در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

چشم به راه پایانیم

۱. دیگه همه‌تون وصل شدید که هیچ چراغی روشن نمیشه؟ 


۲. آبجی کوچیکه دیشب با خط مامان زنگ زد، با کلی ذوق. تونسته بود وصل بشه. ترسیده بود با خط خودش زنگ بزنه، بفهمن وصل شده قطعش کنن! بچم! 

اونقدر ذوق داشت که تا وصل شده بود، زنگ زد. هی میگفت بذا ببینم توییتر هم وصل میشه، واااای آره. حالا بذا ببینم یوتوب هم بالا میاد، سرعتش کمه ولی آره! و تا آخر شب هی از من آمار میگرفت که تو وصل شدی... و من تا امروزم هنوز نه :(

اما خوشحالم آبجی کوچیکه وصل شد. خیلی بی طاقت بود... 


۳. یه لحظه‌هایی رو داریم زندگی میکنیم که فردا روزی برای آیندگان تعریف کنیم فکر میکنن داریم بلوف میزنیم! 

ما که بچه نداریم، ولی بچه‌های شما واسه تعریف خاطرات این روزا میبرنتون تیمارستان :)  


۴. روزی که دیدم بیان باز میشه، فکر کردم آرومم میکنه. اما نه... هیچی آرومم نمیکنه. غم، درد، انتظار، اضطراب، سیاهی، سیاهی، سیاهی... 

باز به بیان پناه آوردیم:'(

۱. نت که قطع میشه، زندگی از دور تند خارج میشه. انگار دیگه تو اون آدم بدبختی نیستی که هر چی میدوی بازم چند قدم عقبی. بلکه اون آدم بدبخت‌تری هستی که اصلا فرقی نمیکنه بیست و چهار ساعت شبانه روزشو چجوری بگذرونه! 


۲. یه کارآموز گرفته بودم و داشتم ریز به ریز تولید محتوا بهش یاد میدادم و قرار بود پیج اینستا رو بدم دستش، 

سایتمو چند ماهی بود داشتم دست و پا شکسته سئو میکردم و کوچولو کوچولو داشت جواب میداد

روز چهارشنبه، دقیقا یه روز قبل اینکه اینترنتا قطع بشه، با یه شرکت بزرگ جلسه داشتیم و قرار بود براشون کاتالوگ بفرستم و سفارش بدن... 

و میدونی، همه اینا فدای یه تار موی اون دوازده هزار نفر. :( 


۳. حاجی این روزا چقدر دیر میگذره... دیر، سخت و دردناک... و پرررر از انتظار

هر چی باید همه تک‌تک بکشن، ما کشیدیم که!

۱. از روز اول ازدواجم، یعنی حدودا ۷ سال پیش تا الان، تلویزیونمون به هیچ آنتنی وصل نبوده. نه اینوری نه اونوری. این روزا که نت قطعه، تازه یادم افتاده که عه، ما چرا آنتن نگرفتیم واقعا؟!:/


۲. تازه فهمیدم نت داخلی وصله، تا الان فکر میکردم اینم قطعه!!


۳. من وقتی به دنیا اومدم خیلی وقت بود جنـ.گ ایران و عراق تموم شده بود. اما همه عمرم بزرگترین وحشتم جـ.نگ بود.... و خب گس وات!:/


۴. مساله اینه که نمیدونم چیا میشه گفت اینجا... تا چه حد مجازه... چه کلماتی چه حرفایی... اه، از اینکه نمیتونم راحت حرف بزنم بیشتر حالم گرفته شد:(((

شاید باورتون نشه، ولی. . .

قبل از اینکه عنوانو کامل کنم، لازمه بگم چقددددر هیجان زده‌ام!

کسایی که سالهاست وبلاگشون به روز نشده، امروز ستاره‌هاشون روشنه ^_^

چقدر دلم تنگ شد برای خوندن وبلاگای تک به تکتون...

رفیقای شفیقم:)

کاش میشد باز برمیگشتیم به این دنیای قشنگمون...

همه «دایناسورهای دوست داشتنی بیان» جمع میشدن....

باز میشدیم ساکنین همون دهکده پنهان که همیشه میترسیدیم بقیه آدما خونمونو پیدا کنن...

.

خلاصه که خییییلی دلتنگتون بودم.

خوشحالم چراغاتون روشن شده 🥰

.

.

.

امااااااااا

شاید باورتون نشه ولی،

من یه دیدار وبلاگی عجیب و غریب داشتم!

با یکی از مرموزترین بلاگرای بیان!

یه دیدار دلچسب، بااااااااا یک آشنا 🥰🥰

و اگه هنوز نمیدونی آشنا دختره یا پسره، باید بگم که دلت بسوزه 😎


وی اسلو د پرابلم.(رمز فقط اونا که بشناسم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan