در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این جو کارش خیلی زیاد شده...

کمتر وقت میکنه به من زنگ بزنه یا چت کنه باهام...

حتی کمتر وقت میکنه بخوابه!!

و همه وجود من پر شده از دلتنگی!

و اینکه حس میکنم بدنم داره خودشو لوس میکنه تا مثلا جو رو مجبور کنه بیشتر بهم توجه نشون بده!!!!!

مثلا دردای عجیب غریب میاد سراغم! بعد قشنگ معلومه منتظره جو زنگ بزنه تا واسش ناز کنه‌ها!!! :/

مگه مغز همه این دستورا رو به بدن نمیده؟!!

مگه مغز خنگ من نمیدونه جو الان خییییلی کار داره! گاهی در روز دو سه ساعت بیشتر نمیخوابه؟؟

خب این چه کاریه؟؟؟ پدرم در اومده بسکه این هفته درد کشیدم! :/ 


  • ۵۳ نمایش
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۸
خیلی سخته که خدا آدمو با جون عزیزانش امتحان کنه :'((
خدا رحمتشون کنه...
  • ۸۵ نمایش
  • حرفای دلم
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۶
گاهی میشینیم فکر میکنیم که آخ اگه من فلان سال اون کارو نکرده بودم چه خوب میشد!
آخ اگه فلان رشته رو خونده بودم...
آخ اگه فلان کار جور شده بود...
اگه اون روز مریض نشده بودم...
اگه... اگه‌... اگه...
ولی میدونی، روزی که تو نقطه‌ای قرار بگیری که عمیقا احساس خوشبختی کنی، حتی سیاه‌ترین اشتباهات گذشته‌ت هم باعث نمیشه دلت بخواد به عقب برگردی و فرمون زندگیتو یه ور دیگه بچرخونی!!

+ داشتم برای یه دوست جدید تعریف میکردم که چی شد که گند زدم به کنکور ارشدم. گفت شاید اگه ارشد قبول میشدی با یه پسر دیگه آشنا میشدی و هیچ وقت با جو ملاقات نمیکردی...
من تمام راه‌های زندگیمو اومدم، همه صحیح و خطاها رو، تا برسم به اینجا... و واقعا دلم نمیخواست جایی جز اینجا بودم!

+ آرزو میکنم همه خیلی زود تو این نقطه از زندگیتون قرار بگیرید.

+ ساعت نزدیک دو و نیم بعد از نیمه شبه... و من بی خوابی زده به سرم!!
  • ۱۲۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۴ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴ ۵ نظر

به آبجی کوچیکه میگم پاشو برو تو اتاق مشق بنویس، میخوام برقصم!

میگه تو برقص آبجی ما چشم پاکیم!!!! :|

  • ۱۷۳ نمایش
  • خاطره ها
  • طنز
  • ماجراهای آبجی کوچیکه
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۱۶ نظر
بعد جلسه دوم خواستگاری، یه ماموریت دریا برای مستر جو پیش اومد.
دو ماه از اون ماموریت گذشته بود که اون ماجرا اتفاق افتاد...
ماجرای یه هفته بی خبری من از جو...
با اینکه میدونستم نمیتونه به من زنگ بزنه.
با اینکه بهم گفته بود ممکنه آنتن نداشته باشه...
اما قلبم تو دهنم بود.
پر از استرس و دلهره بودم.
با اینکه هنوز نسبتی نداشتیم...
با اینکه هیچ خاطره مشترکی با هم نداشتیم...
با اینکه همش دو هفته با هم چت کرده بودیم، یه ماه و نیم بعدش، یه روز در میون نهایتا سه دقیقه صحبت کرده بودیم...
اما اون یه هفته واقعا بهم سخت گذشت.
امروز همسر یکی از مهندسای اون کشتی نفت‌کش رو تو یه برنامه تلویزیونی دعوت کرده بودن.
یه هفته‌س میدونه کشتی‌ای که شوهرش توش بوده آتیش گرفته....
یه هفته‌س نمیدونه شوهرش زنده‌س یا مرده...
شوهری که ۱۴ سال باهاش زندگی کرده...
قلبم فشرده شده :(

  • ۱۳۴ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۷ ۶ نظر