در دیار نیلگون خواب

نام تو مرا همیشه مست میکند

462. عین خلسه میمونه...

خب خب خب... بوشهر رفتن ما حتمی شد و اندازه هزار سال کار واسه انجام دادن دارم!!! اما از صبح که بیدار میشم یه گوشه میشینم تا ظهر میشه!! انگار تو این دنیا نیستم اصلا! ولی عوضش بعد از ظهرا اندازه دو هزار سال کار میکنیم!

وای اگه بدونید چه اتفاقات عجیب و غریبی میوفته تو این گیر و ویر! مثلا تو یه اتفاق خیلی عجیب یه قسمتی از کمپرسورمون شکست! که از اونجایی که اینجا ته دنیاس قطعه ش گیرمون نیومد. یه کمپرسور تو محل کار همسر بود که بلااستفاده بود مدتها. اونو آوردیم که ادامه بدیم هنوز دو روز کار نکرده بودیم باهاش که یه عده اومدن که نمیدونم چی چی رو رنگ بزنن و مجبور شدیم ببریم پسش بدیم! (حالا باز همسر میاد میگه اطلاعات شغل منو لو نده! :))))

خسته ام! به قول همسر، خستگی تو عمق وجودمونه. این رنگ زدنه هم تموم بشه جمع کنیم بریم دیگه! چهار ماهه خوانواده مو ندیدم! روحم خسته س واقعا!


بعد اینکه من قبلنا خیلی طنز مینوشتم. جدیدا همش جدی مینویسم! :/ حالا میخوام یه پیج طنز راه بندازم!!! خدا کنه طنزم بیاد! :))) در واقع بیشتر خوابم میاد الان! :/


دوره بوشهر 9 ماهه س. میدونم بیشتر از 9 تا کتاب هم نمیتونم بخونم این مدت. اما یه عالمه کتاب هست که دلم میخواد ببرم! کتابایی که تا حالا نخوندم و به شدت مشتاقم بدونم جریانشون چیه و کتابایی که خوندم و احساس میکنم بدون اونا نمیشه زندگی کرد! اصن یه اوضاعی! حالا همسر از سر کار بیاد ببینه چقد کتاب برداشتم کله مو میکنه! :/

گیجم! هپروتم! یه حس عجیب غریبیه خلاصه...

461. چقدر بعضیا رو نمیفهمم!!

پسره دانشجو بود که هوس کرد زن بگیره، باباش براش دختر دلخواهشو عقد کرد.

هنوز دانشجو بود که تو دوران عقد بابا شد(!) باباش براش هول هولکی عروسی گرفت.

تو دوران دانشجوییش خونه دانشجویی داشت که باز هزینه هاشو باباش میداد.

فارغ التحصیل که شد باباش براش خونه اجاره کرد، بعدم دیدن خونه هه کولر نداره باباش براش اسپیلیت خرید.


حالا خواهرش سال سوم حقوقه. نیاز به لپ تاپ داره. پسره رفته به باباش گفته نخر براش! گفته خودش بره پول جمع کنه بخره!!!!! :/

همون خواهری که وقتی هول هولکی عروسی گرفتن اتاقشو داد که بشه حجله عروس و تختشو گذاشت رو پشت بوم و یه سال بی اتاق موند! همون خواهری که چقدر تو اسباب کشی کمکشون کرد. همون خواهری که واقعا ماهه!!


جا داره بگم برادرش پزشکه!!!!!

حرص خوردن واسه خودمون کم بود حرص اینا رو هم دارم میخورم حالا :)))


+ این مدت که تو تک و تای فروش و بازاریابی ام یه چیز جالب فهمیدم. اینکه چقدرررررر میشه از اینستا پول درآرود اگه ایده داشته باشی. پیجایی که فالوورای بالا دارن چقدرررر از تبلیغات پول درمیارن. یکیشون که صد و خورده ای کیلو فالوور داره گفت یه استوری رو چهارصد تومن میگیره میذاره! و خب استوری ارزونترین تبلیغه. پست بیست و چهار ساعته گرونتره. و پست دائمی خیییلی گرونتره.

یه زمانی برام عجیب بود که چرا یه عده اینقدر اسکول بازی در میارن و فیلمشو منتشر میکنن!!! البته ایده زیاده. مثل یه پیجی که صرفا دست سازه های دیگرانو پست میکنه. کلی فالوور داره و کلی تبلیغ میگیره. یعنی عند ایده ستا. نشسته تو خونه. واسه ش دایرکت میاد که این عکس کار منه. فلان طور ساختمش. اینم عکسه رو پست میکنه و بعد آگهی تبلیغاتیه که به سمتش سرازیر میشه!

رابرت کیوساکی میگه "مانی ایز آیدیا" اگه ایده خوبی دارید که ممکنه طرفدارای زیادی رو جمع کنه دست دست نکنید. پیجای بزرگ گاهی تا چند میلیون فقط بابت یه تبلیغ دریافت میکنن!

این ایده به شدت فکر خودمو هم مشغول کرده. دنبال یه ایده ام براش.

460. همه چی از نزدیک یه جور دیگه س...

تمام کتابا و سمینارای موفقیت روی یه جمله تاکید دارن، که برای موفقیت باید خیلی تلاش کرد و خیلی صبور بود. که اگه کار راحتی بود خب همه میرفتن دنبالش، که حالا که همه نمیرن یعنی سخته...

وقتی اینا رو میخوندم میگفتم ای بابا، معلومه که من میتونم صبور باشم، معلومه که تلاشم زیاده... ماجراهای پیدا نشدن کارگاه رو که یادتونه، در واقع فک میکردم اون سخت ترین مرحله س و وقتی کارگاه پیدا بشه همه چی حله! اما اگه روراست باشم باهاتون باید بگم اون آسونترین بخش کار بود!!! کارمون کار سختیه. وقتی کارو شروع کردیم تو هر مرحله فک میکردم تو سخت ترین مرحله ام! میگفتم اوففف برشش تموم شه حله دیگه! وقتی سر همشون کنیم دیگه کار تموم شده س... بتونه و سمباده رو رد کنیم دیگه رسیدیم به مرحله آسونش!! تا اینکه اون وسط مسطا یهو کار همسر زیاد شد و یهو جریان رفتن پیش اومد و خلاصه کاسه کوزه مون ریخت به هم... تصمیم گرفتم یه کار فرعی بکنم تو اون مدتی که همسر کمتر خونه س و نمیتونیم بریم کارگاه. دکوری ساختم. دکوریایی که دیده بودم تو یه پیج دیگه ده تاش تو نیم ساعت فروخته میشه و یه عالمه دیگه کامنت دارن که ای بابا ما هم میخواستیم و چرا کم تولید میکنید و...

همه این مدت هم هی یادگرفته هامونو با همسر مرور میکردیم. اینکه شاید تا چند مدت هیچ فروشی نداشته باشیم. اینکه نباید ناامید بشیم. اینکه شاید بارها نه بشنویم. اینکه فلانی یه سال اول شروع کارش هیچ فروشی نداشت. اینکه فلانی گفته باید آمادگی اینو داشته باشید که حتی تا 5 سال اول سود نداشته باشید! اینا رو بارها مرور کردیم. دکوریا که آماده شدن، بردیمشون ساحل ازشون عکس انداختیم. باز به همسر گفتم ما باید آمادگی اینو داشته باشیم که حتی یه دونه هم نفروشیم... اما میدونید، گفتن اینا آسونه ولی وقتی ته دلت خودتو با فلان پیج مقایسه میکنی و میبینی اونا نیم ساعته میفروشن و خیالت راخته که نهایتا کار تو هم یه روزه فروش میره و بعد میبینی استقبال به شدت کمه... ناامید نشدن سخته!

بعد جالب اینجاس که یه رفیق خیلی شفیق محبت میکنه و دو تا از کاراتو میخره و ازت میخواد خودت اونایی که بیشتر از همه دوست داری رو انتخاب کنی. بعد دقیقا هر مشتری ای که پیدا میشه از اون مدل کارا میخواد! :/ بذار فک کنم حداقل تو یه مورد سلیقه من با سلیقه بازار تو یه راستاس! :)))‌

به پیشنهاد برایان تریسی از یه نفر پرسیدم که چرا کارای فلان پیج رو اینقدر پسندیدید ولی کارای منو نه؟ گفت رنگای اونا گرمتره. حالا من همش میگفتم چرا اینا اینقدر از رنگای دلمرده استفاده کردن؟! خودم رنگ شاد میزنم مردم حال کنن :/

خلاااااصه که... تو یه حس غم انگیزی فرو رفتم :))))‌ ولی مطمئنا یه عالمه اتفاق خوب تو بوشهر منتظرمونه. ^__^


+ دیروز رنگ زدن به کمدا رو شروع کردیم... این کارگاه واقعا برای کارمون کوچیک بود! باید تو بوشهر کارگاه بزرگتری بگیریم...


+ اینستاگرام منو که فراموش نکردین؟! ^___^

۴۵۹. هوا هوای رفتنه...

پارسال این موقع‌ها دوره عالی برام کابوس بود. میگفتم آخه خونه زندگیمو چجوری ول کنم برم؟!

دو سه ماه پیش دوره عالی برام مرگ بود! میگفتم میخوایم کارمونو شروع کنیم، بریم دوره عالی همه چی معلق میشه.

چند هفته پیش که گفتن شما باید برید دوره واقعا دلم گرفت! گفتم چجوری یهو همه چی رو ول کنم و برم؟؟

این روزا اما... هوا هوای رفتنه! این روزا نه نگران اینم که دلم بر

458. دروغ یا واقعیت؟!

قبلا یه پست گذاشتم درمورد اپلیکیشنایی مث طاقچه که چقدر کامنتای مسخره ای زیر هر کتاب میذارن ملت... اونجا آقاگل منو با گودریدز آشنا کرد. جایی که مردم واقعا کتابخون هستن و معمولا با دلیل و مدرک کامنت میذارن.
حالا امروز من با یه سری کامنتای عجیب زیر کتاب "استاد عشق / ایرج حسابی" رو به رو شدم! افرادی که ادعا دارن ایرج حسابی غلو کرده و دروغ گفته و... . که حتی نتیجه سرچ گوگل هم همینو میگه!!! من به شدت کتاب استاد عشقو دوست داشتم! حالا ولی..... نمیدونم!



+

457. گنده بکه باباشون بود فک کنم!

1. تبعیض جنسیتی

همیشه میگفتن آقا پیج دخترا فلان قدر فالوور داره و عکس از ناخنشون میذارن صد تا لایک میخوره و پسره پست بذاره تصادف کردم دارم میمیرم هیشکی تحویل نمیگیره و اینا... اینا همشششش کذبه! :/  مثال بارزشم پیج خودم (choobacki) که این همه گفتم آقا فالو کنید! ده نفر لبیک گفتن فقط!!! :/ ولی مترسک بی سر و صدا اومد و پنج شیش هزارتا فالوور داره حالا!!! حسودم خودتونید! :/


+ خییییلیییی مرسی از لبیک دهنده ها. خیلی مهربونید :*


2. خانوادگی

دفعه اولی که موش خرماها بیسکوییتامونو خوردن، دست به جعبه بیسکوییتا نزدم. دفعه دوم که دیدم باز اومدن و ابزارا رو ریخت و پاش کردن، جعبه رو گذاشتم کف کارگاه. که نتیجه ش شد اینکه اون روز وسط کارمون یهو دویدن سمت در و منو سکته دادن! دیگه جعبه رو بردیم بیرون کارگاه که همونجا بیسکوییتاشونو بخورن...

دیروز داشتیم در کارگاهو باز میکردیم که یه موش خرمای بزرگِ دم پشمالو از سوراخ دیوار کارگاه پرید بیرون! :/ یه خفیف رد کردم! رفتیم توی کارگاه دیدم زیر قفسه ها یه چیزی تکون میخوره! به همسر گفتم صب کن من برم رو صندلی بعد بیرونشون کن! دو تا کوچولوی دم پشمالو بودن! قلبم تو دهنم بودا... ولی خوشکل بودن! گفتیم خب اون بزرگ اولیه مامانشون بوده حتما!

دیگه کارو شروع کردیم... وسط یه برش خیلی مهم یهو یه گنده بک دم پشمالو هم دوید بیرون! :$ قلبم وایساد رسما!

وسط این سکته های من همسر میگه کاش میشد اینا رو هم ببریم بوشهر با خودمون!!! :/ حالا اصن سکته های من هیچی... ما جا داریم؟!! نه جا داریم؟؟!!!! :/

ولی خوشکل بودن!!! هر چهارتاشون! :)))

456. رفاقتی!

دو هفته وقت و یه عالمه کار....

خب اول بهتون بگم که بوشهر رفتن ما قطعی شد!! حالا ماییم و چندتا کمد نیمه کاره و یه کارگاه جمع کردن کامل و بستن وسیله های مورد نیاز و پیدا کردن مشتری برای همین سه چهار تیکه محصول و یه خونه تکونی خوشکل که بعدا هر کی پا گذاشت تو خونه مون نگه چه چرک و چیل بودن! خلاصه که یکی پاشه بیاد کمک من! :))


اونی که کارت ویزیت بهش سفارش دادم و بعد گفتم آدرسشو برام بردار و گفت کارتا چاپ شدن دیگه، هنوز زنگ نزده بگه بیاین کارتا رو ببرین! احتمالا حوصله ش نشده دوباره کارتو طراحی کنه...


این روزا نه حوصله دارم تو کارگاه کار کنم نه تو خونه... عنان زندگی کلا از دستم در رفته...


و اما... رفقای با مرام ^__^ بیاین و رفاقتی پیج کاری منو فالو کنین و پستامو لایک کنین. و رفاقتی تر به رفقای بامرامتون بگین اونام منو فالو و لایک کنن... بیاین و با حضورتون به پیجم اعتبار بدین! :**

choobacki



455. زمان یه عالمه راز تو دلش داره...

هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد... گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بیعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خریده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد...
یا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بیعانه رو که پس نمیدادن و مجبور هم میشدیم هر ماه اجاره شو بدیم!
یا بدتر، اگه کارگاه زمینی رو گرفته بودیم الان کلی پول خرجش کرده بودیم که ترمیمش کنیم و بعد باید میرفتیم و اون پول قابل برگشت نبود دیگه!
یکی دو روز قبل از اینکه بگن باید برید دوره همسر رفته بود که قرارداد همین کارگاهو بنویسه و ودیعه بده. که اونو هم اگه داده بودیم حالا مگه میشد پس بگیری! حتی بیعانه نمایشگاه رو هم امروز و فردا کردیم وگرنه اونم مپرید!
حتی اون کارتخوانی که بانک ملت نداد و مجبور شدیم کارتخوان بخریم... اگه داده بود که مجبور بودیم پسش بدیم، چون نمیذارن بری یه شهر دیگه با کارتخوناشون!
فقط یه چیزی این وسط هست که یه کم.... نمیدونم یه کم چی! :))) دوستم منتظر بود تخت و کمد بچه شو ما بسازیم. به یکی از دوستاشم گفته بود سیسمونی نخر که گندم میسازه برات. و چند تا خانم دیگه که منتظرن ما براشون یه سری چیزا بسازیم!!! یه کم به دوستم و دوستش احساس دین میکنم! که خواستن مشتری های من بشن و وسیله نخریدن و حالا من نمیتونم براشون کاری بکنم!!!


این روزا از هر چی استفاده میکنم با خودم میگم وای تو بوشهر که اینو ندارم چیکار کنم! برایان تریسی تو کتاب مدیریت بحرانش میگه تو لحظات بحرانی، وقتتون رو صرف چیزی که نمیشه تغییرش داد نکنید. ببینید مشکل دقیقا چیه. بعد براش دنبال راه حل باشید. خب مشکل ما این بود که خیلی چیزا باید میبردیم و جا نداشتیم... یه راه حل اینه که باربند بخریم :) گاهی به همین سادگی یه مشکل حل میشه و ما عوض پیدا کردن راه ساده خودمونو سکته میدیم!

خب بیایم دعا کنیم که همه چی خوب پیش بره و ما اگهه رفتیم بوشهر زود یه کارگاه خوب پیدا کنیم و کارمونو شروع کنیم...

۴۵۴. و ما رویت‌شان کردیم!

امروز خیلی حس بدی داشتم سر کار. روح و روان‌مون قاطی شده دیگه، هر چی هم بخوایم به رو خودمون نیاریم نمیشه باز... خلاصه که تو اوج بی حس و حالی یه دفعه همکاران کوچولوی ما رخ نمودن! :/

دو تا بودن!!! وسط جیغ جیغ کردنام توجهم به دم‌شون جلب شد!!!! :))) بدو بدو از زیر در رفتن بیرون. وقتی رفتن بیرون من تازه پریدم رو صندلی!!! با کلی ترس هی میگفتم سنجاب بودن! سنجاب بودن!

ولی خب همسر اعتقاد داره موش خرما بودن! به هر حال من همیشه خدا زیستم ضعیف بوده! :/

 

میخواستم عکسشو براتون بذارم، ولی بیان عزیز رسما گند زده تو همه‌چی!!! :/ انگار دیگه نمیشه تو خود بیان عکسو بارگذاری کرد، نه؟؟ کپی پیست گوشی منم که از همون اول تو بیان کار نمیکرد! خودتون برید موش خرما سرچ کنید!!!!

خوشکلن! شبیه سنجابن تا حدودی!!!!

رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ میکشد هر جا که خاطرخواه اوست...

به حدی زندگیم روهواست که نمیدونم دو هفته دیگه کجام!!!

البته که هیشکی از دو ثانیه بعد خودشم خبر نداره... ولی اینکه اینجوری لنگ در هوا گیر کرده باشی عجیبه.

فرمودن حالا که دوست ندارین شیش ماه برین تهران، نه ماه برین بوشهر پس...

بوشهر از یه لحاظایی بهتر از تهرانه...

ولی حتی همینم صد در صد نکردن که قراره بریم یا نه.

بعد آدم با خودش میگه خب حالا که قراره نه ماه برم جای دیگه زندگی کنم با خودم باید چیا ببرم؟ چقدر لباس؟ چقدر وسیله آشپزخونه؟ اره مرّه ها رو که حتما باید ببریم. شرایط بوشهر صد البته بهتر از ته دنیاس واسه کار ما...

هی نگا میندازم به هر گوشه از خونه و میبینم من دلم تنگ میشه خب...

بعد آبغوره ها رو چیکار کنم؟ آبلیموها رو؟ برنجا رو؟ غلاتو؟ مواد شوینده رو؟ کتاااابامو؟!!! :((

مگه میشه آدم یهویی بره یه جا دیگه زندگی کنه خب؟! خب منتقلمون کنید که کلا جمع کنیم بریم! :/

 

شاید حکمت اون دو ماهِ سخت همین بود که این روزا دیوونه نشم!!!

زنگ زدم گفتم پای کارت ویزیتایی که سفارش دادم آدرس نزنید! گفت رفته واسه چاپ :/

چقد به این ام دی اف فروشیه نق زدیم که چرا همه ام دی اف های خام رو فروختی؟ مگه قول ندادی ما رو خبر کنی؟!! حالا چند روز دیگه بار جدیدش میرسه و قول داده حتما اول ما رو خبر کنه! :/ خدا کنه تا اون موقع تکلیفمون معلوم بشه...

 

 

+ بلاگر تهرانی زیاد میشناختم... ولی بوشهری چندتا داریم حالا؟! :)

+ دارم درست میبینم؟!!! بیان ایموجی اضافه کرده!!! بعد نوشته گنجاندن خندانک!!! :))) laugh

 

452.

1. زبون مرورگرم روسی شده! سرچ کردم و هر چی هم لازم بود برا درست کردنش انجام دادم... اما نشد! :(


2. به نظرم نتیجه اون دو ماه فشارو داریم الان میبینیم... هر از گاهی یاد دوره میوفتیم، یه دو کلمه درموردش حرف میزنیم و باز میریم دنبال کارمون! :)))


3. ما تا حالا فک میکردیم خودمون دو تا تو کارگاهیم فقط... نگو یه همکارم داریم!!! در واقع یه همکار ترسناک... یه همکار کوچولوی ترسناک! :/

خودشو ندیدیم هنوز... ولی آثارش رو میتونید ببینید:




اینم به عنوان اولین ضرر مالی شغلمون!!!! ://///


4. این روزا با یه کدبانوی اصفهانی زیاد چت میکنم. و چون هر دوتامون دستمون بند کار خونه س بیشتر وویس میفرستیم. امروز یه آن به خودم اومدم دیدم دارم با لهجه اصفانی فکر میکنم. ^__^

۴۵۱.

وسط خرت خرت کردنام تو کارگاه یهو همسر میگه: اگه مجبور شیم بریم دوره چیکار میکنی؟

میگم وای یعنی ممکنه مجبورمون کنن؟؟ :(

میگه نه... اما اگه مجبور کردن... اون وقت چی؟

سکوت میکنم. یه عالمه حس بد میاد تو دلم.

آرومه. میگه اگه مجبور شدیم بدون خدا خواسته. بدون بهترین اتفاق تو بهترین زمان ممکن افتاده!


دو هفته دیگه.... شروع نمایشگاه، یا شروع دوره!



۴۵۰. سپلشک آید و زن زاید و اینا...

یادتونه از یه بحران بد حرف زدم؟؟ گفتم امیدوارم پیش نیاد؟

جریان از این قرار بود که همکار همسر باید برای یه دوره‌ای یه سال از اینجا میرفت، و اگه سمت اون آقا رو به همسر میدادن کارای همسر به شدت زیاد میشد و کلا دیگه ما باید پروسه چوبکی رو بی‌خیال میشدیم...

از این طرف همسر یه نامه زد به اون بالاها که آقا، این رفیقمون که بره من خیلی دست تنها میشم، حتما باید یکی دو نفر رو بفرستید و نمیشه من هم کارای خودمو انجام بدم و هم کارای اینو و...

اون آقا هم که میخواست بره دوره الف، بهش گفتن باید بری دوره ب. اینم نامه زده که آقا من نمیرم!

اون بالایی‌ها هم نشستن یه دو دو تا چارتا کردن و گفتن خب مستر جو که میگه من این سمت رو قبول نمیکنم، دوستشم که میگه میخوام برم دوره الف، ولی ما یکیو میخوایم که بره دوره ب... پس مستر جو بره دوره ب، دوستشم بمونه سر سمت خودش! :/ حالا دوره ب کجاس؟ تهران!! در حالیکه ما اینجا کارگاه اجاره کردیم و خدا تومن پول دم و دستگاه دادیم!!!!

کلا وضعیت به طرز فجیعی خر تو خره. باز دوست همسر نامه زده که اگه مستر جو بره دوره منم دیگه تو سمت قبلی نمیمونم!

و همه این اتفاقا چرا داره میوفته؟؟ چون یه سری‌ها با پارتی نیومدن ته دنیا... حتی نیومدن جنوب و حاضر هم نیستن بیان. چون ارتش فقط واسه ما ارتشه، واسه اونا خونه خاله‌س! فرمانده‌ها هم به جای اینکه مشکلو بنیادی حل کنن و اونا رو وادار کنن بیان اینجا تا جاهای خالی پر بشه، میگن بذار فشار رو روی همینایی که الان ته دنیان صد برابر کنیم خیالی نیست...

یکی از مخاطبای وبم بود که یکی از آشناهاشون از اون رده بالاهای ارتش بود... از طرف من به اون آشناتون بگو به خداااا این ته دنیایی‌ها هم آدمیزادن. اینام خسته میشن. اینام مریض میشن. اینام از اینکه ته دنیان حالشون خوب نیست!

فرمانده قبلی همسر از ارتش فرار کرد... روزای اول تو نظرم آدم بدی بود که تمام وظایفشو ول کرد و رفت... ولی راستشو بخواین الان بهش آفرین میگم. جایی که آدم حسابت نکنن، جای موندن نیست. دمت گرم که رفتی....

449. یادتان باشد

اگه به هر دلیلی از کسی چک گرفتید و خواستید بیشتر از موعد سررسید چک بهشمهلت بدید، حتما حتما سر موعد سررسید برید بانک و بگید برگه واخواست یا یه چیزی تو همین مایه ها براتون صادر کنن. برگه ای که نشون بده شما سر موقع پولتونو میخواستید...

اینطوری بعد یه مدت که خواستید برید چک رو وصول کنید یا برگشت بزنید راه دومی هم جلو پاتونه که اگه خواستید دیرکرد بگیرید یا نگیرید دستتون بازه... ولی اگه اقدام نکردید بعدا دیگه نمیشه دیرکرد گرفت و کار سخت میشه...

یادتون باشه ها...

دوست ها خیلی وقتا نارفیق میشنا...

448. در همی جات!

1. آقا من بعد راه افتادن کارگاه علاقه مو به غذا پختن، غذا خوردن، ظرف شستن و سایر موارد خونه داری از دست دادم!!! و دست پختم به طرز فاجعه ای بد شده :(


2.خانمای شاغل! شماها واسه شام چی درست میکنید؟!! من وقتی برمیگردم اونقدرخسته م که جمله همیشگیم اینه: "خیییلی خسته م. حوصله ندارم شام درست کنم! نون و پنیر بخوریم؟!!"


3. گفتم خواهرزاده همسر منتقل شده یه شهری نزدیک اینجا... البته نزدیک از اون جهت که ما تا شیراز 1400 کیلومتر راه داریم! وگرنه 300 کیلومتر اصولا نزدیک حساب نمیشه!

خلاصه که خواهر همسر با خونواده دارن میان... و خب یه سر هم به ما میزنن، و من در راستای مورد 1 به شدت استرس گرفتم!! :)))) چرا آدم جلو فامیل شوهر اینقد استرس میگیره؟!!! البته چند هفته پیش داداش کوچیکه همسر یه چند روزی مهمونمون بود و همه چی هم خوب پیش رفت... ولی خب بحث خواهرشوهر فرق داره خب!!! مخصوصا به خاطر مورد 1 !! و اینکه من تا حالا این تعداد مهمون نداشتم... و اینکه چی بپزم؟!!!!!


4. میخوام میرزا قاسمی درست کنم امروز! ^__^

هر چند این قضیه تخم مرغشو زیاد درک نمیکنم!!!!


5. کلا لطفا بیاین غذاهایی که بلدین که زود درست میشن یادم بدین! (البته در جریان باشید که ما فست فود نمیخوریم!)


6. اکبر جوجه هم اگه دستور اصلیشو بلدین بهم یاد بدین پلیز!!! خیلی دنبالشم....

447. اگر قضاوت با شما بود...

هفت سال پیش آقای ب از یکی از دوستاش میخواد که براش یه وام 20 میلیونی بگیره و قول میده خودش اقساطش رو پرداخت کنه و در ازای اون وام یه چک 20 میلیونی هم به دوستش میده.
آقای ب نمیتونه اقساط رو پرداخت کنه و اون دوست شروع میکنه به پرداخت اقساط.
بعد یه مدت یه پولی دست آقای ب میاد و میاد به دوستش میگه بیا شریکی یه کاری رو راه بندازیم. - دوستش همچنان در حال پرداخت اقساط آقای ب بوده-  خلاصه شریک میشن و یه کاری رو راه میندازن و آقای ب یه چک 60 میلیونی میده دست کسی که ازش یه دستگاه خریده بودن.
برادر دوست آقای ب هم میاد. هم پول میده و هم میاد کار میکنه.
دستگاهی که خریداری کرده بودن خراب بوده و آقای ب چک 60 میلیونیش رو پس میگیره و فقط 5 میلیون پرداخت میکنه.
دنیا به کام نمیچرخه و ورشکست میشن...
میگذره میگذره میگذره و میرسه به اردیبهشت امسال که بالاخره تصمیم میگیرن هر چی از کارخونه مونده رو بفروشن به ضایعاتی و قال قضیه رو بکنن...
آقای ب یه مشتری تهرانی پیدا میکنه برای یکی از دستگاه ها و 17 میلیون میره تو حسابش. دوست آقای ب هم باقی آهن آلات رو میفروشه 11 میلیون.
وقت حساب و کتاب میشه...
آقای ب اون چک 60 میلیونی ای رو که پرداخت هم نکرده بوده میاره جزو هزینه هاش!!! و ادعا میکنه که برادر دوستش چون شریک بوده پس همه اون چند ماه کارش رو نباید حساب کنن!! (یعنی بین آقای ب که نشسته بوده تو تهران سر کارش و برادر دوست آقای ب که کارشو رها میکنه و میاد 13 ماه کار میکنه و بعدش تا چند سال بی کار میمونه تا دوباره کار پیدا کنه هیچ فرقی نمیذاره و میگه هیچ حقوقی بابت کار برادر دوستش نباید در نظر گرفته بشه!!)
به علاوه، آقای ب بدهی خودشو به دوستش هم میاره قاطی حساب و کتابا! یعنی اصلا اون چک 60 تومنی رو حساب میکنه که تهش طلبکار بشه!!!
شما بودین چیکار میکردین؟!!!!!!!

۴۴۶. تصور کنید همه به تماشای شما نشسته‌اند.

برایان تریسی تو کتاب مدیریت بحرانش میگه در برابر بحران‌ها جوری رفتار کنید که انگار همه دارن نگاه‌تون میکنن... انگار قراره نشون بدید واقعا کی هستید و چی هستید!

من اگه همه نگام کنن مطمئنا این همه شکننده نبودم!! این همه زود رنج...

برایان تریسی میگه هر آدمی به طور میانگین هر سه ماه یه بار با یه بحران روبه‌رو میشه... ما تو این دو ماه با چند تا بحران روبه‌رو شده باشیم خوبه؟!! :)))

یکی از این بحرانا بد بحرانی‌ه... خدا کنه اتفاق نیوفته...

۴۴۵.

۱. دهن بانک ملت سرویس!

بعد این همه وقت خوابوندن پولمون حالا میگن به نجاری کارت‌خوان نمیدیم!!! :/


۲. پت و مت‌وار

وای یه اشتباه‌های عجیبی میکنیم که بیا و ببین!!! همسر میگفت همچین موقع‌هایی طرف باید شاگردت باشه که بگیری بزنیش!! (منو میگفت!!! :| )


۳. #نفت‌کش #پهباد

باز ته دنیا یه طوری شد که همه جوک بگن براش و ما... :/


۴۴۴. به وقت سحرگاه! (یا سپیده‌دم!) (نمیدونم!! بعد اذون میشه کی؟!!)

همسر... همونی که کنارش انگشتتو تکون میدادی بیدار میشد... این روزا اونقدر خسته‌س که یه ساعت تمام کنارش ناله زدم و بیدار نشد!!!


+ ولی من اگه خدا بودم مریضی نمی‌آفریدم!! ... شایدم می‌آفریدم! ولی خب انصافا آدم وقتی سالمه خب خوشحاله که سالمه دیگه... وقتی هم مریضه به جون خودم قدر سلامتی رو نمیدونه!!! صرفا ناشکری میکنه و ناله میزنه!!

443. شغل رو نوشتم کارآفرین! ^___^

وقتی از دور به هدفت نگا میکنی همه چی آسونه، همه چی دم دسته، همه چی راحته...

مث من که میگفتم خب یه کارگاه میگیریم و اره رو میبندیم روی میز و یه عالمه چیزای خوشکل میسازیم. حالا برای اینکه بدنم هم آماده باشه هر روز ورزش هم میکنم. کتاب هم میخونم که سر در بیارم چی به چیه...

اما خب واقعیت یه جور دیگه س.

کارگاه کوچیک ما، قبلنا تعمیرگاه ماشین بوده. و یه چاله هم داره وسطش! :)) یه مدت هم جوشکاری بوده، یه مدت هم تعمیرگاه کولر... کلا مدلش مدل تعمیرگاهی طوره... و خب یه چالش بزرگ اینه که اون چاله رو چیکارش کنیم که هم خطر نداشته باشه و هم بشه ازش استفاده کرد؟!!

این چند روزاینطوری گذشت که وقتی کارگاهو دادن باید منتظر میشدم نفر قبلی تخلیه کنه. و درست زمانی که میخواست تخلیه کنه یه کاری بهش سپرده شده بود و یه روزی معطل شدیم. وقتی هم کارگاه خالی شد برای همسر کاری پیش اومد و یکی دو روز دیگه معطل شدیم باز!! ولی خب، دیگه برام مهم نبود! انگار راستی راستی صبورتر شدم!!

بالاخره این پنجشنبه جمعه رفتیم سراغ کارگاه... یه عالمه کار داشتیم. یه عالمه آزمون و خطا، یه عالمه هوای گرم و کولر به درد نخور، یه عالمه خطاهای دو میلیمتری که مکافات داشتیم تا درست شد... یه عالمه خستگی و خستگی... و شما نمیدونین همه اینا چقدر شیرین بود برام!! :)


+ درخواست کارتخوان دادیم. توی فرمی که پر کردم شغل رو زدم کارآفرین :))) ولی فک کنم یه ده روزی شده و خبری نشده... این کارتخون گرفتن هم شده قوز بالا قوز... :/

من مست می عشقم
هشیــــار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی
بیـــــــدار نخواهم شد
****************

من در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/woodstory.ir/
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan