیشون واقعا براش مهم بود (که نبود!!) اراده میکرد میتونست خبر بگیره ازم...

ولی من چی؟!

من مرغ پرکنده میشم وقتی میام میبینم همه درا بسته س!

وقتی نمیتونم حتی علائم حیاتی تونو چک کنم!!

من نگران میشم!! میدونید؟!!!!

  • ۱۸۵ نمایش
  • خاطره ها
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶ ۲۰ نظر

1.دیروز آقای پدر رفت آبجی کوچیکه رو از مدرسه بیاره...

خیلی طول کشید...

وقتی برگشتن از آبجی کوچیکه پرسیدیم کجا بودین؟!!

گفت رفتم ماشین روندم!!!!! (چشاش یه برقی میزد که بیا و ببین!!)

آقای پدر گفت اول حسابی ترمز گرفتنو یادش داده، بعد گفته حالا گاز بده.

آبجی خیلی محکم گازو فشار داده و یه دفعه ماشین با سرعت زیاد رفته جلو!!

آقای پدر سریع ترمز دستی کشیده و آبجی هم زودی ترمز کرده!

بعد دیگه دستش اومده که چقدر گازو فشار بده و یه مسیری رو رونده...

احتمالا با همون برقی که موقع خونه اومدن تو چشاش بود!


+ بهش گفتم حالا میخوای جمعه هم بری رانندگی؟

گفت نه!

گفتم چرا؟! مگه باحال نبود؟

گفت چرا... ولی جمعه من میخوام بخوابم!

گفتم خب فک کن شیفت صبحی میخوای بری مدرسه!

گفت نمیتونم فک کنم! معلومه جمعه س!!! :)



2. به بهانه اومدن داییم اینا و عروس تازه شون فیلمای قدیمیمونو گذاشته بودیم...

تو سن 14 - 15 سالگی با یه سوییشرت رفته بودم برف بازی!!! بدون حتی دستکش!!!

حالا با همون سوییشرت تو خونه مون نشستم پست مینویسم!!!!در حالی که همه یه تک پوش آستین کوتاه پوشیدن و بدنشون گرمه... اما من شدم عین یه تیکه یخ! اکثر اوقات دمای بدنم فوق العاده پایینه!!!!!

نمیدونم ... شاید یه جور مریضیه... فک میکردم همیشه سرمایی بودم، ولی با دیدن اون فیلمه به نظرم باید یه فکری بکنم!!!!

 


3. یه اتفاقایی هست که هر چی عقب تر میوفته خوشحالتر میشی... اما بعد میگی که اگه همون موقع اتفاق افتاده بود الان تموم شده بود رفته بود!!

اصن خوب نیست که استرس و حال بد روحیم چند سالیه نمود جسمی پیدا کرده!!!! این وضعیت قاطی پاتی ای که یکی میگه سرما خوردگیه یکی میگه مسموم شدی، خودم میدونم از کجا داره آب میخوره!!!!

  • ۱۸۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۲۲ نظر

مدیونه هر کی از اینا بخره! :/

  • ۳۵۸ نمایش
  • طنز
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۵ ۴۵ نظر

نامه به خدا!

  • ۶۹ نمایش
  • حرفای دلم
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۵

"شهر x به دلیل آلودگی هوا فردا تعطیل است"

"شهر y فردا را به دلیل بارش سنگین برف تعطیل اعلام کرد"

" مدارس و اداره‌های شهر z فردا به دلیل گرد و غبار تعطیل میباشند"


+ داداش فردا قراره شیراز بارون بیاد.

- ایول! بده زیرنویس کنن فردا تعطیله! مگه ما چی‌مون از بقیه ایرانیا کمتره؟!!!! :)))


  • ۱۶۵ نمایش
  • طنز
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۲۴ نظر

آبجی کوچیکه بست نشسته پای شبکه استانی منتظر اخبار!

که ببینه شایعه تعطیلی فردا درسته یا نه!!! :))


+ در حین تایپ پست زیر نویس تعطیلی فردا صبح رو زدن! ^__^

  • ۱۴۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۳ ۱۹ نظر

چند سال پیش دوستم با یکی از پسرای کلاسمون دوست شد.

بحث عشق و عاشقی و این صحبتا بود ... که بعدم به هم خورد و...

مفصلترش تو این پست هست.

جریان اینا که به هم خورد من تا سه چهار ماه خبر نداشتم.

بعد که با خبر شدم و به دوستم زنگ زدم دیدم حالش خیلی خرابه!

میگفت هنوز میرم عکسای تلگرام و واتس اپشو نگا میکنم!

حس میکنم با استاتوساش میخواد با من صحبت کنه و...

هر کار کردم راضیش کنم شماره پسره رو از گوشیش پاک کنه و از این وضع در بیاد نشد.

هیچی دیگه ورداشتم به پسره پی ام دادم!!

گفتم دیگه همه پلای پشت سرتو شکستی!

گفتم دیگه هیچی درست نمیشه.

پس بی زحمت آواتار واستاتوس عاشقانه نذار!

مرد باش و بذار فراموشت کنه!

پسره قبول کرد.

دختره یه چند روزی خیلی حالش بد بود...

میگفت نامرد شماره مو حذف کرده که نمیتونم آواتار و استاتوسشو ببینم و...

اما بعد یه مدت خوب شد

دل کند

تونست به بقیه خواستگاراش فک کنه

تونست شاد باشه

خب من حس میکرد در حق دوستم رفاقت کردم.

حس میکردم نجاتش دادم

و این حس با من بود تا روزی که دختره بهم پیام داد که نامزد شدن!!!! :/

الان من چیکار کنم؟!!!! :/

چجوری تو چشاشون نگا کنم! :/

خوب شد فحشی چیزی ندادم به پسره!!!!

  • ۱۶۳ نمایش
  • خاطره ها
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۴ ۱۹ نظر

اولین جلسه آموزش رانندگی مربیم بهم گفت اگه پلیس ببینتت میاد دهنتو بو میکنه!!! :/

خب من فک میکردم مث برنامه کودکه!!! چمیدونستم فرمونو فقط باید یه ذره بچرخونی!!!!! ضربدری میرفتم! :))
دیشب آقای پدر به من و مامان خانم دستور داد که باید دوباره رانندگی کنیم!

اصن یعنی چی اون گواهینامه که تازه عکسشم مث قبلی خوب نیس همش یه گوشه افتاده خاک میخوره!!!

خلاصه که امروز صبح بعد پنج شیش سال دوباره نشستم پشت فرمون... فک میکردم خیلی یادم رفته باشه، ولی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم.... اممم البته اگه از اون موتور سواری که نزدیک بود زیر بگیرم صرف‌نظر کنیم! ^__^

تموم مدت داشتم فک میکردم که چقدر زود گذشت ... که همون جمله عنوان!


بعد یک ساعت و نیم برگشتیم خونه که من به ادامه آشپزی بپردازم و مامان خانم بره تمرین قان‌قان!!!!

آبجی کوچیکه تازه از خواب بیدار شده بود، تند تند موهاشو شونه میکرد و میگفت بعدی منم! بعدی منم!!

من بیست سالم بود رفتم آموزش رانندگی داشتم سکته میکردم، این نیم وجب بچه از الان میخواد پشت فرمون بشینه!!!! بعد من تو کف بابامم که بهش میگفت الان دیگه شلوغه، هفته دیگه صبح زود بیدار شو تا ببرمت!!!!!!! :|

سه چهار ساله بود که من و آقای برادر میخواستیم گواهینامه بگیریم، کتاب آیین‌نامه رو برمیداشت عکساشو نگا میکرد میگفت میخوام رانندگی یاد بگیرم!!

یکی دو سال بعدشم با کلی گریه بابا رو مجبور کرد واسش ماشین شارژی بخره، باز با همون استدلالِ "میخوام رانندگی یاد بگیرم"!!!

این بچه فقط ظاهرش به من رفته!!!! :/

  • ۱۹۰ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۱۸ نظر

شبکه اجتماعی بیانی‌ها راه اندازی شده.

فقط تو رو خدا از اینی که هستید کم‌رنگ‌تر نشید!!!

  • ۲۴۱ نمایش
  • معرفی وبلاگ های خووب
۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۳ ۲۹ نظر