در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__________________________________

از اونجایی که من آدم بسیار فراموشکاری هستم...
لطفا فقط در صورت ضرورت کامنت خصوصی بذارید.
چون در غیر اینصورت فراموش میکنم جواب بدم و شرمنده میشم

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۳۷۶.
  • ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۷۳.
آبجی کوچیکه:
آجی اگه پسر نداشته باشی کسی نیست نمازای قضاتو بخونه! ... من که میخوام پسردار بشم!!
  • ۷۷ نمایش
  • خاطره ها
  • ماجراهای آبجی کوچیکه!
  • طنز
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۱۰ نظر
مقدمه:
مستر جو اینا جلسه اول که اومدن خواستگاری تا یه هفته خبری ازشون نشد! خب ما فک کردیم نظرشون منفی بوده که زنگ نزدن دیگه. که یهو بعد یه هفته تماس گرفتن و...
مستر جو میگفت دو دل بودم!! :/
خلاصه بعد جلسه دوم که تماس گرفتن جواب بگیرن ما گفتیم اووول باید بریم تحقیق!!!
مستر جو که یکی دو روز بعد از خواستگاری برگشت به شهر محل کارش.
تحقیقات محل کار مستر جو رو عموی شماره ۲ انجام داد. چون اکثر همکارای مستر جو رو میشناخت و اینا.
موند تحقیقات محل زندگی خانواده‌شون.
که خب ماه رمضون شد همون موقع!!! (یعنی من کشته مرده زمان‌بندی اتفاقات زندگیمم!!)
و چون خانواده مستر جو اینا هم شیراز نبودن و خود جو هم قرار بود بره یه ماموریت طولانی، ما بنا رو بر این گذاشتیم که خووووووب وقت هست حالا حالاها!!! ^__^
از اونجایی که مستر جو تو طول ماموریتش آنتن نداشت و فقط میتونست چند روزی یه بار با تلفن ماهواره‌ای زنگ بزنه و فقط سه دقیقه هم امکان صحبت داشت، اجازه خواستن که تو مدت باقی مونده ما با هم در ارتباط باشیم.
تو این مدت جو بارها خواست نظر منو در مورد خودش بدونه... منم میگفتم تا قبل تحقیقات اصلا و ابدا!!
بعد ماه رمضونم یه سری مشکلاتی پیش اومد و سفر تحقیقاتی ما رو چند روزی عقب انداخت!
توی این مدت مستر جو همیشه میگفت من یه عالمه علامت سوال بالا سرمه! یه حدودی از نظرتو بگو یه کمش حل بشه لااقل! ولی خب من که نمیگفتم!! ^__^
خلاصه بالاخره رفتیم و برگشتیم و اوضاع خوب بود...


پست امروز:
مستر جو زنگ زده میگه تو بالاخره نمیخوای علامت سوالای بالای سر منو برداری؟!!
گفتم مگه شما هنوز علامت سوال دارین؟!!
گفت به هر حال هنوز جواب اصلی رو ندادی بهم!
گفتم جواب اصلی رو که پشت تلفن نمیدن!!
گفت یه هفته دیر زنگ زدم، به خاطرش دو ماهه منو رو هوا نگه‌داشتی!
گفتم من یه همچین انتقام‌جویی هستم!! ^__^
  • ۳۶۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۳ ۳۹ نظر

داستان از این قراره که "مستر جو" الان ماموریته!

قرار بود ۷۰ روز باشه... که برن تا عمان و برگردن...

بهش گفتم "ملت تو ۸۰ روز دور دنیا رو میگردن، بعد شما ۷۰ روز طول میکشه فقط برید عمان و برگردید؟!!"

:))

بیشتر طول میکشه ولی!

حسمو نمیفهمم...

از یه طرف چیزی تو زندگیم کم نیست! روال قبله! انگار که اتفاقی نیوفتاده!

کلاس معرق و ورزش.

دندون‌پزشکی.

آبجی‌کوچیکه.

همه‌چی عادیه...

ولی اینا دلیل نمیشه یه جای خالی رو حس نکنم!!!

جایی که هنوز درکش نکردم!

  • ۳۷۴ نمایش
  • خاطره ها
  • مبهمی‌جات!!!
۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۷ ۴۰ نظر

چند وقت پیش یه وویس از دکتر هولاکویی شنیدم که کلا قضیه جذب رو رد کرد و فیلم راز رو یه دروغ بزرگ دونست!

ولی میدونید، ماجرا اینه که وقتی تو به یه چیزی خیلی فکر کنی، وقتی دقیقا بدونی که چی میخوای، وقتی موقعیت مورد نظرت برات پیش میاد از دستش نمیدی. اون لحظه‌ای که قلب و عقلت شروع میکنن به جنگیدن، یه دونه میزنی تو سر قلبت و میگی "این همونیه که همیشه میخواستم! پس دخالت نکن!!" 

نمیدونم دقیقا چی باید بگم!

یه عده که همون اول فهمیدن!! یعنی انصافا برید تو انجمن نوابغ عضو بشین شماها!!! :))

و اینکه این وسط یه عذرخواهی بکنم از اونایی که فهمیدن و من پیچوندمشون!!!!

البته خب هنوزم قطعی نشده... ولی خب، یه ۶۰-۷۰ درصد قطعیه!!!

تا خدا چی بخواد.

  • ۳۹۱ نمایش
  • مبهمی‌جات!!!
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۲ ۴۱ نظر

در آینده نزدیک بالاخره یکی از همین دندون‌پزشکا منو به فرزندخوندگی قبول میکنه!!!

یعنی اینقد که من تو بغل اینا بودم، تو بغل مامانم نبودم!! :///

  • ۲۳۱ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰ ۲۹ نظر

تصمیم گرفتم اون پستای مبهمو توی یه دفتر واسه خودم بنویسم که خاطرات اون روزا رو یادم نره!

دیدم نمیتونم!!!

شرطی شدم که تایپ کنم فقط!

آخرشم مجبور میشم بیام اعتراف کنم!! :/

  • ۱۸۰ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸ ۱۶ نظر
گاهی آدم خودشو مقید به یه سری قوانین ذهنی میکنه! اصلا انگار این قوانین ذهنی خود هر فرد، از قوانین کلی جامعه هم لازم‌الاجراتر هستن!!!
مثلا من همیشه خودمو مقید میکردم که تا وقتی که کامنت جواب داده نشده و ستاره روشن دارم پست نذارم!!
حتی یه برهه‌ای خودمو ملزم میدونستم که برم و از بلاگرایی که چند مدته پست نذاشتن هم خبر بگیرم!
حالا، تو این روزای شلوغ، که وقت دارم پست بذارم، اما وقت ندارم ستاره‌های روشنو خاموش کنم و احوال ناپیداها رو بپرسم، پستامو تو یادداشت گوشیم مینویسم!!!
اما تجربه بهم ثابت کرده اکثر یادداشتای گوشی به وبلاگ منتقل نمیشن!
خلاصه که تهش تصمیم گرفتم تا مدتی یه بلاگر بی‌معرفت کم‌رنگ باشم!
کم‌رنگ بودن بهتر از کلا نبودنه!
میترسم یه مدت فاصله بگیرم و کلا وبلاگ از چشمم بیافته!!!
میخواستم کامنتا رو هم ببندم که با دیدن کامنتاتون شرمنده نشم! اما خب چون خودم از اینکه دوستام کامنتاشونو ببندن راضی نبودم(!) کامنتا بازن!
پیشاپیش این بلاگر بی‌معرفت رو ببخشید!
مثل سابق پست میذارم... اگه دوست داشتین بخونین ♡
  • ۲۵۶ نمایش
  • حرفای همین طوری!
۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۵ ۲۱ نظر

به نظرم لازم بود تو پست قبلی بگم که اون دعوت یه سازمان بود نه شخص!!!

که خب اگه شخص بود که خودم میرفتم تو آشپزخونه‌شون اصن!!!! ://


فرصت نبود کامنتا رو جواب بدم

فرصت نیست فعلا که سر بزنم

این مدت که روزه بودیم کلا از خیلی کارا زدیم... یه سفر احتمالی یه روزه البته، یه عالمه صله رحم و یه عالمه‌تر کار واسه جلسه بعد معرق دارم. به چندتا از دوستام قول دادم بهد ماه رمضون ببینیم همو و مقادیری خرید کالاهای هنری و ... !!

تو این مدت که نیستم مواظب همدیگه باشین ^__^ ♡♡

عیدتونم پیش پیش مبارک

  • ۲۴۲ نمایش
  • حرفای همین طوری!
۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۶ ۱۵ نظر

اینکه بعد اذون اول نماز بخونی و بعد افطار کنی، نمیدونم مستحبه یا نه... ولی مطمئنم واجب نیست!

پس خواهشا اگه همچین عادتی دارید یا افطاری ندید، یا به این فک کنین که شاید مهمونتون این عادتو نداشته باشه!!!

الان جواب بیست دقیقه بیشتر گشنه موندن منو کی میده؟؟؟؟ :/

  • ۳۵۴ نمایش
  • خاطره ها
۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۳۳ نظر
یه عالمه حرف دارم زیر این عنوان بزنم!!!
یه عاااالمه حرف!!
حیف بلد نیستم مبهم نویسی کنم!!! 😅😅
این مرادی روزی ۱۸ صفحه مبهم مینویسه هر چی زور میزنی هیچی نمیفهمی،
بعد من سه خط به اصطلاح مبهم مینویسم، ۵ نفر کامنت خصوصی میدن که عهههه قضیه اینه؟!!! :/
پس دیگه هیچی... همون زنده باد آغاز!
و کلمه "لوس آبی‌پوش" هم یادم بمونه بی زحمت!!!!

  • ۳۰۵ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • مبهمی‌جات!!!
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۶ ۲۵ نظر