در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

182. چرا من به بابابزرگم نرفتم؟!

چند روز پیش خونه پدربزرگ اینا بودیم... بابای مامانم...

یه دفعه آقای پدربزرگ شروع کرد به تعریف خاطره های بچگیاش...

میگفت اون روزا اگه میدیدم بچه ها دارن بازی میکنن و من نیستم، روز روشن برام شب سیاه میشد!!!!

و حالا این احساس باعث شده بود چقد بلاها سر ملت بیاره!!!

مثلا:


1. یه روز با دوستش که از خودش بزرگتر بوده رفته بودن بازی... سر راه یه چاه بزرگ میبینن. پدربزرگ کوچولو به دوستش میگه میتونی بری توی چاه؟

دوست پدربزرگ کوچولو: معلومه که میتونم!!!

پدربزرگ کوچولو: عمرا بتونی!!!! :/

و دوستش که مثلا میخواسته کم نیاره شروع میکنه پایین رفتن از چاه...

پدربزرگ شیطون منم زودی میخواد دنبال دوستش بره... هرچی دوسته میگه نیا، گوش نمیکنه!!!

پدربزرگ خب خیلی کوچولو بوده، در حد 5 - 6 ساله!!! پاش نمیرسه به جا پاهایی که تو چاه درست کرده بودن... دستای کوچولوش هم طاقت نمیاره و میافته رو دوستش و دوتایی پرت میشن پایین!!!! دوسته آش و لاش میشه! پدربزرگ کوچولو با هر مصیبتی بوده خودشو میکشه بالا و مثلا میره کمک بیاره... که توی راه با گروه بچه هایی که بازی میکردن مواجه میشه!!!! و کلا دوستشو فراموش میکنه!!!!!



2. مادر پدربزرگم قالی میبافته. یه روز به پدربزرگ کوچولو میگه ننو خواهرتو هل بده تا من قالی ببافم. (در صورتی که نمیدونید ننو چیه اینجا رو ببینید )

بچه ها هم اون بیرون داشتن بازی میکردن... پدربزرگ هم که حسابی از مادرش حساب میبرده با خودش میگه چیکار کنم و چیکار نکنم... شروع میکنه ننو رو محکم هل دادن ... که مثلا تا یه مدت نخواد هل بده و بره بازی... هی هل میده هی هل میده... که میخ ننو کنده میشه و خواهر نوزادش پرت میشه جلوی پای مادرش!!!!

پدربزرگ از ترس کتک فرار میکنه تو کوچه... که خب بازم با صحنه بازی بچه ها مواجه میشه و کلا همه چیزو فراموش میکنه و تا غروب بازی میکنه!!!!


پدربزرگ میگفت تو بچگی کار من کتک خوردن بود!!!! :)))

من عاشق خاطرات وروجک بازی ملت هستم!!!! و همیشه غصه میخورم که تو بچگی شیطون نبودم!! :))



181

آبجی کوچیکه تا 10 صبح خوابیده

میگم خوب تا لنگ ظهر خوابیدیا!!!

میگه تازه مزه زندگی رو فهمیدم!!!!



179

امروز داشتم دفترچه یادداشت گوشیمو چک میکردم دیدم چندتا چیز یادداشت کردم که هنوز پستشون نکردم!!!!

یه فیلم هندی هست، مربوط به جوونیای آمیتا پاچان! اسم فیلمه "امر اکبر آنتونی"ه
سه تا برادرن که تو بچگی گم میشن و هر کدومو یه خانواده ای بزرگ میکنه...
یکی هندو میشه، یکی مسیحی و یکی هم مسلمون...
جزو نوستالژی های خانوادگی ماس ^__^
خلاصه چند وقت پیشا بود که یکی از شوهاشو داشتیم تماشا میکردیم...
اون برادر مسلمونه داشت با دختر دلخواهش میخوند و میرقصید!
یهو آبجی کوچیکه گفت:
" این مسلمونه؟!!!! این که حتی محرم و نامحرم هم نمیکنه!!! چه مسلمونیه؟!!! :/ "
:)))



180

آبجی کوچیکه در حال تند تند لباس پوشیدن:

بگم داداشی منو با ماشین برسونه مدرسه که زودی بشه؟!

+ نه اون کار داره!

_ بهش میگم، اگه گفت نه باهاش قهر میکنم!!!!

+ :))))



:)

به درجه ای از عرفان رسیدم که یه عالمه حرف دارم ولی آپ نمیکنم!! :))

احتمالا این پست طولانی بشه!

شایدم نشه! نمیدونم!!


1. این چند روز تعطیلیه بود... تولد پیامبر... جاتون خالی من مردم و زنده شدم!!! مریض بودم اونم چه مریضی!!! حالا تو اون هیر و ویر یه آفت مسخره هم زده بود زیر دندون نیشم!! خودش شدید درد میکرد دندونمم هی میخورد بهش اصن در حد مرگگگ!!!! :/  ( کلیک )


2. به خاطر سرماخوردگی شدید مورد 1 گوشام کیپ شده بود! شنواییم کلی کم شده بود!! حالا تو این موقعیت خواستگارو کم داشتم که الحمدلله اومد!!! :/

گفت اعتقاد شما به ولایت فقیه چیه؟!!

گفتم بله؟!!! O_o

یه لبخند زد و تکرار کرد : ولایت فقیه!

گفتم: نه اینو که شنیدم. امممم اتحادم با ولایت فقیه چیه؟!!!!!

اونقدر از کلمه ای که من شنیده بودم شوکه شد که زبونش بند اومده اومده بود نمیتونست کلمه درستو بگه!!! :)))))


+ این سوال جلسه اول خواستگاریه آیا؟!!! :))

++ از لحاظ مذهبی متوسطم... اون خیلی مذهبیه... یه عده میگن عیب نداره، یه عده میگن پدرت در میاد!!! تو دو راهیم... گویا اونم تو دو راهیه!



3. نشستم پای کارای زنونه!! یه روزی هیشکی فک نمیکرد گندم سوزن دست بگیره!!! حتی خودم ... حتی مامانم!!! ولی گرفتم ^___^

خسته کننده ست ... خیلی ... ولی از بی کاری بهتره!



فقط یکی هست که این روزا منو درک میکنه!

چند سال پیش بود...

آبجی کوچیکه کوچولو بود ... 

اونقدر که تو بغلم جا میشد...

سرما خورده بود... شدید...

مامان اینا رفته بودن مراسم ختم یه بنده خدایی...

آبجی کوچیکه رو بغلش کرده بودم...

به فکر این نبودم که شاید سرما بخورم...

فقط بغلش کرده بودم و نازش میکردم...

میدونستم به خودم رفته!

میدونستم وقتی مریض میشه دوس داره دورش شلوغ باشه ...

حالا آبجی بزرگ شده...

اونم میدونه که من وقتی مریض میشم دوس دارم یکی بیاد پیشم...

فقط اون میدونه ... !!!



خیلی وقت بود به اون روزا فک نکرده بودم!!

امروز معلم عربی راهنماییمو دیدم... تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد!

میدونید... دبستان که بودم وضعیت به طرز وحشتناکی عالی بود! از سال سوم و چهارم تقریبا دیگه کل مدرسه منو میشناختن. همه قبولم داشتن... حتی اون معلمایی که هیچ وقت شاگردشون نبودم. تمام مراسمای صبحگاه و نماز و عید و عزا تو دستای من بود! اون روزا دلم نمیخواست تو کنکورای سمپاد شرکت کنم! فک میکردم اگه جایی برم که همه درسشون خوب باشه همه این امتیازامو از دست میدم!

راهنمایی که رفتم یهو تنها شدم. هیچ کدوم از همکلاسیای دبستانم نیومده بودن اون مدرسه. و فاجعه بزرگتر این بود که سه چهار نفر بودن که معدل پنجمشون از من بالاتر بود!

از همون لحظه شروع کردم درس خوندن. فعالیتای غیر درسیمو به صفر رسوندم و فقط هدفم شد اول شدن! سال اول که تموم شد تو کلاس خودمون رتبه یک شدم و سال دوم تو کل مدرسه.

سال سوم راهنمایی روز اول که اسم منو به عنوان رتبه یک خوندن انگار به تمام آرزوهام رسیده بودم :دی

یکی دو ماهی از شروع سال تحصیلی میگذشت که یه دانش آموز جدید وارد مدرسه ما شد. دختر دفتردار مدرسه مون بود که نمونه دولتی میرفت! که یه دفعه اومد مدرسه ما و کلاس ما!! میگفتن خیلی استرس داشته نتونسته تحمل کنه. در واقع آورده بونش کلاس ما که بهش نشون بدن میتونه از همه بچه هایی که مدرسه معمولی میرن بهتر باشه!

همون روز اول به یکی از بچه ها کلاس گفته بود اومدم شاگرد اولتون بشم! اونم اومد صاف گذاشت کف دست من!! منم که جایگاهمو تو خطر میدیدم تلاشمو چندین برابر کردم! خیلی سعی میکرد برتریشو به رخم بکشه. خیلی سعی میکرد خودشو خیلی باهوش نشون بده. هر روز کتابای کمک درسیشو میاورد و از من میخواست سوالا رو حل کنم. خب منم که اصلا همچون سوالایی ندیده بودم... نمیشد، نمیتونستم. بعد با یه حالت تمسخر آمیزی میگفت اینجوری حل میشه، به همین آسونی! پا گذاشته بود رو غرورم! ولی حداقل باعث شد بفهمم اون سوالا زیادم سخت نیستن!! :دی

یه مدت که گذشت دیگه حل سوالای سختو نداشت! تبدیل شد به یه دانش آموز معمولی! جنگ تازه یه ذره داشت منصفانه میشد!

اون روزا من دقیقا وسط یه جنگ بودم! حریفمم نه فقط سحر، بلکه کل کادر مدرسه بودن. دقیقا تبدیل شده بودن به دشمنم!!

خلاصه که ترم اول گذشت و معدل من 20 شد. ولی سحر 20 نشد! خب مامانش دبیرا رو راضی کرد که نمره شو عوض کنن!!

همون روزا بود که سحر شروع کرد گفتن از دبیرستان نمونه دولتی. و اینکه من چون راهنمایی هم نمونه بودم قبول میشم و تو نمیشی و این حرفا! منم که عملا تو اون مدرسه هیچ امتیازی بابت رتبه بودنم نداشتم و با خودم میگفتم شاید دبیرستانم همین جوری باشه ، تصمیم گرفتم تمام تلاشمو بکنم.

خیلی اتفاقا افتاد ... خیلی زیاد... متن داره زیادی طولانی میشه نمینویسم دیگه! ولی همین قدر بگم که من قبول شدم و سحر نشد!

هر چند مامانش تو نمره های من دست برد تا دخترش رتبه یک بشه!

هر چند کل کادر مدرسه با من بد شده بودن و بهم فشار روحی وارد میکردن.

هر چند دبیر پرورشیمون عوض روحیه دادن بهم میگفت واسه چی تلاش میکنی؟ مدرسه ما سابقه نداشته تا حالا قبولی بده!

(اون زمان تو شیراز فقط یه تیزهوشان بود و یه نمونه دولتی. واسه همین قبول شدنش خیلی سخت بود!)

اما من قبول شدم!

مامان سحر خیلی اشتباه کرد! خیلی! یادش رفته بود که بار کج به منزل نمیرسه! یادش رفته بود که به خاطر عزیز خودش نباید بقیه رو قربونی کنه!! یادش رفته بود نباید غرور کسی رو بشکونه!!


+ تموم مدتی که این پستو مینوشتم داشتم به خودم میگفتم پس پی شد اون روحیه جنگنده من؟!! چی شد که حالا اینقدر راحت قید همه هدفا و خواسته هامو میزنم؟!!



مث آدمی که با ماشین زمان رفته باشه به چهل پنجاه سال قبل!

معلم آبجی کوچیکه مریض شده یه ماه رفته مرخصی...

به جاش یه معلم آوردن هم نسل ماموت!!!

40 سال سابقه معلمی داره!!!! :/

بهشون گفته دفتراتونو خط کشی کنید!!!! دفترای کادر دار رو!!!!

مشق میگه، در حد مشق شب عید باباهامون!!!!

بعد اصن مَرده!! معلم زن ندارن بذارن به جاش!

وقتیم بچه ها بهش میگن خانم معلم مسخره شون میکنه!!!!

(والا ما دبیرستانی بودیم به معلم مردمون میگفتیم "خانم"! بنده خدا اصلا به روی خودش نمیاورد و جواب میداد!!)

زنگ تفریحا رو نمیذاره کامل برن بیرون!! چند دقیقه آخر بهشون اجازه میده فقط!

ورزش که دیگه اصن هیچی!!

این روزا آبجی کوچیکه همش ناراحته!!! :(


+ مگه معلما بازنشسته نمیشن؟!! اینو از کجا آوردن؟!! :/



مگه اینطوری وب من به روز بشه!!

رفقای بلاگفانی یه چالش گذاشتن.... عه.. نه ببخشید... یه بازی وبلاگی راه انداختن! ( آیکون من خیلی از جولینگ حساب میبرم! :دی ) ... میگن تصورتون از بلاگرا رو نقاشی کنید!!!


به نام خدا

اینجانب گندم بانو

تصورم از همه تون دقیقا عکس آواتارتونه!!! به جز شمیلا که تصورم ازش همون دختر مو وزوزوئه ست!!!  ^___^

اصن شماها چجوری ملتُ متصور میشین؟!!!

خلاصه کنم!!

گفتن سه تا بلاگرو میتونین انتخاب کنید. انتخاب سختی بود البته ... ولی خب دیگه این شما و این بلاگرای انتخابی من:


__________________________________________________________



ایشون لوسی می جانم هستن :) این دو تا دلبر هم که در جریانید! پسرک و گل پسر ^___^
الان نیاین بگین پ چرا لوسی می ژاکت نپوشیده هاااا .... این تصور چند ماه پیشه!! از سن گل پسر که معلومه که!! ای بابا!! :))

_______________________________________________________________________________-



و اما ....  آقاگل!!
بچه سر راهی تصورش میکنم!! :)))


____________________________________________________________________________

+ خیلی خیلی ممنونم از دوستانِ جانی که منو کشیدن :) خیلی خیلی باعث افتخارمه ^__^
1. Bahar Alone
2. المی  تصور المی منو هلاک کرد اصن!!! ^__^
3. آقاگل انصافا حقش بود بذارمش سر راه!!!
4. پری دریایی
5. samira 


هنر نزد ایرانیان است و بس!

اینکه توی ذهنت یه ماجرا بسازی و روی کاغذ بیاری ... اینکه به آدمای خیالی شخصیت بدی و قابل باورشون کنی... این یعنی تو هنرمندی...
اینکه یه متن نوشته شده رو کارگردانی کنی و ازش یه فیلم خوب بسازی... این یعنی تو هنرمندی...
اما از اینا هنرمندتر میدونید کیه؟!!!! کسی که روی یه فیلم ساخته شده یه داستان تازه میذاره!!! و جوری دوبله میکنه فیلمو که کلا همه چی یه جور دیگه میشه!!!! :))
یه زمانی میگفتن ژاپن (یا چین یا کره!! نمیدونم یکی از این چشم بادومیا!!) پول داده و دوباره فیلم اوشینو از ایران خریده!!! به عنوان یه فیلم جدید! خب البته که همه میدونستیم شوخی میکنن... ولی خب تصور من این بود که تهش اینه که چند تا صحنه +18 رو حذف میکنن دیگه!!!
تا اینکه چند مدت پیش تلویزیون ایران یه فیلم هندی پخش کرد به اسم "شاهدا" ... و من چند روز پیش فیلم اصلی رو دانلود کردم، و قدرت خدا! یه فیلم کاملا جدید دیدم!!! :)))
واقعا جا داره همینجا یه خسته نباشید عرض کنم!!! :)))

شاهدا



:((((

1. وقتی حوصله هیشکی رو نداری، حتی خودتو... و دقیقا همون موقع آبجی کوچیکه تصمیم میگیره رو اعصابت پیاده روی کنه ... چیکار میکنی جز از کوره در رفتن و مثل بچه ها قهر کردن؟!!
تو میدونی این قهرا بچه بازیه ... تو میدونی دو ساعت بگذره تموم میشه ... تو میدونی... آبجی کوچیکه که نمیدونه!!! واسه همین با  همچین صحنه ای مواجه میشی!!! (کلیک)
انصافا خیلی دلم سوخت ... مخصوصا وقتی با گریه از مدرسه برگشت فقط به خاطر اینکه باهاش قهر بودم :(


2. وقتی خیلی سرتون شلوغه و وقت هیچ کاری ندارین ... حتی آپ کردن وبلاگ! مطلقا اگه جایی آشنایی چیزی دیدین سلام و علیک نکنین!!!! :/
الان یعنی واقعا من باید روزنامه دیواری بچه خواهر همکار بابامو درست میکردم؟!!!! تو پرانتز بابام بازنشسته شده حتی! :/



:(

میدانید ... وبلاگها مثل نیمکت هستند!!

هر بلاگر نیمکت مخصوص خودش را میسازد... یکی چوبی، یکی آهنی، یکی هم از آن مدل نیمکت مدرسه ای ها!!

بعد آن را برمیدارد و میبرد هر کجا که بیشتر دوستش دارد میگذارد... یکی زیر سایه درخت بید مجنون، یکی گوشه دنج کافه نادری، یکی ردیف آخر کلاس درس و یکی هم زیر پنجره باز اتاقش.

بعد روی آن مینشیند، پایش را روی پایش می اندازد و پیپ به دست میگیرد!

همانجا منتظر میماند... منتظر رهگذرانی که خیلی اتفاقی از آن حوالی میگذرند.

دعوتشان میکند به یک فنجان چای گرم.

آنگاه مینشینند روی همان نیمکت دست ساز و با هم گرم گفت و گو میشوند.

گاه میخندند و گاه میگریند...

وقتی حسابی دلهایشان با هم آشنا شد، دست میدهند و از هم خداحافظی میکنند، با این امید که فردایی هم هست.

روزها میگذرد و کم کم نیمکت ساده روز اول پر از نقش و نگار میشود، پر از یادگاری، پر از بوی نفس دوستان، پر از خاطره های خوب و بد...

اکنون دیگر فقط خود بلاگر نیست که عاشق نیمکتش است ... تمام دوستان و آشنایانش هم، نفس هایشان را در درزهای نیمکت جا گذاشته اند.

نیمکت ها میشوند برگی از دفترهای خاطرات...

اکنون بلاگر قصه ما چطور انتظار دارد که وقتی تبر به دست گرفته تا نیمکتش را بشکند، وقتی کبریت به دست گرفته تا درخت بیدش را به آتش بکشد، دوستان و یارانش سکوت کنند؟؟!!!


مثل وقتی که خانه بچگی هایت توی طرح افتاده باشد... شاید مسیری هموار شود اما... به قیمت تمام خاطره ها؟؟؟؟؟



pk

دیدین گاهی بعضیا به بعضی ویژگیا معروف میشن؟!!

و حتی بعضی کشورا به بعضی مدلای فیلم سازی...؟!

مثلا ژاپنیا معروفن به فیلمای بکش بکش در حالی که تو هوا پرواز میکنن!!

یا مثلا فیلم هندیا معروفن به اینکه دو تا داداش همدیگه رو گم کردن و بعد یه سری اتفاقا میافته و همدیگه رو پیدا میکنن...

اصولا آدمایی که خیلی ادعای "فیلم خفن بینی" دارن دوس ندارن فیلم هندی ببینن!!!

ولی من دو سه روز پیش یه فیلم هندی دیدم که خیلی برام جالب بود...

خیلی دلم میخواست معرفیش کنم.. اما ترسیدم بگین "آخه فیلم هندی هم شد فیلم؟؟" یا اونایی که فیلم هندی دوس دارن بگن: "نگا تو رو خدا چی معرفی کرده!!!" :/

ولی خب من الان دوس دارم معرفیش کنم!!!!!!

یه فیلم با بازی امیرخان...داستان مردی که از فضا میاد، مشکلی براش پیش میاد که همه بهش میگن فقط خدا میتونه بهت کمک کنه... و اون شروع میکنه دنبال خدا گشتن....

اگه خیلی مذهبی هستین دانلود نکنین!!!! یه ذره مثبت هیژده ست!!!!


فیلم PK

زیرنویس



169

آبجی کوچیکه کتاب گربه چکمه‌پوش رو خونده...

اومده میگه اینم از کتاباتون!!*

همش دروغ همش دروغ!!!! :/


*کتابه قدیمی بود! از کتابخونه مدرسه گرفته بود ... تا دیدمش گفتم آخی من این کتابه رو بچه بودم خوندم!



کامنتها بسته خواهند شد

کامنتا رو میبندم ... هر جا لازم شد به مدت محدود باز میکنم.

زیادی دارم به این دنیای مجازی وابسته میشم


167

آبجی کوچیکه: داری با شلوار تو خونه ای میری بیرون؟؟!!

آقای برادر: نه این شلوار بیرون روی ــِ !!!!

همه مون:  :|


ابله

من اگه جای کمال تبریزی بودم، تو تیتراژ سریال ابله میگفتم اسم کارگردانو بنویسن ک. ت. !!!:/




من زاده آبانم!

شنیدین میگن طرف با همه چی مشکل داره الا ماه تولدش؟!!!

این طرف دقیقا منم!!! و حتی دقیقاتر!!!

در حدی که دلم نمیخواست تو هیچ دهه ای به جز دهه 60 به دنیا بیام!

هیچ سالی رو مث سال اسب دوست ندارم!

و از نظر من زیباترین ماه سال آبانه!!! :))))

و حتی عای عم یک عدد خودشیفته!!!

و اینکه این همه عاشق وبلاگم هستم شاید یه دلیلش اینه که مث خودم آبانیه!!! :دی

و رنگ آبی.... ماه آب! ^___^



آبان



+ اینکه زمان تولدمو دوس دارم البته دلیل نمیشه که حالم گرفته نشه!!!! همین که شماره های سنم داره میره بالا خیلی ضد حاله!!!

وقتی داشتم به بیست سالگی نزدیک میشدم خیلی خوشحال بودم!! ولی نزدیک شدن به سی سالگی خوشایند نیست!!!!!



هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

آبجی کوچیکه میخواد تو انتخابات شورای مدرسه شون شرکت کنه!

من مسئول تبلیغات شدم!!! :/

ولی شعار پیشنهادیم (ما برای کسب مدرک آمدیم) رد شد!!!!

شعار باحال و رای بیار به ذهنتون میرسه آیا؟!!

متن و نوع عکس هم اگه چیزی به فکرتون میرسه بگید بی زحمت!!!

:)


من شخصا عاشق این عکسه شدم!!! :|



لطفا بدانید!

به این متن توجه کنید:


 زمینه ساز سست باوری و دین گریزی

 عقائد، که زیربنای دین باوری اند بایستی بر استوانه های خلل ناپذیر بنا گردند. باورهای روییده بر بستر ظن و وهم و خواب و خیال، ره به جائی نمی برند و نمی توان به استناد آنها چیزی را به خدا نسبت داد.(سوره یونس، آیه 36)

 تاکید قرآن بر معرفت و بصیرت دینی موجب شد که بن مایه های ایمانی مسلمانان بر اساسی استوار بنا شوند و ریزش و ارتداد کم تر در میان شان رخ دهد و جاذبه آن دانشمندان و عالمان را بیش از توده عوام به سوی خود بکشاند.

 باورهای خرافی و غیرمنطقی و برداشتهای نابخردانه از دین، در برابر باورها و اندیشه های نوتر، رنگ می بازند و یا دشواریهایی را سبب می شوند و خرافه گرایان که خرافات را دین می انگارند و آموزه های دینی، از دین جدا می سازند.

 تصویر غیرعقلانی از دین در دهه های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و تحریف گریها در کنار کم کاری سخنگویان اسلام در پاسخ گویی به شبهه های جوانان، راه را بر نفوذ مکتب مارکسیسم در میان نسل جوان مصر، عراق، ایران و... هموار ساخت.

 این خطر، ویژه دیروز نبوده و نیست. امروز نیز جز در پرتو تصویری خردمندانه و روشن از دین و فلسفه باورها و آیینها، نمی توان مشعل دین را در دل جوانان، روشن نگه داشت.

 فلسفه زیارت و توسل به اولیای دین، بیعت با رهبران مکتب و ابراز پیوند با آنان و الگو گرفتن از راه و رسم پرچمداران راه است. روا شدن حاجت، بسته به حکمت خدا دارد که تنها خداوند از آن آگاه است. شماری از مردم در پی ناآگاهی از حکمت زیارت و توسل، انتظار دارند خداوند بی درنگ به همه خواسته های آنان پاسخ دهد. این افراد پیوسته اولیای خدا را واسطه رسیدن به اهداف حقیر دنیوی خود قرار می دهند و چه بسا اگر به سرعت برآورده نگردد، قهر می کنند! باید توجه داشت که عوام زدگی و سطحی نگری در تبلیغات دینی، خطر ریزش و دین گریزی را در پی دارد. افراد که در جاذبه تبلیغات تند و احساساتی جوگیر می شوند به همان سرعت دین را رها می کنند.

 شماری از مبلغان درباره ائمه و برآورده شدن نیازهای کسانی که حلقه بر در خانه آنان بزنند، زیاد روی می کنند و تند می روند که مردم را به گمانهایی می اندازند و انتظاراتی را در دلِ آنان شعله ور می سازند که برآورده شدن آنها چه بسا ممکن نباشد.



مطلب کامل رو میتونید اینجا بخونید.


+این همون حرفی بود که اون روز میخواستم بگم!!!!
فک کردم اگه از یه منبع معتبر لینک کنم بهتره!


من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan