در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

در دیار نیلگون خواب

جهــــــــان بیــــــــــمار و رنجــــــور استــــــــــ
دو روزی را کــه بر بالـین این بیــمار بایـد زیستـــ
اگـــــر دردی ز جـــــانش بـــــر نــــدارمــــــ ....
نــا جــوانمردیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخرین مطالب
  • ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۳ 267

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

گاهی سرنوشت یه جوری رقم میخوره که همه خواسته ها و باورات عوض میشن

گاهی همه چی یه جوری پیش میره که یهو میبینی یه عمر اشتباه فکر کردی!

اما باید یه عمر اشتباه فکر میکردی تا برسی به اون نقطه ای که راه درستو بشناسی و با درست ترین انتخاب زندگیت مواجه بشی...

یه دوستی دارم که یه ازدواج ناموفق داشت و بعد جدایی و ازدواج مجدد حالا احساس خوشبختی میکنه.

میگفت تمام ویژگیای همسر فعلیم با همسر سابقم فرق داره!!!

راس میگه... خوب یادمه که دوس نداشت شوهرش پوست روشن داشته باشه، شوهر سابقش قد بلند و لاغر و سبزه و بداخلاق بود. همسر الانش قد کوتاه و تپلی و سفید و چشم روشنه... و البته خیلی خوش اخلاق و آروم. میگفت همسر الانم قبل ازدواج اولمم خواستگارم بود... اما من نمیخواستمش!!!

روزگار ما رو اونقدر میچرخونه تا بفهمیم که اون چیزی که ما میخواستیم شر بوده و اون چیزی که بهش رغبت نداشتیم خیر!!!

مستر جو یه بار اون اولا گفت چرا ما چهار سال پیش با هم آشنا نشدیم؟ گفتم چون اون موقع من زنت نمیشدم!!!!

چون اون موقع من جوجه مهندس تازه فارغ التحصیل شده ای بودم که فک میکردم میرم سر کار و پیشرفت میکنم و کله گنده و پولدار میشم!!!!

چون اون موقع من نازپرورده ای بودم که فک میکردم زندگی هر جایی جز شیراز غیر ممکنه.

لازم بود سالهایی بیان و برن و من بفهمم جایی که دارم زندگی میکنم واسه پیشرفت شغلی یه چیزایی بیشتر از مدرک تحصیلی و شوق و ذوق لازمه.

سالهایی بیان و برن و من یاد بگیرم که واسه زندگی کردن هر چند سایه مامان و بابا لازمه، ولی گاهی خوبه آدم خودش گلیمشو از آب بکشه.

لازم بود زمان صرف بشه تا بفهمم هیچ آدمی نمیتونه کاملا با خواسته های من منطبق باشه. پس بذار این عدم انطباق دوری راه باشه، نه اخلاق و فرهنگ.

این سالا گذشت و زندگی منو آماده کرد یه چیزایی رو بپذیرم...

فک میکردم قراره برم تو یه بیابون بی آب و علف زندگی کنم، فک میکردم دارم برای به دست آوردن یه جواهر قیمتی، از راحتی و امنیتم میگذرم.

اما میدونید...

گاهی خدا فقط میخواد میزان اعتمادمونو اندازه بگیره.

بعدش یه جوری پشتت در میاد که خودتم خودتو باور نمیکنی!!

دو هفته رو توی یکی از دور افتاده ترین شهرای ایران گذروندم... جایی که گاز کشی نبود و به خاطر استفاده از کپسول گاز همیشه آشپزخونه بوی گاز میداد...

جایی که وقتی شیر آبو باز کردم و خواستم آب بخورم شنیدم که آب تصفیه شده نیست! که مردمش از بچه دو ساله تا پیرمرد نود ساله لباسای یه شکل تنشون بود.

یه جایی ته ته دنیا...

اونجا پر از عشق و خوشبختی بود.

دلم تنگه براش...

  • ۲۹۸ نمایش
  • حرفای دلم
  • مستر جو
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱۶ نظر